برگردان به زبان ساده
دهقان فصیح پارسی زاد
از حال عرب چنین کند یاد
دهقان و سخنور پارسیزاد، چنین روایت میکند از حال عرب
کان پیرِ پسر به باد داده
یعقوب ز یوسف اوفتاده
که آن پیرمرد که پسرش از دست او رفته بود و مانند یعقوب از پسر جدا شدهبود
چون مجنون را رمیدهدل دید
ز آرامش او امید ببرید
وقتی مجنون شیدا و عاشق را دید از بهبود او دستشست.
آهی به شکنجه درج میکرد
عمری به امید خرج میکرد
با زجر و عذاب آه میکشید و عمری به امید خرج میکرد
ناسود ز چاره باز جستن
زنگی ختنی نشد بشستن
از چاره یافتن نیاسود و دستنکشید در حالیکه آدم سیهچرده با شستن سفیدچهره نمیشود.
بسیار دوید و مال پرداخت
اقبال بر او نظر نینداخت
بسیار تلاش کرد و پول خرج کرد اما بخت یار او نشد و نتیجه نگرفت.
زان درد رسیده گشت نومید
کامّید بهی نداشت جاوید
از مجنون دردرسیده و آسیبرسیده ناامید گشت و کلا از او قطع امید کرد.
در گوشه نشست و ساخت توشه
تا کی رسدش چهار گوشه
در گوشهای نشست و عبادت میکرد و منتظر مرگ و چهارگوشه قبر بود.
پیری و ضعیفی و زبونی
کردش به رحیل رهنمونی
پیری، ضعف و ناتوانی او را آماده سفر (آخرت) کرد.
تنگ آمد از این سراچهٔ تنگ
شد نای گلوش چون دم چنگ
از این دنیای تنگ و حقیر بیزار شد و آنقدر ضعیف شد که گلوی او همچون دسته چنگ نزار گشت.
ترسید کاجل به سر درآید
بیگانه کسی ز در درآید
ترسید هنگامی که مرگ او فرا میرسد بیگانهای از راه برسد
بگرفت عصا چو ناتوانان
برداشت تنی دو از جوانان
مانند بیماران عصایی در دست گرفت و دو شخص جوان را همراه خود کرد
شد باز به جستجوی فرزند
بر هر چه کند خدای خرسند
باز هم به جستجوی فرزند ادامه داد و بر هرچه خدا تصمیم بگیرد خرسند و راضی بود
برگشت به گرد کوه و صحرا
در ریگ سیاه و دشت خضرا
تمام کوه و صحرا را گشت از ریگزار سیاه را تا دشتهای سبز و خرم را.
میزد به امید دست و پایی
از وی اثری ندید جایی
نهایت تلاش خود را کرد اما اثری از او ندید.
تا عاقبتش یکی نشان داد
کانک به فلان عقوبت آباد
تا بالاخره یک نفر نشانی داد که اینک در فلان جای وحشتناک ساکن گشتهاست.
جایی و چه جای از این مغاکی
مانندهٔ گور هولناکی
جایی در یک گودالی شبیه گور هولناک
چون ابر سیاه زشت و ناخَوش
چون نفت سپید کان آتش
جایی است هولناک شبیه ابری سیاه و ناخوش و سوزان همچون نفت سفید که بر آتش بریزند.
ره پیش گرفت پیر مظلوم
یک روزه دوید تا بدان بوم
آن پیرمرد مظلوم به سوی آنجا رفت و خود را یکروزه بدانجا رسانید.
دیدش نه چنانکه دیده میخواست
کان دید دلش ز جای برخاست
حال او را چنان دید نه آنچنانکه چشمانش میپسندید طوری بود که دلش از جای کنده شد.
بی شخص رونده دید جانی
در پوست کشیده استخوانی
آدم زندهای بود که نای حرکت نداشت و پوستی گشتهبود که بر استخوان کشیده باشند.
آوارهای از جهان هستی
متواری راه بتپرستی
آوارهای بود از جهان هستی و زندگی کوچ کرده بود و مانند شخصی بود که در اثر بتپرستی متواری شدهباشد.
