بخش ۸ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت اول
سپیده چو پیدا شد از چرخ پیر
چو سیماب شد روی دریای قیر
تبیره برآمد ز درگاه شاه
به سر برنهادند گردان کلاه
چو برزوی از خواب سر برکشید
خروشیدن بوق رویین شنید
بپوشید جامه برآمد بر اسب
بیامد به کردار آذر گشسب
چو آمد به درگاه افراسیاب
جهان دید مانند دریای آب
سپه بود یکسر همه روی دشت
خروش تبیره ز مه بر گذشت
بدید آن سیه چتر تابان ز دور
ستاده به زیرش سپهدار تور
پیاده شد و پیش اسبش دوید
چو افراسیابش پیاده بدید،
به باره بفرمود تا برنشست
گرفت آن زمان دست برزو به دست
بفرمود تا گرگ پیکر درفش
سرش پیل زرین غلافش بنفش
سپهبد بیاورد با ده هزار
سوار دلاور گو کارزار
به برزو سپردند بر پهن دشت
سپه پیش او یک به یک برگذشت
دو پیل گزیده به برگستوان
چنان چون بود در خور پهلوان
بدو گفت رو پیش لشکر خرام
به مردی برآور ز بدخواه کام
سپه (را) تو باش این زمان پیشرو
دلارای جنگی سپهدار نو
شب و روز در جنگ هشیار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
برون کش طلایه ز پیش سپاه
به روز سپید و شبان سیاه
تو را یار هومان بس و بارمان
که هستند در جنگ شیر دمان
من اینک پس تو هم اندر زمان
بیارم سپاهی چو ابر دمان
ازین مرز تا پیش دریای چین
کنم روی دریا همی آهنین
ز چین و ماچین سپاه آوریم
جهان پیش خسرو سیاه آوریم
چو بشنید دلی پر زکین
بیامد دمان تا به ایران زمین
چو برزو سپه سوی ایران کشید
خبر زو به شاه دلیران رسید
به کیخسرو آمد خبر درزمان
که آمد سپاهی چو باد دمان
سر افراز، جنگی سوار دلیر
خروشان و جوشان چو درنده شیر
سپاهی ست با این دلاور، به جنگ
یکی گرگ پیکر درفشی به چنگ
فرخ سینه ترکی ست گردن قوی
به بازو سطبر و به تن پهلوی
به بازی شمارد همی روز رزم
بود رزم بر چشم او همچو بزم
دلاور ز ایران و توران چنوی
ندیده ست هرگز یکی جنگ جوی
سپاهی ز نام آوران بی شمار
سپهبد درختی ست ز آهن به بار
پس او سپاهی چو دریای آب
سپهدارشان شاه افراسیاب
سپاهی به توران سراسر نماند
که توران شه آن را به ایران نراند
سر مرز را آتش اندر فکند
بن و بیخ آباد و ویران بکند
بیامد یکی کودک شیر خوار
ز تیغش به جان خسروا زینهار
چو خسرو ز کارآگهان این شنید
به ایران سپه سر به سر بنگرید
به ایرانیان گفت تا کی درنگ
فراز آمد آن روز پیکار و جنگ
من ایدون شنیدم ز دانا سخن
که یاد آورد روزگار کهن
که چون مر کسی را سر آید زمان
پذیره شود مرگ را بی گمان
که هرگز خود افراسیاب این نکرد
کزین سان به گردون برآورد گرد
کنون آمد آن روز خون ریختن
به شمشیر دشمن برآویختن
نبینی که چون پیل مستی کند
نبرد مرا پیش دستی کند
دبیر نویسنده را پیش خواند
فراوان زهر در سخن ها براند
به هر مهتری نامه کردش گسی
ز هر در سخن ها بدو در بسی
به هر کشوری نزد هر مهتری
کجا بود در پادشاهی سری
به یک هفته چندان سپاه آورید
که کس روی گیتی گشاده ندید
چو مهبود رازی چو شیدوش گرد
منوشان خوزی ابا دست برد
سپه بود چندان که در هفت میل
زمین بود یکسر همه رود نیل
جهاندار بر پشت پیل سپید
ستاده به گردش سپه پر امید
چو طوس و چو گیو و چو شیدوش شیر
چو گودرز و رهام و گرد دلیر
ز شه زادگان سیصدو شصت گرد
دلیران و گردان با دست برد
به پیش اندرون اختر کاویان
بزرگان ایران به گردش دوان
به ساقه سپاهش جهان پهلوان
تهمتن، کزو خیره گشتی روان
سواران زابل ده ودو هزار
چو شیران جنگی گه کارزار
ز بس سرخ و زرد و کبود و بنفش
ز تابیدن کاویانی درفش
هوا شد چو روی زمین از بهار
جهانی سراسر گو نامدار
ز رایت هوا همچو برگ رزان
درفشان و جوشان چو باد خزان
ز نعل ستوران زمین پر ز ماه
مه ومهر از گرد اسبان سیاه
ز بانگ تبیره شده گوش کر
عو کوس از کوهه پیل نر
چو خسرو سپه را بدان گونه دید
دل و پشت بدخواه وارونه دید
بخندید و شادان شد از بخت خویش
فریبرز را خواند بر تخت خویش
دگر نامور طوس نوذر بخواند
از آن نامدارانش برتر نشاند
بدیشان چنین گفت فردا پگاه
چو خورشید تابان برآید ز گاه
بیازید بر سان شیران دو چنگ
همه کینه جویید همچون پلنگ
برهنه کنید تیغ ها از نیام
به زوبین و خنجر بجویید کام
طلایه همه طوس باشد به جای
که دشمن نیاید بدین سو پای(؟)
من از پس به زودی بیارم سپاه
سپاهی به کردار ابر سیاه
چو خسرو چنین گفت آن هر دوان
زمین بوسه دادند پیرو جوان
چنین گفت با شاه طوس سوار
که ای پر هنر شیر دل شهریار
به فرخنده پیروزی بخت شاه
کنم روز بدخواه چون شب سیاه
بر ایشان به ناگه شبیخون کنم
خبر زی تو آید که من چون کنم
نمانیم یک تن از ایشان به جای
که یابد رهایی ز تیغ و سنان
چو از طوس بشنید خسرو سخن
بخندید از گفت مرد کهن
ببودند آن شب ابا می به هم
به می تازه کردند جان دژم
چو خورشید بنمود از چرخ روز
جهان گشت چون لعبت دلفروز
تبیره برآمد ز درگاه شاه
خروش سوارانش از بارگاه
بر آن سان که فرمود خسرو پگاه
سپه بر نشاندند و رفتند به راه
دلیران ایران ده و دو هزار
سواران همه از در کارزار
ازین سان سپاهی به توران کشید
خروشان به نزدیک ترکان رسید
میان دو لشکر دو فرسنگ ماند
جهان پهلوان طوس باره براند
فریبرز را گفت ایدر بمان
من اینک شدم همچو باد دمان
ببینم سپه را که چند است و چون
چگونه توانیم کردن فسون
بر ایشان چو باد بزان بگذریم
سپه را یکایک همی بشمریم
ز من بشنو اکنون یکایک سخن
ز تن جامه رزم بیرون مکن
فریبرز چون این سخن بشنوید
به کردار دریا ز کین بردمید
بدو گفت من با تو آیم به هم
بدان تا سپه بیش و کم بنگرم
تو تنها به توران سپه چون شوی
به ویژه گمانم که در خون شوی
سپاهی چو دریای جوشان به جنگ
همه تیز کرده به کینت دو چنگ
شکست اندر آید به ایران سپاه
کنی روز فرخنده بر ما سیاه
در این داوری بود کز روی دشت
خروشی برآمد که مه تیره گشت
دو لشگر به ناگه به هم باز خورد
به پروین بر آمد خروش نبرد
جهانجوی برزو، سپهدار تور
همی رزمگاه آمدش جای سور
به گردن برآورد گُرز گران
همی کوفت چون پتک آهنگران
چو هومان و چون بارمان دو سوار
به جنگ اندرون همچو شیر شکار
ز پیکان هوا همچو چنگال شیر
ز کشته شده شیر بر دشت سیر
وز آن روی طوس و فریبرز گرد
نموده به دشمن یکی دست برد
ز خون دلیران شده خاک تر
بسی کشته افکنده بی دست و سر
همه دشت از آن کشته چون پشته گشت
به خون و به خاکش در آغشته گشت
ستوران ز بس تک شده ناتوان
به خون و به خوی غرقه برگستوان
فرو ماند بازوی ترکان زکار
ز بس زخم شمشیر زهر آبدار
به فرجام ترکان شدند چیره دست
به ایران سپاه اندر آمد شکست
شکستی کز آن گونه دیده ندید
نه گوش زمانه بر آن سان شنید
چنان شد به ایرانیان روی دشت
که گردون گردان از آن خیره گشت
چو شب روز شد کس از ایشان نماند
که منشور شمشیر توران نخواند
ز خسته به هر ده یکی تن نزیست
و گر زیست بر جانش باید گریست
هم آن گه سپیده دمان بردمید
سرا پرده قیر گون بر کشید
نگه کرد طوس و فریبرز شاه
جهان گشت بر چشم هر دو سیاه
همه دشت سر بود بی دست و پای
دلیران به دشمن سپردند جای
شکسته شده نامداران همه
پدید آمده باز گرگ از رمه
پراکنده لشکر، دریده درفش
ز خون یلان روی ایشان بنفش
سپهدار ترکان و هومان به هم
به هر گوشه تازان چو شیر دژم
به مردی بریده سر سروران
به گردن برآورده گُرز گران
فریبرز را طوس گفت ای پسر
چگونه توان برد ازین سان به سر
شگفتی بدین سان ندیده ست کس
همانا سیه شد مرا روز پس
در آمد تو را روز سختی به سر
نباشی تو در جنگ پیروز گر
ز گردان ایران و گودرزیان
به زشتی گشایند بر ما زبان
شود تازه زین، کام گودرز پیر
چو گردون دل ما ببارد به تیر
بیا تا بکوشیم هر دو به جنگ
مگر بفکنیم از تن خویش ننگ
تن خویش برمرگ خرسند کن
به دانش دلت را یکی پند کن
چو بر دشت ما را سر آید زمان
از آن به که دشمن شود شادمان
نرفته ست کس زنده بر آسمان
به جنگ اندرون به که آید زمان
کنون من شوم سوی برزو به جنگ
تو شو سوی هومان به کین چون پلنگ
اگر تو شوی زنده نزدیک شاه
به خسرو بگو کای سزاوار گاه
روان تو همواره بی درد باد!
