بخش ۶ - آمدن گرسیوز و بردن برزو پیش افراسیاب
و زان پس به گرسیوز آواز داد
کز ایدر بران باره بر سان باد
به نرمی بیاور به نزد منش
به چربی به دام آورم گردنش
مگردان به تندی زبان را بدوی
نباید که رنج آیدت زو به روی
سپهبد سبک کرد سویش عنان
وزان موی بر تن شده چون سنان
چو آمد به نزدیک پرخاشجوی
شگفتی فرو ماند در کار اوی
ورا دید آشفته چون پیل مست
یکی بیل مانند گُرزی به دست
سپهدارش از دور آواز داد
چو لرزان یکی شاخ ازتند باد
به چربی بدو گفت کای نام جوی
چرا برفروزی به بیهوده روی
کسی را بدین دشت پیکار نیست
همان میهمان نزد کس خوار نیست
نخوردیم از تو در آنجای هیچ
مگر آب چشمه، بدین سان مپیچ
بیا تا یکی پیش شاهت برم
بدان پر گهر بارگاهت برم
سر سروان شاه توران زمین
سر افراز گردان ماچین و چین
نبیره فریدون و پور پشنگ
همی راه جوید ازین خاره سنگ
همی راه جوییم از تو کنون
نجوییم کین و نریزیم خون
چو گرسیوز این گفت، برزوی شیر
بیامد خرامان بر او دلیر
به گردن بر آورد بیل سطبر
خروشنده بر سان تندر ز ابر
تو گفتی درختی ست زآهن به بار
و یا نره شیری ست در مرغزار
دلیر و خرامان و دل پر شتاب
بیامد به نزدیک افراسیاب
چو آمد به نزدش زمین بوسه داد
نیایشگری را زبان برگشاد
جهاندار او را به شیرین زبان
نوازید و بنشاند اندر زمان
بدو گفت کای مرد با رای و کام
نژادت ز کیست و چه نامی به نام
ز تخم که ای وز کدامی گهر
چه گوید همی مادرت از پدر
نکردیم بر کشته زارت زیان
دژم روی گشتی چو شیر ژیان
بدو گفت برزوی کای نام جوی
دلت شاد باد و فروزنده روی
پدر را ندیدم به چشم از بنه
همه سال ایدر بدم یک تنه
من و مادرم ایدر و چند زن
نیایی کهن باز مانده ز من
نیای مرا نام شیروی گرد
به نخجیر شیرش بدی دست برد
(کنون پیر گشته ست و بسیار سال
ورا چنبری شد همی برز و یال)
چنین گفت مادر که گاه بهار
بدین دشت بگذشت گردی سوار
نیای من آن پیر شوریده بخت
به نخجیر شیران بد و کار سخت
ز من آب کرد آرزو آن سوار
چو از دور دیدش مرا نامدار
چو دادم مر او را همی سرد آب
نگه کرد در من دلش شد کباب
فروماند بر جای وز بهر دل
فروشد دو پای دلاور به گل
کجا با دل خویش اندیشه کرد
سگالشگری یک زمان پیشه کرد
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
در آورد دیوار باره به بند
به باره برآمد چو مرغی به پر
در آویخت با من گو نامور
ز من مهر یزدان به مردی ربود
وزان جای برگشت بر سان دود
ندیدم دگر چهره آن سوار
ندانم کجا رفت و چون بود کار
به من بارور گشت مادر ازوی
نبودش جز او هرگزش هیچ شوی
چو افراسیاب این ز برزو شنید
به کردار غنچه همی بشکفید
بدو گفت کای مرد پهلو نژاد
زمانه ز نیکیت هم نیک داد
بیابی ز من دولت وکام تو
به شاهی کشد پس سرانجام تو
همان کشور و دخترم آن توست
همه لشکر من به فرمان توست
ز توران زمین تا به ماچین وچین
تو را شهریاران کنند آفرین
نبیند جهان کس به آیین تو
سپهر چهارم کشد زین تو
زمین هفت کشور تو را بنده شد
به پیش تو گردون پرستنده شد
ز برزیگری رستی و کار سخت
به گردون بر آرد تو را نیک بخت
یکی کار پیش است ما را بزرگ
کزو خیره گردد دو چشم سترگ
مرا کرده پیری چنین ناتوان
تو را هست نیروی و بخت جوان
بدان گه که من چون تو بودم به سال
قوی گردن و سینه در خورد یال
همه آرزو جنگ شاهان بدی
زمانه ز بیمم هراسان بدی
دل شیر و چنگال شیر ژیان
ز تیر و ز تیغم بدندی نوان
هماوردم ار کوه بودی به جنگ
ز گُرزم شدی نرم چون خاره سنگ
به میدان نیامد کسی پیش من
که نه جوشنش گشت بر تن کفن
کنون پیر گشتم شمیده شدم
چو چنگ دلیران خمیده شدم
ندارم دل و توش آیین جنگ
کجا گشت چون بید لرزان دو چنگ
یکی آرزو دارم اکنون به دل
نباید که باشیم خوار و خجل
که در دست تو نیست آن بس گران
نپیچی ز پیکار گند آوران
یکی مرد از ایران پدید آمده ست
که بند یلان را کلید آمده ست
چه هامون وکوه و چه دریا و دشت
ز سم ستورش همی چیره گشت
به توران زمین نامداری نماند
که منشور شمشیر او بر نخواند
دل جنگ جویان ازو شد به درد
نیارد کسی جنگ او یاد کرد
چه شیر و چه جادو چه دیو و چه پیل
چه کوه و چه هامون چه دریای نیل
گه کینه در پیش چشمش یکی ست
کجا گر فراوان و گر اندکی ست
یکی رخش دارد به زیر اندرون
به بیشه ز شیران روان کرده خون
ابا این همه مردی و زور دست
تو را همچو او مرد باید دو شست(؟)
ز بالای او زان تو برتر است
به مردی و نیرو ز تو کمتر است
بر آنم که با تو نتابد به جنگ
گرش چند در رزم تیز است چنگ
کنون گر تو با او نبرد آوری
سر نامور را به گرد آوری
تو را باشد این لشکر (و) بوم وبر
ز دریای چین تا به مرز خزر
سپهر و ستاره گواه من است
که این گفته آیین و راه من است
چو بشنید برزوی ازو این سخن
