گنجور

بخش ۹ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت دوم

چو رستم مر آن هر دو تن را بدید
زغم روی او گشت چون شنبلید
به گستهم گفت ای دلارای مرد
نگه کن که گردونت گردان چه کرد
هم از بهر نام و هم از بهر کین
ز ترکان بپرداز روی زمین
پس من نگه دار و هشیار باش
دلیر و دلارای و بیدار باش
بگفت این و شمشیر کین برکشید
بدان بارگاه سپهبد دوید
به بالین آن هر دو بسته چو یوز
خروشان و جوشان شه نیمروز
برفت و ز لشکر نیامدش باک
جهان پهلوان رستم خشمناک
بزد تیغ بر گردن پاسدار
سر آمد برو گردش روزگار
چو آمد بر طوس گفتش که خیز
که آمد کنون جایگاه گریز
فریبرز بابند برداشتش
سپهبد به گردن بر افراشتش
همان طوس بر گردن گستهم
نشاند و بیامد چو شیر دژم
از آن پیش کین دیو آگه شود
ز چاره مرا دست کوته شود
مر آن هر دو تن را برون آورید
از آن پاسبانان کس او را ندید
ببردند مر هر دوان در زمان
به نزدیک خسرو چو باد دمان
همه راه بر دشت بی ره برید
چنان چون طلایه به ره بر ندید
به خسرو (به) بی راه و راه
ندیدش کس او را ز هر دو سپاه
چو آمد به نزدیک خسرو فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز
مر آن هر دو تن را به خسرو سپرد
بدو گفت کای نامور شاه گرد
بر آن سان که پیمان بکردم نخست
سپردم به شه هر دوان را درست
به خسرو بگفت آنکه افراسیاب
همی گفت و کرده دو دیده پر آب
نشستند بر خوان و می خواستند
همه کینه را دل بیاراستند
چو شب دامن تیره را در کشید
سیاهی برفت و سپیدی دمید
ز هر دو سپه خاست آواز کوس
هوا گشت مانند چشم خروس
سر از خواب برکرد افراسیاب
دو چشمش چو خون شد ز کین و ز تاب
همی بارگه دید پر گفت وگوی
وزان نامداران شده رنگ و بوی
چو افراسیاب این سپه را بدید
ز پیران ویسه سخن بد رسید
بدو گفت پیران ویسه همه
که گرگ اندر آمد میان رمه
مر آن بستگان را گشادند دست
ببرد و کسی را زلشکر نخست
نکردند کس را به چیزی زیان
همانا که خرسند بود اندر آن
سپاس از خداوند پیروزگر
کزیشان نشد شاه خسته جگر
چو افراسیاب آن ز پیران شنید
بکردار دریا ز کین بردمید
طلایه بپرسید تا تیره شب
که بوده ست کآورد شور و شغب
به دژخیم فرمود تا در زمان
سرش را زتن دور کردند در آن
وز آن پس بفرمود تا بی درنگ
بیایند گردان به میدان جنگ
تبیره زنان در دمیدند نای
زمانه تو گفتی در آمد ز جای
وزین روی کیخسرو و مرد وپیل
جهان کرد مانند دریای نیل
زمین پر زجوش و هوا پر خروش
همی کر شد از بانگ اسبان دو گوش
درفشیدن تیغ ازآن تیره گرد
چو آتش پس پرده لاژورد
کسی را نبد زان میانه گذار
ز بس تیرو شمشیر و گرد و سوار
خروش تبیره ز هر دو سپاه
برآمد همی تا به خورشید و ماه
بفرمود خسرو که صف برکشید
همه سر به سر تن به کشتن دهید
ز ترکان هر آن کس که او کین کشد
سر بخت خود را به پروین کشد
همه نامداران ایران سپاه
نبودند جز یکدل و کینه خواه
بفرمود تا پور گودرز گیو
ابا نامداران و گردان نیو
سوی میمنه لشکر آراستند
به خون ریختن تیغ پیراستند
همه لشکرش دست تشنه به خون
همه نامداران به جنگ اندرون
چو افراسیاب آن سپه را بدید
که خسرو از آن گونه لشکر کشید
به چشمش چنان آمد آن دشت جنگ
که آمد مر او را زمانه به تنگ
به پیران سالار فرمود پس
که ما را درنگ اندرین کار بس
بفرمای تا ساز جنگ آورند
جهان بر بداندیش تنگ آورند
ز جنگ آوران لشکری برگزین
وز ایشان بپرداز روی زمین
چو شیران تند و پلنگ ژیان
که یابند ایران ز ایشان زیان
سوی میمنه بارمان بر کشید
خود و نامداران والا خرد
ز جنگ آوران ده هزار دگر
سواران جنگ آور نامور
سپهدار هومان، سوار دلیر
که روبه ستاند ز چنگال شیر
سوی میسره ساز جنگ آورد
بدان دشت تا کی درنگ آورد
به قلب اندرون جای خود را بساز
وز آنجا به نزدیک خسرو بتاز
بدان بی هنر خسرو خیره سر
بگویش که چندین زکین پدر،
چه داری به ابرو درون بند و چین
چه پوشی به پیلان و مردان زمین
اگر چه سیاوخش بودت پدر
به کین پدر بسته داری کمر
تو را شرم ناید کزین کیمیا
سپه گستری پیش چشم نیا
دو دیده به آب جفا شسته ای
به خون خوردن ما کمر بسته ای
مگر شاه نشنید آن داستان
که جمشید زد درگه باستان
چو بر آرزو خیره جنگ آوری
جهان بر دل خویش تنگ آوری
چه کردند ایران و توران زمین
چه داری ز هر دو سپه درد و کین
سیاوخش تا زنده بود از نخست
مر او را به جز تخم شادی نرست
که ما را چو فرزند و داماد بود
بر او روز و شب جان ما شاد بود
چو از راه دانش بپیچید سر
نه سر ماند با او نه تاج و کمر
بیا تا بگردیم یک با دگر
ببینیم تا کیست پیروز گر
اگر دست یابی تو بر من به کین
برآساید از جنگ روی زمین
به خنجر سرم را ز تن دور کن
ز خونم ددان را همی سور کن
شود سر به سر شهر توران تو را
چو در خاک آری ز زین مر مرا
وگر من شوم بر تو بر چیره دست
همان گرد کینه ز میدان نشست
سرت را در آرم به خم کمند
کنم دست و پایت به آهن به بند
ز دریای گنگت به راه افکنم
ز پشت نوندت به چاه افکندم
پی و بیخ رستم ز بن برکنم
به ایران همی آتش اندر زنم
چو بشنید پیران ز افراسیاب
خروشان بیامد چو دریای آب
به لشکرگه شاه ایران رسید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
که ای نامداران ایران زمین
ز من سوی خسرو برید آفرین
پیامی ز من نزد خسرو برید
بگویید با او و پاسخ دهید
چو بشنید گودرز کشوادگان
روان شد بر شاه آزادگان
به خسرو چنین گفت کای شهریار
سخن بشنو از من یکی گوش دار
مرا گفت پیران ویسه نژاد
دلی پر زکینه سری پر ز باد
ز افراسیاب آوریده پیام
به نزدیک شاهنشه نیک نام
یکی مرد باید کنون چاپلوس
که پیران مر او را ندارد فسوس
بدین کار شایسته گرگین بود
که گفتار او جمله نفرین بود
سخن را بیندیشد از پیش و پس
همه باد پیماید اندر قفس
که پیران نگوید سخن جز دروغ
دروغش بر او نگیرد فروغ
به گرگین بفرمود پس شهریار
که رو نزد آن ترک ناهوشیار
فریبنده مردی ست پیران پیر
دروغش نباید همی دلپذیر
چنان چون بود در خور او جواب
بگو تا برد نزد افراسیاب
از ایدر به نزدیک پیران خرام
ببین تا چه دارد بر ما پیام
شنو پاسخش یک به یک باز ده
چنان کن که پیران بگوید که زه
چو بشنید گرگین زمین بوسه داد
برانگیخت شب رنگ مانند باد
بیامد به کردار باد دمان
به نزدیک پیران گشاده زبان
یکی گرگ پیکر درفش از برش
به خورشید رخشان رسیده سرش
درفشش ببردند با او به هم
چو پیران ورا دید شد پر زغم
به دل گفت با این دلاور، دروغ
نگیرد چو نادان ز دانش فروغ