جونی به خیال باز بسته
مویی ز دهان مرگ رسته
هوش مصنوعی: عشقی به وجود آمده که از مرگ فراتر رفته و جان را به شوق آورده است.
بر روی زمین ز سگ دوانتر
وز زیر زمینیان نهانتر
از یک سگ، گریزانتر بود و از موجودات زیرزمینی نیز پنهانتر.
دیگ جسدش ز جوش رفته
افتاده ز پای و هوش رفته
هوش مصنوعی: جسد او که دیگر به تلاطم نیفتاده، از پایش افتاده و حس و حالش رفته است.
مانندهٔ مار پیچ بر پیچ
پیچیده سر از کلاه و سرپیچ
هوش مصنوعی: این جمله به تصویری از یک مار که به طور پیچدار و پیچیده در حال حرکت است اشاره دارد. این مار بهگونهای پیچیده شده که گویی در حال عبور از زیر کلاه یا در یک پیچخورده است. این تصویر میتواند نمادی از پیچیدگیها و دشواریهای زندگی باشد که به طور پیچیده در هم تنیده شدهاند.
از چرم ددان بدستواری
بر ناف کشیده چون ازاری
هوش مصنوعی: از پوست حیوانات درنده ساخته شده و بر کمر گرفته شده مانند یک پوشش.
آهسته فراز رفت و بنشست
مالید به رفق بر سرش دست
هوش مصنوعی: آهسته بالا رفت و نشست، با نرمی دستش را بر سرش کشید.
خون جگر از جگر برانگیخت
هم بر جگر از جگر همیریخت
هوش مصنوعی: دل از درد و رنج به تپش درآمد و این درد و رنج دوباره به دل برمیگردد و آن را غمگینتر میکند.
مجنون چو گشاد دیده را باز
شخصی بر خویش دید دمساز
هوش مصنوعی: مجنون زمانی که چشمش را باز کرد، شخصی را دید که همدم و همراز اوست.
در روی پدر نظاره میکرد
نشناخت و زو کناره میکرد
هوش مصنوعی: او به چهرهی پدرش نگاه میکرد اما نتوانست او را بشناسد و از او دور میشد.
آن کو خود را کند فراموش
یاد دگران کجا کند گوش
هوش مصنوعی: هر کس که خود را فراموش کرده و به یاد دیگران است، چگونه میتواند به سخن دیگران گوش دهد؟
گفتا چه کسی ز من چه خواهی
ای من رهی تو از چه راهی؟
هوش مصنوعی: گفت: تو از من چه میخواهی و من چه کسی هستم؟ تو از چه مسیری برای رسیدن به مقصدت حرکت میکنی؟
گفتا پدر توام بدین روز
جویان تو با دل جگرسوز
هوش مصنوعی: پدرم گفت: "من همین حالا با دل پر از درد و رنج، به دنبال تو هستم."
مجنون چو شناختش که او کیست
در پای وی اوفتاد و بگریست
هوش مصنوعی: مجنون وقتی فهمید که او کیست، به پایش افتاد و شروع به گریه کرد.
از هر دو سرشک دیده بگشاد
این بوسه بدان و آن بدین داد
هوش مصنوعی: از هر دو چشمی که اشک میریخت، این بوسه دلیل خوشحالی و درد بود که به هر طرف منتقل شد.
کردند ز روی بیقراری
بر خود به هزار نوحه زاری
هوش مصنوعی: به خاطر بیقراری و دلتنگی، آنها با هزار ناله و فریاد بر خود غم و اندوه را نشان دادند.
چون چشم پدر ز گریه پرداخت
سر تا قدمش نظر برانداخت
هوش مصنوعی: وقتی پدر از گریه کردن دست برداشت، تمام وجودش را به نگاه کردن به او مشغول کرد.
دیدش چو برهنگان محشر
هم پای برهنه مانده هم سر
هوش مصنوعی: او را دیدم که در روز محشر، هم پاهایش برهنه است و هم سرش، بدون هیچ پوششی.
از عیبه گشاد کسوتی نغز
پوشید در او ز پای تا مغز
هوش مصنوعی: کسی لباس زیبا و جذابی به تن کرده که از سر تا پا او را تحت تأثیر قرار داده است.