دلش گشت پر کین ز مرد کهن
چنین داد پاسخ که ای شهریار
چه نام جهانجوی گرد سوار؟
چنین گفت افراسیاب آن زمان
که آن نامورگرد خسرو نشان
تهمتنش نشستن بود سیستان
که بادا همیشه کنام ددان
چه گویی کنون چاره کار چیست
برین رای با ما تو را رای چیست؟
چه گویی درین ای پناه سپاه
در اندیشه با او چه سازیم راه
جوان این سخن چون ز خسرو شنید
به درد دل از کینه آهی کشید
چنین داد پاسخ به افراسیاب
که شاها ازین کار چندین متاب
چو از گیتی این رنج باشد تو را
پس این پادشاهی چه باید تو را
همانا تو را خود دل جنگ نیست
چو شاهان پیشین تو را سنگ نیست
که چندین سخن گویی از یک سوار
به نزدیک آن لشگر نامدار
چو جنگی نباشد دل اندر برت
چرا تاج شاهی نهی بر سرت
به دیان دادار و روز سپید
به گردون گردان و تابنده شید
به فرخنده فرخ مه فوردین
به ایوان بزم و به میدان کین
که گر دل برین کار پرکین کنم
مر این مرد را خاک بالین کنم
ز خون روی ایران چو دریا کنم
نشست تو را بر ثریا کنم
کنون گر بفرمایدم شهریار
نشینم ابر باره راهوار
بسازیم لشکر به ایران شویم
به پیکار آن نره شیران شویم
به پیروز بخت رد افراسیاب
کنم دشت ایران چو دریای آب
ستانم ز کیخسرو آن تاج و تخت
نمانم بر آن بوم شاخ درخت
همه بومشان جمله ویران کنم
کنام پلنگان و شیران کنم
چو افراسیاب این شنید از جوان
دل پیر سر گشت ازین شادمان
بفرمود کآرند ده بدره زر
همان تاج و آن یاره با گهر
ز دیبای زربفت رومی سه تخت
چنان چون بود در خور نیک بخت
دو صد خوب رویان ماچین و چین
(ز دیبا سراپرده و اسب و زین)
(دو صد بارگیر تکاور به زین)
صد استر همه بار دیبای چین
ز زین و لگام و جناغ خدنگ
رکاب مرصع جناق پلنگ
دو صد جوشن و تیغ (و) برگستوان
همان نیزه و تیر و گُرز گران
همان گوسفند و بز و بوم و بر
همان زر دینار و در و گهر
بیاورد گنجور اندر زمان
بر شاه ترکان و مرد جوان
به برزو سپردش همه سر به سر
چو گلبرگ بشکفت پس نامور
چو برزو بدان خواسته بنگرید
جز از خود به گیتی کسی را ندید
نیایش کنان پس زبان برگشاد
ستایش کنان خاک را بوسه داد
وز آنجا به نزدیک مادر دوان
بیامد چو خورشید روشن روان
به مادر سپرد آن همه خواسته
ازآن خواسته دل شد آراسته
به مادر چنین گفت کای نیک روز
روان را بدین خواسته بر فروز
کزین گونه کس خواسته دیده نیست
همان گوش کس نیز بشنیده نیست
به مادر چنین گفت برزوی شیر
که مارا جزین داد شاه دلیر
بدان تا من و رستم زال زر
بکوشیم در جنگ با یکدگر
ببرم سرش را به زاری ز تن
تنش سینه باز سازم کفن
چو بشنید مادر فغان بر کشید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید
بزد دست (و) برکند موی از سرش
بدرید جامه همه بر برش
خروشان و گریان بدو گفت بست
که کرده ست هرگز بدین گونه دست(؟)
همه آرزو جنگ شیران کنی
مرا خاکسار دلیران کنی
به روز جوانی به زر و درم
مشو غره جان را مگردان دژم
به دینار و دیبا و اسب و گهر
فروشد کسی جان و سر ای پسر؟
که این شاه توران فریبنده است
بدی را همه ساله کوشنده است
بسی بی پدر کرد فرزند را
بسی کرد ویران برومند را
بسا کس که گشتش سر از تن جدا
به گفتار این دیو نر اژدها
زبهر فزونی تو این رنج تن
ز دل دور کن آز و بیخش بکن
بر اندیش ازین ای گو انجمن
نباید که یاد آوری گفت من
و دیگر که آن شیردل نیک مرد
که با وی همی کرد خواهی نبرد
به مردی ز خورشید پیداتر است
به پیکار از شیر شیداتر است
دل شیر دارد تن ژنده پیل
چه هامون به پیشش چه دریای نیل
ز دیوان جنگی نترسد به جنگ
به مردی بر آرد ز دریا نهنگ
بسا شیر مردان که او کشته کرد
زکشته بسی دشت چون پشته کرد
دلیران ترکان فزون هزار
همه نامداران خنجرگزار
چو کاموس جنگی و خاقان چین
چو فغفور و چون شنگل دوربین
چو منثور ایلا چو عحعار گرد
همان چنگش گرد با دست برد
دگر نامور گرد سهراب شیر
که پیل ژیان آوریدی به زیر
چه اکوان دیو و چه دیو سپید
که از جان ز رزمش شدند نا امید
نگه کن بدین نامداران که من
به پیش تو گفتم از آن انجمن
به مازندران و به توران که ماند
که منشور تیغ ورا بر نخواند
تو زین نامداران نه ای بیشتر
ازین درکه رفتی مرو پیشتر
چو بشنید برزو ز مادر سخن
دگرگونه اندیشه افکند بن
بدو گفت ای مام تنگی مکن
مرا از یلان نیز ننگی مکن
که جز خواست دیان نباشد دگر
ز تقدیر او کس نیابد گذر
بخش ۵ - رسیدن افراسیاب به شنگان: از آن پس که برگشت از آن رزمگاهبخش ۷ - آموختن برزوی رزم از دلیران افراسیاب: بگفت این و آمد به نزدیک شاه
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
و زان پس به گرسیوز آواز داد
کز ایدر بران باره بر سان باد
هوش مصنوعی: پس از آن، گرسیوز را صدا زد که از آنجا به سرعت و به شکل باد بیاید.