اگر تلخ گویم همان بشنوم
همان بر که کارم همان بدروم
چو شد نزد او پور میلاد راد
ز اسب اندر آمد درودش بداد
چو پیران ورا دید آمد فرود
همی داد بر شاه ایران درود
بپرسید از شاه و بنشست شاد
بر آن خاک بر ترک ویسه نژاد
به گرگین چنین گفت کای نامور
سخن بشنو از من همی سر به سر
پیام شهنشاه افراسیاب
به گرگین فرو خواند بر سان آب
چو بشنید گرگین برآورد خشم
ز کینه چو خون کرد مر هر دو چشم
به پیران چنین گفت کای نامدار
ستوده به دانش بر شهریار
به دیان که این گفت، خسرو نخست
برین سان که گفتی سراسر درست
چو از فر دیان همه باز گفت
ز گفتار او ماند پیران شگفت
کنون یک به یک پاسخت باز داد
بدان تا بگویی به آن دیو زاد
مرا گفت کیخسرو نامجوی
که نزدیک آن پهلوان شو بگوی
تو را شرم ناید ز ریش سپید
زدیان همانا بریدی امید
نیاید ز تو جز دروغ و فسوس
بدان گه که بندید بر پیل کوس
ز اول تو کشتی همه تخم کین
ز تو گشت آشفته روی زمین
سیاوخش شد کشته از بهر تو
کجا نوش پنداشت این زهر تو
به گفتار گرمت روان را بداد
ندانست کت هست گفتار باد
چو کشتی همه تخمت آمد به بر
به گردون برآورد این شاخ سر
فریب تو دیگر نخواهیم خورد
برآریم از جان بدخواه گرد
دگر آنکه گفتی که افراسیاب
همی راند از دیدگان جوی آب
ز بهر سیاوخش گریان شده ست
وز آن کردن بد پشیمان شده ست
ز کردار بد گر بپیچد رواست
که جان وی اندر دم اژدهاست
کسی را که دیان براند ز در
کس او را به گیتی نگیرد به بر
کجا خسروش خصم و دشمن خدای
کجا ماند او روز میدان به پای
کجا شاه ما راست خویش و نیا
به آورد جوید ازو کیمیا
وگر مهربان گشت بر شاه نو
درفشان چو خورشید بر گاه نو
نبرد کسی چون کند خواستار
که باشد مر او را به دل خواستار
به میدان چرا خواند او را به جنگ
چنان کم خرد ترک پور پشنگ
بزرگان ایران کجا رفته اند
نه با شاه ایشان بر آشفته اند
چو گیو و چو گودرز، رهام و زال
فریبرز کاوس با فر و یال
چو طوس و تهمتن فرامرز راد
جهان پهلوان اشکش پاک زاد
سپهدار چون قارن رزم زن
که مردان نمایند پیشش چو زن
چرا داد باید به من خواسته
چو او جنگ را باید آراسته
به میدان چو از دشمن او کین کشد
چرا اسب من زین زرین کشد
پسندد ز ما ایزد دادگر
که خسرو به جنگ تو بندد کمر
تو را گر نبردت کند آرزوی
بیا تا من و تو به هم کینه جوی
به دیان دادار (و) چرخ بلند
به رخشنده خورشید و تیغ و کمند
که گر پیشم آیی به هنگام جنگ
نمانم تو را بیش بر زین درنگ
که مرغی زند سر به آب اندرون
برانم ز تو بر زمین جوی خون
به گرگین چنین گفت کای کم خرد
به خسرو چنین گفت کی در خورد
بگفت این و از خاک بر پای جست
بر آن باره پیل پیکر نشست
بیامد خروشان چو دریای آب
همه باز گفتش به افراسیاب
چو بشنید افراسیاب دلیر
بغرید بر سان ارغنده شیر
به پیران چنین گفت کامروز جنگ
بجوییم با برزوی تیز چنگ
یکی سوی میدان شود جنگ جوی
ببینیم تا چون بود جنگ اوی
بدان تا چگونه کند کارزار
چه بازی نماید برو روزگار
که با فر و برز است و با شاخ و یال
مگر کشته آید بدو پور زال
چو رستم شود کشته بر دست اوی
به ماهی گراینده شد شست اوی
برآریم از ایران و خسرو دمار
برآساید این لشکر از کارزار
پی و بیخ ایرانیان برکنیم
همه بوم و بر آتش اندر زنیم
چو پیران ز افراسیاب این شنید
سوی برزو نامور بنگرید
بدو گفت کای پهلوان شاد باش
همه ساله ز اندوه آزاد باش
که امروز خورشید ما روی توست
دو چشم سواران همه سوی توست
شه چین و ما چین و توران زمین
ز بازوی تو جوید امروز کین
یک امروز اگر رای جنگ آیدت
همی تخت ایران به چنگ آیدت
به دیان که تا من کمر بسته ام
ز خون بسی نامور خسته ام
چو کاموس جنگی چو خاقان چین
سواران و گردان توران زمین
به کینه برین بارگاه آمدند
سزاوار تخت و کلاه آمدند
ندیدند از افراسیاب دلیر
که دیدی تو ای نامبردار شیر
مگر بخت فرخنده یار تو شد
چو افراسیابی شکار تو شد
چو پیران چنین گفت برزوی شیر
بغرید بر سان شیر دلیر
فرود آمد از اسب مانند باد
رکاب شه نامور بوسه داد
بدو گفت افراسیاب دلیر
یک امروز بگشای چنگال شیر
بر آن سان که باشند مردان مرد
برآور به خورشید رخشنده گرد
که امروز جنگ پلنگ آوری
همان نام ایران به ننگ آوری
یکی دیو بینی چو نر اژدها
چو شیری که از بند گردد رها
درآید به میدان و جنگ آورد
همه رای و رسم پلنگ آورد
یکی اسب زیرش چو کوهی روان
که از دیدنش خیره گردد روان
ورا رخش خوانند و او رستم است
کزو شهر توران پر از ماتم است
بدو گفت برزوی کای شهریار
کجا باشد این رستم نامدار؟
چه پوشد به جنگ و درفشش کجاست؟
سوی دست چپ باشد ار دست راست؟
به بالا و دیدار و کردار کیست؟
چه گیرد به میدان ورا کار چیست؟
چو بشنید پیران چنین گفت پس
که چون او نباشد دگر هیچ کس
درختی به بار است با فر (و) شاخ
قوی گردن و یال و سینه فراخ
ورا جوشن ازچرم شیران بود
چو خورشید تابنده رخشان بود
پلنگینه پوش است اندر نبرد
به گردون رساند در آورد گرد
هژبری به زیر جهان پهلوان
کزو شاد مانند پیر وجوان
به سان هیون گردن و دست و پای
به پیکر چو کوه جهنده ز جای
کمندی به فتراک بر شصت خم
سپهبد رباید چو دریا به دم
یکی گُرزه گاو پیکر به دست
چو غرنده شیر است و چون پیل مست
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
نیارند با زخم او تاب جنگ
جهانجوی برزوی چون پیل مست
برآشفت و یازید چون شیر دست
بفرمود تا در زمان بی درنگ
نهادند بر باره زین خدنگ
به بر گستوانش بیاراستند
یکی جوشن پهلوان خواستند
بپوشید جوشن سوار دلیر
کمر بست بر کینه چون نره شیر
یکی ترگ چینی به سر بر نهاد
کمان را به زه کرد و ترکش گشاد
کمندی به فتراک گلگون ببست
یکی گُرزه گاو پیکر به دست
سپر بر کتف نیزه بر پشت اسب
خروشنده مانند آذرگشسب
به باره بر آمد ز هامون چو گرد
همی تاخت تا جایگاه نبرد
به گفتار آن گه زبان برگشاد
بدان نامداران فرخ نژاد
که ای نامور شاه آزاده خوی
چرا جنگ ترکان کنی آرزوی
سرت را چه تابی ز راه خرد
تو آن کن که از شهریاران سزد
ز شاهان که کرده ست این کیمیا
به گیتی که جسته ست جنگ نیا
چو برگردد از راه دانش سرت
به پیکان بدوزم سپر بر سرت
بفرمای تا نامداران جنگ
بیایند پیشم بسازند جنگ

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو رستم مر آن هر دو تن را بدید
زغم روی او گشت چون شنبلید
هوش مصنوعی: وقتی رستم آن دو نفر را دید، به خاطر غم او حالت چهره‌اش مانند چهره سرخ و ترسناک شد.