در هیکل او کشید جامه
از غایت کفش تا عمامه
هوش مصنوعی: در اندام او، لباس از سر تا پا پوشیده شده است، از کفشها تا عمامهاش.
از هر مثلی که یاد بودش
پندی پدرانه مینمودش
هوش مصنوعی: هر مثلی که به یاد میآوریم، مانند نصیحتی از پدر به نظر میرسد.
کای جان پدر نه جای خواب است
کایام دو اسبه در شتاب است
هوش مصنوعی: ای جان، این جا جایی برای خواب نیست، زیرا روزگار مانند اسبی دوپا در حال سرعت و شتاب است.
زین ره که گیاش تیغ تیز است
بگریز که مصلحت، گریز است
هوش مصنوعی: از این مسیر که دشواریها و خطرات زیادی وجود دارد، دوری کن؛ چون فرار کردن در اینجا برای نفع تو بهتر است.
در زخم چنین نشانه گاهی
سالیت نشسته گیر و ماهی
هوش مصنوعی: گاهی اوقات در زخمهای عمیق، نشانههایی وجود دارد که میتواند نشانهای از یک سال یا حتی یک ماه باشد.
تیری زده چرخ بیمدارا
خون ریخته از تو آشکارا
هوش مصنوعی: چرخ روزگار بدون رحم و ملاحظه، به تو ضربهای زده و خونت را بیپرده نمایان کرده است.
روزی دو سه پی فشرده گیرت
افتاده ز پای و مرده گیرت
هوش مصنوعی: روزی دو یا سه بار ممکن است که به خاطر فشار زندگی و ناتوانی، از پا بیفتی و به زمین بیافتید.
در مرداری ز گرگ تا شیر
کرده دد و دام را شکم سیر
هوش مصنوعی: در مکانی که گرگ به مرداری دسترسی دارد، حتی شیر نیز دد و دام را سیر میکند.
بهتر سگ شهر خویش بودن
تا ذل غریبی آزمودن
هوش مصنوعی: بهتر است که در شهر خود مثل یک سگ و مخلص باشی، تا اینکه در یک جای غریب و دور، ذلت و سختی را تجربه کنی.
چندانکه دوید پی دویدی
جایی نرسیدی و رسیدی
هوش مصنوعی: هرچقدر که تلاش کردی و دویدی، به هیچ نتیجهای نرسیدی و در واقع به همانجا که بودی، برگشتی.
رنجیده شدن نه رای دارد
با رنج کشی که پای دارد؟
هوش مصنوعی: اگر کسی از چیزی ناراحت شود، این ناراحتی به هیچوجه اثر ندارد بر کسی که در سختیها استوار و پایدار است.
آن رودکده که جای آب است
از سیل نگر که چون خراب است
هوش مصنوعی: آن منطقهای که در آن آب وجود دارد، اکنون به خاطر طغیانی که پیش آمده به شدت ویران شده است.
وان کوه که سیل از آن گریزد
در زلزله بین که چون بریزد
هوش مصنوعی: کوهی که سیلابها از آن دوری میکنند، در زمان زلزله مشاهده کن که وقتی زمین لرزهای اتفاق میافتد، چه تغییری میکند.
زینسان که تو زخم رنج بینی
فرسوده شوی گر آهنینی
هوش مصنوعی: اگر از زخمها و رنجهایی که میبینی، بیتاب و فرسوده شوی، حتی اگر به مانند آهن هم محکم باشی، باز هم آسیب میبینی.
از توسنی تو پر شد ایام
روزی دو سه رام شو بیارام
هوش مصنوعی: ایام زندگیات به مانند روزهایی است که با شتاب و تندروی میگذرد؛ اوقات را آرامتر بگذران و اجازه بده تا آرامش به زندگیت بازگردد.
سر رفت و هنوز بد لگامی
دل سوخته شد هنوز خامی
هوش مصنوعی: زمانی که سر رفت و تمام شد، دل سوخته همچنان به حالت خام خود باقی مانده است.
ساکن شو از این جمازه راندن
با یاوگیان فرس دواندن
هوش مصنوعی: توقف کن از این دویدن بیهدف و بیمورد، دیگر زمانش گذشته است.