به نرمی بیاور به نزد منش
به چربی به دام آورم گردنش
هوش مصنوعی: به آرامی و با نرمی به نزد من بیا، من با شیرینی و لطافت او را به دام میاندازم.
مگردان به تندی زبان را بدوی
نباید که رنج آیدت زو به روی
هوش مصنوعی: زبان خود را با تندی به کار نبر، زیرا این رفتار میتواند به تو آسیب برساند و مشکل به وجود بیاورد.
سپهبد سبک کرد سویش عنان
وزان موی بر تن شده چون سنان
هوش مصنوعی: سردار با آرامش و اطمینان به سمت او حرکت کرد و موهایش بر تنش مانند نیزهای ایستاده شده بود.
چو آمد به نزدیک پرخاشجوی
شگفتی فرو ماند در کار اوی
هوش مصنوعی: وقتی به فردی پرخاشجو نزدیک میشوی، تماشای کارهای او انسان را شگفتزده میکند و باعث میشود که در برابر او دچار حیرت شود.
ورا دید آشفته چون پیل مست
یکی بیل مانند گُرزی به دست
هوش مصنوعی: او را دید که در حالاتی پریشان و وحشتزده مانند فیل مستی است و در دستش ابزار سنگینی شبیه به بیل دارد.
سپهدارش از دور آواز داد
چو لرزان یکی شاخ ازتند باد
هوش مصنوعی: فرمانده از دور صدا زد وقتی که یک شاخه درخت با وزش تند باد لرزید.
به چربی بدو گفت کای نام جوی
چرا برفروزی به بیهوده روی
هوش مصنوعی: به چربی گفت: ای کسی که نامت همیشه جلب توجه میکند، چرا به طور بیدلیل خود را در معرض دید قرار میدهی؟
کسی را بدین دشت پیکار نیست
همان میهمان نزد کس خوار نیست
هوش مصنوعی: در این دشت جنگی نیست و کسی وجود ندارد که با آن بجنگد. مانند اینکه مهمانی در جایی سراغ ندارد که مورد بیاحترامی قرار گیرد.
نخوردیم از تو در آنجای هیچ
مگر آب چشمه، بدین سان مپیچ
هوش مصنوعی: ما از تو هیچ چیزی جز آب چشمه نصیب نگرفتیم، پس اینگونه پیچ و تاب نزن.
بیا تا یکی پیش شاهت برم
بدان پر گهر بارگاهت برم
هوش مصنوعی: بیا تا با هم به پیش شاه برویم و به کاخ پر زرق و برق تو برسیم.
سر سروان شاه توران زمین
سر افراز گردان ماچین و چین
هوش مصنوعی: سر فرمانده شاه سرزمین توران بلند و سر به فلک کشیده است، مثل مشعل که در دستان ماچین و چین میدرخشد.
نبیره فریدون و پور پشنگ
همی راه جوید ازین خاره سنگ
هوش مصنوعی: نواده فریدون و فرزند پشنگ در جستجوی راهی هستند که از این سنگهای خارا عبور کند.
همی راه جوییم از تو کنون
نجوییم کین و نریزیم خون
هوش مصنوعی: اکنون ما به دنبال راهی هستیم که از تو بگیریم، بیآنکه خونریزی و کینهورزی کنیم.
چو گرسیوز این گفت، برزوی شیر
بیامد خرامان بر او دلیر
هوش مصنوعی: وقتی گرسیوز این را گفت، برزوی شیر به آرامی و با شجاعت به سمت او آمد.
به گردن بر آورد بیل سطبر
خروشنده بر سان تندر ز ابر
هوش مصنوعی: بیل بزرگ و سنگین به طور قوی و پر صدا مانند رعد و برق از ابرها به سمت بالا بلند شد.
تو گفتی درختی ست زآهن به بار
و یا نره شیری ست در مرغزار
هوش مصنوعی: تو بیان کردی که یک درخت آهنین وجود دارد که میوه میدهد، یا اینکه در دشت یک شیر نر به چشم میخورد.
دلیر و خرامان و دل پر شتاب
بیامد به نزدیک افراسیاب
هوش مصنوعی: شجاع و با وقار و با دل پر از شتاب، به سوی افراسیاب آمد.
چو آمد به نزدش زمین بوسه داد
نیایشگری را زبان برگشاد
هوش مصنوعی: وقتی آن شخص به نزد او رسید، زمین را بوسید و سپس شروع به صحبت کرد.
جهاندار او را به شیرین زبان
نوازید و بنشاند اندر زمان
هوش مصنوعی: حاکم جهان او را با کلام شیرین و دلنشین نوازش کرد و در زمان مناسب به او جایگاه داد.
بدو گفت کای مرد با رای و کام
نژادت ز کیست و چه نامی به نام
هوش مصنوعی: به او گفت: ای مرد باطل عقیده و هوش، پدرت کیست و نامت چیست؟
ز تخم که ای وز کدامی گهر
چه گوید همی مادرت از پدر
هوش مصنوعی: از کدام مبدأ و منشا به وجود آمدهای و چه چیزی مادر تو از پدر تو میگوید؟
نکردیم بر کشته زارت زیان
دژم روی گشتی چو شیر ژیان
هوش مصنوعی: ما به خاطر مرگ تو غمگین نشدهایم، زیرا تو با چهرهای شاداب و قوی همچون شیر جوان شدهای.
