گنجور

بخش ۱۴ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت سوم

چو بشنید برزوی آواز اوی
بدو گفت کای پهلو کینه جوی
تو را با زنان چیست این گفت و گوی
به میدان چاره درافکنده گوی
حدیث زنان سخت ناخوش بود
نه آیین مردان سرکش بود
به نزدیک من آمدی تازنان
سخن گوی همی با زنان
همانا که به گشت دستت ز درد
که یار آمدت روزگار نبرد
کنون آمدی تازنان پیش من
بدان جنگ دیدی کما بیش من
به چاره ز آورد بگریختی
به دام بلا در نیاویختی
نیابی رهایی ز چنگال من
خود و نامداران این انجمن
چنانت فرستم سوی سیستان
که بر تو بگریند همه دوستان
به پیکان بدوزم سپر بر برت
به گرز گران من بکوبم سرت
ببینی کنون جنگ مردان مرد
نیاری دگر یاد دشت نبرد
ز خون سران دشت گلگون کنم
ببینی که آورد من چون کنم
به ننگ آورم بر شده نام تو
بیارم به خاک اندرون کام تو
چو بشنید رستم بر آشفت سخت
بدو گفت کای ترک برگشته بخت
بر آن دشت بفریفتت روزگار
که پیروز گشتی بدان کارزار
همانا که پیکار مازندران
همانا گرز و کوپال من با سران
شنیدی که چون بود هر جایگاه
چه با نره دیوان توران سپاه
چو کاموس و فرطوس چو اشکبوس
که از بانگ ایشان بدرید کوس
که خونشان به خاک اندر آمیختم
بدان گه که با کین بر آویختم
ندارند بالین جز از خاک و خشت
به مردی فلک باز دارم ز گشت
نهیب من ار سوی جیحون شود
به جیحون درون آب چون خون شود
اگر چند در جنگ هستی دلیر
نیاری همی تاب ارغنده شیر
بگفت این و از جای برکرد رخش
به میدان در آمد گو تاج بخش
یکی گرد تیره برانگیختند
همی خاک با خون بر آمیختند
سرافراز نامی دو گرد دلیر
کز ایشان همی بیشه بگذاشت شیر
به چپ باز بردند هر دو عنان
به نیزه در آویخت بر هم دوان
چنان نیزه بر نیزه بر ساختند
که از یکدگر باز نشناختند
چنان شد ز بس گرد آوردگاه
که شد روی خورشید رخشان سیاه
ز زخم سواران و تاب عنان
ز سختی بپیچید بر هم سنان
دو نیزه چو خشخاش گشت از نهیب
یکی را نجنبید پای از رکیب
ز یکدیگر ایشان بگشتند دور
پر از رنج باب و پر از درد پور
چنین بود تا بود چرخ بلند
گهی جاه و شادی گهی چاه و بند
چو کردی تو بر دل ره آز باز
شود رنج گیتی به تو بر دراز
همان به کزو دست کوته کنی
روان را سوی روشنی ره کنی
چو آسوده گشتند پیر و جوان
ز کینه همی تاختند هر دوان
به گردن بر آورده گرز گران
به ماننده پتک آهنگران
ز بس گرد کز رزمگه بردمید
همی اسب گند آوران کس ندید
دل نامداران طپیدن گرفت
خوی و خون ز هر دو دویدن گرفت
یکی همچو پیل و یکی همچو شیر
نگشتند هر دو ز پیکار سیر
همه نامداران ایرانیان
از آن رزم گشتند خسته روان
همی گفت هر کس چنین کارزار
نداریم یاد اندرین روزگار
همانا نیارد سپهر روان
به مردی به میدان روشن روان(؟)
زگاه منوچهر و سام سوار
بدین سان ندیده ست کس کارزار
ز سم ستوران زمین گشت پست
چو آشفته شیران و چون پیل مست
ز خم یلان گرز شد چو کمان
نیامد از آن دو یکی را زیان
ز یکدیگران روی برگاشتند
به بیچارگی دست بگذاشتند
دل هر دو از بیم شد ناتوان
همان سالخورده همان نوجوان
بجوشید بر هر دو تن خون ز خشم
چو دو طاس خون کرده آن هر دو چشم
سپهر از روش مانده و مهر و ماه
نیارست رفتن از آن کینه گاه
گسسته شد از تاب هر دو رکیب
دل هر دو از یکدگر پر نهیب
به سستی رسید این از آن، آن از این
همی هر زمانی بیفزود کین
چو رستم دلیری برزو بدید
ز جان از نبردش به سیری رسید
بدو گفت کای نامور پهلوان
نباشد چو تو گرد روشن روان
به دیان که بسیار دیدم نبرد
همان رزم و پیکار مردان مرد
رسیدم به دیوان مازندران
به گردان توران و نام آوران
همان جنگ پیران و خاقان چین
گهار گهانی و گردان کین
مرا سال افزود شد از چارصد
که روزی نیامد مرا پیش بد
ز چندین بزرگان که من دیده ام
بدین مایه کشور که گردیده ام
نه چون تو شنیدم نه دیدم دگر
نبندد به گیتی چو تو کس کمر
ز خورشید اکنون هوا گرم گشت
بجوشید هامون و دریا و دشت
بپالود از اسبان و از مرد خوی
نیارد نهادن برین خاک پی
به میدان نیاریم آورد چست
ز تابیدن مهر گشتیم سست
بیابان و گرما و دیگر دوان
نماند یکی را به تن در روان
به خوردن تو را نیز باشد نیاز
اگر چند این رنج باشد دراز
به نزدیک مادر یکی باز گرد
زمانی ابا او هم آواز گرد
بر آسای و بنشین و چیزی بخور
از آن پس چو از چرخ برگشت خور
ببند از پی کینه جستن میان
ببینیم تا برکه گردد زمان
به مادر همان کرده ات باز گوی
زکینه همانا بپیچدت روی
مگر مادرت روشنایی دهد
تو را با خودت آشنایی دهد
مگر رسته گردی ز چنگال من
نگیرند بر تو همی انجمن
ندرم به دشنه جگرگاه تو
برون آید از میغ این ماه تو
وگر خوردنی نیست از ما ببر
که ما را نباشد ازین دردسر
چو رستم چنین گفت برزوی شیر
بدو گفت کای پهلوان دلیر
شگفت آیدم کار و کردار تو
که دیدم کنون جنگ و پیکار تو
دریغ این دلیران و گردن کشان
دریغ آن سواران آهن کمان
که در دست تو بیهده کشته شد
روانشان به خون اندر آغشته شد
روان را بدادند بر دست تو
به ماهی گراینده شد شست تو
به افسون و نیرنگشان کشته ای
روانشان به خون اندر آغشته ای
دو بار آمدی جنگ را پیش من
چو دیدی به میدان کما بیش من،
به چاره ز من روی برگاشتی
مرا ابله و غرچه پنداشتی
دگر راه گویی تنت خسته گشت