دل بد سگالانت پر گرد باد!
به فرمان شه سوی ترکان به جنگ
برفتیم و کردیم جنگ پلنگ
نکردیم سستی به جنگ اندرون
بر این برگوا بس بود رهنمون
بکردیم جنگی که تا رستخیز
نبیند کسی آن چنان جنگ نیز
به فرجام بخت سیه تیره شد
همی روز بر چشم ما خیره شد
به شمشیر دشمن بدادیم سر
چنین بود فرمان پیروز گر
به مینو بباشیم شادان به هم
بگوییم آنجای از بیش و کم
و گر من شوم زنده هم زین نشان
بگویم بدان شاه گردن کشان
که کردار چون بود و پیکار چون
سر جنگ جویان کجا شد نگون
فریبرز چون آن سخن بشنوید
بزد دست و گُرز گران برکشید
مر او را غریوان به بر درگرفت
ز جان و تن خویش دل برگرفت
بدو گفت بدرود تا جاودان
تو زی سال و مه شاد و روشن روان
بگفت این و باره برانگیخت زود
به جایی که هومان پیروز بود
چو افکند بر وی سپهدار چشم
بر آشفت چون شیر غران ز خشم
همی رفت چو پیل کف افکنان
سر جنگ جویان ز تن برکنان
برین سان همی رفت تا قلبگاه
به جایی کجا بد درفش سیاه
چو هومان ویسه مر او را بدید
بزد دست و گُرز از میان برکشید
بیامد به پیش سپهبد به جنگ
خروشان و جوشان به سان پلنگ
دو گرد گران اندر آویختند
یکی گرد تیره برانگیختند
چو برزو چنان دید آمد دوان
به نزد فریبرز و طوس آن زمان
بزد دست و بگرفت هر دو به کش
یکی زور کرد آن گو شیرفش
ز جا در ربود و به هومان سپرد
جهان پهلوان مرد با دست برد
بیامد سپه را به هم بر شکست
شکستی که آن را نشایست بست
فریبرز را با جهان جوی طوس
ببردند و برخاست آوای کوس
خبر شد به خسرو هم اندر زمان
که گشتند بسته به بند گران
به رستم فرستاد خسرو خبر
که شد کار گردان ایران به سر
اگر تو نیازی بدین کین دو چنگ
که دارد مرین را دل و توش جنگ
به زودی بدین کین میان را ببند
نباید که این کار گردد بلند
چو پیغام خسرو به رستم رسید
به کردار دریا دلش بر دمید
جهان پهلوان شد شکسته روان
از اندیشه آن دو روشن روان
نهیبی در آمد به دلش اندرون
رخش گشت از درد دینارگون
به رخش اندر آمد به کردار باد
بیامد بر شه زبان برگشاد
به خسرو چنین گفت کای شهریار
چه افتاد کار گو نامدار
که بوده ست این جنگ را پیشرو
که کرده ست این کار بازار نو
کجا دید هومان چنین کارزار
که طوس و فریبرز گیرد شکار
نه تور و پشنگ و نه افراسیاب
ندیدند این روز هرگز به خواب
چنین گفت دهقان دانش پژوه
که گه گاه آتش جهد هم ز کوه
چو بشنید از پهلوان لشکر این
یکی گفت کای نامدار گزین
ز هومان و ز بارمان باک نیست
دل ما ازین هر دوان چاک نیست
سواری بیامد ز ترکان به جنگ
که از بیم گُرزش بلرزد نهنگ
(تو گویی که گرشاسپ با گُرز جنگ
به میدان بیامد گشاده دو چنگ)
(که پیکار و کین پیش دو چشم اوی
چنین است که در پیش خارا سبوی)
زدیدار و کردار او بیش از این
چه گوییم با پهلوان زمین
بر آورد چندان که گوشت شنود
مر آن هر دو تن را ز زین در ربود
همی برد در زیر کش هر دوان
چو باد بزان سوی هومان دوان
همانا نباشد به توران زمین
چو او نامداری به ماچین و چین
چو بشنید رستم بپژمرد سخت
به گستهم گفت ای گوی نیکبخت
ز بهر برادر میان را ببند
نباید که بر جانش آید گزند
نباید که آن شاه بی هوش و رای
برد مرورا اهرمن دل ز جای
مر آن هر دو تن را به شمشیر تیز
به مستی برآرد یکی رستخیز
که من از پی پور کاوس شاه
فریبرز با ارز، زیبای گاه
روان خوار گیرم ببندم میان
بدین تیره شب همچو شیر ژیان
بیایم بدین رای با تو به راه
سری پر ز کینه دلی کینه خواه
بدان لشکر شاه توران شویم
به کردار ارغنده شیران شویم
ببینیم تا چون توان کرد کار
که تا رسته گردند هر دو سوار
بگفت این و از رخش آمد به زیر
ببستش میان را چو شیر دلیر
ز رستم چو گستهم این بشنوید
سر شکش ز دیده به رخ برچکید
بدان کار رستم ببستش میان
ابا گستهم شاه گند آوران
بر آیین ترکان جهان پهلوان
بیامد بدان جای روشن روان
کمان کیانی به بازو فکند
به بند کمر بر زدش تیر چند
به دست اندرون گُرزه گاو سار
بدان سان که باشند مردان کار
به خسرو چنین گفت پس پهلوان
که شاها انوشه بدی جاودان!
که من بنده از فر و از بخت تو
به پروین رسانم سر تخت تو
اگر شان نکشته ست افراسیاب
به چنگ نهنگ اندرند اندر آب
وگر چون ستاره به گردون برند
وگر چو نهنگان به بحر اندرند
بیارم بر تو به کردار باد
برفتند از آنجای پیروز و شاد
درفش و سپه با برادر سپرد
به جز گستهم هیچ کس را نبرد
شب تیره بر سان آشفته دد
همی شد تهمتن یل پر خرد
نهانی همی راه بی ره گرفت
به کردار شیری گمین گه گرفت
همی رفت تازان تهمتن ز جای
به جایی کجا بود پرده سرای
طلایه به یک سو مر او را ندید
بدین سان به نزدیک لشکر رسید
ز شب نیمه ای پیش تر رفته بود
دو بهره ز توران سپه خفته بود
دگر نیمه شادان نشسته به می
روانشان فروزان چو آتش ز نی
بزرگان لشکر سران رمه
نشسته ابا شه به خیمه همه
جهاندار بر تخت زرینه سای
ستاده بزرگان به پرده سرای
به یک دست برزو و هومان به هم
به دست دگر شیده و پیلسم
فریبرز و طوس آن دو برگشته بخت
به خیمه به پای اندرون پیش تخت
شده مست افراسیاب دلیر
خروشان بدان هر دو مانند شیر
ز شادی دو رخسار چون گل به بار
همه بزمگاهش سران سوار
ز برزو همه تخت بد یال ودوش
به دیدار وی رفته از هر دو هوش
تو گفتی که گرشاسپ آمد ز رزم
ابا شاه بنشست با می به بزم
همی دید رستم مر اورا ز دور
چنین گفت کاین نیست از تخم تور
به ایران و توران چنین نامدار
همانا نباشد جز این یک سوار
سپهدار ترکان زکین و ز خشم
چو خون کرد از درد مر هر دو چشم
به طوس و فریبرز گفت آن زمان
که امروز آمد به سرتان زمان
چنان چون سیاوخش و نوذر سران
بریدیم، شما را ببرم چنان
کنون چون بر آرد سپهر آفتاب
سر مرد خفته در آید ز خواب،
شود روی هامون پر از گفت و گوی
دو لشکر به روی اندر آرند روی،
بگویم که تا پیش لشکر دو دار
زنند این دلیران خنجر گزار
کنم هر دو را زنده بر دار من
بر آرم به کینه یکی کار من
(بگفت این و دژخیم تابید روی
وزان کینه بر زد گره را به روی)
(مر آن هر دو را برد هومان به بند
ز دلشان یکی بیخ شادی بکند)
بخش ۷ - آموختن برزوی رزم از دلیران افراسیاب: بگفت این و آمد به نزدیک شاهبخش ۹ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت دوم: چو رستم مر آن هر دو تن را بدید
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
سپیده چو پیدا شد از چرخ پیر
چو سیماب شد روی دریای قیر
هوش مصنوعی: با ظهور سپیدهدم، همچون نقره، سطح تیرهی دریا به روشنایی میرسد.