به گستهم گفت ای دلارای مرد
نگه کن که گردونت گردان چه کرد
هوش مصنوعی: به عزیزم گفتم: ای دلربا، نگاه کن که چه بر سر زندگی‌ات آورده است.
هم از بهر نام و هم از بهر کین
ز ترکان بپرداز روی زمین
هوش مصنوعی: به خاطر شهرت و همچنین به خاطر کینه، از دست ترک‌ها روی زمین دوری کن.
پس من نگه دار و هشیار باش
دلیر و دلارای و بیدار باش
هوش مصنوعی: پس تو مراقب باش و هشیار باش، دلیر و شجاع باش و بیدار و آگاه بمان.
بگفت این و شمشیر کین برکشید
بدان بارگاه سپهبد دوید
هوش مصنوعی: او این حرف را گفت و سپس شمشیر کینه را بالا برد و به سوی کاخ سردار دوید.
به بالین آن هر دو بسته چو یوز
خروشان و جوشان شه نیمروز
هوش مصنوعی: در کنار آن دو، مانند یوزها که با خروش و اشتیاق در حال حرکت‌اند، می‌روم و رنج می‌کشم.
برفت و ز لشکر نیامدش باک
جهان پهلوان رستم خشمناک
هوش مصنوعی: او (رستم) از لشکر دور شد و هیچ‌گونه ترسی نداشت، چون پهلوانی مانند او هرگز از هیچ چیز نمی‌ترسد.
بزد تیغ بر گردن پاسدار
سر آمد برو گردش روزگار
هوش مصنوعی: تیغ بر گردن نگهبان فرود آمد و گویی دوران زندگی او به پایان رسید.
چو آمد بر طوس گفتش که خیز
که آمد کنون جایگاه گریز
هوش مصنوعی: وقتی به طوس رسید، به او گفتند که بلند شو، چون اکنون زمان فرار و نجات فرا رسیده است.
فریبرز بابند برداشتش
سپهبد به گردن بر افراشتش
هوش مصنوعی: فریبرز با افتخار نشان سپهبدی را که بر گردن داشت، به اهتزاز درآورد.
همان طوس بر گردن گستهم
نشاند و بیامد چو شیر دژم
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره شده که همان طوس، فرمانده شجاع و دلیر، بر گردن وسیع گستهم (گستهم ممکن است اشاره به نام شخص یا حیوانی باشد) نشانده است و سپس مانند یک شیر خشمگین وارد میدان نبرد شده است. اینجا نشان‌دهنده قدرت و اقتدار طوس و همچنین شدت عواطف او در رویارویی با دشمن است.
از آن پیش کین دیو آگه شود
ز چاره مرا دست کوته شود
هوش مصنوعی: قبل از آن که این دیو از تدبیر من باخبر شود، دستم به کار کوتاه می‌شود.
مر آن هر دو تن را برون آورید
از آن پاسبانان کس او را ندید
هوش مصنوعی: بیا هر دو نفر را از دست نگهبانان بیرون بیاورید، زیرا کسی آنها را ندیده است.
ببردند مر هر دوان در زمان
به نزدیک خسرو چو باد دمان
هوش مصنوعی: آنها هر دو را به نزد خسرو بردند، مانند بادی که ناگهان می‌وزد.
همه راه بر دشت بی ره برید
چنان چون طلایه به ره بر ندید
هوش مصنوعی: همه‌ی افراد در دشت بی‌راه حرکت کردند، مانند پیشگامانی که در مسیر، هیچ نشانه‌ای ندیدند.
به خسرو (به) بی راه و راه
ندیدش کس او را ز هر دو سپاه
هوش مصنوعی: خسرو را کسی در این راه و آن راه نمی‌دید؛ یعنی او در میان دو سپاه گم شده بود و هیچ کس او را نمی‌یافت.
چو آمد به نزدیک خسرو فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز
هوش مصنوعی: وقتی که او به نزد خسرو رسید، زمین را بوسید و سپس نماز خواند.
مر آن هر دو تن را به خسرو سپرد
بدو گفت کای نامور شاه گرد
هوش مصنوعی: او هر دو نفر را به خسرو سپرد و به او گفت: ای شاه معروف و بزرگ.
بر آن سان که پیمان بکردم نخست
سپردم به شه هر دوان را درست
هوش مصنوعی: به همان شکلی که از ابتدا قول داده بودم، هر دو را به شاه سپردم و به وعده‌ام وفا کردم.
به خسرو بگفت آنکه افراسیاب
همی گفت و کرده دو دیده پر آب
هوش مصنوعی: آن کسی که افراسیاب می‌گفت، به خسرو گفت و چشمانش پر از اشک بود.
نشستند بر خوان و می خواستند
همه کینه را دل بیاراستند
هوش مصنوعی: بر سر سفره نشسته بودند و قصد داشتند که همه کینه‌ها و کدورت‌ها را از دل پاک کنند.
چو شب دامن تیره را در کشید
سیاهی برفت و سپیدی دمید
هوش مصنوعی: وقتی شب تیرگی خود را کنار می‌کشد، تاریکی از بین می‌رود و روشنی آغاز می‌شود.
ز هر دو سپه خاست آواز کوس
هوا گشت مانند چشم خروس
هوش مصنوعی: از هر دو سپاه صدای طبل شنیده شد و هوا مانند چشم خروس روشن و پررنگ شد.
سر از خواب برکرد افراسیاب
دو چشمش چو خون شد ز کین و ز تاب
هوش مصنوعی: افراسیاب از خواب بیدار شد و چشمانش به خاطر خشم و شدت غم به رنگ خون درآمد.
همی بارگه دید پر گفت وگوی
وزان نامداران شده رنگ و بوی
هوش مصنوعی: در آنجا دیدم که شلوغ و پر گفتگو است و از نام‌آوران، فضا پر از عطر و رنگ خاصی شده است.
چو افراسیاب این سپه را بدید
ز پیران ویسه سخن بد رسید
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب این سپاه را دید، از پیران ویسه پیام بدی به او رسید.
بدو گفت پیران ویسه همه
که گرگ اندر آمد میان رمه
هوش مصنوعی: پیران ویسه به همه گفتند که اگر گرگی به میان گله بیاید، باید چکار کرد.
مر آن بستگان را گشادند دست
ببرد و کسی را زلشکر نخست
هوش مصنوعی: دست کسانی را که با هم نسبت دارند باز کردند تا به راحتی کار خود را انجام دهند و کسی را از جمع سربازان اولی بیرون ببرند.
نکردند کس را به چیزی زیان
همانا که خرسند بود اندر آن
هوش مصنوعی: هیچ کس از چیزی ضرر نکرد، مگر آنکه در آن چیزی خوشنود بود.
سپاس از خداوند پیروزگر
کزیشان نشد شاه خسته جگر
هوش مصنوعی: از خداوند پیروزی سپاسگزارم که باعث شد شاه دل‌زده و خسته نشود.
چو افراسیاب آن ز پیران شنید
بکردار دریا ز کین بردمید
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب از پیران خبر را شنید، به خاطر حس انتقام و کینه‌ای که داشت، از خود واکنشی شگرف و قهرآمیز نشان داد.
طلایه بپرسید تا تیره شب
که بوده ست کآورد شور و شغب
هوش مصنوعی: طلایه از شب تاریک پرسید که چه کسی باعث این شور و هیاهو شده است.