گریزی به نیرنگ ازین پهن دشت
چو در جنگ دندان من گشت تیز
گرفتی بر این چاره راه گریز
بدان گفتم این تا نگویی که من
فریب تو خوردم بدین انجمن
فرامرز گویی نیامد هنوز
گمان گریز تو چاره ست نوز
از ایدر برو پیش پرده سرای
چو رزم آرزو آیدت پیشم آی
به گردان بگو جنگ و پیکار من
کمین سواران و کردار من
نه مردان بدند آنکه در جنگ تو
بدادند جان را به نیرنگ تو
بدان جای روباه ایمن بود
که بر گردن شیر آهن بود
کسی گردد از رود جانش دو نیم
که از موج دریا ندیده ست بیم
ستاره بدان جای رخشان بود
که خورشید از چشم پنهان شود
چو خورشید بر چرخ گیرد نشیب
به پایان رسد مر تو را این نهیب
ببینی ز من باز پیکار و جنگ
نبرد هژبر و خروش پلنگ
چنانت فرستم بر زال باز
که دیگر به جنگت نیاید نیاز
بکوبم به گرز گران گردنت
ز خون سرخ گردد همه جوشنت
چو بشنید رستم ازو این سخن
دگرگونه اندیشه افگند بن
بیامد سپهدار ایران دوان
بر نامداران و گند آوران
فرود آمد از رخش شیر ژیان
همه باز گفتش به ایرانیان
وز آن روی برزو به کردار شیر
بیامد به نزدیک مادر دلیر
به مادر چنین گفت کای مهربان
ندیدی که چون بود گشت زمان
دگر باره این نامور پهلوان
به پیکار او چون ببستم میان،
به چاره دگر باره از من بجست
چو دیدش که گشتم برو چیره دست
چنین گفت با من جهان پهلوان
چه باشی به توران شکسته روان
بیا تا تو را پهلوانی دهم
به ایران تو را مرزبانی دهم
فریبد مرا تا به ایران برد
به نزدیک شاه دلیران برد
ندانم که فرجام این چون بود
ز خون که این خاک گلگون شود
وز آن روی رستم به خوردن نشست
ابا پهلوانان خسرو پرست
چنین گفت رستم که هرگز پلنگ
ندیدم که باشد چنین تیز چنگ
ز چندان سواران و نام آوران
فکندم به شمشیر کین شان سران
بسی دیو شد کشته در دست من
به ماهی گراینده شد شست من
ندیدم به مردی چنین یک سوار
نه در بخشش و گردش کارزار
نه دیو و نه مردم نه ارغنده شیر
نباشد به میدان چو برزو دلیر
مرا خوار شد جنگ اکوان دیو
همان رزم گردان و مردان نیو
به دیان که از جان بریدم امید
همی شرم دارم ز ریش سفید
بباید از ایدر شدن سوی زال
به آورد او چون ندارم همال
چه گویند و درمان این کار چیست
بدین رزم او مر مرا یار کیست
درین رای بد پهلوان جهان
فروزنده تاج و تخت مهان
یکی گرد پیدا شد از سیستان
از آن مرز گردان زاولستان
چو نزدیک آمد به دو نیم شد
دل پهلوانان پر از بیم شد
یکی لشکر از گرد آمد برون
چو شیران چنگال شسته به خون
همه نیزه داران دستان سام
فرامرز در پیش گردان سام
یکی شیر پیکر درفش از برش
به گردون گردان رسیده سرش
همی رفت بر سان ارغنده شیر
خود و نامداران زاول دلیر
چو آمد به نزدیک رستم فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز
به کش کرده دست و سر افکنده پست
ستاده به پا نزد خسرو پرست
بر آشفت رستم به آواز گفت
که با تو همانا خرد نیست جفت
سپهدار ترکان ز چنگت بجست
برآورده نامت همه کرد پست
نگفتم تو را من که هشیار باش
ز دشمن سرت را نگهدار باش
نباید که این نامور نره شیر
گریزد ز چنگال مرد دلیر
ندانستی او را نگه داشتن
خود و نامداران آن انجمن
سر نامور بود در دست تو
به حلقش درون مانده بد شست تو
همی تازد اکنون ز زندان به دشت
تو گفتی ز ما باد بر وی گذشت(؟)
نیاید همی مرغ رفته به دام
چنین گفت ما را سپهدار سام
جهان جوی برزو برین پهن دشت
به پیش وی اکنون که یارد گذشت
تو را شرم ناید که اکنون هزار
همی مرد آری پی یک سوار
ازین پس نخواند تو را کس دلیر
چو از بند تو جست برزوی شیر
فرامرز گفت ای سر انجمن
سر سروران گرد لشکر شکن
زنی آمد از شهر توران به هوش
به نزدیک بهرام گوهر فروش
بسی زر و گوهر زن چاره گر
بیاورد از بهر این نامور
ز بند تو این بچه اژدها
به افسون و نیرنگ زن شد رها
به چاره رها کرد او را ز بند
نیامد ازین کار وی را گزند
کنون هست در بند گوهر فروش
نهاده به فرمان رستم دو گوش
بدان تا چه فرمایدش پهلوان
اگر بخشدش گر ستاند روان
بدو گفت رستم که بیهوده کس
نگوید چنین ناسزا هیچ کس
وزان پس بیازید چون شیر چنگ
گرفتش سرو موی جنگی پلنگ
ببستش به خم کمند اندرون
سر و یال او گشت غرقه به خون
بزد تازیانه فزون از هزار
همه بر سر و یال آن نامدار
بجست آنگهی گیو بر پای و گفت
که با پهلوانان خرد باد جفت
ازو بستد آن تازیانه به خشم
به رستم چنین گفت بگشای چشم
نه هنگام خشم است ای پهلوان
چه داری بدین کار خسته روان
بگویند از بهر برزو که جست
سر و یال فرزند خود را شکست
بیا تا بباشیم یک با دگر
بسازیم تدبیر این نامور
مگر نام او را به ننگ آوریم
به میدان کینش به چنگ آوریم
درین بود کز دور گرگین چو باد
بیامد بر سر رستم و گیو شاد
بپرسید ازو پهلوان جهان
که رستی تو از بند آن پهلوان؟
بدو گفت گرگین که آن شیر زن
که با پهلوان بود از آن انجمن
به من بر ببخشید و از وی بخواست
چنان چون بود مردم راد(و) راست
وزان پس نشستند گردان به هم
همی رای زد هر کس از بیش و کم
به چاره گشادند یکسر سخن
همی هر کسی دیگر افکند بن
بد یشان چنین گفت گرگین که بس
نسازند چاره برین گونه کس
یکی چاره دارم بدین کار من
ببینید این رای هشیار من
ندارند با خود همی خوردنی
نه نوشیدنی و نه گستردنی