تبیره برآمد ز درگاه شاه
به سر برنهادند گردان کلاه
هوش مصنوعی: تشکیلاتی از دربار شاه بیرون آمد و گروهی کلاههای خود را به احترام برداشتند.
چو برزوی از خواب سر برکشید
خروشیدن بوق رویین شنید
هوش مصنوعی: وقتی برزوی از خواب بیدار شد، صدای نعرهی بوقی آهنین را شنید.
بپوشید جامه برآمد بر اسب
بیامد به کردار آذر گشسب
هوش مصنوعی: به خود جامهای بر تن کنید و سوار بر اسب شوید، همانطور که آذرگشسب میآید.
چو آمد به درگاه افراسیاب
جهان دید مانند دریای آب
هوش مصنوعی: وقتی به درب افراسیاب رسید، دنیا را چون دریای وسیع آب مشاهده کرد.
سپه بود یکسر همه روی دشت
خروش تبیره ز مه بر گذشت
هوش مصنوعی: سپاهی تمام در دشت به راه افتاده و صدای خروش آنها مانند طوفانی است که از پشت ابرها میگذرد.
بدید آن سیه چتر تابان ز دور
ستاده به زیرش سپهدار تور
هوش مصنوعی: او دید که یک چتر تاریک و درخشان از دور نمایان شده و زیر آن، فرماندهی ایستاده است.
پیاده شد و پیش اسبش دوید
چو افراسیابش پیاده بدید،
هوش مصنوعی: او از سوارکاری پیاده شد و به سمت اسبش دوید، همانطور که افراسیاب وقتی دید پیاده است، به سرعت به سوی اسبش رفت.
به باره بفرمود تا برنشست
گرفت آن زمان دست برزو به دست
هوش مصنوعی: به دستور او، بر روی آن چیز نشسته شد و در همان زمان، دست برزو به دست گرفت.
بفرمود تا گرگ پیکر درفش
سرش پیل زرین غلافش بنفش
هوش مصنوعی: فرمان داد که پرچم به شکل گرگ ساخته شود و سر آن را از طلا قرار دهند و غلافش به رنگ بنفش باشد.
سپهبد بیاورد با ده هزار
سوار دلاور گو کارزار
هوش مصنوعی: سردار، با ده هزار سوار شجاع بیاید تا آماده نبرد باشد.
به برزو سپردند بر پهن دشت
سپه پیش او یک به یک برگذشت
هوش مصنوعی: برزو را به دشت وسیع سپردند و سپاه مقابلش یک به یک از برابرش عبور کردند.
دو پیل گزیده به برگستوان
چنان چون بود در خور پهلوان
هوش مصنوعی: دو فیل که با قدرت و شجاعت در کنار هم ایستادهاند، مانند این است که برای یک پهلوان مناسب و شایسته باشد.
بدو گفت رو پیش لشکر خرام
به مردی برآور ز بدخواه کام
هوش مصنوعی: به او گفت که با اعتماد به نفس به سوی لشکر برو و به خاطر مردانگیات، بر دشمنت پیروز شو.
سپه (را) تو باش این زمان پیشرو
دلارای جنگی سپهدار نو
هوش مصنوعی: تو اکنون پیشتاز جنگ هستی و سپهسالار جدید را رهبری میکنی.
شب و روز در جنگ هشیار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
هوش مصنوعی: در هر لحظه از شب و روز همیشه بیدار و هوشیار باش و مراقب سپاه و دشمنانت باش.
برون کش طلایه ز پیش سپاه
به روز سپید و شبان سیاه
هوش مصنوعی: طلایهدار سپاه را به جلو فرستادند، صبح روشن و شب تاریکی بود.
تو را یار هومان بس و بارمان
که هستند در جنگ شیر دمان
هوش مصنوعی: تو شریک و همراه هومن باش و بار ما را بر دوش بکش، زیرا در زمان جنگ باید همچون شیر قوی و نیرومند باشیم.
من اینک پس تو هم اندر زمان
بیارم سپاهی چو ابر دمان
هوش مصنوعی: من هم اکنون به خاطر تو در زمان مناسب سپاهی میآورم، مانند ابرهایی که در زمان باران ظاهر میشوند.
ازین مرز تا پیش دریای چین
کنم روی دریا همی آهنین
هوش مصنوعی: از این سرزمین تا دریاهای چین، میخواهم با زور و قدرت روی دریا حرکت کنم.
ز چین و ماچین سپاه آوریم
جهان پیش خسرو سیاه آوریم
هوش مصنوعی: ما از سرزمین چین و ماچین سربازان و نیروها را جمعآوری میکنیم تا جهان را به خدمت پادشاه سیاهچهره درآوریم.
چو بشنید دلی پر زکین
بیامد دمان تا به ایران زمین
هوش مصنوعی: زمانی که دلی پر از عشق و اشتیاق شنید، به سرعت به سمت سرزمین ایران آمد.
چو برزو سپه سوی ایران کشید
خبر زو به شاه دلیران رسید
هوش مصنوعی: زمانی که برزو سپاه خود را به سمت ایران حرکت داد، خبر آن به شاه دلیران رسید.
به کیخسرو آمد خبر درزمان
که آمد سپاهی چو باد دمان
هوش مصنوعی: کیخسرو خبر دریافت کرد که سپاهی بهسرعت و ناگهانی به سوی او میآید.
سر افراز، جنگی سوار دلیر
خروشان و جوشان چو درنده شیر
هوش مصنوعی: یک سوار شجاع و پرشور که مانند شیر درنده میتازد و در میدان جنگ با افتخار خود را نشان میدهد.
سپاهی ست با این دلاور، به جنگ
یکی گرگ پیکر درفشی به چنگ
هوش مصنوعی: یک دلاور با سپاهی به جنگ میرود، در حالی که در دستش درفشی دارد و مقابل او یک گرگ بزرگ قرار دارد.
فرخ سینه ترکی ست گردن قوی
به بازو سطبر و به تن پهلوی
هوش مصنوعی: فرخ سینه ترکی فردی است با شانههای قوی و بازوهای زورمند و بدنی تنومند.
به بازی شمارد همی روز رزم
بود رزم بر چشم او همچو بزم
هوش مصنوعی: او روز جنگ را به بازی میگیرد و برای او جنگ، مانند یک جشن و بزم به نظر میرسد.
دلاور ز ایران و توران چنوی
ندیده ست هرگز یکی جنگ جوی
هوش مصنوعی: شجاعتی که در ایران و توران پیدا میشود، هرگز در هیچ جنگجویی مشاهده نشده است.
سپاهی ز نام آوران بی شمار
سپهبد درختی ست ز آهن به بار
هوش مصنوعی: یک سپاه بزرگ از جنگجویان نامی وجود دارد که مانند درختی از آهن بارور شده است.
پس او سپاهی چو دریای آب
سپهدارشان شاه افراسیاب
هوش مصنوعی: او سپاهی دارد که به تعداد دریاهای آب است و سپهبدشان شاه افراسیاب است.
سپاهی به توران سراسر نماند
که توران شه آن را به ایران نراند
هوش مصنوعی: در سرزمین توران، هیچ نیرویی نمانده است که پادشاه توران آن را به ایران نرانده باشد.
سر مرز را آتش اندر فکند
بن و بیخ آباد و ویران بکند
هوش مصنوعی: آتش سر مرز را میسوزاند و ریشه و پایههای آبادانی را نابود میکند.
بیامد یکی کودک شیر خوار
ز تیغش به جان خسروا زینهار
هوش مصنوعی: یک کودک شیرخوار به نزد شاه آمد و از ترس جان شاه از تلوهای خود جلوگیری کرد.