گه مشرف دیو خانه بودن
گه دیوچهٔ زمانه بودن
هوش مصنوعی: گاهی در چنگال نیروهای شر هستیم و گاهی تحت تأثیر حوادث زمان خود قرار میگیریم.
صابر شو و پایدار و بشکیب
خود را به دمی دروغ بفریب
هوش مصنوعی: صبور باش و استوار و با تحمل، خودت را فریفته یک لحظه دروغین نکن.
خوش باش به عشوه گرچه باد است
بس عاقل کو به عشوه شاد است
هوش مصنوعی: به زیبایی و فریبایی دیگران دل خوش باش، حتی اگر این زیبایی زودگذر باشد. این نشان از هوش و آگاهی است که انسان میتواند از لذتها و زیباییهای دنیا بهرهمند شود.
گر عشوه بود دروغ و گر راست
آخر نفسی تواند آراست
هوش مصنوعی: اگر عشوه و ناز به معنای دروغ باشد یا اگر راست باشد، در نهایت هر انسانی میتواند در یک لحظه خود را بیاراید و زیباییاش را نشان دهد.
به گر نفسیت خوش برآید
تا خود نفس دگر چه زاید
هوش مصنوعی: اگر نفس و روح تو خوش و شاد باشد، دیگر نیازی به چیزهای دیگری نیست که به آن اضافه شود.
هر خوشدلیای که آن نه حالی است
از تکیهٔ اعتماد خالی است
هوش مصنوعی: هر کسی که خوشحال است، اگر به تکیه بر اعتماد اطمینان نداشته باشد، آن شادی واقعی نیست.
بس گندم کان ذخیره کردند
زان جو که زدند جو نخوردند
هوش مصنوعی: بسیاری از گندمها را برای جلوگیری از خوردن جو ذخیره کردند، اما در نهایت جو را نچشیدند.
امروز که روز عمر برجاست
میباید کرد کار خود راست
هوش مصنوعی: امروز که زمان زندگیات در حال سپری شدن است، باید به درستی و جدیت کارهای خود را انجام دهی.
فردا که اجل عنان بگیرد
عذر تو جهان کجا پذیرد
هوش مصنوعی: وقتی که مرگ به سوی تو بیاید و به پایان زندگیات نزدیک شود، دیگر هیچ کس در دنیا عذر تو را نخواهد پذیرفت.
شربت نه ز خاص خویشت آرند
هم پردهٔ تو به پیشت آرند
هوش مصنوعی: آب میوه یا شربت را نه از خاصان خودت میگیرند، بلکه پردهات را نیز به پیش خودت میآورند.
آن پوشد زن که رشته باشد
مرد آن درَود که کِشته باشد
هوش مصنوعی: زنی که مردی را در زندگی خود دارد، باید لباس و پوشش مناسبی بر تن کند. و مردی که زنی را در سرنوشت خود دارد، باید تلاش کند و زحمت بکشد.
امروز بُخور جهد میسوز
تا بوی خوشیت باشد آن روز
هوش مصنوعی: امروز تلاش کن و خود را به زحمت بینداز تا در آینده بویی خوش از خود به جا بگذاری.
پیشینه عیارِ مرگ میسنج
تا مرگ رسد نباشدت رنج
هوش مصنوعی: به یاد داشته باش که باید برای مرگ آماده باشی و زندگیات را به گونهای تنظیم کنی که از رنج و دردهای آن دوران پیشگیری کنی.
از پنجهٔ مرگ جان کسی برد
کاو پیش ز مرگ خویشتن مُرد
هوش مصنوعی: هر کس که به مرگ دیگری فکر میکند و به خاطر او به مرگ نزدیکتر میشود، در حقیقت خود را نجات داده و جانش را حفظ کرده است.
هر سر که به وقت خویش پیش است
سیلیزدهٔ قفای خویش است
هوش مصنوعی: هر فردی که در زمان مناسب و به درستی عمل کند، در واقع نتیجهٔ کارهای خود را دریافت کرده و از عواقب اعمالش آگاه است.
وآن لب که در آن سفر بخندد
از پختهٔ خویش توشه بندد
هوش مصنوعی: آن لب که در سفر میخندد، از تجربههای خود برای آینده بهره میبرد.