بفرمای خوالیگران را که خوان
بیارند، گنجور خود را بخوان
بمالیم بر خوردنی ها شرنگ
فرستیم نزدیک آن تیز چنگ
اگر دست یارد به خوردن دراز
نیاید به میدان رزمش نیاز
بر آن بر نهادند یکسر سخن
که گرگین میلاد افکند بن
سپهدار خوالیگرش را بخواند
ز هر گونه با او فراوان براند
بیاورد هر گونه ای خوردنی
بدان تا نباشیم از آوردنی (؟)
چو بشنید خوالیگرش رفت زود
بیاورد از آن سان که فرموده بود
ز هر چیز کانجا بد از خوردنی
به نزدیک آن پهلوان زمی،
زمرغ ز بریان وز نان نرم
بیاورد نزد سپهدار،گرم
چو خوالیگرش نزد رستم نهاد
تهمتن ز نیرنگ او گشت شاد
برون کرد از آن پس سپهبد نگین
به ابرو بر آورد از خشم چین
بکاوید زیر نگین پهلوان
شرنگ روان گیرکرده نهان
بر آورد پرخاشجوی نامور
بمالید بر خوردنی سر به سر
بفرمود از آن پس به سالار خوان
که این را ببر نزد برزو دوان
چو برزو بدان خوردنی بنگرید
یکی گرد آمد ز ناگه پدید
چو آن گرد آمد به نزدیک او
همی تیز شد رای باریک او
یکی گورخر دید کامد برون
سر و پای او غرقه گشته به خون
بر و یال او سفته پیکان تیر
برش سرخ از خون و سینه چو شیر
به رفتار باد و به بالای کوه
به ماهی بر از زخم سمش ستوه
به تیزی بر آن دشت بر وی گذشت
همه دشت از خون او لاله گشت
پس او دو سگ دید مانند شیر
پس سگ سواری چو شیر دلیر
کمندی به بازو بر اسبی بلند
گشاده ز فتراک خم کمند
همی تاخت بر سان آذرگشسب
چو باد جهنده همی راند اسب
سپاهی پس پشت او تازنان
چو آشفته شیران مازندران
یکی گرگ پیکر درفش از برش
به گردنده گردون رسیده سرش
سپاهی چو جوشنده دریای چین
سپهدار رویین سوار گزین
سر ویسگان پور پیران گرد
سر افراز شیران با دست برد
هم آن گاه برزوی چون پیل مست
بر آن باره پیل پیکر نشست
برانگیخت از جای و شد تازنان
به نخجیر بسته سپهبد میان
دلاور بدان گور چون در رسید
بزد دست و گرز گران بر کشید
بزد گرز و پشتش به هم در شکست
به یک زخم شد گور بر جای پست
به یک زخم او گشت با خاک راست
از آن دشت آورد فریاد خاست
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
سر و دست و پایش همه کرد بند
بر مادر آورد گرد دلیر
بیفکند پیشش چو نخجیر شیر
چو رویین به نزدیک برزو رسید
سپهدار ترکان بر آن دشت دید
مر او را بدان جای بشناختش
فرود آمد از اسب و بنواختش
بدو گفت کای شیر برگشته روز
چگونه است کار تو در نیمروز
به توران چنین است اکنون خبر
که رستم بریده ست از تنت سر
چگونه رها گشتی ازبند او
چه روز بد آوردی او را به روی
رها چون شد از بند او پای تو
چگونه رسیدی بدین جای تو
چه کردی خود از چاره و کیمیا
چگونه شد از بند پایت رها
که هر کس در بند او بسته ماند
دگر نامه زندگانی نخواند
مگر خفته بخت تو بیدار گشت
و یا بخت رستم چنین خوار گشت
چنین گفت برزوی کای نامور
چنین بود فرمان پیروز گر
کسی را که دیان بود پاسبان
ز رستم نیاید مر او را زیان
چو فرمان چنین بد ز دیان پاک
ز رستم نداریم بس ترس و باک
بگفت این از اسب آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
بیاورد لشکر به نزدیک اوی
که رخشان شود جان تاریک اوی
نشستند آن گاه هر دو به هم
بگفتند هر گونه از بیش و کم
ز کردار رامشگر و مادرش
ز بازارگانی و از گوهرش
همه یک به یک پیش رویین بگفت
چو بشنید رویین چو گل برشکفت
به مادر چنین گفت آن گه جوان
بیارید آن هدیه پهلوان
کز آورد نخجیر بیگاه گشت
همان رفتن روز کوتاه گشت
ز خاشاک آتش فراوان کنید
برو بر همه گور بریان کنید
بدو گفت رویین که ای نامدار
که آورد ازین سان برت، زینهار
خورش ها ازین گونه بر پهن دشت
فلک با تو گویی که همراز گشت
به من بر بباید گشادنت راز
بگو تا که آورد پیشت فراز
بدو گفت برزو که بشنو سخن
ز کردار گردنده چرخ کهن
(بدان گه که از رزم سیر آمدیم
ازین تند بالا به زیر آمدیم)
چو برگشت از رزمگه پهلوان
چنین گفت از آن پس به سالار خوان
که هر گونه ای خوردنی پیش بر
به نزد سر افراز پیروز گر
بیاورد خوالیگرش در زمان
وز آن پس به ره گور آمد دمان
نخوردیم ازین خوردنی هیچ کس
چنین بد که گفتیم نزد تو بس
بدو گفت رویین که ای نامدار
بگویم تو را یک سخن گوش دار
همانا تو را سال بسیار نیست
اگر چند چون تو به پیکار نیست
ندانی تو آیین و رسم جهان
نه افسون و نیرنگ ایرانیان
نباید که زهر از پی جنگ و کین
دهندت به خورد ای سرافراز چین
بدان تا به آسانی از جنگ شیر
شود رسته ارغنده ببر دلیر

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو بشنید برزوی آواز اوی
بدو گفت کای پهلو کینه جوی
هوش مصنوعی: وقتی برزو صدای او را شنید، به او گفت: "ای پهلو، که حسودی می‌کنی..."
تو را با زنان چیست این گفت و گوی
به میدان چاره درافکنده گوی
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به این موضوع اشاره می‌کند که چه ارتباطی بین تو و زنان وجود دارد که این صحبت‌ها در میدان عمومی مطرح شده و به نوعی در حال ایجاد مشکل و سردرگمی است. در واقع، او به اهمیت و پیامدهای این گفت‌وگوها اشاره دارد.
حدیث زنان سخت ناخوش بود
نه آیین مردان سرکش بود
هوش مصنوعی: داستان ناگوار زنان بسیار ناراحت‌کننده است و رفتار مردان سرکش با آن‌ها ناهنجار و تباه‌کننده است.