بدو گفت برزوی کای نام جوی
دلت شاد باد و فروزنده روی
هوش مصنوعی: برزو به او گفت: «ای یار، نام تو همیشه یادت باشد، امیدوارم دلت شاد باشد و صورتت همیشه درخشان و نورانی بماند.»
پدر را ندیدم به چشم از بنه
همه سال ایدر بدم یک تنه
هوش مصنوعی: من هر سال فقط به یاد پدر بودم و او را هرگز به چشم ندیدم.
من و مادرم ایدر و چند زن
نیایی کهن باز مانده ز من
هوش مصنوعی: من و مادرم اینجا هستیم و چند زن دیگر که از نسلهای گذشته به جا ماندهاند و من همچنان با آنها ارتباط دارم.
نیای مرا نام شیروی گرد
به نخجیر شیرش بدی دست برد
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره به این دارد که نیاکان من از نسل فردی شجاع و دلیر هستند و در میدان نبرد همواره برتری داشتهاند. این ارث و میراث شجاعت و دلیری در خون من جاری است.
(کنون پیر گشته ست و بسیار سال
ورا چنبری شد همی برز و یال)
هوش مصنوعی: این شخص اکنون سالهای زیادی را سپری کرده و به سن پیری رسیده است و در حال حاضر، موهایش به رنگ سپید درآمده و حالت برزنجی پیدا کرده است.
چنین گفت مادر که گاه بهار
بدین دشت بگذشت گردی سوار
هوش مصنوعی: مادر این طور گفت که زمانهایی در فصل بهار، در این دشت، سوارانی عبور میکنند.
نیای من آن پیر شوریده بخت
به نخجیر شیران بد و کار سخت
هوش مصنوعی: پدر بزرگ من، آن مرد سالخورده و بینصیب، در شکار شیران و درگیر با کارهای دشوار بود.
ز من آب کرد آرزو آن سوار
چو از دور دیدش مرا نامدار
هوش مصنوعی: وقتی آن سوار مرا از دور دید، آرزوی خود را به من آب داد و احساس خوشایندی در من ایجاد کرد.
چو دادم مر او را همی سرد آب
نگه کرد در من دلش شد کباب
هوش مصنوعی: وقتی که او را در آب سرد گذاشتم، او به من نگاه کرد و دلش به حال من سوخت و آتش گرفت.
فروماند بر جای وز بهر دل
فروشد دو پای دلاور به گل
هوش مصنوعی: دلاور در جایی ایستاده و برای رضایت دلش، دو پایش را به گلی میفروشد.
کجا با دل خویش اندیشه کرد
سگالشگری یک زمان پیشه کرد
هوش مصنوعی: کجا میتوانست با دل خود فکر کند، در حالی که یکی به او نگفت که یک زمان به شغلی مشغول شود؟
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
در آورد دیوار باره به بند
هوش مصنوعی: او از چنگال فتراک (تله) آزاد شد و با مهارت کمند (طناب) را بهکار گرفت تا دیوار (محافظت) را به بند بکشد.
به باره برآمد چو مرغی به پر
در آویخت با من گو نامور
هوش مصنوعی: چون مرغی معلق به پرواز درآمد، بر بارهای بلند نشسته و با من صحبت کن. نام آور و معروف باش.
ز من مهر یزدان به مردی ربود
وزان جای برگشت بر سان دود
هوش مصنوعی: من از جانب مهر یزدان به مردی شایسته روبرو شدم و پس از آن، احساس کردم که به نقطهای بازگشتهام که مانند دود پراکنده شده است.
ندیدم دگر چهره آن سوار
ندانم کجا رفت و چون بود کار
هوش مصنوعی: دیگر چهره آن سوار را ندیدم و نمیدانم او کجا رفته و کارش چگونه است.
به من بارور گشت مادر ازوی
نبودش جز او هرگزش هیچ شوی
هوش مصنوعی: مادر من به خاطر او بارور شد و هیچ همسری جز او نداشت.
چو افراسیاب این ز برزو شنید
به کردار غنچه همی بشکفید
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب این خبر را از برزو شنید، مانند غنچهای که باز میشود، شاد و سرخوش شد.
بدو گفت کای مرد پهلو نژاد
زمانه ز نیکیت هم نیک داد
هوش مصنوعی: او به مردی گفت: ای پسر از نسل نیک، زمانه از خوبی تو نیز نیکو خواهد بود.
بیابی ز من دولت وکام تو
به شاهی کشد پس سرانجام تو
هوش مصنوعی: اگر تو از من خوشبختی و خواستهات را بگیری، در نهایت تو به مقام شاهی خواهی رسید.
همان کشور و دخترم آن توست
همه لشکر من به فرمان توست
هوش مصنوعی: کشورم و دخترم، هر دو متعلق به تو هستند و تمام نیروهای من تحت فرمان تو هستند.
ز توران زمین تا به ماچین وچین
تو را شهریاران کنند آفرین
هوش مصنوعی: از سرزمین توران تا ماچین و چین، تو را ستایش میکنند و برایت بزرگان و فرمانروایان احترام قائل هستند.
نبیند جهان کس به آیین تو
سپهر چهارم کشد زین تو
هوش مصنوعی: هیچ کسی در این دنیا نمیتواند به زیبایی و شکوه تو بنگرد، چرا که آسمان چهارم به خاطر وجود تو آن را به دوش میکشد.
زمین هفت کشور تو را بنده شد
به پیش تو گردون پرستنده شد
هوش مصنوعی: زمین به خاطر حضور تو، هفت سرزمین را زیر سلطهاش قرار داده و آسمان نیز به عبادت تو پرداخته است.