میدان تو بیکس است بنشین
شوریدهسری بس است بنشین
هوش مصنوعی: محل تو خالی از همراهان است، همین حالا که دچار آشفتگی هستی، دوباره نشسته و آرام بگیر.
آرام دلی است هر دمی را
پایانی هست هر غمی را
هوش مصنوعی: هر لحظهای که میگذرد، بیگمان پایانی دارد؛ حتی غمها نیز در انتها به اتمام میرسند.
سگ را وطن و تو را وطن نیست
تو آدمیای در این سخن نیست
هوش مصنوعی: سگ برای خودش جایی دارد، اما تو جایی نداری. تو آدمی هستی و هیچ دلیلی برای این حرفها نیست.
گر آدمیای چو آدمی باش
ور دیو چو دیو در زمی باش
هوش مصنوعی: اگر انسان هستی، همانند یک انسان رفتار کن و اگر دیوانهای، در زمین دیوانهوار زندگی کن.
غولی که بسیچ در زمی کرد
خود را به تکلف آدمی کرد
هوش مصنوعی: غولی که در زمین به تعبیری خود را بزرگ جلوه میدهد، در واقع تلاش میکند تا شبیه انسانها شود و به خود تکلف ببندد.
تو آدمیای بدین شریفی
با غول چرا کنی حریفی؟
هوش مصنوعی: تو انسانی با این همه منزلت، چرا باید با یک موجود پلید و خطرناک درگیر شوی؟
روزی دو که با تو همعنانم
خالی مشو از رکاب جانم
هوش مصنوعی: روزی که در کنار تو هستم، جانم را از دست نده و در کنارم باقی بمان.
جنس تو منم حریف من باش
تسکین دل ضعیف من باش
هوش مصنوعی: تو همانند من هستی، پس بیایید با هم هماهنگ شویم و به قلب ناتوان من آرامش ببخش.
امشب چو عنان ز من بتابی
فردا که طلب کنی نیابی
هوش مصنوعی: امشب اگر با من رابطه برقرار کنی و توجه کنی، فردا وقتی که به دنبال من بگردی، نمیتوانی مرا پیدا کنی.
گر بر تو از این سخن گرانی است
این هم ز قضای آسمانی است
هوش مصنوعی: اگر این سخنان برای تو سنگین است، باید بدان که این نیز از تقدیر آسمانی است.
نزدیک رسید کار میساز
با گردش روزگار میساز
هوش مصنوعی: با نزدیک شدن به پایان کار، با جریان زندگی کنار میآید و شرایط را به نفع خود تغییر میدهد.
خوش زی تو که من ورق نوشتم
مِی خور تو که من خراب گشتم
هوش مصنوعی: تو خوش باش و زندگی کن، زیرا من برای تو با لذت و شوق نوشتم. من هم در اثر مینوشی به حال خراب و نابسامانی دچار شدم.
من میگذرم تو در امان باش
غم کشت مرا تو شادمان باش
هوش مصنوعی: من به راه خود ادامه میدهم و تو در امنیت باش. غم و اندوه من را از پا درآورد، اما امیدوارم تو همیشه شاد و خوشحال باشی.
افتاد بر آفتاب گردم
نزدیک شد آفتاب زردم
هوش مصنوعی: خورشید بر زمین افتاد و من به آن نزدیک شدم، اما رنگ من زرد شد.
روزم به شب آمد ای سحر هان
جانم به لب آمد ای پسر هان
هوش مصنوعی: روز من به شب نزدیک شده و حالا که سحر نزدیک است، جانم به لب رسیده و دارم به تو پناه میبرم.
ای جان پدر بیا و بشتاب
تا جان پدر نرفته دریاب
هوش مصنوعی: ای عزیز من، سریعاً بیا و کمک کن؛ قبل از اینکه جان پدر از دست برود، فرصت را غنیمت شماری!
زان پیش که من درآیم از پای
در خانهٔ خویش گرم کن جای
هوش مصنوعی: قبل از اینکه من به خانهی خودم بیایم، جایت را گرم کن.
آواز رحیل دادم اینک
در کوچگه اوفتادم اینک
هوش مصنوعی: اینک که به سفر و کوچ خود آغاز کردهام، صدای وداع سر میزنم و در مکانی ناپیدا و جدید قرار گرفتهام.