چو خسرو ز کارآگهان این شنید
به ایران سپه سر به سر بنگرید
هوش مصنوعی: چو خسرو وقتی از دانایان این خبر را شنید، به همه سپاهیان در ایران نگریست.
به ایرانیان گفت تا کی درنگ
فراز آمد آن روز پیکار و جنگ
هوش مصنوعی: به ایرانیان گفته شد که تا کی منتظر خواهند بود، روز نبرد و جنگ نزدیک است.
من ایدون شنیدم ز دانا سخن
که یاد آورد روزگار کهن
هوش مصنوعی: من از شخصی آگاه و دانا شنیدم که دربارهی روزگاران قدیم صحبت میکرد.
که چون مر کسی را سر آید زمان
پذیره شود مرگ را بی گمان
هوش مصنوعی: زمانی که عمر کسی به پایان میرسد، به طور حتم باید آماده قبول مرگ باشد.
که هرگز خود افراسیاب این نکرد
کزین سان به گردون برآورد گرد
هوش مصنوعی: هرگز افراسیاب، شاه نهانی و قدرتمند، این کار را نکرد که به این شکل در آسمان درخشش و عظمت پیدا کند.
کنون آمد آن روز خون ریختن
به شمشیر دشمن برآویختن
هوش مصنوعی: اکنون زمان آن رسیده که خون بریزیم و با دشمن مقابله کنیم.
نبینی که چون پیل مستی کند
نبرد مرا پیش دستی کند
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که تو نمیبینی که چگونه حیوانی بزرگ و نیرومند (مثل فیل) در حال مستی و هیجان است و به همین خاطر تواناییاش در نبرد با من بیشتر میشود و بر من پیشی میگیرد.
دبیر نویسنده را پیش خواند
فراوان زهر در سخن ها براند
هوش مصنوعی: دبیر به نویسنده گفت که در نوشتههایش زیاد از کلمات تلخ و گزنده استفاده نکند.
به هر مهتری نامه کردش گسی
ز هر در سخن ها بدو در بسی
هوش مصنوعی: به هر بزرگی نامهای فرستاد و از هر طرف صحبتهای زیادی به او رسید.
به هر کشوری نزد هر مهتری
کجا بود در پادشاهی سری
هوش مصنوعی: در هر کشوری، هر کسی که مقام بالایی دارد، در زمان فرمانرواییاش با چالشها و مسائل مختلفی روبهرو میشود.
به یک هفته چندان سپاه آورید
که کس روی گیتی گشاده ندید
هوش مصنوعی: به مدت یک هفته نیرویی فراهم کنید که هیچ کسی در دنیا مانند آن را ندیده باشد.
چو مهبود رازی چو شیدوش گرد
منوشان خوزی ابا دست برد
هوش مصنوعی: چنان که اگر کسی به رازهای محبوب پی ببرد، از خوراک و نوشیدنیهای خوشمزه هم که باشد، باید دوری کند و از آنها دست بردارد.
سپه بود چندان که در هفت میل
زمین بود یکسر همه رود نیل
هوش مصنوعی: تعداد سربازان به قدری زیاد بود که اگر هر یک هفت میل از زمین را در نظر بگیریم، تمام آن مساحت را پر میکردند و در واقع مشابه پهنا و وسعت رود نیل بودند.
جهاندار بر پشت پیل سپید
ستاده به گردش سپه پر امید
هوش مصنوعی: حاکم بر روی فیل سفید ایستاده و با امید به پیروزی، در حرکت لشگریانش نظاره میکند.
چو طوس و چو گیو و چو شیدوش شیر
چو گودرز و رهام و گرد دلیر
هوش مصنوعی: مثل طوس و گیو و شیدوش شیر، همچون گودرز و رهام و گرد دلیر.
ز شه زادگان سیصدو شصت گرد
دلیران و گردان با دست برد
هوش مصنوعی: از بین پسران شاه، سیصد و شصت نفر دلاور و شجاع گرد هم آمدند و با قدرت و شجاعت خود در کنار هم ایستادند.
به پیش اندرون اختر کاویان
بزرگان ایران به گردش دوان
هوش مصنوعی: در دل شب، بزرگان ایران در حال گشت و گذار به دنبال ستارهها هستند.
به ساقه سپاهش جهان پهلوان
تهمتن، کزو خیره گشتی روان
هوش مصنوعی: به شاخههای سپاه قهرمان تهمتن، که از قدرت او حیرتزده شدی و از آن شگفتزده گشتی.
سواران زابل ده ودو هزار
چو شیران جنگی گه کارزار
هوش مصنوعی: سواران زابل، همچون شیران جنگی، در میدان نبرد با شجاعت و قدرت فراوانی به مبارزه میپردازند.
ز بس سرخ و زرد و کبود و بنفش
ز تابیدن کاویانی درفش
هوش مصنوعی: از شدت تابش پرچم کاویانی، رنگهای سرخ، زرد، آبی و بنفش در آن به وضوح دیده میشود.
هوا شد چو روی زمین از بهار
جهانی سراسر گو نامدار
هوش مصنوعی: هوا مانند چهره زمین در فصل بهار زیبا و پررنگ شده و جهانی را فرا گرفته که تمام آن از شکوه و زیبایی پر شده است.
ز رایت هوا همچو برگ رزان
درفشان و جوشان چو باد خزان
هوش مصنوعی: پرچم هوا به زیبایی همچون برگهای درختان در فصل پاییز به رقص درآمده و در حرکت است، درست مانند وزش باد در این فصل.
ز نعل ستوران زمین پر ز ماه
مه ومهر از گرد اسبان سیاه
هوش مصنوعی: زمین پراز نعل اسبان است و درخشش ماه و خورشید به خاطر تیره بودن رنگ اسبان مشهود است.
ز بانگ تبیره شده گوش کر
عو کوس از کوهه پیل نر
هوش مصنوعی: صدای طبل به قدری بلند و گوشخراش است که گوشها را کر میکند و صدای آن از دور به گوش میرسد، مانند صدای یک فیل نر که از دل کوهها میآید.
چو خسرو سپه را بدان گونه دید
دل و پشت بدخواه وارونه دید
هوش مصنوعی: وقتی خسرو سپاه را آنگونه مشاهده کرد، دل و پشتش را به شکل بدخواهانه و متفاوت دید.
بخندید و شادان شد از بخت خویش
فریبرز را خواند بر تخت خویش
هوش مصنوعی: فریبرز از خوشحالی و بخت خوبش لبخند زد و شادمان شد و او را بر تخت خود فراخواند.
دگر نامور طوس نوذر بخواند
از آن نامدارانش برتر نشاند
هوش مصنوعی: نوذر، پادشاه نامی طوس، کسانی را که در میان نامآوران و پهلوانان برتر بودند، فراخواند و برتری خود را بر آنها نمایان ساخت.
بدیشان چنین گفت فردا پگاه
چو خورشید تابان برآید ز گاه
هوش مصنوعی: او به آنها گفت که فردا صبح، وقتی خورشید درخشان از افق برخیزد، چنین خواهد بود.
بیازید بر سان شیران دو چنگ
همه کینه جویید همچون پلنگ
هوش مصنوعی: به مانند شیران که دو دندان تیز دارند، با قدرت و شجاعت عمل کنید و در جستجوی انتقام باشید، همانطور که پلنگها به دنبال شکار به کمین مینشینند.
برهنه کنید تیغ ها از نیام
به زوبین و خنجر بجویید کام
هوش مصنوعی: تیغها را از غلاف خارج کنید و به دنبال نیزه و خنجر باشید.
طلایه همه طوس باشد به جای
که دشمن نیاید بدین سو پای(؟)
هوش مصنوعی: طلایه به معنی پیشگام و پیشرو است. در اینجا اشاره شده که طوس (که ممکن است به شخصیت یا مکان خاصی اشاره داشته باشد) در جایی قرار دارد که دشمن نمیتواند به این سمت بیاید. بنابراین، این عبارت به نوعی به موقعیتی اشاره دارد که در آن نیروهای خودی در مقابل دشمن در یک موضع قوی و ایمن قرار دارند و در عین حال در خط مقدم دفاع از سرزمین خود هستند.
من از پس به زودی بیارم سپاه
سپاهی به کردار ابر سیاه
هوش مصنوعی: به زودی نیرویی قدرتمند و زیاد را به وجود میآورم، که مانند ابر سیاهی در آسمان سرشار و گسترده خواهد بود.
چو خسرو چنین گفت آن هر دوان
زمین بوسه دادند پیرو جوان
هوش مصنوعی: خسرو اینگونه صحبت کرد و هر دو طرف، جوان و پیر، بر زمین بوسه زدند.
چنین گفت با شاه طوس سوار
که ای پر هنر شیر دل شهریار
هوش مصنوعی: این متن به گفتگو میان یک شخصیت و شاه طوس اشاره دارد. فردی با شجاعت و مهارت، به شاه طوس، که شخصیتی نیرومند و دلیر است، صحبت میکند و او را به عنوان یک فرمانروای با استعداد و دلیر میستاید.