به نزدیک من آمدی تازنان
سخن گوی همی با زنان
تازنان یعنی به‌تاخت و سریع
همانا که به گشت دستت ز درد
که یار آمدت روزگار نبرد
هوش مصنوعی: بدان که اگر با درد و رنجی مواجه شدی، وقتی یار و محبوبت به تو نزدیک شود، همه آن مشکلات و سختی‌ها از بین می‌رود.
کنون آمدی تازنان پیش من
بدان جنگ دیدی کما بیش من
هوش مصنوعی: حالا که به پیش من آمدی، در مورد نبردی که دیده‌ای، هرچه بوده، بگو.
به چاره ز آورد بگریختی
به دام بلا در نیاویختی
هوش مصنوعی: به خاطر راهیابی به راه حل از مشکلات فرار کردی، اما در دام سختی و بحران افتادی.
نیابی رهایی ز چنگال من
خود و نامداران این انجمن
هوش مصنوعی: هیچ کس نمی‌تواند از چنگال من و نامداران این جمع رهایی یابد.
چنانت فرستم سوی سیستان
که بر تو بگریند همه دوستان
هوش مصنوعی: من تو را به سیستان می‌فرستم که دوستانت برایت گریه کنند.
به پیکان بدوزم سپر بر برت
به گرز گران من بکوبم سرت
هوش مصنوعی: من سپر را به پیکان می‌زنم و با گرزی سنگین بر سرت می‌کوبم.
ببینی کنون جنگ مردان مرد
نیاری دگر یاد دشت نبرد
هوش مصنوعی: حالا که جنگ مردان شجاع آغاز شده، دیگر نیازی نیست که به یاد نبرد در دشت بیفتی.
ز خون سران دشت گلگون کنم
ببینی که آورد من چون کنم
هوش مصنوعی: از خون سران میدان، رنگین می‌کنم تا ببینی که چه کار می‌توانم بکنم.
به ننگ آورم بر شده نام تو
بیارم به خاک اندرون کام تو
هوش مصنوعی: من نام تو را در خاک می‌نویسم تا پرچم ننگ بر افراشته شود و ایمانم به تو را به خاک بکوبم.
چو بشنید رستم بر آشفت سخت
بدو گفت کای ترک برگشته بخت
هوش مصنوعی: زمانی که رستم این جمله را شنید، به شدت ناراحت شد و به او گفت: ای ترک، بختت به تو خیانت کرده است.
بر آن دشت بفریفتت روزگار
که پیروز گشتی بدان کارزار
هوش مصنوعی: روزگار تو را در آن دشت فریب داد، چرا که در آن میدان مبارزه پیروز شدی.
همانا که پیکار مازندران
همانا گرز و کوپال من با سران
هوش مصنوعی: نبرد مازندران همچون گرز و کوپال من با سران است.
شنیدی که چون بود هر جایگاه
چه با نره دیوان توران سپاه
هوش مصنوعی: شنیدی که هر مکانی چگونه است، چه با نیروهای قوی و چه با وجود جنگجویان تند و تیز از سرزمین توران.
چو کاموس و فرطوس چو اشکبوس
که از بانگ ایشان بدرید کوس
هوش مصنوعی: وقتی که صدای کاموس و فرطوس و اشکبوس به گوش می‌رسد، صدای کوس (نوازنده) از شدت آن پاره می‌شود.
که خونشان به خاک اندر آمیختم
بدان گه که با کین بر آویختم
هوش مصنوعی: در آن زمانی که با دشمنی به نبرد پرداختم، خون آنها را با خاک در هم آمیختم.
ندارند بالین جز از خاک و خشت
به مردی فلک باز دارم ز گشت
هوش مصنوعی: آن‌ها جز خاک و آجر چیزی ندارند که بر روی آن بخوابند، پس ای قضا و قدر، مرا از این چرخ و گردش دور نگه‌دار.
نهیب من ار سوی جیحون شود
به جیحون درون آب چون خون شود
هوش مصنوعی: اگر صدا و سر و صدای من به سمت جیحون برود، آنگاه در آب جیحون مانند خون جریان خواهد یافت.
اگر چند در جنگ هستی دلیر
نیاری همی تاب ارغنده شیر
هوش مصنوعی: اگر در جنگ دلیرانه حضور داری، نباید از چنگال شیر بترسی و باید با شجاعت به مقابله با چالش‌ها بپردازی.
بگفت این و از جای برکرد رخش
به میدان در آمد گو تاج بخش
هوش مصنوعی: او این را گفت و از جایش بلند شد. سپس، اسبش را به میدان آورد و گفت: ای تاج بخش!
یکی گرد تیره برانگیختند
همی خاک با خون بر آمیختند
هوش مصنوعی: کسی گرد و غباری به راه انداخت که خاک را با خون در هم آمیخت.
سرافراز نامی دو گرد دلیر
کز ایشان همی بیشه بگذاشت شیر
هوش مصنوعی: دو دلیر به نام سرافراز وجود دارند که به خاطر شجاعت و دلاوری‌شان، جنگل را رها کرده‌اند و در میدان‌های نبرد حاضر شده‌اند.
به چپ باز بردند هر دو عنان
به نیزه در آویخت بر هم دوان
هوش مصنوعی: دو نفر در سمت چپ خود را به سمت هم سوق دادند و نیزه‌هایشان را به هم نزدیک کردند.
چنان نیزه بر نیزه بر ساختند
که از یکدگر باز نشناختند
هوش مصنوعی: آن‌ها چنان نیزه‌ها را بر روی یکدیگر قرار دادند که نتوانستند آن‌ها را از هم تشخیص دهند.
چنان شد ز بس گرد آوردگاه
که شد روی خورشید رخشان سیاه
هوش مصنوعی: به خاطر تجمع و زیادی افراد در یک مکان، آن‌قدر کثیف و تاریک شده که دیگر نمی‌توان به روشنی خورشید نگاه کرد.
ز زخم سواران و تاب عنان
ز سختی بپیچید بر هم سنان
هوش مصنوعی: از جراحت‌های سواران و کجی و سختی یراق اسب، هم‌سالان به هم پیچیده شدند.
دو نیزه چو خشخاش گشت از نهیب
یکی را نجنبید پای از رکیب
هوش مصنوعی: دو نیزه که مانند خشخاش شده بودند، از صدای یکی نتوانستند پای خود را از اسب حرکت دهند.
ز یکدیگر ایشان بگشتند دور
پر از رنج باب و پر از درد پور
هوش مصنوعی: آنها از یکدیگر فاصله گرفتند و زندگی پر از رنج و درد پدر و فرزند را تجربه کردند.
چنین بود تا بود چرخ بلند
گهی جاه و شادی گهی چاه و بند
هوش مصنوعی: زندگی همیشه به همین ترتیب است؛ گاهی اوج و شادی داریم و گاهی در مشکلات و محدودیت‌ها گرفتار می‌شویم.