به دژخیم فرمود تا در زمان
سرش را زتن دور کردند در آن
هوش مصنوعی: او به مأمور تاریک‌دل گفت که در آن زمان، سرش را از بدن جدا کند و این کار را انجام دادند.
وز آن پس بفرمود تا بی درنگ
بیایند گردان به میدان جنگ
هوش مصنوعی: سپس فرمان داد که بی‌درنگ به میدان جنگ بیایند و گردان تأسیس کنند.
تبیره زنان در دمیدند نای
زمانه تو گفتی در آمد ز جای
هوش مصنوعی: زنان در حال دمیدن به ساز خود بودند، گویی صدای زمانه از جایی دیگر به گوش می‌رسید.
وزین روی کیخسرو و مرد وپیل
جهان کرد مانند دریای نیل
هوش مصنوعی: از این رو، کیخسرو، شاه بزرگ و قهرمان، مانند دریاچه نیل، جهانی عظیم و پرطلوع را شکل داد.
زمین پر زجوش و هوا پر خروش
همی کر شد از بانگ اسبان دو گوش
هوش مصنوعی: زمین پر از جنب و جوش است و هوا پر از نغمه و سر و صدا، به طوری که صدای اسب‌ها به قدری بلند شده که گوش‌ها کر شده‌اند.
درفشیدن تیغ ازآن تیره گرد
چو آتش پس پرده لاژورد
هوش مصنوعی: تیغی که در زیر تیرگی پنهان است، مانند آتش از پشت پرده آبی می‌درخشد.
کسی را نبد زان میانه گذار
ز بس تیرو شمشیر و گرد و سوار
هوش مصنوعی: هیچ‌کس از میان این همه جنگ و درگیری نتوانست عبور کند، زیرا چنگ و شمشیر و گردونه‌های جنگ، همه جا را پر کرده بود.
خروش تبیره ز هر دو سپاه
برآمد همی تا به خورشید و ماه
هوش مصنوعی: صدای جنگ و نعره‌های سربازان از هر دو طرف بلند شد و به قدری قوی بود که به آسمان و درخشش خورشید و ماه رسید.
بفرمود خسرو که صف برکشید
همه سر به سر تن به کشتن دهید
هوش مصنوعی: خسرو دستور داد که همه در صف بایستند و یکسره جان خود را فدای او کنند.
ز ترکان هر آن کس که او کین کشد
سر بخت خود را به پروین کشد
هوش مصنوعی: هر کس که با ترک‌ها دشمنی و کینه‌ورزی کند، به خوشبختی و سعادت نخواهد رسید.
همه نامداران ایران سپاه
نبودند جز یکدل و کینه خواه
هوش مصنوعی: همه افراد معروف و برجسته ایران در جنگ‌ها نبودند، جز کسانی که از روی یکدلی و کینه‌جویی رفتار می‌کردند.
بفرمود تا پور گودرز گیو
ابا نامداران و گردان نیو
هوش مصنوعی: او دستور داد تا پسر گودرز، گیو، با مردان نامدار و یاران دلیر جمع شوند.
سوی میمنه لشکر آراستند
به خون ریختن تیغ پیراستند
هوش مصنوعی: برای پیروزی در جنگ، لشکر را به سمت راست سازماندهی کردند و با آماده‌سازی شمشیرها برای ریختن خون، خود را تجهیز کردند.
همه لشکرش دست تشنه به خون
همه نامداران به جنگ اندرون
هوش مصنوعی: همه ی سپاهیان با عطش به خون، به نبرد با بزرگمردان رفته‌اند.
چو افراسیاب آن سپه را بدید
که خسرو از آن گونه لشکر کشید
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب آن ارتش را مشاهده کرد که خسرو با آن لشکر به راه افتاده است، به شدت تحت تأثیر قرار گرفت.
به چشمش چنان آمد آن دشت جنگ
که آمد مر او را زمانه به تنگ
هوش مصنوعی: در نگاه او، آن دشت جنگ به قدری وسیع و پرخطر به نظر می‌رسید که زمانه او را به شدت تحت فشار قرار داد.
به پیران سالار فرمود پس
که ما را درنگ اندرین کار بس
هوش مصنوعی: سخنگو به سالخوردگان گفت که در این موضوع باید بیشتر تأمل کنیم و صبر داشته باشیم.
بفرمای تا ساز جنگ آورند
جهان بر بداندیش تنگ آورند
هوش مصنوعی: بفرما تا آماده ی جنگ شوند و جهان را بر افرادی که به فکر بد هستند، تنگ کنند.
ز جنگ آوران لشکری برگزین
وز ایشان بپرداز روی زمین
هوش مصنوعی: از میان جنگ‌آوران، گروهی را انتخاب کن و با آنها بر روی زمین مبارزه کن.
چو شیران تند و پلنگ ژیان
که یابند ایران ز ایشان زیان
هوش مصنوعی: همچون شیران قوی و پلنگانی چابک، که اگر ایران به دست آن‌ها بیفتد، دچار خسارت و آسیب خواهد شد.
سوی میمنه بارمان بر کشید
خود و نامداران والا خرد
هوش مصنوعی: شخصی به سمت راست (خوبی و سعادتی) حرکت کرد و خود را با نام‌های بزرگ و برجسته‌ای همراه کرد که دارای فضایل و خرد هستند.
ز جنگ آوران ده هزار دگر
سواران جنگ آور نامور
هوش مصنوعی: در میان جنگجویان، ده هزار سوار دیگر وجود دارند که به نام و شهرت در میدان جنگ معروف هستند.
سپهدار هومان، سوار دلیر
که روبه ستاند ز چنگال شیر
هوش مصنوعی: سرکرده‌ای به نام هومان، رزمنده‌ای شجاع که برای نجات و کمک به مردمش به نبرد با خطرات و چالش‌ها می‌پردازد.
سوی میسره ساز جنگ آورد
بدان دشت تا کی درنگ آورد
هوش مصنوعی: به سمت میسره، جنگ را به دشت می‌آورد تا چه زمانی درنگ کند.
به قلب اندرون جای خود را بساز
وز آنجا به نزدیک خسرو بتاز
هوش مصنوعی: در دل خود جایی برای خوبان بساز و از آنجا به سوی محبوب خود حرکت کن.
بدان بی هنر خسرو خیره سر
بگویش که چندین زکین پدر،
هوش مصنوعی: به او که نادان و مغرور است بگو که چندین بار به او اشاره کرده‌ام که این چیزها را از پدرش بیاموزد.
چه داری به ابرو درون بند و چین
چه پوشی به پیلان و مردان زمین
هوش مصنوعی: تو چه چیزی به ابروهای خود می‌افزایی در حالی که آنچه در درونت است به هم ریخته و دست و پای تو چجوری است؟ به چه چیزی می‌نازی وقتی که حقیقت خودت را نمی‌بینی؟
اگر چه سیاوخش بودت پدر
به کین پدر بسته داری کمر
هوش مصنوعی: با وجود اینکه پدرت سیاوش بود، به خاطر انتقام پدر، در این کار آماده‌ای.
تو را شرم ناید کزین کیمیا
سپه گستری پیش چشم نیا
هوش مصنوعی: تو شرم نمی‌کنی که از این گنج پنهان، به قدرت و اقتدار خود در برابر چشمان نیا (اجداد یا پیشینیان) می‌افتی.
دو دیده به آب جفا شسته ای
به خون خوردن ما کمر بسته ای
هوش مصنوعی: دو چشم تو به سختی و غم یکدیگر را می‌نگرند و خود را آماده کرده‌ای که برای خونریزی و رنج ما آماده باشی.
مگر شاه نشنید آن داستان
که جمشید زد درگه باستان
هوش مصنوعی: آیا شاه آن قصه قدیمی را نشنیده است که جمشید کاخ باستانی را بنا کرد؟
چو بر آرزو خیره جنگ آوری
جهان بر دل خویش تنگ آوری
هوش مصنوعی: وقتی به آرزوهای خود مشغول می‌شوی و با آنها می‌جنگی، دنیا را بر قلبت تنگ و محدود می‌کنی.
چه کردند ایران و توران زمین
چه داری ز هر دو سپه درد و کین
هوش مصنوعی: ایران و توران چه بلایی بر سر زمین آوردند، تو از هر دو سپاه فقط درد و دشمنی دیده‌ای.