به فرخنده پیروزی بخت شاه
کنم روز بدخواه چون شب سیاه
هوش مصنوعی: برای پیروزی و خوشبختی شاه، روزهای بد و پلید را مانند شب تاریک دور میزنم.
بر ایشان به ناگه شبیخون کنم
خبر زی تو آید که من چون کنم
هوش مصنوعی: من ناگه به آنها حملهور میشوم و خبر تو را میبرم، اما نمیدانم چگونه این کار را انجام دهم.
نمانیم یک تن از ایشان به جای
که یابد رهایی ز تیغ و سنان
هوش مصنوعی: هرگز نخواهیم ماند که یکی از ما در میانه آنان باقی بماند، تا آنکه از تیغ و نیزه رهایی یابد.
چو از طوس بشنید خسرو سخن
بخندید از گفت مرد کهن
هوش مصنوعی: وقتی خسرو از طوس (رزمنده) سخنان او را شنید، به دلیل صحبتهای آن مرد با تجربه، لبخندی به چهرهاش نشست.
ببودند آن شب ابا می به هم
به می تازه کردند جان دژم
هوش مصنوعی: در آن شب، دوستان با نوشیدن شراب تازه روح غمگین خود را شاد کردند و به هم پیوستند.
چو خورشید بنمود از چرخ روز
جهان گشت چون لعبت دلفروز
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از افق روز ظاهر شد، دنیا مانند یک دختر زیبا و دلربا نمایان گشت.
تبیره برآمد ز درگاه شاه
خروش سوارانش از بارگاه
هوش مصنوعی: پس از آن که درب شاه به صدا درآمد، سوارانش از محل حضور شاه به نشانه هیجان و شور و شوق خروشی به راه انداختند.
بر آن سان که فرمود خسرو پگاه
سپه بر نشاندند و رفتند به راه
هوش مصنوعی: سپس همانطور که شاه امر کرده بود، سپاه را بر افراشتند و به سوی مسیر خود حرکت کردند.
دلیران ایران ده و دو هزار
سواران همه از در کارزار
هوش مصنوعی: دلیران ایران، در کنار هم، تعداد زیادی جنگجو دارند که آماده نبرد هستند.
ازین سان سپاهی به توران کشید
خروشان به نزدیک ترکان رسید
هوش مصنوعی: به این صورت، ارتشی به سرزمین توران حرکت کرد و با شتاب خود را به نزدیکی ترکها رساند.
میان دو لشکر دو فرسنگ ماند
جهان پهلوان طوس باره براند
هوش مصنوعی: جهان پهلوان طوس در میان دو لشکر به فاصله دو فرسنگ ایستاده است و آماده میشود برای نبرد.
فریبرز را گفت ایدر بمان
من اینک شدم همچو باد دمان
هوش مصنوعی: فریبرز را گفت: اینجا بمان، من اکنون مثل باد سریع شدهام.
ببینم سپه را که چند است و چون
چگونه توانیم کردن فسون
هوش مصنوعی: میخواهم ببینم سپاه چه تعداد است و چگونه میتوانیم با ترفندهایی بر آن فائق آییم.
بر ایشان چو باد بزان بگذریم
سپه را یکایک همی بشمریم
هوش مصنوعی: به مانند باد از کنار آنان میگذریم و به دقت سپاهیان را یکی یکی میشماریم.
ز من بشنو اکنون یکایک سخن
ز تن جامه رزم بیرون مکن
هوش مصنوعی: اکنون به من گوش کن و هر سخنی را بشنو. از لباس جنگی بیرون نیا.
فریبرز چون این سخن بشنوید
به کردار دریا ز کین بردمید
هوش مصنوعی: فریبرز وقتی این حرف را شنید، همانند دریا از کینه و خشم برآشفت.
بدو گفت من با تو آیم به هم
بدان تا سپه بیش و کم بنگرم
هوش مصنوعی: او به او گفت: من با تو میآیم تا به دقت به مقدار نیروها نگاه کنیم.
تو تنها به توران سپه چون شوی
به ویژه گمانم که در خون شوی
هوش مصنوعی: اگر تو به سرزمین توران بروی، به طور خاص فکر میکنم که به زودی دچار مشکلات و سختیهایی خواهی شد.
سپاهی چو دریای جوشان به جنگ
همه تیز کرده به کینت دو چنگ
هوش مصنوعی: سربازان مانند دریای خروشان آماده نبرد هستند و با تمام قوا برای انتقام و مبارزه آمدهاند.
شکست اندر آید به ایران سپاه
کنی روز فرخنده بر ما سیاه
هوش مصنوعی: اگر دشمن به ایران حمله کند، روزی که برای ما خوشایند است، به یاد آوردن آن روز برای ما غمانگیز خواهد بود.
در این داوری بود کز روی دشت
خروشی برآمد که مه تیره گشت
هوش مصنوعی: در این قضاوت، صدایی از دشت برخواست که باعث شد آسمان تیره و تار شود.
دو لشگر به ناگه به هم باز خورد
به پروین بر آمد خروش نبرد
هوش مصنوعی: دو گروه به طور ناگهانی به هم برخورد کردند و صدای جنگ در آسمان به گوش رسید.
جهانجوی برزو، سپهدار تور
همی رزمگاه آمدش جای سور
هوش مصنوعی: برزو، قهرمان و فرماندهٔ توران، به میدان نبرد آمد تا در آنجا جنگ و جشن را تجربه کند.
به گردن برآورد گُرز گران
همی کوفت چون پتک آهنگران
هوش مصنوعی: با قوت و شدت، گرزی سنگین به حرکت درآورد و مانند پتکی که آهنگر به میخ میکوبد، ضربهای محکم و مؤثر به کار زد.
چو هومان و چون بارمان دو سوار
به جنگ اندرون همچو شیر شکار
هوش مصنوعی: هومان و بارمان، دو سواره نظام، به جنگ میروند و همچون شیرانی که به دنبال شکار هستند، در میدان نبرد حاضر میشوند.
ز پیکان هوا همچو چنگال شیر
ز کشته شده شیر بر دشت سیر
هوش مصنوعی: از تیر آسمان مانند چنگال شیر، بر روی زمین، نشانهای از شکار شیر به چشم میخورد.
وز آن روی طوس و فریبرز گرد
نموده به دشمن یکی دست برد
هوش مصنوعی: در آن طرف، طوس و فریبرز تصمیم گرفتند که به دشمن حمله کنند.
ز خون دلیران شده خاک تر
بسی کشته افکنده بی دست و سر
هوش مصنوعی: خاک زمین از خون دلاوران تر شده و بسیاری در این سرزمین جان خود را از دست دادهاند، بیآنکه دست و سر داشته باشند.
همه دشت از آن کشته چون پشته گشت
به خون و به خاکش در آغشته گشت
هوش مصنوعی: تمام دشت پر از جسد شد و مانند تپهای پر از خون و خاک آغشته گشت.
ستوران ز بس تک شده ناتوان
به خون و به خوی غرقه برگستوان
هوش مصنوعی: به خاطر شدت آسیبها و ناتوانی، زمین مثل دریایی از خون و خوی انسانی غرق شده است.
فرو ماند بازوی ترکان زکار
ز بس زخم شمشیر زهر آبدار
هوش مصنوعی: بازوی ترکان به خاطر زخمهای زیاد ناشی از شمشیر زهرآلود از کار افتاده است.
به فرجام ترکان شدند چیره دست
به ایران سپاه اندر آمد شکست
هوش مصنوعی: ترکان با مهارت و قدرت به پایان کار رسیدند و سپاه آنان به ایران حمله کرد و پیروزی بدست آورد.
شکستی کز آن گونه دیده ندید
نه گوش زمانه بر آن سان شنید
هوش مصنوعی: شکستی که هرگز جایی دیده نشده و هیچ گوشی در دنیا مانند آن را نشنیده است.
چنان شد به ایرانیان روی دشت
که گردون گردان از آن خیره گشت
هوش مصنوعی: بهحدی اوضاع در دشتهای ایران تغییر کرد که حتی آسمان هم از دیدن آن شگفت زده شد.
چو شب روز شد کس از ایشان نماند
که منشور شمشیر توران نخواند
هوش مصنوعی: زمانی که شب به روز تبدیل شد، هیچکسی از آنها باقی نماند که به شمشیر تورانی نپردازد.
ز خسته به هر ده یکی تن نزیست
و گر زیست بر جانش باید گریست
هوش مصنوعی: از خستگی و ناراحتی، در هر دهکدهای هیچکس زندگی نمیکند و اگر کسی هم زندگی کند، باید برای جانش غمگین بود.
هم آن گه سپیده دمان بردمید
سرا پرده قیر گون بر کشید
هوش مصنوعی: در سپیده دم، پردهای سیاه را کنار زدم و به بیرون نگریستم.