ترسم که به کوچ رانده باشم
آیی تو و من نمانده باشم
هوش مصنوعی: من نگرانم که وقتی به سفر بروم، تو هم نیایی و من در تنهایی بمانم.
سر بر سر خاک من بمالی
نالی ز فراق و سخت نالی
هوش مصنوعی: اگر بر روی خاک من سر بگذاری و از دوری من ناله کنی، به شدت ناله خواهی کرد.
گر خود نفست چو دود باشد
زان دود مرا چه سود باشد
هوش مصنوعی: اگر نفس تو مانند دود باشد، من از آن دود چه نفعی میبرم؟
ور تاب غمت جهان بسوزد
کی چهرهٔ بخت من فروزد
هوش مصنوعی: اگر غم تو باعث سوختن جهان شود، آیا چهرهٔ بخت من روشن خواهد شد؟
چون پند پدر شنود فرزند
میخواست که دل نهد بر آن پند
هوش مصنوعی: زمانی که فرزند نصیحت پدر را میشنود، تمایل دارد که به آن نصیحت گوش دهد و دلش را به آن بسپارد.
روزی دو به چابکی شکیبد
پا در کشد و پدر فریبد
هوش مصنوعی: روزی شکیبد با چابکی پا به درون خانه میرود و پدرش را فریب میدهد.
چون توبهٔ عشق میسگالید
عشق آمد و گوش توبه مالید
هوش مصنوعی: زمانی که عشق توبه را در هم میشکند، عشق دوباره به سراغ او میآید و به توبه توجهی نمیکند.
گفت ای نفس تو جان فزایم
اندیشهٔ تو گرهگشایم
هوش مصنوعی: ای نفس عزیز، من با تو زندهام و افکار تو برایم راهگشا و حلکنندهٔ مشکلات است.
مولای نصیحت تو هوشم
در حلقهٔ بندگیت گوشم
هوش مصنوعی: ای مولای من، من به نصیحت تو گوش میدهم و در حلقهی بندگیات قرار دارم.
پند تو چراغ جان فروزی است
نشنیدن من ز تنگ روزی است
هوش مصنوعی: پند تو همچون نوری است که جانم را روشن میکند و نشنیدن آن به خاطر تنگدستی و سختی زندگیام است.
فرمان تو کردنی است دانم
کوشم که کنم نمیتوانم
هوش مصنوعی: من میدانم که باید به خواستهات عمل کنم، اما هرچقدر تلاش میکنم، نمیتوانم.
بر من ز خرد چه سکهبندی
بر سکهٔ کار من چه خندی
هوش مصنوعی: بر من از کجا خرد و دانایی به من میخندد، در حالی که کارهای من مانند سکهای است که ارزش واقعیاش مشخص نیست؟
در خاطر من که عشق ورزد
عالم همه حبهای نیرزد
هوش مصنوعی: در ذهن من، عشق ورزیدن ارزش بیشتری دارد تا اینکه کل دنیا به حبهای (دانهای کوچک) بیارزد.
بختم نه چنان به باد داد است
کز هیچ شنیدهایم یاد است
هوش مصنوعی: بخت من آنقدر بیوفا و ضعیف است که هیچکس تا به حال داستانی از آن نشنیده است.
هر یاد که بود رفت بر باد
جز فرمُشیَم نماند بر یاد
هوش مصنوعی: تمام یادها و خاطراتی که داشتم به فراموشی سپرده شد و تنها تصویری که باقی مانده، یاد من از توست.
امروز مگو چه خوردهای دوش
کان خود سخنی بود فراموش
هوش مصنوعی: امروز از آنچه دیشب خوردهای صحبت نکن، زیرا آن موضوعی است که فراموش شده است.
گر زآنچه رود در این زمانم
پرسی که چه میکنی ندانم
هوش مصنوعی: اگر اکنون از من بپرسی چه کاری انجام میدهم، نمیدانم چه جوابی بدهم.
دانم پدری تو من غلامت
واگاه نیم که چیست نامت
هوش مصنوعی: میدانم که من فرزند تو هستم و همیشه در خدمت تو هستم، اما نمیدانم نامت چیست.