سیاوخش تا زنده بود از نخست
مر او را به جز تخم شادی نرست
هوش مصنوعی: سیاوخش، تا زمانی که زنده بود، به جز تخم شادی و خوشحالی، چیزی دیگری از او برنخاست و نیامد.
که ما را چو فرزند و داماد بود
بر او روز و شب جان ما شاد بود
هوش مصنوعی: ما به او مانند فرزند و داماد وابسته بودیم و در روز و شب باعث شادی جان ما بود.
چو از راه دانش بپیچید سر
نه سر ماند با او نه تاج و کمر
هوش مصنوعی: زمانی که شخصی از مسیر علم و دانایی منحرف شود، نه سر او باقی می‌ماند و نه مقام و جایگاهش.
بیا تا بگردیم یک با دگر
ببینیم تا کیست پیروز گر
هوش مصنوعی: بیایید با هم بگردیم و ببینیم چه کسی در این رقابت پیروز می‌شود.
اگر دست یابی تو بر من به کین
برآساید از جنگ روی زمین
هوش مصنوعی: اگر به خاطر کینه‌ات بخواهی بر من دست پیدا کنی، از جنگ و نبرد در این دنیا خسته می‌شوی.
به خنجر سرم را ز تن دور کن
ز خونم ددان را همی سور کن
هوش مصنوعی: با دشنه سرم را از بدن جدا کن و از خونم برای پر کردن شکم ددان استفاده کن.
شود سر به سر شهر توران تو را
چو در خاک آری ز زین مر مرا
هوش مصنوعی: وقتی که تو را به تمام شهر توران می‌برند، من را به زیر خاک می‌سپاری.
وگر من شوم بر تو بر چیره دست
همان گرد کینه ز میدان نشست
هوش مصنوعی: اگر من بر تو برتری پیدا کنم، همانند گردی از کینه از میدان به کنار می‌روم.
سرت را در آرم به خم کمند
کنم دست و پایت به آهن به بند
هوش مصنوعی: سر خود را در دایره‌ی عشق قرار دهم و دست و پای تو را به زنجیر محکم کنم.
ز دریای گنگت به راه افکنم
ز پشت نوندت به چاه افکندم
هوش مصنوعی: از دریاچه‌ی گنگ، به سمتی حرکت می‌کنم؛ و از پشت سر به سمت چاهی که می‌تواند خطرناک باشد، می‌رانمت.
پی و بیخ رستم ز بن برکنم
به ایران همی آتش اندر زنم
هوش مصنوعی: رستم را از ریشه و اساسش جدا می‌کنم و آتش جنگ را در ایران روشن می‌کنم.
چو بشنید پیران ز افراسیاب
خروشان بیامد چو دریای آب
هوش مصنوعی: وقتی سالخوردگان از خروش افراسیاب آگاه شدند، به سرعت مانند دریای خروشان به سوی او آمدند.
به لشکرگه شاه ایران رسید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
هوش مصنوعی: در محل تجمع سپاه پادشاه ایران صدایی چون نعره شیران بلند شد و همه جا را پر کرد.
که ای نامداران ایران زمین
ز من سوی خسرو برید آفرین
هوش مصنوعی: ای نام آوران ایران، از طرف من بر خسرو درود بفرستید.
پیامی ز من نزد خسرو برید
بگویید با او و پاسخ دهید
هوش مصنوعی: پیامی از جانب من برای خسرو بفرستید و از او هم پاسخ بگیرید.
چو بشنید گودرز کشوادگان
روان شد بر شاه آزادگان
هوش مصنوعی: وقتی گودرز خبر را شنید، به سرعت به سوی شاه آزادگان حرکت کرد.
به خسرو چنین گفت کای شهریار
سخن بشنو از من یکی گوش دار
هوش مصنوعی: به خسرو گفت: ای پادشاه، سخنان مرا بشنو و به آن گوش کن.
مرا گفت پیران ویسه نژاد
دلی پر زکینه سری پر ز باد
هوش مصنوعی: پیران ویسه به من گفت که دلی پر از کینه و سری پر از خیال و فکر دارم.
ز افراسیاب آوریده پیام
به نزدیک شاهنشه نیک نام
هوش مصنوعی: پیامی از افراسیاب به نزد شاه بزرگ و نیکوکار رسید.
یکی مرد باید کنون چاپلوس
که پیران مر او را ندارد فسوس
هوش مصنوعی: اکنون باید مردی بیابد که از او خوشایند باشد، زیرا دیگران او را نمی‌پسندند.
بدین کار شایسته گرگین بود
که گفتار او جمله نفرین بود
هوش مصنوعی: گرگین در این کار شایسته عمل کرد، زیرا سخنان او به شدت نفرین‌آمیز و نکوهش‌گر بود.
سخن را بیندیشد از پیش و پس
همه باد پیماید اندر قفس
هوش مصنوعی: سخن را باید با دقت و تفکر بررسی کرد، زیرا هر کلمه‌ای که گفته می‌شود، می‌تواند در آینده یا گذشته تأثیرگذار باشد. همه چیز در چارچوب محدودیت‌های خاص خود قرار دارد.
که پیران نگوید سخن جز دروغ
دروغش بر او نگیرد فروغ
هوش مصنوعی: پیران تنها سخنانی را می‌گویند که حقیقت ندارد و دروغ آن‌ها هیچ درخشش و ارجی ندارد.
به گرگین بفرمود پس شهریار
که رو نزد آن ترک ناهوشیار
هوش مصنوعی: پادشاه به گرگین دستور داد که به سمت آن ترک بی‌هوش برود.
فریبنده مردی ست پیران پیر
دروغش نباید همی دلپذیر
هوش مصنوعی: مردی فریبنده است که در سن پیری هم دروغ می‌گوید و نباید به سخنان او اعتماد کرد.
چنان چون بود در خور او جواب
بگو تا برد نزد افراسیاب
هوش مصنوعی: به اندازه‌ای که برای او مناسب است، پاسخ بده تا آن پاسخ به افراسیاب برسد.
از ایدر به نزدیک پیران خرام
ببین تا چه دارد بر ما پیام
هوش مصنوعی: به سمت پیران برو و ببین که چه پیامی برای ما دارد.
شنو پاسخش یک به یک باز ده
چنان کن که پیران بگوید که زه
هوش مصنوعی: به شنیدن پاسخ‌ها یک به یک بپرداز و به گونه‌ای عمل کن که بزرگان و پیران نیز تأیید کنند که تو چه کرده‌ای.
چو بشنید گرگین زمین بوسه داد
برانگیخت شب رنگ مانند باد
هوش مصنوعی: وقتی گرگین صدای زمین را شنید، بر زمین بوسه زد و شب را به شکلی مانند باد بیدار کرد.
بیامد به کردار باد دمان
به نزدیک پیران گشاده زبان
هوش مصنوعی: به صورت ناگهانی و شبیه به باد، فردی به نزد پیران آمد و بی‌پروا سخن گفت.
یکی گرگ پیکر درفش از برش
به خورشید رخشان رسیده سرش
هوش مصنوعی: یک موجودی شبیه به گرگ که پرچمی را بر دوش خود دارد، به شکوه و زیبایی خورشید رسیده و بر آن تکیه زده است.
درفشش ببردند با او به هم
چو پیران ورا دید شد پر زغم
هوش مصنوعی: در این شعر، به نظر می‌رسد که فردی با دلتنگی و غم ناشی از دیدن پیران به یاد گذشته‌ها و دردهای خود می‌افتد. درفش (رستم) که نماد شجاعت و قدرت است، به‌طرزی غم‌انگیز با او همراه می‌شود و مشاهدات او از پیران باعث افزایش غمش می‌گردد. این تصویر از پیوند بین قدرت و درد عاطفی، عمق احساسات انسانی را نشان می‌دهد.
به دل گفت با این دلاور، دروغ
نگیرد چو نادان ز دانش فروغ
هوش مصنوعی: به دل گفتم که با این شجاع، کسی که نادان است، نمی‌تواند از دانش و علم نور بگیرد و دروغ بگوید.