نگه کرد طوس و فریبرز شاه
جهان گشت بر چشم هر دو سیاه
هوش مصنوعی: طوس و فریبرز به هم نگاه کردند و در آن لحظه، جهان بر چشم هر دوی آنها تیره و تار شد.
همه دشت سر بود بی دست و پای
دلیران به دشمن سپردند جای
هوش مصنوعی: تمام دشت به طور کامل تحت کنترل بود و دلیران با شجاعت، این مکان را به دشمن واگذار کردند.
شکسته شده نامداران همه
پدید آمده باز گرگ از رمه
هوش مصنوعی: همه نامآوران و بزرگمنشان در جامعه به نوعی سست و شکسته شدهاند و در این نابسامانی، گرگها و متجاوزان از میان مردم ظاهر شدهاند.
پراکنده لشکر، دریده درفش
ز خون یلان روی ایشان بنفش
هوش مصنوعی: لشکری که پراکنده شده، پرچم آنها به خون دلاوران چرکین و لکهدار شده است.
سپهدار ترکان و هومان به هم
به هر گوشه تازان چو شیر دژم
هوش مصنوعی: رئیس سپاه ترکها و هومان (دو شخصیت) به شدت و با نیرومندی در حال حمله و جنگیدن هستند، مانند شیر خشمگین که در هر گوشهای به دنبال نشانهای برای نبرد میگردد.
به مردی بریده سر سروران
به گردن برآورده گُرز گران
هوش مصنوعی: مردی که سر او بریده شده، در میان سروران به شکوه و قدرت ایستاده و در دستش گرز سنگینی را به نمایش گذاشته است.
فریبرز را طوس گفت ای پسر
چگونه توان برد ازین سان به سر
هوش مصنوعی: طوس به فریبرز گفت: ای پسر، چگونه میتوانی به این شکل از عهده این کار برآیی؟
شگفتی بدین سان ندیده ست کس
همانا سیه شد مرا روز پس
هوش مصنوعی: هیچکس تا به حال چنین شگفتی را ندیده است، واقعاً روزهایم به خاطر این اتفاق تاریک و زشت شده است.
در آمد تو را روز سختی به سر
نباشی تو در جنگ پیروز گر
هوش مصنوعی: اگر در روزهای دشوار به تو کمک برسد، تو هم در نبرد پیروز خواهی شد.
ز گردان ایران و گودرزیان
به زشتی گشایند بر ما زبان
هوش مصنوعی: از مردم ایران و گودرزیها با گفتار زشتشان بر ما خرده میگیرند.
شود تازه زین، کام گودرز پیر
چو گردون دل ما ببارد به تیر
هوش مصنوعی: وقتی که این تیر به زمین بیفتد، دل گودرز پیر همچون آسمان، غم و اندوهش فرو میریزد و تازه و شاداب میشود.
بیا تا بکوشیم هر دو به جنگ
مگر بفکنیم از تن خویش ننگ
هوش مصنوعی: بیایید تلاش کنیم تا با یکدیگر به مبارزه بپردازیم، شاید بتوانیم عیب و شرمساری را از خود دور کنیم.
تن خویش برمرگ خرسند کن
به دانش دلت را یکی پند کن
هوش مصنوعی: بدن خود را برای مرگ آماده کن و با دانش و علم، دل خود را نصیحت کن.
چو بر دشت ما را سر آید زمان
از آن به که دشمن شود شادمان
هوش مصنوعی: زمانی که پایان زندگی ما نزدیک شود، بهتر است که دشمن ما خوشحال نشود.
نرفته ست کس زنده بر آسمان
به جنگ اندرون به که آید زمان
هوش مصنوعی: هیچ کس در آسمان زندگی نمیکند که برای جنگ به آنجا برود، اما زمانی خواهد رسید که شاید کسی بیاید.
کنون من شوم سوی برزو به جنگ
تو شو سوی هومان به کین چون پلنگ
هوش مصنوعی: اکنون من به سمت برزو میروم و تو هم باید به سمت هومان بروی تا انتقام بگیری، همانند پلنگ.
اگر تو شوی زنده نزدیک شاه
به خسرو بگو کای سزاوار گاه
هوش مصنوعی: اگر تو نزدیک شاه زنده بمانی، به خسرو بگو که تو شایسته مقام و جایگاه هستی.
روان تو همواره بی درد باد!
دل بد سگالانت پر گرد باد!
هوش مصنوعی: باشد که روح تو همیشه آرام و بیدرد باشد! و دل بدخواهانت پر از غم و اندوه گردد!
به فرمان شه سوی ترکان به جنگ
برفتیم و کردیم جنگ پلنگ
هوش مصنوعی: به دستور شاه، به سمت ترکها رفتیم تا با آنها به جنگ بپردازیم و جنگی شجاعانه و زورمندانه را آغاز کردیم.
نکردیم سستی به جنگ اندرون
بر این برگوا بس بود رهنمون
هوش مصنوعی: ما در جنگ درون خود، هیچ گونه سستی نکردیم، و این نشانهای کافی و راهنمایی برای ما بود.
بکردیم جنگی که تا رستخیز
نبیند کسی آن چنان جنگ نیز
هوش مصنوعی: ما جنگی راه انداختیم که هیچگاه کسی چنین جنگی را تا روز رستاخیز نخواهد دید.
به فرجام بخت سیه تیره شد
همی روز بر چشم ما خیره شد
هوش مصنوعی: به پایان رسیدن روزگار نامساعد و بدشانسی ما را به تماشا میکشاند و بر ما تاثیر میگذارد.
به شمشیر دشمن بدادیم سر
چنین بود فرمان پیروز گر
هوش مصنوعی: ما سر را به شمشیر دشمن سپردیم، چون این فرمان پیروزی بود.
به مینو بباشیم شادان به هم
بگوییم آنجای از بیش و کم
هوش مصنوعی: در باغ بهشتی با هم خوش باشیم و دربارهی فراوانی و کمی گفتوگو کنیم.
و گر من شوم زنده هم زین نشان
بگویم بدان شاه گردن کشان
هوش مصنوعی: اگر من هم زنده بمانم، بر اساس این نشان (و اثری که از خود به جا میگذارم) در مورد آن شاه زورگو سخن خواهم گفت.
که کردار چون بود و پیکار چون
سر جنگ جویان کجا شد نگون
هوش مصنوعی: رفتار و عمل چگونه است و نبرد به چه صورت است، جستجوی جنگجویان به کجا انجامید و به ناکامی انجامیده است.
فریبرز چون آن سخن بشنوید
بزد دست و گُرز گران برکشید
هوش مصنوعی: فریبرز هنگامی که آن حرف را شنید، دستش را بلند کرد و گرزی سنگین را در دست گرفت.
مر او را غریوان به بر درگرفت
ز جان و تن خویش دل برگرفت
هوش مصنوعی: او را در آغوش گرفت و از جان و تن خود دل کند.
بدو گفت بدرود تا جاودان
تو زی سال و مه شاد و روشن روان
هوش مصنوعی: او به او گفت که برای همیشه خداحافظ باشد و آرزو کرد که در سال و ماه، زندگی شاد و روشنی داشته باشد.
بگفت این و باره برانگیخت زود
به جایی که هومان پیروز بود
هوش مصنوعی: او این سخن را گفت و به سرعت به جایی رفت که هومان پیروز بود.
چو افکند بر وی سپهدار چشم
بر آشفت چون شیر غران ز خشم
هوش مصنوعی: وقتی سپهبد بر او خیره نگاه میکند، چشمانش به علت خشمش به مانند شیر در حال غرش بر افروخته میشود.
همی رفت چو پیل کف افکنان
سر جنگ جویان ز تن برکنان
هوش مصنوعی: او مانند فیل با قدرت و سرافروشی به جنگ میرود و دشمنان را به راحتی از سر راه خود کنار میزند.
برین سان همی رفت تا قلبگاه
به جایی کجا بد درفش سیاه
هوش مصنوعی: او به همین ترتیب به سمت قلب لشکر میرفت، به جایی که درفش سیاه آنجا قرار داشت.
چو هومان ویسه مر او را بدید
بزد دست و گُرز از میان برکشید
هوش مصنوعی: وقتی هومان به او نگاه کرد، دستش را دراز کرد و چماق را از وسط بیرون آورد.
بیامد به پیش سپهبد به جنگ
خروشان و جوشان به سان پلنگ
هوش مصنوعی: سپهدار به میدان نبرد آمد، مانند پلنگی خروشان و پرشور.
دو گرد گران اندر آویختند
یکی گرد تیره برانگیختند
هوش مصنوعی: دو جسم سنگین را به هم آویختند و یکی از آنها به طرز ناخوشایندی برافروخته شد.
چو برزو چنان دید آمد دوان
به نزد فریبرز و طوس آن زمان
هوش مصنوعی: برزو وقتی آن صحنه را دید، به سرعت به سمت فریبرز و طوس رفت.