تنها نه پدر ز یاد من رفت
خود یاد من از نهاد من رفت
هوش مصنوعی: نه تنها پدرم از یاد من رفته، بلکه خود من نیز از یاد خودم رفتهام.
در خود غلطم که من چه نامم
معشوقم و عاشقم کدامم؟
هوش مصنوعی: من در خودم سرگردانم که نامم چیست، آیا محبوبم یا عاشق؟
چون برق دلم ز گرمی افروخت
دلگرمی من وجود من سوخت
هوش مصنوعی: وقتی که دل من از شادی درخشید، عشق و گرمیاش وجودم را سوزاند.
چون من به کریچه و گیایی
قانع شدهام ز هر ابایی
هوش مصنوعی: به دلیل اینکه من به چیزهای ساده و طبیعی راضی شدهام، از هر گونه ترسی و نگرانی بینیازم.
پندارم کاسیای دوران
پرداخته گشت از آب و از نان
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که حیات و روزگار به گونهای شکل گرفته که به نیازهای اساسی انسان، مانند آب و نان، پاسخ میدهد و آنها را تأمین میکند.
در وحشت خویش گشتهام گم
وحشی نزید میان مردم
هوش مصنوعی: در دلهره و ترس خود گم شدهام و وجودم بین مردم مثل موجودی وحشی و ناآشناست.
با وحش کسی که انس گیرد
هم عادت وحشیان پذیرد
هوش مصنوعی: اگر کسی با موجودات وحشی ارتباط برقرار کند، به مرور زمان عادات و رفتارهای آنها را نیز یاد میگیرد.
چون خربزهٔ مگس گزیده
به گر شوم از شکم بریده
هوش مصنوعی: اگر به مانند خربزهای شوم که مگس آن را گزیده، بایستی تا زیر دلم را ببرم.
ترسم که ز من برآید این گرد
در جملهٔ بوستان رسد درد
هوش مصنوعی: نگرانم که این غبار از من برآید و درد به همهٔ گلها در باغ برسد.
به کابله را ز طفل پوشند
تا خون بجوش را نخوشند
هوش مصنوعی: کودکان را در پوشش و حجاب قرار میدهند تا خونبازی و رفتارهای ناپسندانه را از آنها دور نگه دارند.
مایل به خرابی است رایم
آن به که خراب گشت جایم
هوش مصنوعی: نظر من به سمت ویرانی میگراید؛ بهتر است که جای من خراب شود.
کم گیر ز مزرعت گیاهی
گو در عدم افت خاک راهی
هوش مصنوعی: از زراعت، گیاه کمی بدست میآید، پس در شرایط نابسامان، راهی به خاک نخواهی یافت.
یک حرف مگیر از آنچه خواندی
پندار که نطفهای نراندی
هوش مصنوعی: هیچ نکتهای را از آنچه خواندهای برنگیر، چون که گویی نطفهای را به دنیا نیاوردهای.
گوری بکن و بر او بنه دست
پندار که مُرد عاشقی مست
هوش مصنوعی: گوری بکن و بر او بنشین و فکر کن که این عاشق مست دیگر وجود ندارد.
زانکس نتوان صلاح درخواست
کز وی قلم صلاح برخاست
هوش مصنوعی: از آنجا که نمیتوان برای درخواست صلاح (درست و خوب) به کسی اعتماد کرد که خود را به قلم و نوشتار صالح معرفی کرده است.
گفتی که ره رحیل پیش است
وین گم شده در رحیل خویش است
هوش مصنوعی: گفتی که راه سفر آماده است، اما من گمشدهای هستم که در سفر خودم گم شدهام.
تا رحلت تو خزان من بود
آنِ تو ندانم آن من بود
هوش مصنوعی: من نمیدانم که خزان و پژمردگی من به خاطر رفتن تو بوده است یا نه؛ اما تا زمان رفتنت، زندگیام در تیرهگی و سردی گذشته است.
بر مرگ تو زنده اشک ریزد
من مرده، ز مردهای چه خیزد؟
هوش مصنوعی: من برای مرگ تو به شدت گریه میکنم، ولی من خود مردهام. از یک مرده دیگر چه انتظار میتوان داشت؟