اگر تلخ گویم همان بشنوم
همان بر که کارم همان بدروم
هوش مصنوعی: اگر تلخی را بگویم، همان را هم می‌شنوم و در نهایت کارم به بدترین حالت می‌رسد.
چو شد نزد او پور میلاد راد
ز اسب اندر آمد درودش بداد
هوش مصنوعی: وقتی پسر میلاد نزد او آمد، از اسب پیاده شد و سلامش کرد.
چو پیران ورا دید آمد فرود
همی داد بر شاه ایران درود
هوش مصنوعی: وقتی پیران او را دید، از اسب پیاده شد و برای شاه ایران سلام کرد.
بپرسید از شاه و بنشست شاد
بر آن خاک بر ترک ویسه نژاد
هوش مصنوعی: در مورد شاه پرسش کردند و او با خوشحالی بر آن زمین نشست که مربوط به نژاد ترک ویسه بود.
به گرگین چنین گفت کای نامور
سخن بشنو از من همی سر به سر
هوش مصنوعی: به گرگین گفت که ای نامدار، از من بشنو که همه چیز را به تو می‌گویم.
پیام شهنشاه افراسیاب
به گرگین فرو خواند بر سان آب
هوش مصنوعی: شهنشاه افراسیاب پیامی را برای گرگین فرستاد و او را به گفتگو فراخواند، مانند آبی که به آرامی جاری می‌شود.
چو بشنید گرگین برآورد خشم
ز کینه چو خون کرد مر هر دو چشم
هوش مصنوعی: وقتی گرگین از کینه و دشمنی خبر شنید، به شدت خشمگین شد و چشمانش همچون خون، سرخ و پر از غضب گردید.
به پیران چنین گفت کای نامدار
ستوده به دانش بر شهریار
هوش مصنوعی: به سالخوردگان چنین گفت: ای بزرگ و ستوده، به خاطر علم و دانش بر فرمانروا.
به دیان که این گفت، خسرو نخست
برین سان که گفتی سراسر درست
هوش مصنوعی: خسرو ابتدا به این موضوع توجه کرد و گفت که آنچه تو گفتی کاملاً صحیح و درست است.
چو از فر دیان همه باز گفت
ز گفتار او ماند پیران شگفت
هوش مصنوعی: وقتی همه دیوان از او داستانی را روایت کردند، عمر و تجربه‌ی پیران در شگفتی باقی ماند.
کنون یک به یک پاسخت باز داد
بدان تا بگویی به آن دیو زاد
هوش مصنوعی: اکنون یکی پس از دیگری پاسخ تو را می‌دهم تا بتوانی به آن موجود خبیث بگویی.
مرا گفت کیخسرو نامجوی
که نزدیک آن پهلوان شو بگوی
هوش مصنوعی: کیخسرو به من گفت که به نزد آن پهلوان برو و با او صحبت کن.
تو را شرم ناید ز ریش سپید
زدیان همانا بریدی امید
هوش مصنوعی: شرم نمی‌کنی از موی سپید، زیرا که امیدی را قطع کردی.
نیاید ز تو جز دروغ و فسوس
بدان گه که بندید بر پیل کوس
هوش مصنوعی: از تو جز دروغ و فساد چیزی انتظار نمی‌رود، زمانی که بر دلیری چون پیل (فیل) تکیه کرده‌ای.
ز اول تو کشتی همه تخم کین
ز تو گشت آشفته روی زمین
هوش مصنوعی: از ابتدا تو باعث شدی که همه دشمنی‌ها رواج پیدا کند و زمین به هم بریزد.
سیاوخش شد کشته از بهر تو
کجا نوش پنداشت این زهر تو
هوش مصنوعی: سیاوخش به خاطر تو کشته شد، اما چه کسی فکر می‌کرد این زهر تو می‌تواند چنین تأثیری داشته باشد؟
به گفتار گرمت روان را بداد
ندانست کت هست گفتار باد
هوش مصنوعی: با کلام گرم تو، جانم را تسلیم کردم و نمی‌دانستم که این سخن مانند وزش باد است.
چو کشتی همه تخمت آمد به بر
به گردون برآورد این شاخ سر
هوش مصنوعی: وقتی که تمام مشکلات و سختی‌ها برطرف شد، مانند این است که یک درخت سرسبز و بلند به سمت آسمان رشد کرده است.
فریب تو دیگر نخواهیم خورد
برآریم از جان بدخواه گرد
هوش مصنوعی: ما دیگر فریب تو را نخواهیم خورد و از وجود بدخواهی که در دل داریم، دست برمی‌داریم.
دگر آنکه گفتی که افراسیاب
همی راند از دیدگان جوی آب
هوش مصنوعی: او کسی دیگر است که گفته‌ای افراسیاب از کنار چشمه آب می‌گذرد.
ز بهر سیاوخش گریان شده ست
وز آن کردن بد پشیمان شده ست
هوش مصنوعی: به خاطر سیاوخش (شخصیتی در داستان‌ها) گریه و زاری کرده و از کاری که انجام داده، پشیمان شده است.
ز کردار بد گر بپیچد رواست
که جان وی اندر دم اژدهاست
هوش مصنوعی: اگر از کارهای زشت دوری کند، جایز است، چون روح او در چنگال اژدهاست.
کسی را که دیان براند ز در
کس او را به گیتی نگیرد به بر
هوش مصنوعی: اگر کسی را دیوان پرانند و از در مهمانی بیرون کنند، در این دنیا هیچ‌کس او را نخواهد پذیرفت و جایی در کنار دیگران نخواهد داشت.
کجا خسروش خصم و دشمن خدای
کجا ماند او روز میدان به پای
هوش مصنوعی: خسرو و دشمنانش کجا هستند و خداوند کجا است؟ او در روز نبرد کجا باقی مانده است؟
کجا شاه ما راست خویش و نیا
به آورد جوید ازو کیمیا
هوش مصنوعی: کجا می‌توان عادل و راستگو را پیدا کرد که همتای او را در دنیای خود بجوید و به دنبال زر و ثروت باشد؟
وگر مهربان گشت بر شاه نو
درفشان چو خورشید بر گاه نو
هوش مصنوعی: اگر محبت و مهربانی به پادشاه تازه‌ای برسد، مانند تابش خورشید بر روز نو خواهد بود.
نبرد کسی چون کند خواستار
که باشد مر او را به دل خواستار
هوش مصنوعی: شخصی که در دل خود خواهان چیزی است، چگونه می‌تواند در نبرد با آن مقاومت کند؟
به میدان چرا خواند او را به جنگ
چنان کم خرد ترک پور پشنگ
هوش مصنوعی: چرا او را به میدان جنگ دعوت کردند، در حالی که او مانند یک جوان نادان و بی‌فکر است؟
بزرگان ایران کجا رفته اند
نه با شاه ایشان بر آشفته اند
هوش مصنوعی: بزرگان ایران کجا رفته‌اند؟ به نظر می‌رسد که از وضعیت کشور و رفتار شاه ناراحت و برآشفته‌اند.
چو گیو و چو گودرز، رهام و زال
فریبرز کاوس با فر و یال
هوش مصنوعی: در اینجا به شخصیت‌های برجسته و شجاع از داستان‌های ایرانی اشاره شده است. گیو و گودرز، رهام و زال و فریبرز، نمونه‌هایی از دلیران و قهرمانانی هستند که با ویژگی‌های خاص و قدرت خود شناخته می‌شوند. همچنین، کاووس نیز به عنوان پادشاهی با عظمت و شکوه معرفی شده است. این نام‌ها به نوعی نمایانگر افتخار و بزرگی در تاریخ و ادبیات ایران هستند.
چو طوس و تهمتن فرامرز راد
جهان پهلوان اشکش پاک زاد
هوش مصنوعی: چون طوس و فرامرز، که از قهرمانان بزرگ هستند، در دل خود پاکی و صداقت دارند.
سپهدار چون قارن رزم زن
که مردان نمایند پیشش چو زن
هوش مصنوعی: فرمانده مانند قارن، در میدان نبرد حضور دارد، اما مردان در مقابل او به اندازه زنان ضعیف و ناتوان به نظر می‌رسند.