بزد دست و بگرفت هر دو به کش
یکی زور کرد آن گو شیرفش
هوش مصنوعی: او با دستش به شدت به گلو گرفت و با تمام نیرو تلاش کرد تا او را از پا درآورد، مانند شیر قوی و نیرومند.
ز جا در ربود و به هومان سپرد
جهان پهلوان مرد با دست برد
هوش مصنوعی: بزرگمردی به طور ناگهانی از سرزمینش بیرون آورده شد و به هومان سپرده شد. این مرد قهرمان به راحتی این کار را انجام داد.
بیامد سپه را به هم بر شکست
شکستی که آن را نشایست بست
هوش مصنوعی: نیروها به هم ریختند و در هم شکستند، شکستی که سزاوار آن نبود.
فریبرز را با جهان جوی طوس
ببردند و برخاست آوای کوس
هوش مصنوعی: فریبرز را به طوس بردند و صدای کوس رسیده بود.
خبر شد به خسرو هم اندر زمان
که گشتند بسته به بند گران
هوش مصنوعی: خبر به خسرو رسید که آنها در بند و زنجیرهای سخت گرفتار شدند.
به رستم فرستاد خسرو خبر
که شد کار گردان ایران به سر
هوش مصنوعی: خسرو خبری به رستم فرستاد که کارگردانهای ایران به پایان رسیده است.
اگر تو نیازی بدین کین دو چنگ
که دارد مرین را دل و توش جنگ
هوش مصنوعی: اگر تو نیازی به چیزی نداری، پس چرا با دل و قدرت جنگ میکنی؟
به زودی بدین کین میان را ببند
نباید که این کار گردد بلند
هوش مصنوعی: به زودی باید این دشمنی را به پایان برسانی، زیرا نباید اجازه دهی که این مشکل بزرگتر و عمیقتر شود.
چو پیغام خسرو به رستم رسید
به کردار دریا دلش بر دمید
هوش مصنوعی: هنگامی که پیام شاه به رستم رسید، او همچون دریا، دلی پر از شجاعت و عظمت پیدا کرد.
جهان پهلوان شد شکسته روان
از اندیشه آن دو روشن روان
هوش مصنوعی: جهان به میدان نبردی تبدیل شده که دو فرد روشنفکر و خردمند آن را با تفکرات خود تحت تأثیر قرار دادهاند. این دو نفر باعث شدهاند که انسانها دچار اندوه و ناامیدی شوند.
نهیبی در آمد به دلش اندرون
رخش گشت از درد دینارگون
هوش مصنوعی: صدایی در دل او طنین انداخت و چهرهاش به خاطر درد و رنجی که از مسائل دینی داشت، تغییر کرد.
به رخش اندر آمد به کردار باد
بیامد بر شه زبان برگشاد
هوش مصنوعی: او با سرعت و تندویی مانند باد به سوی پادشاه آمد و زبان به سخن گشود.
به خسرو چنین گفت کای شهریار
چه افتاد کار گو نامدار
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی به خسرو، که به عنوان فرمانروای بزرگ شناخته میشود، میگوید که چه اتفاقی افتاده و او را به یاد گذشتۀ برجستهاش میاندازد. در واقع، او به خسرو اشاره میکند که باید به وضعیت کنونیاش توجه کند و از مقام و عظمت خود به خوبی آگاه باشد.
که بوده ست این جنگ را پیشرو
که کرده ست این کار بازار نو
هوش مصنوعی: این جنگ را چه کسی آغاز کرده است که باعث شده تا اوضاع به شکلی جدید تغییر کند؟
کجا دید هومان چنین کارزار
که طوس و فریبرز گیرد شکار
هوش مصنوعی: به کجا میتوان هومان را در چنین جنگی دید که طوس و فریبرز همگی یکجا به شکار بپردازند؟
نه تور و پشنگ و نه افراسیاب
ندیدند این روز هرگز به خواب
هوش مصنوعی: هیچکدام از شاهان بزرگ و قهرمانان افسانهای مانند تور و پشنگ و افراسیاب هرگز چنین روزی را در خواب هم ندیدند.
چنین گفت دهقان دانش پژوه
که گه گاه آتش جهد هم ز کوه
هوش مصنوعی: دهقان عالم و دانشمند بیان میکند که گاهی اوقات، تلاش و کوشش همچون آتش در درون انسان شعلهور میشود و او را به حرکت وامیدارد.
چو بشنید از پهلوان لشکر این
یکی گفت کای نامدار گزین
هوش مصنوعی: زمانی که یکی از پهلوانان لشکر خبر را شنید، به آن شخص نامدار گفت: "ای بزرگنام، انتخاب کن."
ز هومان و ز بارمان باک نیست
دل ما ازین هر دوان چاک نیست
هوش مصنوعی: ما نگران هومان و بارمان نیستیم، زیرا دل ما از این دو موضوع آسیب نمیبیند و پریشان نیست.
سواری بیامد ز ترکان به جنگ
که از بیم گُرزش بلرزد نهنگ
هوش مصنوعی: یک سوار از ترکان به جنگ آمد، به طوری که نهنگ از ترس گرز او میلرزد.
(تو گویی که گرشاسپ با گُرز جنگ
به میدان بیامد گشاده دو چنگ)
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که شخصی وارد میدان نبرد شده است و قدرت و شجاعت او به حدی است که مثل گرشاسپ، قهرمان افسانهای، به نظر میرسد. او با سلاح خود میجنگد و آماده رویارویی با دشمنانش است.
(که پیکار و کین پیش دو چشم اوی
چنین است که در پیش خارا سبوی)
هوش مصنوعی: این تصاویر نشاندهندهی جنگ و دشمنی در چشمان او است، همانطور که ظرفی برای نگهداری آب در مقابل سنگهای سخت و بیروح قرار دارد.
زدیدار و کردار او بیش از این
چه گوییم با پهلوان زمین
هوش مصنوعی: در ملاقات و رفتار او بیشتر از این چه میتوانیم بگوییم با بزرگترین فرد روی زمین؟
بر آورد چندان که گوشت شنود
مر آن هر دو تن را ز زین در ربود
هوش مصنوعی: هر چه را که گویش شنید، آن دو نفر از رکاب اسب جدا شدند و به راحتی بر زمین افتادند.
همی برد در زیر کش هر دوان
چو باد بزان سوی هومان دوان
هوش مصنوعی: به مانند باد که به سرعت در حال حرکت است، هر دو از زیر کش به سوی هومان میدوند.
همانا نباشد به توران زمین
چو او نامداری به ماچین و چین
هوش مصنوعی: در دنیا، هیچ کشور یا سرزمینی به اندازه ایران، شخصیت و مقام بلندمرتبهای ندارد که همانند او باشد.
چو بشنید رستم بپژمرد سخت
به گستهم گفت ای گوی نیکبخت
هوش مصنوعی: وقتی رستم صدای پژمرد را شنید، به گستهم گفت: ای مرد نیکبخت، خیلی نگران شدم.
ز بهر برادر میان را ببند
نباید که بر جانش آید گزند
هوش مصنوعی: باید به خاطر برادر، رابطهها را قطع کرد تا مشکلی برای او پیش نیاید.
نباید که آن شاه بی هوش و رای
برد مرورا اهرمن دل ز جای
هوش مصنوعی: نباید که آن پادشاه نادان و بیفکر، دل تو را از جای خود بیرون کند.
مر آن هر دو تن را به شمشیر تیز
به مستی برآرد یکی رستخیز
هوش مصنوعی: آن دو نفر را با شمشیر تیز به حالت مستی به مبارزه و جنب و جوش وامیدارد.
که من از پی پور کاوس شاه
فریبرز با ارز، زیبای گاه
هوش مصنوعی: من به دنبال فرزند کاوس، پادشاه فریبرز زیبا و با ارزش هستم.
روان خوار گیرم ببندم میان
بدین تیره شب همچو شیر ژیان
هوش مصنوعی: در دل این شب تاریک، آنقدر قوی و با اراده خواهم بود که مانند شیر درنده، خشم خود را مهار کنم و به آرامی پیش بروم.
بیایم بدین رای با تو به راه
سری پر ز کینه دلی کینه خواه
هوش مصنوعی: میخواهم با تو به این شیوه بیایم، در راهی که قلبی پر از دشمنی دارد و مملو از کینه است.
بدان لشکر شاه توران شویم
به کردار ارغنده شیران شویم
هوش مصنوعی: بیایید به لشکر پادشاه توران بپیوندیم و مانند شیران شجاع و نیرومند شویم.
ببینیم تا چون توان کرد کار
که تا رسته گردند هر دو سوار
هوش مصنوعی: ببینیم چه کسی قادر است در این کار موفق شود، تا زمانی که هر دو سوار آماده شوند.
بگفت این و از رخش آمد به زیر
ببستش میان را چو شیر دلیر
هوش مصنوعی: او این حرف را گفت و سپس از سوارکاریش پایین آمد. او به قدرت و شجاعت یک شیر، میان او را محکم بست.