چو کردی تو بر دل ره آز باز
شود رنج گیتی به تو بر دراز
هوش مصنوعی: وقتی که تو راه محبت را به قلب خود باز کنی، رنج‌ها و مشکلات زندگی برایت به درازا خواهند رفت و از بین می‌روند.
همان به کزو دست کوته کنی
روان را سوی روشنی ره کنی
هوش مصنوعی: اگر دستت را به کسی که نمی‌تواند به تو کمک کند، کوتاه کنی، روح تو به سوی روشنی و روشنایی خواهد رفت.
چو آسوده گشتند پیر و جوان
ز کینه همی تاختند هر دوان
هوش مصنوعی: وقتی که پیر و جوان از کینه و دشمنی راحت شدند، همگی به سمت یکدیگر دویدند و به هم نزدیک شدند.
به گردن بر آورده گرز گران
به ماننده پتک آهنگران
هوش مصنوعی: نظامی با سر و قامت راست، گرزی سنگین مانند پتک آهنگران را در دست گرفته است.
ز بس گرد کز رزمگه بردمید
همی اسب گند آوران کس ندید
هوش مصنوعی: از بس که در میدان جنگ به عقب رفتیم، هیچ‌کس اسب‌های کثیف و آلوده را ندید.
دل نامداران طپیدن گرفت
خوی و خون ز هر دو دویدن گرفت
هوش مصنوعی: دل‌های بزرگ و نامدار به تپش درآمدند و از خون و خوی خود به جنب‌وجوش افتادند.
یکی همچو پیل و یکی همچو شیر
نگشتند هر دو ز پیکار سیر
هوش مصنوعی: یکی مانند فیل و دیگری مانند شیر، هر دو از جنگ و نبرد خسته شدند.
همه نامداران ایرانیان
از آن رزم گشتند خسته روان
هوش مصنوعی: همه قهرمانان و مشهوران ایرانی از آن نبرد و جنگ به شدت خسته و نگران شدند.
همی گفت هر کس چنین کارزار
نداریم یاد اندرین روزگار
هوش مصنوعی: هر کس که در این دوران چنین نبردی ندارد، باید از یاد بردن آن خودداری کند.
همانا نیارد سپهر روان
به مردی به میدان روشن روان(؟)
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که آسمان یا سرنوشت، به دشواری و در نهایت، به انسان‌های با اراده و شجاع در میدان زندگی فرصت می‌دهد تا خود را نشان دهند. به عبارت دیگر، افرادی که دارای روحیه‌ای شجاع و روشن هستند، در شرایط سخت و چالش‌برانگیز می‌توانند بروز کنند و احساسات و توانایی‌های خود را به نمایش بگذارند.
زگاه منوچهر و سام سوار
بدین سان ندیده ست کس کارزار
هوش مصنوعی: از زمان منوچهر و سام سوار، هیچ‌کس چنین نبردی را ندیده است.
ز سم ستوران زمین گشت پست
چو آشفته شیران و چون پیل مست
هوش مصنوعی: زمین زیر سم سواران به پایین افتاد، مانند شیران که در دنیای آشفته‌ای به سر می‌برند و همچون فیل مستی که در حال طبیعی ناپایدار است.
ز خم یلان گرز شد چو کمان
نیامد از آن دو یکی را زیان
هوش مصنوعی: هنگامی که دو پهلوان در جدال هستند، هیچ‌کدام از آن‌ها آسیب نمی‌بینند و هر دو به قدرت و توانایی‌های خود ادامه می‌دهند.
ز یکدیگران روی برگاشتند
به بیچارگی دست بگذاشتند
هوش مصنوعی: آن‌ها از دیگران روی گرداندند و به ناامیدی و درماندگی دست زدند.
دل هر دو از بیم شد ناتوان
همان سالخورده همان نوجوان
هوش مصنوعی: دل هر دو، چه پیر و چه جوان، از ترس و نگرانی عاجز و ناتوان شده است.
بجوشید بر هر دو تن خون ز خشم
چو دو طاس خون کرده آن هر دو چشم
هوش مصنوعی: خشم آنقدر در بدنشان فوران کرد که چشمانشان مانند دو کاسه پر از خون تیره شد.
سپهر از روش مانده و مهر و ماه
نیارست رفتن از آن کینه گاه
هوش مصنوعی: آسمان از نور و روشنی پر شده و خورشید و ماه نتوانسته‌اند از آن محل پر از دشمنی و کینه دور شوند.
گسسته شد از تاب هر دو رکیب
دل هر دو از یکدگر پر نهیب
هوش مصنوعی: دل هر دو رکیب (دو سواره) از هم جدا شد و حال هر یک به شدت از دیگری رنجیده خاطر است.
به سستی رسید این از آن، آن از این
همی هر زمانی بیفزود کین
هوش مصنوعی: این شعر به بیان این نکته می‌پردازد که هر چیز در زندگی ممکن است به سمت ضعف و زوال برود و این روند به صورت مداوم ادامه دارد. به عبارتی، هر چه زمان می‌گذرد، بر این سستی و کم‌توانی افزوده می‌شود.
چو رستم دلیری برزو بدید
ز جان از نبردش به سیری رسید
هوش مصنوعی: وقتی رستم، شجاعت برزو را دید، از دلش آرامش پیدا کرد و از نبرد به شوق و شادی رسید.
بدو گفت کای نامور پهلوان
نباشد چو تو گرد روشن روان
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای پهلوان نامی، هیچ کس به اندازه تو درخشان و روشن فکر نیست.
به دیان که بسیار دیدم نبرد
همان رزم و پیکار مردان مرد
هوش مصنوعی: در جنگ‌ها و نبردهایی که شاهد بوده‌ام، همیشه رزم و تلاش مردان واقعی را دیده‌ام.
رسیدم به دیوان مازندران
به گردان توران و نام آوران
هوش مصنوعی: به دیوان مازندران رسیدم، جایی که پهلوانان و نامداران توران حضور دارند.
همان جنگ پیران و خاقان چین
گهار گهانی و گردان کین
هوش مصنوعی: این جمله به توصیف نبردی میان گروهی از پیران و حاکم چین اشاره دارد که به طور مکرر و در دوره‌های مختلفی درگیر جنگ و خصومت بودند.
مرا سال افزود شد از چارصد
که روزی نیامد مرا پیش بد
هوش مصنوعی: سال‌ها بر من گذشته و اکنون به چهارصد سال رسیده‌ام، در حالی که هیچ روزی خوشی و خوبی به سراغم نیامده است.
ز چندین بزرگان که من دیده ام
بدین مایه کشور که گردیده ام
هوش مصنوعی: از میان بزرگانی که دیده‌ام، به این اندازه از فرهنگ و تمدن که در این سرزمین وجود دارد، دست نیافته‌ام.
نه چون تو شنیدم نه دیدم دگر
نبندد به گیتی چو تو کس کمر
هوش مصنوعی: هیچ‌کس را چون تو نه شنیده‌ام و نه دیده‌ام؛ در این دنیا هیچ‌کس دیگری مانند تو وجود ندارد که بتواند به این شکل خود را آماده کند.