چرا داد باید به من خواسته
چو او جنگ را باید آراسته
هوش مصنوعی: چرا باید خواسته من را فریاد بزنم، در حالی که او باید جنگ را به خوبی مدیریت کند؟
به میدان چو از دشمن او کین کشد
چرا اسب من زین زرین کشد
هوش مصنوعی: زمانی که دشمن به میدان بیاید و به دنبال انتقام باشد، چرا باید اسب من از زین زرینی که دارد، بیفتد؟
پسندد ز ما ایزد دادگر
که خسرو به جنگ تو بندد کمر
هوش مصنوعی: خداوند دادگر از ما خوشش می‌آید اگر که پادشاه برای جنگ تو آماده شود و خوزیمه‌ی خود را به کمر ببندد.
تو را گر نبردت کند آرزوی
بیا تا من و تو به هم کینه جوی
هوش مصنوعی: اگر آرزوی تو به سوی من نیاید، بیا و تا زمانی که کینه‌ای بین ما وجود ندارد، به هم نزدیک شویم.
به دیان دادار (و) چرخ بلند
به رخشنده خورشید و تیغ و کمند
هوش مصنوعی: به خدای دادگر و آسمان بلند، به آفتاب درخشان و ابزار شکار.
که گر پیشم آیی به هنگام جنگ
نمانم تو را بیش بر زین درنگ
هوش مصنوعی: اگر در زمان جنگ به پیشم بیایی، دیگر روی زین تأمل نمی‌کنم و نمی‌مانم.
که مرغی زند سر به آب اندرون
برانم ز تو بر زمین جوی خون
هوش مصنوعی: مرغی در آب پرواز می‌کند و در پی آن، بر زمین چکیده‌ای از خون را به یاد تو به جا می‌گذارم.
به گرگین چنین گفت کای کم خرد
به خسرو چنین گفت کی در خورد
هوش مصنوعی: به گرگین گفت: ای بی‌فکر، به خسرو چنین سخن گفت؟
بگفت این و از خاک بر پای جست
بر آن باره پیل پیکر نشست
هوش مصنوعی: او این را گفت و از زمین برخاست و بر آن بار سنگین با قامت بزرگش نشسته و محکم ایستاد.
بیامد خروشان چو دریای آب
همه باز گفتش به افراسیاب
هوش مصنوعی: او مانند دریای خروشان و طوفانی آمد و همه به افرسیاب گفتند.
چو بشنید افراسیاب دلیر
بغرید بر سان ارغنده شیر
هوش مصنوعی: زمانی که افراسیاب دلیر این خبر را شنید، مانند شیری خشمگین غرید.
به پیران چنین گفت کامروز جنگ
بجوییم با برزوی تیز چنگ
هوش مصنوعی: امروز باید با برزوی شجاع و جنگجو به مبارزه بپردازیم.
یکی سوی میدان شود جنگ جوی
ببینیم تا چون بود جنگ اوی
هوش مصنوعی: یک نفر به سوی میدان جنگ می‌رود تا ببینیم جنگ او چگونه است و نتیجه‌اش چه می‌شود.
بدان تا چگونه کند کارزار
چه بازی نماید برو روزگار
هوش مصنوعی: بدان که چگونه کارزار انجام می‌شود و روزگار چگونه با انسان بازی می‌کند.
که با فر و برز است و با شاخ و یال
مگر کشته آید بدو پور زال
هوش مصنوعی: کسی که مقام و شکوه دارد و مانند درختی با شاخ و برگ فراوان است، مگر اینکه فرزند زال به طرف او بیاید و او را شکست دهد.
چو رستم شود کشته بر دست اوی
به ماهی گراینده شد شست اوی
هوش مصنوعی: وقتی رستم به دست او کشته شود، مثل این است که دست او به سمت ماهی در حال حرکت است.
برآریم از ایران و خسرو دمار
برآساید این لشکر از کارزار
هوش مصنوعی: باید از ایران و خسرو قدرت و نیرویی به وجود آوریم که این سپاه از نبرد و جنگ آرام بگیرد.
پی و بیخ ایرانیان برکنیم
همه بوم و بر آتش اندر زنیم
هوش مصنوعی: ما ریشه و بنیاد ایرانیان را از بین می‌بریم و همه سرزمین را به آتش می‌کشیم.
چو پیران ز افراسیاب این شنید
سوی برزو نامور بنگرید
هوش مصنوعی: وقتی پیران این خبر را از افراسیاب شنید، به سوی برزو، قهرمان معروف، نگاه کرد.
بدو گفت کای پهلوان شاد باش
همه ساله ز اندوه آزاد باش
هوش مصنوعی: به او گفتند ای قهرمان، شاد بمان و هر سال از غم و اندوه دوری کن.
که امروز خورشید ما روی توست
دو چشم سواران همه سوی توست
هوش مصنوعی: امروز نور و روشنی ما به تو بستگی دارد و چشمان همه سواران به سمت تو خیره شده است.
شه چین و ما چین و توران زمین
ز بازوی تو جوید امروز کین
هوش مصنوعی: سلطنت‌های چین، ما و توران امروز به خاطر قدرت تو به دنبال گرفتن انتقام هستند.
یک امروز اگر رای جنگ آیدت
همی تخت ایران به چنگ آیدت
هوش مصنوعی: اگر امروز تصمیم به نبرد بگیری، تخت و تاج ایران به دست تو می‌افتد.
به دیان که تا من کمر بسته ام
ز خون بسی نامور خسته ام
هوش مصنوعی: من در حالی که خود را آماده کرده‌ام، از خونی که بر زمین ریخته شده و جان بسیاری را گرفته، به شدت خسته و آزرده‌ام.
چو کاموس جنگی چو خاقان چین
سواران و گردان توران زمین
هوش مصنوعی: هنگامی که جنگجویان و سرداران چینی و ترک در میدان نبرد حضور دارند، زمین به شدت آشفته و پر از هیاهو می‌شود.
به کینه برین بارگاه آمدند
سزاوار تخت و کلاه آمدند
هوش مصنوعی: با خشم و کینه به این مکان آمدند، همان‌طور که شایسته‌ی مقام و افتخار هستند.
ندیدند از افراسیاب دلیر
که دیدی تو ای نامبردار شیر
هوش مصنوعی: افراسیاب، پهلوان شجاع و دلیر را نمی‌توانند ببینند، اما تو که معروف به شیر هستی، او را مشاهده کردی.
مگر بخت فرخنده یار تو شد
چو افراسیابی شکار تو شد
هوش مصنوعی: آیا شانس خوب به تو رو کرده است که همچون افراسیاب، شکار تو شده است؟
چو پیران چنین گفت برزوی شیر
بغرید بر سان شیر دلیر
هوش مصنوعی: وقتی پیران چنین سخن گفتند، برزوی شباهت به شیر، با قدرت و صلابت مانند شیر دلیر به اعتراض برخواست.
فرود آمد از اسب مانند باد
رکاب شه نامور بوسه داد
هوش مصنوعی: او همانند بادی سریع از اسب فرود آمد و به شه معروف بوسه‌ای تقدیم کرد.
بدو گفت افراسیاب دلیر
یک امروز بگشای چنگال شیر
هوش مصنوعی: افراسیاب دلیر به دیگران گفت که امروز باید قدرت و نیروی خود را به نمایش بگذاریم و مانند شیر عمل کنیم.
بر آن سان که باشند مردان مرد
برآور به خورشید رخشنده گرد
هوش مصنوعی: به طوری که مردان بزرگ و شریف هستند، تو نیز باید همچون خورشید درخشان و تابناک به بلندی و شکوه برآیی.
که امروز جنگ پلنگ آوری
همان نام ایران به ننگ آوری
هوش مصنوعی: امروز جنگ پلنگ آوری، باعث می‌شود که نام ایران به ننگ تبدیل شود.
یکی دیو بینی چو نر اژدها
چو شیری که از بند گردد رها
هوش مصنوعی: اگر دیو و دشمنی را ببینی، مانند نر اژدهایی است که بسیار قوی و خوفناک است، یا مانند شیری که از قید و بند آزاد می‌شود و قدرتش آشکار می‌شود.