ز رستم چو گستهم این بشنوید
سر شکش ز دیده به رخ برچکید
هوش مصنوعی: از رستم، به گستهم این را بشنوید که سرش از ناراحتی به زمین افتاد و اشک از چشمانش بر روی صورتش ریخت.
بدان کار رستم ببستش میان
ابا گستهم شاه گند آوران
هوش مصنوعی: بدانید که رستم در حالی که در میان گروهی از مردان بزرگ و قدرتمند قرار داشت، کار مهمی را انجام داد که باعث شد شاه گندآوران تحت تأثیر قرار بگیرد.
بر آیین ترکان جهان پهلوان
بیامد بدان جای روشن روان
هوش مصنوعی: در روش و سنت ترکان، پهلوانی به این مکان روشن و نورانی آمد.
کمان کیانی به بازو فکند
به بند کمر بر زدش تیر چند
هوش مصنوعی: یک کمان قوی به بازویش بسته شده و با کمربندش تیرهایی را آماده رها کردن کرده است.
به دست اندرون گُرزه گاو سار
بدان سان که باشند مردان کار
هوش مصنوعی: در روزگاری که مردان واقعی یا کاردان به دنبال کسب و کار و تلاش هستند، در دنیای داخلی و درون خود باید مانند حیوانی قوی و مستقل عمل کرد و به فعالیتهای خود ادامه داد.
به خسرو چنین گفت پس پهلوان
که شاها انوشه بدی جاودان!
هوش مصنوعی: پهلوان به خسرو گفت: ای پادشاه، تو باید همیشه خوشبخت و جاودانه باشی!
که من بنده از فر و از بخت تو
به پروین رسانم سر تخت تو
هوش مصنوعی: من به خاطر زیبایی و شانس تو، خود را به مقام و جایگاهی میرسانم که شایستهات باشد.
اگر شان نکشته ست افراسیاب
به چنگ نهنگ اندرند اندر آب
هوش مصنوعی: اگر افراسیاب نتوانسته است به دست نهنگ از بین برود، پس در واقع او در آب غرق نمیشود.
وگر چون ستاره به گردون برند
وگر چو نهنگان به بحر اندرند
هوش مصنوعی: اگر مانند ستارهها به آسمان پرتاب شوند یا مانند نهنگها به دریا غوطهور گردند.
بیارم بر تو به کردار باد
برفتند از آنجای پیروز و شاد
هوش مصنوعی: من مثل باد به سوی تو میآیم و از آنجا پیروزمند و شاداب میگذرم.
درفش و سپه با برادر سپرد
به جز گستهم هیچ کس را نبرد
هوش مصنوعی: علم و قدرت نظامی را به برادر سپرد و به جز گستهم، هیچ کس را در میدان جنگ قرار نداد.
شب تیره بر سان آشفته دد
همی شد تهمتن یل پر خرد
هوش مصنوعی: در شب تاریک و پر از هیاهو، تهمتن، پهلوان با智慧، به آرامی به پیش میآمد.
نهانی همی راه بی ره گرفت
به کردار شیری گمین گه گرفت
هوش مصنوعی: به آرامی و با احتیاط، راهی را که بدون راهنما پیش میرود، طی میکند و مانند یک شیر در انتظار میماند.
همی رفت تازان تهمتن ز جای
به جایی کجا بود پرده سرای
هوش مصنوعی: تهمتن به سرعت و با انرژی از جایی به جایی میرفت و در این میان، به دنبال مکان تازهای بود که در آن پردهنشین یا سکونتگاه باشد.
طلایه به یک سو مر او را ندید
بدین سان به نزدیک لشکر رسید
هوش مصنوعی: طلایهبان به یک سمت نگاه نکرد و به همین خاطر به نزدیک لشکر رسید.
ز شب نیمه ای پیش تر رفته بود
دو بهره ز توران سپه خفته بود
هوش مصنوعی: در نیمه شب، دو دسته از سپاه توران به جلو رفته بودند و در حال استراحت بودند.
دگر نیمه شادان نشسته به می
روانشان فروزان چو آتش ز نی
هوش مصنوعی: دیگر گروهی شاداب و شادمان، کنار میز نیکو و پرشور نشستهاند و حال و هوایشان مانند شعله آتش، گرم و زنده است.
بزرگان لشکر سران رمه
نشسته ابا شه به خیمه همه
هوش مصنوعی: بزرگان لشکر و رهبران گروه، همه دور هم جمع شدهاند و منتظر حضور پادشاه در خیمه هستند.
جهاندار بر تخت زرینه سای
ستاده بزرگان به پرده سرای
هوش مصنوعی: سلطانی بزرگ و با وقار بر تخت زری نشسته است و اطراف او بزرگان و افراد مهم در خانهاش حضور دارند.
به یک دست برزو و هومان به هم
به دست دگر شیده و پیلسم
هوش مصنوعی: برزو و هومان با یک دست به همدیگر میتازند و با دست دیگر شید و پیلسم را نیز در دست دارند.
فریبرز و طوس آن دو برگشته بخت
به خیمه به پای اندرون پیش تخت
هوش مصنوعی: فریبرز و طوس که هر دو شجاع و دلیر هستند، با باری از خوشبختی به خیمه برگشتهاند و در مقابل تخت نشستهاند.
شده مست افراسیاب دلیر
خروشان بدان هر دو مانند شیر
هوش مصنوعی: افراسیاب، دلیر و شجاع، مست و سرمست شده است و مانند شیر، پرچمدار خروش و قدرت است.
ز شادی دو رخسار چون گل به بار
همه بزمگاهش سران سوار
هوش مصنوعی: به خاطر خوشحالی، دو چهرهاش مانند گل در بهار زیباست و همهی جمع را تحت تاثیر قرار داده است.
ز برزو همه تخت بد یال ودوش
به دیدار وی رفته از هر دو هوش
هوش مصنوعی: همهی تختهای زیبا و با شکوه به خاطر دیدن برزو، از هوش رفتهاند و تحت تاثیر جذبهی او قرار گرفتهاند.
تو گفتی که گرشاسپ آمد ز رزم
ابا شاه بنشست با می به بزم
هوش مصنوعی: تو گفتی اگر گرشاسپ از میدان جنگ برگردد، شاه به همراه شراب به میهمانی خواهد نشست.
همی دید رستم مر اورا ز دور
چنین گفت کاین نیست از تخم تور
هوش مصنوعی: رستم از دور او را دید و به خود گفت: این فرد نمیتواند از نسل تور باشد.
به ایران و توران چنین نامدار
همانا نباشد جز این یک سوار
هوش مصنوعی: در ایران و توران، تنها یک سوار معروف وجود دارد که چنین مشهور است.
سپهدار ترکان زکین و ز خشم
چو خون کرد از درد مر هر دو چشم
هوش مصنوعی: فرمانده ترکان از شدت خشم و درد، چشمانش را مانند خون داغ کرد.
به طوس و فریبرز گفت آن زمان
که امروز آمد به سرتان زمان
هوش مصنوعی: در آن زمان که امروز بر شما فرود آمد، به طوس و فریبرز گفته شد.
چنان چون سیاوخش و نوذر سران
بریدیم، شما را ببرم چنان
هوش مصنوعی: ما به قدری قوی و شجاعیم که مانند سیاوخش و نوذر، دشمنان خود را شکست میدهیم و شما را هم به همین صورت به پیش میبرم.
کنون چون بر آرد سپهر آفتاب
سر مرد خفته در آید ز خواب،
هوش مصنوعی: حالا که خورشید از افق بالا میآید، مردی که در خواب است، از خواب بیدار میشود.
شود روی هامون پر از گفت و گوی
دو لشکر به روی اندر آرند روی،
هوش مصنوعی: بر روی هامون، گفت و گوی دو لشکر زیاد میشود و آنها در مقابل هم به نبرد میپردازند.
بگویم که تا پیش لشکر دو دار
زنند این دلیران خنجر گزار
هوش مصنوعی: بگویم که در مقابل لشکر، این دلیران با شجاعت و نیرومندی خنجری به دست دارند.
کنم هر دو را زنده بر دار من
بر آرم به کینه یکی کار من
هوش مصنوعی: من هر دو را به خاطر کینهام زنده به دار میکشم و این کار من است.
(بگفت این و دژخیم تابید روی
وزان کینه بر زد گره را به روی)
هوش مصنوعی: در اینجا فردی با حالت خشم و کینه، سخن میگوید و نشان میدهد که با قدرت و تهدید، به خواستههایش میرسد. او در این حالت، به خود مختار و قوی به نظر میرسد و به راحتی میتواند موانع را از سر راه بردارد.
(مر آن هر دو را برد هومان به بند
ز دلشان یکی بیخ شادی بکند)
هوش مصنوعی: هومان هر دو را به بند کشید و از دلشان یکی را که باعث شادی بود، بیرون آورد.