ز خورشید اکنون هوا گرم گشت
بجوشید هامون و دریا و دشت
هوش مصنوعی: به خاطر تابش خورشید، حالا هوا گرم شده و این گرما موجب جوشش آب‌های هامون، دریا و دشت‌ها شده است.
بپالود از اسبان و از مرد خوی
نیارد نهادن برین خاک پی
هوش مصنوعی: تنها اسبان و مردان شجاع از این خاک نمی‌توانند عظمت و مقام خود را حفظ کنند.
به میدان نیاریم آورد چست
ز تابیدن مهر گشتیم سست
هوش مصنوعی: به میدان نیاوریم کسی را که چابک و چالاک است، زیرا از تابش آفتاب ضعف می‌گیرد.
بیابان و گرما و دیگر دوان
نماند یکی را به تن در روان
هوش مصنوعی: در بیابان گرم و داغ، هیچ‌کس تاب و توان ندارد و همه در حال فرار هستند.
به خوردن تو را نیز باشد نیاز
اگر چند این رنج باشد دراز
هوش مصنوعی: اگرچه نیاز به خوردن تو وجود دارد، اما این درد و رنجی که متحمل می‌شوی، طولانی است.
به نزدیک مادر یکی باز گرد
زمانی ابا او هم آواز گرد
هوش مصنوعی: به نزد مادر برگرد و در کنار او باش، زمانی که او نیاز به هم نشینی دارد.
بر آسای و بنشین و چیزی بخور
از آن پس چو از چرخ برگشت خور
هوش مصنوعی: آرام بگیر و کمی استراحت کن و چیزی بخور، بعد از آنکه از دورانی که می‌گذرد، دوباره به حالت عادی بازگشتی.
ببند از پی کینه جستن میان
ببینیم تا برکه گردد زمان
هوش مصنوعی: به خاطر حس کینه‌توزی، در میانه کارها را متوقف کن و ببینیم تا زمان به حالت عادی برگردد.
به مادر همان کرده ات باز گوی
زکینه همانا بپیچدت روی
هوش مصنوعی: به مادر بگو همانطور که او انجام داده، تو هم رفتار کن، زیرا در این صورت ممکن است که او به تو روی خوش نشان دهد.
مگر مادرت روشنایی دهد
تو را با خودت آشنایی دهد
هوش مصنوعی: شاید مادرت بتواند تو را به درک و شناخت بیشتری از خودت برساند و به تو نور و روشنی بدهد.
مگر رسته گردی ز چنگال من
نگیرند بر تو همی انجمن
هوش مصنوعی: آیا نمی‌توانی از چنگال من رهایی یابی تا اینکه بر تو هم جمع شوند؟
ندرم به دشنه جگرگاه تو
برون آید از میغ این ماه تو
هوش مصنوعی: وقتی تیرکمان عشق تو را به من بزند، درد و رنج من از دل برمی‌آید و مانند ماهی که از ابر بیرون می‌آید، به روشنی و وضوح نمایان می‌شود.
وگر خوردنی نیست از ما ببر
که ما را نباشد ازین دردسر
هوش مصنوعی: اگر چیزی برای خوردن نداشته باشی، از ما ببر؛ زیرا ما این دردسر را نمی‌خواهیم.
چو رستم چنین گفت برزوی شیر
بدو گفت کای پهلوان دلیر
هوش مصنوعی: رستم با صدای بلند به برزو، شیر دل که پهلوانی شجاع است، خطاب کرد و گفت:
شگفت آیدم کار و کردار تو
که دیدم کنون جنگ و پیکار تو
هوش مصنوعی: من از رفتار و اعمال تو شگفت‌زده‌ام، زیرا اکنون جنگ و نزاع تو را می‌بینم.
دریغ این دلیران و گردن کشان
دریغ آن سواران آهن کمان
هوش مصنوعی: اوه، چه افسوس بر این دلیران و گردن‌کشان! افسوس بر آن سواران شجاعی که با کمان‌های آهنین خود به میدان می‌آمدند.
که در دست تو بیهده کشته شد
روانشان به خون اندر آغشته شد
هوش مصنوعی: در دستان تو، جان‌ها بی‌دلیل از بین رفتند و خون آن‌ها دامن‌گیر شد.
روان را بدادند بر دست تو
به ماهی گراینده شد شست تو
هوش مصنوعی: روح و روان من را به دست تو سپرده‌اند و همچون ماهی که به سمت آب می‌شتابد، تو نیز به سمتم می‌گریزی.
به افسون و نیرنگشان کشته ای
روانشان به خون اندر آغشته ای
هوش مصنوعی: تو با فریب و تزویرشان، جانشان را به گونه‌ای نابود کردی که به خون آغشته شده است.
دو بار آمدی جنگ را پیش من
چو دیدی به میدان کما بیش من،
هوش مصنوعی: تو دو بار به میدان جنگ نزد من آمدی و دیدی که چگونه با شجاعت در برابر دشمن ایستاده‌ام.
به چاره ز من روی برگاشتی
مرا ابله و غرچه پنداشتی
هوش مصنوعی: برای حل مشکل، از من روی برگرداندی و مرا بی‌خود و نادان تصور کردی.
دگر راه گویی تنت خسته گشت
گریزی به نیرنگ ازین پهن دشت
هوش مصنوعی: آیا خسته شده‌ای؟ اگر این‌طور است، می‌توانی از این دشت وسیع و بی‌تناسب فرار کنی و به جایی دیگر بروی.
چو در جنگ دندان من گشت تیز
گرفتی بر این چاره راه گریز
هوش مصنوعی: وقتی دندان‌های من در جنگ تیز شد، تو راه فراری را در پیش گرفتی.
بدان گفتم این تا نگویی که من
فریب تو خوردم بدین انجمن
هوش مصنوعی: بدان گفتم تا تو این تصور را نداشته باشی که من به خاطر تو و به خاطر این جمع فریب خورده‌ام.
فرامرز گویی نیامد هنوز
گمان گریز تو چاره ست نوز
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که فرامرز هنوز نیامده است و تو روی این موضوع فکر می‌کنی که چطور می‌توانی از این وضعیت فرار کنی.
از ایدر برو پیش پرده سرای
چو رزم آرزو آیدت پیشم آی
هوش مصنوعی: به جایی که نمایشگاه و تماشای هنری وجود دارد برو و هنگامی که احساس کردید زمان عمل و مبارزه با آرزوهای‌تان فرا رسیده، به من بپیوندید.
به گردان بگو جنگ و پیکار من
کمین سواران و کردار من
هوش مصنوعی: به گردان بگو که من آماده جنگ و نبرد هستم و در کمین سواران منتظرم تا به عملی که می‌خواهم، بپردازم.