ز برزیگری رستی و کار سخت
به گردون بر آرد تو را نیک بخت
هوش مصنوعی: از کار در fields و مشکلات رهایی پیدا میکنی و به لطف آسمان، به سرنوشت خوب و خوشی میرسی.
یکی کار پیش است ما را بزرگ
کزو خیره گردد دو چشم سترگ
هوش مصنوعی: یک کار مهم و بزرگی در پیش داریم که باعث شگفتی و حیرت بسیاری میشود.
مرا کرده پیری چنین ناتوان
تو را هست نیروی و بخت جوان
هوش مصنوعی: من به خاطر پیری ناتوان شدهام، اما تو هنوز جوان و توانا هستی و از بخت خوبی برخورداری.
بدان گه که من چون تو بودم به سال
قوی گردن و سینه در خورد یال
هوش مصنوعی: در آن زمان که من نیز مانند تو بودم، سالها پیش، گردنم قوی و سینهام به اندازهای بود که میتوانستم با یال اسب رقابت کنم.
همه آرزو جنگ شاهان بدی
زمانه ز بیمم هراسان بدی
هوش مصنوعی: همه آرزوها و خواستههایم در زمانهای که شاهان در حال نبرد هستند، به خاطر ترسم از اوضاع بد، از بین رفته و دچار نگرانی شدهام.
دل شیر و چنگال شیر ژیان
ز تیر و ز تیغم بدندی نوان
هوش مصنوعی: دل مانند شیر و چنگال آن نیز چنین است، زیرا برای مبارزه با تیر و شمشیر آماده است و در برابر خطرات ناتوانی نشان نمیدهد.
هماوردم ار کوه بودی به جنگ
ز گُرزم شدی نرم چون خاره سنگ
هوش مصنوعی: اگر تو کوه استقامت و استواری داشتی، در نبرد با من همچون سنگی نرم و شکننده خواهی بود.
به میدان نیامد کسی پیش من
که نه جوشنش گشت بر تن کفن
هوش مصنوعی: هیچکس به میدان نیامد پیش من مگر اینکه از زرهاش به عنوان کفن استفاده شده بود.
کنون پیر گشتم شمیده شدم
چو چنگ دلیران خمیده شدم
هوش مصنوعی: حالا پیر شدهام و مانند چنگی که دلیران مینوازند، خم و فرسوده شدهام.
ندارم دل و توش آیین جنگ
کجا گشت چون بید لرزان دو چنگ
هوش مصنوعی: من نه دل دارم و نه توان نبرد، پس چطور میتوانم در این میدان مانند بیدی لرزان مقاومت کنم؟
یکی آرزو دارم اکنون به دل
نباید که باشیم خوار و خجل
هوش مصنوعی: من تنها یک آرزو دارم که اکنون نباید دل ما خوار و شرمنده باشد.
که در دست تو نیست آن بس گران
نپیچی ز پیکار گند آوران
هوش مصنوعی: چیزی که در دست تو نیست، ارزش زیادی دارد. پس از درگیری با کسانی که زندگی را خراب میکنند، پرهیز کن.
یکی مرد از ایران پدید آمده ست
که بند یلان را کلید آمده ست
هوش مصنوعی: مردی از ایران برآمده که دارای قدرت و شجاعت بینظیری است و به راحتی میتواند بر یلان (جوانمردان و دلاوران) حکومت کند و آنها را تحت کنترل خود درآورد.
چه هامون وکوه و چه دریا و دشت
ز سم ستورش همی چیره گشت
هوش مصنوعی: حتی کوهها، دریاها و دشتها هم به قدرت و نفوذ آن یال نازک و زیبا تسلیم شدهاند.
به توران زمین نامداری نماند
که منشور شمشیر او بر نخواند
هوش مصنوعی: در سرزمین توران دیگر کسی نیست که به قدرت شمشیر او افتخار کند یا معروف باشد.
دل جنگ جویان ازو شد به درد
نیارد کسی جنگ او یاد کرد
هوش مصنوعی: دل جنگجویان به خاطر او دردی عمیق را تجربه کردند و هیچکس نمیتواند جنگ او را فراموش کند.
چه شیر و چه جادو چه دیو و چه پیل
چه کوه و چه هامون چه دریای نیل
هوش مصنوعی: هر چیزی که در طبیعت وجود دارد، از شیر و جادو گرفته تا دیو و فیل، از کوه و بیابان گرفته تا دریاچه نیل، همه در دنیای ما وجود دارند.
گه کینه در پیش چشمش یکی ست
کجا گر فراوان و گر اندکی ست
هوش مصنوعی: گاه دیدن کینهای در چشمان او یکسان است، چه کم باشد و چه زیاد.
یکی رخش دارد به زیر اندرون
به بیشه ز شیران روان کرده خون
هوش مصنوعی: یک اسب دارد که زیر بدنش در جنگل، خون شیران را به راه انداخته است.
ابا این همه مردی و زور دست
تو را همچو او مرد باید دو شست(؟)
هوش مصنوعی: با وجود اینکه تو قدرت و توانایی زیادی داری، باید کسی مانند او را پیدا کنی که بتواند با دست خودش، کارهای بزرگ انجام دهد.
ز بالای او زان تو برتر است
به مردی و نیرو ز تو کمتر است
هوش مصنوعی: او از بلندای خود به تو بالاتر است، اما در مردانگی و قدرت از تو ضعیفتر است.
بر آنم که با تو نتابد به جنگ
گرش چند در رزم تیز است چنگ
هوش مصنوعی: من تصمیم دارم که با تو به نبرد نروم، حتی اگر چنگالهایت در جنگ تیز و خطرناک باشند.
کنون گر تو با او نبرد آوری
سر نامور را به گرد آوری
هوش مصنوعی: اکنون اگر تو به مبارزه برآیی، میتوانی نام معروف او را به جمع بیاوری.