درآید به میدان و جنگ آورد
همه رای و رسم پلنگ آورد
هوش مصنوعی: او به میدان می‌آید و با تمام قدرت و تدبیرش به جنگ می‌پردازد و مانند پلنگ، شجاعت و قوتش را به نمایش می‌گذارد.
یکی اسب زیرش چو کوهی روان
که از دیدنش خیره گردد روان
هوش مصنوعی: یک اسب قوی و نیرومند که همچون کوه در حرکت است، چنان زیبایی دارد که هر کسی با دیدنش محو و خیره می‌شود.
ورا رخش خوانند و او رستم است
کزو شهر توران پر از ماتم است
هوش مصنوعی: او را به نام رخش می‌شناسند و او در واقع رستم است، کسی که به خاطر وجودش شهر توران پر از غم و اندوه شده است.
بدو گفت برزوی کای شهریار
کجا باشد این رستم نامدار؟
هوش مصنوعی: برزوی به شاه می‌گوید: «ای شهریار، رستم معروف کجا است؟»
چه پوشد به جنگ و درفشش کجاست؟
سوی دست چپ باشد ار دست راست؟
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف حالتی می‌پردازد که فردی در موقعیت جنگی قرار دارد و از او می‌پرسد که چه چیزی باید بپوشد و محل قرارگیری درفشش (سپر یا سلاح) کجاست. آیا درفش باید به سمت دست چپ باشد یا دست راست؟ به نوعی، این پرسش به سردرگمی و عدم اطمینان در مورد آمادگی برای جنگ اشاره دارد.
به بالا و دیدار و کردار کیست؟
چه گیرد به میدان ورا کار چیست؟
هوش مصنوعی: کیست که به بلندای مقام و اعمال نیکو دست یابد؟ چه کسی است که در میدان زندگی با عمل و تلاش به موفقیت برسد؟
چو بشنید پیران چنین گفت پس
که چون او نباشد دگر هیچ کس
هوش مصنوعی: وقتی پیران این را شنیدند، گفتند: اگر او نباشد، دیگر هیچ کس مانند او وجود ندارد.
درختی به بار است با فر (و) شاخ
قوی گردن و یال و سینه فراخ
هوش مصنوعی: درختی پربار و زیباست که با شاخه‌های قوی و قامت بلندی ایستاده و دارای سینه‌ای گود و فراخ است.
ورا جوشن ازچرم شیران بود
چو خورشید تابنده رخشان بود
هوش مصنوعی: او زره‌ای داشت که از چرم شیران تهیه شده بود و مانند خورشید درخشان و تابناک بود.
پلنگینه پوش است اندر نبرد
به گردون رساند در آورد گرد
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، کسی که با دقت و شجاعت می‌جنگد، می‌تواند پیروزی را به آسمان برساند و glory را به دست آورد.
هژبری به زیر جهان پهلوان
کزو شاد مانند پیر وجوان
هوش مصنوعی: هژبر، پهلوانی بزرگی است که باعث شادی همه، چه پیر و چه جوان، می‌شود.
به سان هیون گردن و دست و پای
به پیکر چو کوه جهنده ز جای
هوش مصنوعی: با نگاهی به این تصویر، فردی را تصور کن که همچون یک هیون، با بزرگ و قوی بودنش، برای حفظ تعادل و استقامت در حرکت است. او دست‌ها و پاهایش را به گونه‌ای به کار می‌گیرد که بدنی محکم و مقاوم همچون کوه دارد و از جایی نمی‌افتد و به راحتی حرکت می‌کند.
کمندی به فتراک بر شصت خم
سپهبد رباید چو دریا به دم
هوش مصنوعی: کمند شکار برای سپهبد به راحتی بر روی شصت خم می‌افتد، درست مانند اینکه دریایی بر روی دمی رژه می‌رود.
یکی گُرزه گاو پیکر به دست
چو غرنده شیر است و چون پیل مست
هوش مصنوعی: یک موجود بزرگ و نیرومند مانند گاو به دست دارد، که صدایش شبیه به غرش شیر است و به حالتی شبیه به فیل مست است.
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
نیارند با زخم او تاب جنگ
هوش مصنوعی: اگر پلنگ خشک باشد و نهنگ در دریا، هیچ‌کدام نمی‌توانند در برابر زخم او ایستادگی کنند.
جهانجوی برزوی چون پیل مست
برآشفت و یازید چون شیر دست
هوش مصنوعی: جهان‌جوی برزوی، مانند فیل ناآرام و قوی، به هیجان آمد و مانند شیر، قدرت خود را به نمایش گذاشت.
بفرمود تا در زمان بی درنگ
نهادند بر باره زین خدنگ
هوش مصنوعی: فرمان داد تا بی‌درنگ در آن زمان تیرکمانی را بر روی زین گذاشتند.
به بر گستوانش بیاراستند
یکی جوشن پهلوان خواستند
هوش مصنوعی: به او زره و تجهیزات جنگی زیبایی هدیه کردند، چون یکی از پهلوانان بزرگ خواسته شده بود.
بپوشید جوشن سوار دلیر
کمر بست بر کینه چون نره شیر
هوش مصنوعی: مجهز شوید و آماده جنگ شوید، مانند شیر نر که با جنگ و کینه به میدان می‌آید.
یکی ترگ چینی به سر بر نهاد
کمان را به زه کرد و ترکش گشاد
هوش مصنوعی: یک جوان شجاع کمان را روی سرش گذاشت، سپس زه کمان را کشید و تیرکمان را آماده پرتاب کرد.
کمندی به فتراک گلگون ببست
یکی گُرزه گاو پیکر به دست
هوش مصنوعی: کسی کمندی با رنگ گل به دور حیوانی بزرگ مانند گاو انداخت و آن را به دست گرفت.
سپر بر کتف نیزه بر پشت اسب
خروشنده مانند آذرگشسب
هوش مصنوعی: شما در این شعر به تصویر افرادی اشاره می‌شود که سپر به دوش دارند و نیزه بر پشت اسب‌های قوی و خروشنده مانند افسانه‌ای به نام آذرگشسب در دست دارند. این توصیف حاکی از آمادگی و قهرمانی آن‌هاست که به مبارزه نیز اشاره دارد.
به باره بر آمد ز هامون چو گرد
همی تاخت تا جایگاه نبرد
هوش مصنوعی: ابرهایی از هامون برخواستند و چون گرد و غبار به سوی میدان نبرد حرکت کردند.
به گفتار آن گه زبان برگشاد
بدان نامداران فرخ نژاد
هوش مصنوعی: سخن گفتن درباره‌ی آن زمان که زبان نگشوده بود، به نام‌آوران با نژاد نیکو اشاره دارد.
که ای نامور شاه آزاده خوی
چرا جنگ ترکان کنی آرزوی
هوش مصنوعی: ای شاه معروف و آزاده، چرا به دنبال جنگ با ترکان هستی؟
سرت را چه تابی ز راه خرد
تو آن کن که از شهریاران سزد
هوش مصنوعی: به خودت نگاه کن و ببین که آیا شایستگی آن را داری که همچون بزرگان رفتار کنی. راه درست را در پیش بگیر و به خرد و دانایی‌ات اهمیت بده.
ز شاهان که کرده ست این کیمیا
به گیتی که جسته ست جنگ نیا
هوش مصنوعی: از میان پادشاهان، کسی در دنیا وجود دارد که به این قدرت و جادو دست یافته است که جنگ و درگیری را ریشه‌کن کرده است.
چو برگردد از راه دانش سرت
به پیکان بدوزم سپر بر سرت
هوش مصنوعی: وقتی که از مسیر علم و دانش منحرف شوی، من به سوی تو می‌آیم و سپری را برای دفاع از تو در برابر خطرات قرار می‌دهم.
بفرمای تا نامداران جنگ
بیایند پیشم بسازند جنگ
هوش مصنوعی: بیایید تا قهرمانان جنگ بیایند پیش من و برای نبرد آماده شوند.