نه مردان بدند آنکه در جنگ تو
بدادند جان را به نیرنگ تو
هوش مصنوعی: مردان بی‌خود نیستند که در نبرد تو جان خود را به خاطر فریب‌های تو از دست دادند.
بدان جای روباه ایمن بود
که بر گردن شیر آهن بود
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که جایی که روباه در امان است، به خاطر این است که شیر آهنی به گردن دارد. به عبارت دیگر، وجود حفاظتی قوی و نیرومند باعث می‌شود که موجودات ضعیف‌تر احساس امنیت کنند.
کسی گردد از رود جانش دو نیم
که از موج دریا ندیده ست بیم
هوش مصنوعی: کسی که از خطرات بزرگ و مشکلات زندگی تجربهای ندارد، ممکن است به زودی دچار بحران و ناامیدی شود.
ستاره بدان جای رخشان بود
که خورشید از چشم پنهان شود
هوش مصنوعی: ستاره در آنجایی می‌درخشد که خورشید از دید پنهان می‌شود.
چو خورشید بر چرخ گیرد نشیب
به پایان رسد مر تو را این نهیب
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید به افق نزدیک می‌شود و غروب می‌کند، زندگی تو نیز به اتمام می‌رسد؛ پس به این هشدار توجه کن.
ببینی ز من باز پیکار و جنگ
نبرد هژبر و خروش پلنگ
هوش مصنوعی: اگر دوباره من را ببینی، شاهد جنگ و نبرد مانند هژبر و صدای خروشان پلنگ خواهی بود.
چنانت فرستم بر زال باز
که دیگر به جنگت نیاید نیاز
هوش مصنوعی: به گونه‌ای تو را تربیت می‌کنم که دیگر کسی نتواند به جنگ تو نیازمند شود و به زال (پدر رستم) بازگردی.
بکوبم به گرز گران گردنت
ز خون سرخ گردد همه جوشنت
هوش مصنوعی: من با ضربه‌ای سنگین بر گردنت می‌کوبم، و با این کار، تمام خونت به رنگ سرخ درمی‌آید و همه چیز به هم می‌ریزد.
چو بشنید رستم ازو این سخن
دگرگونه اندیشه افگند بن
هوش مصنوعی: زمانی که رستم این حرف را شنید، به طور دیگری به آن فکر کرد.
بیامد سپهدار ایران دوان
بر نامداران و گند آوران
هوش مصنوعی: سردار ایران با شتاب به سوی قهرمانان و کسانی که کارهای بزرگ و شایسته انجام داده‌اند، آمد.
فرود آمد از رخش شیر ژیان
همه باز گفتش به ایرانیان
هوش مصنوعی: شیر جنگی از اسبش پایین آمد و به ایرانیان گفت.
وز آن روی برزو به کردار شیر
بیامد به نزدیک مادر دلیر
هوش مصنوعی: و از آن سو، برزو مانند شیر به نزد مادر دلیرش آمد.
به مادر چنین گفت کای مهربان
ندیدی که چون بود گشت زمان
هوش مصنوعی: او به مادرش گفت: ای مادر مهربان، آیا نمی‌بینی که زمان چگونه تغییر کرده است؟
دگر باره این نامور پهلوان
به پیکار او چون ببستم میان،
هوش مصنوعی: بار دیگر این پهلوان مشهور، به نبرد با او آماده شدم.
به چاره دگر باره از من بجست
چو دیدش که گشتم برو چیره دست
هوش مصنوعی: او دوباره به دنبال راه حلی از من بود، چون دید که در برابرش قوی و توانمند شده‌ام.
چنین گفت با من جهان پهلوان
چه باشی به توران شکسته روان
هوش مصنوعی: جهان پهلوان به من گفت: تو چه جایگاهی داری، در حالی که به توران روان شکسته و ناکام هستی؟
بیا تا تو را پهلوانی دهم
به ایران تو را مرزبانی دهم
هوش مصنوعی: بیا تا به تو قدرت و توانایی یک قهرمان را ببخشم و به تو وظیفه پاسداری از مملکت را واگذار کنم.
فریبد مرا تا به ایران برد
به نزدیک شاه دلیران برد
هوش مصنوعی: مرا به فریب به سرزمین ایران برد و به نزد شاهی دلیر و شجاع راهنمایی کرد.
ندانم که فرجام این چون بود
ز خون که این خاک گلگون شود
هوش مصنوعی: نمی‌دانم سرنوشت این وضعیت چه خواهد شد، از آنجا که این زمین به رنگ خون درآمده است.
وز آن روی رستم به خوردن نشست
ابا پهلوانان خسرو پرست
هوش مصنوعی: رستم به دلیل احترام به خسرو و به خاطر پیشکش‌هایی که از پهلوانان دیگر دریافت کرده بود، به خوردن مشغول شد.
چنین گفت رستم که هرگز پلنگ
ندیدم که باشد چنین تیز چنگ
هوش مصنوعی: رستم گفت که تا به حال پلنگی ندیده‌ام که این‌قدر چنگ‌های تیزی داشته باشد.
ز چندان سواران و نام آوران
فکندم به شمشیر کین شان سران
هوش مصنوعی: از آن همه سواران و پهلوانان، به دست شمشیر خود سران آن‌ها را به زمین زدم.
بسی دیو شد کشته در دست من
به ماهی گراینده شد شست من
هوش مصنوعی: بسیاری از دشمنان در دستان من کشته شدند، چون انگشت من به سوی ماهی دراز شد.
ندیدم به مردی چنین یک سوار
نه در بخشش و گردش کارزار
هوش مصنوعی: من هیچ‌وقت مردی مانند او را ندیدم؛ نه در جوانمردی و بخشش، و نه در مبارزه و تلاش در میدان جنگ.
نه دیو و نه مردم نه ارغنده شیر
نباشد به میدان چو برزو دلیر
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده که نه دیوان و نه انسان‌ها، و همچنین نه شجاعت مشابه شیر، در میدان وجود ندارد. هرچند برزو (شخصیتی شجاع) هم در این عرصه حضور ندارد. به این معناست که در این موقعیت احتمالاً هیچ نیرویی با شجاعت و دلیری به چشم نمی‌خورد.
مرا خوار شد جنگ اکوان دیو
همان رزم گردان و مردان نیو
هوش مصنوعی: من در برابر نبرد دیوان اکوان و جنگجویان نیرومند، احساس حقارت و ناچیزی می‌کنم.
به دیان که از جان بریدم امید
همی شرم دارم ز ریش سفید
هوش مصنوعی: من از دیان و بزرگانی که به جانم عزیزند، ناامید شده‌ام و به خاطر موهای سپید آنها، احساس شرم می‌کنم.
بباید از ایدر شدن سوی زال
به آورد او چون ندارم همال
هوش مصنوعی: باید از اینجا به سوی زال بروم، زیرا او را می‌شناسم و در این کار تنها نیستم.