تو را باشد این لشکر (و) بوم وبر
ز دریای چین تا به مرز خزر
هوش مصنوعی: تو باید فکر کنی که این نیروها و سرزمینها از دریای چین تا مرز خزر در دستان تو هستند.
سپهر و ستاره گواه من است
که این گفته آیین و راه من است
هوش مصنوعی: آسمان و ستارهها شهادت میدهند که این سخن، روش و اصول زندگی من است.
چو بشنید برزوی ازو این سخن
دلش گشت پر کین ز مرد کهن
هوش مصنوعی: زمانی که برزویه این حرفها را از او شنید، دلش از کینه نسبت به آن مرد سالخورده پر شد.
چنین داد پاسخ که ای شهریار
چه نام جهانجوی گرد سوار؟
هوش مصنوعی: چنین پاسخ داد: ای فرمانروا، این مردی که جهان را میجوید و بر اسب سواری میکند، چه نامی دارد؟
چنین گفت افراسیاب آن زمان
که آن نامورگرد خسرو نشان
هوش مصنوعی: افراسیاب در آن زمان که آن پادشاه نامدار و بزرگ ظاهر شد، چنین گفت:
تهمتنش نشستن بود سیستان
که بادا همیشه کنام ددان
هوش مصنوعی: در این جا به مردی به نام تهمتن اشاره شده که نشیمنش در سیستان است و او باید همیشه آماده مقابله با ددان باشد. ددها به موجودات خطرناک و وحشی اشاره دارند، بنابراین او باید برای رویارویی با تهدیدات همیشه در حالت آمادهباش باشد.
چه گویی کنون چاره کار چیست
برین رای با ما تو را رای چیست؟
هوش مصنوعی: حالا بگو که برای این مشکل چه تدبیری داری؟ نظر تو در این مورد چیست؟
چه گویی درین ای پناه سپاه
در اندیشه با او چه سازیم راه
هوش مصنوعی: در اینجا سخن از نگرانی و تفکر دربارهی تصمیمگیری و راهحلهایی است که باید برای مقابله با مشکلات یا چالشها اتخاذ کنیم، به ویژه زمانی که در شرایط سختی به سر میبریم.
جوان این سخن چون ز خسرو شنید
به درد دل از کینه آهی کشید
هوش مصنوعی: جوان وقتی این حرف را از خسرو شنید، به خاطر حس کینهای که در دل داشت، آهی عمیق کشید که نشان دهندهی درد و ناراحتیاش بود.
چنین داد پاسخ به افراسیاب
که شاها ازین کار چندین متاب
هوش مصنوعی: افراسیاب به شاه پاسخ داد که از این کار دست برندار.
چو از گیتی این رنج باشد تو را
پس این پادشاهی چه باید تو را
هوش مصنوعی: اگر این دنیا و مشکلاتش برای تو رنجآور است، پس چه نیازی به سلطنت و قدرت داری؟
همانا تو را خود دل جنگ نیست
چو شاهان پیشین تو را سنگ نیست
هوش مصنوعی: تو همانند شاهان قدیم، دل و ارادهای نخواهی داشت که در جنگ و نبرد به کار آید. تو از جنس سنگ و خُود سختی نیستی.
که چندین سخن گویی از یک سوار
به نزدیک آن لشگر نامدار
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که در مواجهه با یک جمعیت بزرگ یا نیروهای معروف، نمیتوان تنها با گفتن چند کلمه یا صحبت کردن از یک شخص خاص، بر اهمیت و توانایی آن سوار یا شخصیت تاثیرگذار تاکید کرد. به عبارت دیگر، وقتی که در برابر قدرت و اعتبار یک گروه یا لشکر قرار میگیریم، نیازی نیست که جزئیات بیشتری را بیان کنیم؛ خود آن سوار و حضورش کافیست برای نشان دادن ارزش و اعتبارش.
چو جنگی نباشد دل اندر برت
چرا تاج شاهی نهی بر سرت
هوش مصنوعی: اگر جنگی در درون قلبت وجود نداشته باشد، پس چرا بر سرت تاج پادشاهی میگذاری؟
به دیان دادار و روز سپید
به گردون گردان و تابنده شید
هوش مصنوعی: به خدا و روز روشن سوگند که به آسمان و خورشید درخشان.
به فرخنده فرخ مه فوردین
به ایوان بزم و به میدان کین
هوش مصنوعی: در روزگار خوش و در ماه فرخنده، به محل شادمانی و میدان جنگ میرویم.
که گر دل برین کار پرکین کنم
مر این مرد را خاک بالین کنم
هوش مصنوعی: اگر بر این کار سخت دلم را آسوده کنم، میتوانم این مرد را به خاک زیر سرم بگذارم.
ز خون روی ایران چو دریا کنم
نشست تو را بر ثریا کنم
هوش مصنوعی: اگر از خون و رنج مردم ایران دریا بسازم، تو را به اوج و مقام بلند میرسانم.
کنون گر بفرمایدم شهریار
نشینم ابر باره راهوار
هوش مصنوعی: الان اگر مرا مورد توجه پادشاه قرار دهی، مانند ابرهای بیهوا در آرامش و راحتی زندگی میکنم.
بسازیم لشکر به ایران شویم
به پیکار آن نره شیران شویم
هوش مصنوعی: بیایید ارتشی بسازیم و به ایران برویم تا با شیران نر مبارزه کنیم.
به پیروز بخت رد افراسیاب
کنم دشت ایران چو دریای آب
هوش مصنوعی: من دشت ایران را مانند دریایی از آب به پیروزی افراسیاب میسپارم.
ستانم ز کیخسرو آن تاج و تخت
نمانم بر آن بوم شاخ درخت
هوش مصنوعی: اگر تاج و تخت کیخسرو را بگیرم، روی این زمین باقی نخواهم ماند.
همه بومشان جمله ویران کنم
کنام پلنگان و شیران کنم
هوش مصنوعی: من همه جا را ویران میکنم و مکان زندگی پلنگان و شیران را به هم میزنم.
چو افراسیاب این شنید از جوان
دل پیر سر گشت ازین شادمان
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب این را از جوان شنید، پیرمرد دلشاد و خوشحال شد.
بفرمود کآرند ده بدره زر
همان تاج و آن یاره با گهر
هوش مصنوعی: او دستور داد تا ده دانه زر را آماده کنند، همانند تاج و آن دختر با جواهرات.
ز دیبای زربفت رومی سه تخت
چنان چون بود در خور نیک بخت
هوش مصنوعی: از پارچهی با ارزش و زیبا، سه تخت به گونهای ساخته شده که مناسب و شایستهی فرد خوش شانس و بختیار است.
دو صد خوب رویان ماچین و چین
(ز دیبا سراپرده و اسب و زین)
هوش مصنوعی: در اینجا به دوصد چهره زیبا اشاره شده که به زیبایی و آراستگی خود میبالند. آنها با لباسهای مجلل و نازک در حال نوازش و آراستن هستند و نمایی شگفتانگیز از خود به نمایش گذاشتهاند. این تصویر نشاندهنده شکوه و زیبایی است که در دنیایی پراز تجمل و فضل وجود دارد.
(دو صد بارگیر تکاور به زین)
صد استر همه بار دیبای چین
هوش مصنوعی: اگر یک مرد جنگجو و قوی بر روی اسبی از زین سوار شود، ارزش و قدرت او برابر با صد استری است که بار دیبای چین را حمل میکنند.
ز زین و لگام و جناغ خدنگ
رکاب مرصع جناق پلنگ
هوش مصنوعی: از زین و لگام و لبههای شانه خورشید، قدرت و زیبایی مرکب مانند پلنگ با شکوه است.
دو صد جوشن و تیغ (و) برگستوان
همان نیزه و تیر و گُرز گران
هوش مصنوعی: دو صد زره و شمشیر و سپر، همچنین نیزه و تیر و گُرز سنگین.
همان گوسفند و بز و بوم و بر
همان زر دینار و در و گهر
هوش مصنوعی: همانطور که گوسفند و بز و دیگر حیوانات خود را حفظ میکنند، طلا و سکه و جواهرات هم همواره در اختیار انسانهاست و ارزش خود را دارند.
بیاورد گنجور اندر زمان
بر شاه ترکان و مرد جوان
هوش مصنوعی: به خزانهدار بگو که در زمان پادشاهی ترکان، جوانی را به همراه بیاورد.
به برزو سپردش همه سر به سر
چو گلبرگ بشکفت پس نامور
هوش مصنوعی: او را به برزو سپردند و تمام رازها را به او گفتند، همچون گلی که شکفته میشود و به نامی معروف تبدیل میشود.
چو برزو بدان خواسته بنگرید
جز از خود به گیتی کسی را ندید
هوش مصنوعی: وقتی برزو به آن خواسته نگاه کرد، جز خود او در جهان کسی را ندید.
نیایش کنان پس زبان برگشاد
ستایش کنان خاک را بوسه داد
هوش مصنوعی: با ذکر دعا و نیایش، زبان به سخن آورد و با ستایش، خاک را بوسه زد.
وز آنجا به نزدیک مادر دوان
بیامد چو خورشید روشن روان
هوش مصنوعی: او به سرعت به سمت مادرش آمد، مانند خورشید که با روشنی خود درخشان و شاداب است.
به مادر سپرد آن همه خواسته
ازآن خواسته دل شد آراسته
هوش مصنوعی: او تمام آرزوهایش را به مادر سپرد و به واسطه این آرزوها، دلش را زیبا و آراسته کرد.
به مادر چنین گفت کای نیک روز
روان را بدین خواسته بر فروز
هوش مصنوعی: به مادرش گفت که ای روز نیک، برای این خواسته باید تلاش کنیم و آن را به حقیقت تبدیل کنیم.
کزین گونه کس خواسته دیده نیست
همان گوش کس نیز بشنیده نیست
هوش مصنوعی: هیچ کس از این نوع خواستهاش دیده نمیشود و هیچ گوشدیگری هم آن را نشنیده است.
به مادر چنین گفت برزوی شیر
که مارا جزین داد شاه دلیر
هوش مصنوعی: برزوی شیر به مادرش گفت که ما تنها این هدیه را از شاه دلیر دریافت کردهایم.
بدان تا من و رستم زال زر
بکوشیم در جنگ با یکدگر
هوش مصنوعی: بدان که تا زمانی که من و رستم زال به نبرد با یکدیگر بپردازیم، باید تلاشمان را برای جنگیدن بگذاریم.
ببرم سرش را به زاری ز تن
تنش سینه باز سازم کفن
هوش مصنوعی: من سرش را میبرم و با ناله و زاری، سینهاش را از بدنش جدا کرده و کفن میکنم.
چو بشنید مادر فغان بر کشید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید
هوش مصنوعی: زمانی که مادر صدای ناله و فریاد را شنید، اشکها از چشمانش سرازیر شد و بر صورتش چکید.
بزد دست (و) برکند موی از سرش
بدرید جامه همه بر برش
هوش مصنوعی: دستش را بالا برد و موی سرش را کند، تمام لباسش را نیز برچید.
خروشان و گریان بدو گفت بست
که کرده ست هرگز بدین گونه دست(؟)
هوش مصنوعی: با ناراحتی و سر و صدای زیاد به او گفتند که هرگز به این شکل به کسی آسیب نرسانده است.
همه آرزو جنگ شیران کنی
مرا خاکسار دلیران کنی
هوش مصنوعی: تمام آرزویم این است که من را مانند شیران محکم و نیرومند کنی، و به من قدرتی بدهی که در کنار دلیران قرار بگیرم.
به روز جوانی به زر و درم
مشو غره جان را مگردان دژم
هوش مصنوعی: در ایام جوانی، به ثروت و داراییها مغرور نشو و روح خود را ناامید نکن.
به دینار و دیبا و اسب و گهر
فروشد کسی جان و سر ای پسر؟
هوش مصنوعی: آیا کسی ممکن است جان و سرش را به خاطر پول، پارچههای گرانبها، اسب و جواهر بفروشد، ای پسر؟
که این شاه توران فریبنده است
بدی را همه ساله کوشنده است
هوش مصنوعی: این شاه فریبنده از سرزمین توران هر سال به دنبال بدی و فساد است.
بسی بی پدر کرد فرزند را
بسی کرد ویران برومند را
هوش مصنوعی: بسیاری از فرزندان بیپدر شدهاند و بسیاری از جوانان قوی و پرقدرت به ویرانی و نابودی کشیده شدهاند.
بسا کس که گشتش سر از تن جدا
به گفتار این دیو نر اژدها
هوش مصنوعی: بسیاری هستند که به خاطر سخنان این دیو نر، سرشان از تن جدا شده است.
زبهر فزونی تو این رنج تن
ز دل دور کن آز و بیخش بکن
هوش مصنوعی: برای افزایش تواناییهایت، این زحمت و رنج جسمی را از دل دور کن و دلت را از آز و نگرانی خالی کن.
بر اندیش ازین ای گو انجمن
نباید که یاد آوری گفت من
هوش مصنوعی: به فکر باش و در جمع، یادآوری نکن که من چه گفتهام.
و دیگر که آن شیردل نیک مرد
که با وی همی کرد خواهی نبرد
هوش مصنوعی: و همچنین آن مرد دلیر و خوب که با او نباید به جنگ برخاست.
به مردی ز خورشید پیداتر است
به پیکار از شیر شیداتر است
هوش مصنوعی: مردی که از خورشید روشنتر است، در نبرد شجاعتر از شیری است که در آسمان میدرخشد.
دل شیر دارد تن ژنده پیل
چه هامون به پیشش چه دریای نیل
هوش مصنوعی: دلش جرأت و قدرت زیادی دارد، حتی اگر ظاهرش به هم ریخته و ضعیف باشد. چه زندهدریا و چه بیابان، برای او فرقی نمیکند.
ز دیوان جنگی نترسد به جنگ
به مردی بر آرد ز دریا نهنگ
هوش مصنوعی: هیچ کسی از جنگ نمیهراسد و در میدان جنگ، تنها یک مرد میتواند به رویارویی با دشواریها برآید، حتی اگر مانند نهنگ از دریا بزرگ و قوی باشد.
بسا شیر مردان که او کشته کرد
زکشته بسی دشت چون پشته کرد
هوش مصنوعی: بسیاری از دلیران را او به قتل رساند، اما به اندازهای که کشته شدهاند، بر دشتها انبوهی از اجساد جمع شده است.
دلیران ترکان فزون هزار
همه نامداران خنجرگزار
هوش مصنوعی: دلیران ترک، که تعداد آنها بسیار زیاد است، همه از نامآوران و دلاورانی هستند که شمشیرشان در دست است.
چو کاموس جنگی و خاقان چین
چو فغفور و چون شنگل دوربین
هوش مصنوعی: وقتی که کاموس، فرمانده جنگی و خاقان چین، در جنگها و میدانهای نبرد حضور دارند، همچون شاهان قدرتمند و با دوربینهای مخصوص، به تماشا و نظارت بر وقایع اطراف خود پرداختهاند.
چو منثور ایلا چو عحعار گرد
همان چنگش گرد با دست برد
هوش مصنوعی: هر چیزی که برای من به بار میآورد مانند تندیس و مجسمهای است که با دست خودم ساختهام. من نتایج کار خود را میچشم و به آن میپالم.
دگر نامور گرد سهراب شیر
که پیل ژیان آوریدی به زیر
هوش مصنوعی: سهراب، شیر دل و مشهور، به خاندانی بزرگ و با ویژگیهای برجسته معروف است که قدرت و زیبایی را به تصویر میکشد.
چه اکوان دیو و چه دیو سپید
که از جان ز رزمش شدند نا امید
هوش مصنوعی: چه دیو سیاه و چه دیو سپید، زمانی که از درگیری و نبرد ناامید شدند، نشان میدهد که تمام موجودات، حتی دیوان، از شور و شوق جنگ دست میکشند.
نگه کن بدین نامداران که من
به پیش تو گفتم از آن انجمن
هوش مصنوعی: به افراد برجستهای که در گذشته بودند نگاه کن، چرا که من در حضور تو از آن گروه صحبت کردم.
به مازندران و به توران که ماند
که منشور تیغ ورا بر نخواند
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که به مازندران و توران، جایی برای ماندن نیست، زیرا هیچ چیز نمیتواند در برابر قدرت و شدت تیغ او تاب بیاورد. به عبارتی دیگر، قدرت او چنان زیاد است که هیچ کس نمیتواند با او مقابله کند.
تو زین نامداران نه ای بیشتر
ازین درکه رفتی مرو پیشتر
هوش مصنوعی: تو از این قهرمانان برتر نیستی، پس چرا بیشتر از این به پیش بروی؟
چو بشنید برزو ز مادر سخن
دگرگونه اندیشه افکند بن
هوش مصنوعی: وقتی برزو از مادرش صحبتها را شنید، به گونهای دیگر شروع به فکر کردن کرد.
بدو گفت ای مام تنگی مکن
مرا از یلان نیز ننگی مکن
هوش مصنوعی: به او گفت: ای مادر، مرا در سختی قرار نده و از دلیران نیز خجالت نکش.
که جز خواست دیان نباشد دگر
ز تقدیر او کس نیابد گذر
هوش مصنوعی: تنها اراده و خواست خداوند است که بر رویدادها تأثیر دارد و هیچ کس نمیتواند از تقدیر او فراتر برود یا از آن بگذرد.