چه گویند و درمان این کار چیست
بدین رزم او مر مرا یار کیست
هوش مصنوعی: می‌پرسند چه باید گفت و راه علاج این مشکل چیست. در این نبرد، یار من کیست؟
درین رای بد پهلوان جهان
فروزنده تاج و تخت مهان
هوش مصنوعی: در این نظر بد، پهلوانی که دنیا را روشن می‌کند و تاج و تخت بزرگانی را در اختیار دارد، مورد اشاره قرار گرفته است.
یکی گرد پیدا شد از سیستان
از آن مرز گردان زاولستان
هوش مصنوعی: یک نفر از سیستان که به شدت در حرکت بود، به ما نزدیک شد. او از منطقه‌ زاولستان آمده بود.
چو نزدیک آمد به دو نیم شد
دل پهلوانان پر از بیم شد
هوش مصنوعی: وقتی که او نزدیک شد، دل پهلوانان از ترس به دو نیم شد.
یکی لشکر از گرد آمد برون
چو شیران چنگال شسته به خون
هوش مصنوعی: یک گروه بزرگ مانند شیران، آماده و قوی گرد هم آمده‌اند و با شجاعت و قدرت در میدان ظاهر شده‌اند.
همه نیزه داران دستان سام
فرامرز در پیش گردان سام
هوش مصنوعی: تمام نیزه‌داران به دنبال دستان سام فرامرز هستند و برای او گرد آمده‌اند.
یکی شیر پیکر درفش از برش
به گردون گردان رسیده سرش
هوش مصنوعی: یک شیر بزرگ و نیرومند، پرچمی را از خود به آسمان بلند کرده و سرش به دور آسمان می‌چرخد.
همی رفت بر سان ارغنده شیر
خود و نامداران زاول دلیر
هوش مصنوعی: او مانند شیران دلیر و شجاع، با اعتماد به نفس و قدرت، در حال حرکت است و به سوی هدفش می‌رود.
چو آمد به نزدیک رستم فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز
هوش مصنوعی: وقتی آن شخص به رستم نزدیک شد، از اسب پیاده شد و به او احترام گذاشت.
به کش کرده دست و سر افکنده پست
ستاده به پا نزد خسرو پرست
هوش مصنوعی: دست‌ها را به جلو کشیده و سر را پایین انداخته، به‌طور ایستاده و بدون حرکت مانند کسی که به خسرو (پادشاه) احترام می‌گذارد، ایستاده است.
بر آشفت رستم به آواز گفت
که با تو همانا خرد نیست جفت
هوش مصنوعی: رستم با صدای بلند از خرد و هوش خود نارضایتی نشان داد و گفت که هیچ هماهنگی و سازگاری بین او و تو وجود ندارد.
سپهدار ترکان ز چنگت بجست
برآورده نامت همه کرد پست
هوش مصنوعی: فرمانده ترک‌ها از چنگ تو فرار کرده و نامت را به همه مردم بی‌ارزش کرده است.
نگفتم تو را من که هشیار باش
ز دشمن سرت را نگهدار باش
هوش مصنوعی: به تو نگفتم که مراقب باشی و از دشمنت مواظبت کنی؟
نباید که این نامور نره شیر
گریزد ز چنگال مرد دلیر
هوش مصنوعی: نباید که این شخص معروف و شجاع از دست مردان دلیر فرار کند.
ندانستی او را نگه داشتن
خود و نامداران آن انجمن
هوش مصنوعی: تو نمی‌دانی که نگه‌داشتن او، چه کار دشواری است و این کار را بزرگان آن جمع به خوبی انجام می‌دهند.
سر نامور بود در دست تو
به حلقش درون مانده بد شست تو
هوش مصنوعی: در دست تو، سرشناس و مشهور است، اما در درونش چیزهایی پنهان مانده که نشان از خود واقعی او دارد.
همی تازد اکنون ز زندان به دشت
تو گفتی ز ما باد بر وی گذشت(؟)
هوش مصنوعی: اکنون از زندان به دشت می‌تازد، تو گفتی باد از سمت ما بر او گذشت.
نیاید همی مرغ رفته به دام
چنین گفت ما را سپهدار سام
هوش مصنوعی: پرنده‌ای که از قفسان بیرون رفته دیگر به دام نمی‌آید، این را فرمانده ما به ما گفت.
جهان جوی برزو برین پهن دشت
به پیش وی اکنون که یارد گذشت
هوش مصنوعی: در دنیا، همه چیز به سوی این دشت وسیع می‌آید، اکنون که فرصت یاری به او فراهم شده است.
تو را شرم ناید که اکنون هزار
همی مرد آری پی یک سوار
هوش مصنوعی: آیا برایت خجالت‌آور نیست که اکنون هزار نفر برای یک سوار نیرو جمع کرده‌اند؟
ازین پس نخواند تو را کس دلیر
چو از بند تو جست برزوی شیر
هوش مصنوعی: از این به بعد هیچ‌کس تو را نخواهد خواند، چون تو از بند اسارت رهایی یافته‌ای و به قدرت و شجاعت شیر برزوی دست یافته‌ای.
فرامرز گفت ای سر انجمن
سر سروران گرد لشکر شکن
هوش مصنوعی: فرامرز گفت: ای رئیس جمعیت، سروران، دور هم جمع شوید و آماده نبرد باشید.
زنی آمد از شهر توران به هوش
به نزدیک بهرام گوهر فروش
هوش مصنوعی: زنی از شهر توران با هوش و ذکاوت به نزد بهرام، که جواهرات می‌فروشد، آمد.
بسی زر و گوهر زن چاره گر
بیاورد از بهر این نامور
هوش مصنوعی: بسیاری از طلا و جواهر را برای این که به این نام مشهور برسد، فراهم آورد.
ز بند تو این بچه اژدها
به افسون و نیرنگ زن شد رها
هوش مصنوعی: این بچه اژدها، به وسیله ترفند و فریب تو آزاد شد از بند تو.
به چاره رها کرد او را ز بند
نیامد ازین کار وی را گزند
هوش مصنوعی: او را از قید و بند رها کرد، اما نتیجه‌ای از این کار برای او بد نبود.
کنون هست در بند گوهر فروش
نهاده به فرمان رستم دو گوش
هوش مصنوعی: حال در قید و بند شخصی هستم که در فروش جواهرات مهارت دارد و به دستور رستم، دو گوش من را بسته است.
بدان تا چه فرمایدش پهلوان
اگر بخشدش گر ستاند روان
هوش مصنوعی: بدان که پهلوان چه حکمی خواهد کرد؛ اگر به او چیزی بدهد یا از او چیزی بگیرد، چه حالتی پیش می‌آید.
بدو گفت رستم که بیهوده کس
نگوید چنین ناسزا هیچ کس
هوش مصنوعی: رستم به او گفت که هیچ‌کس به طور بیهوده و بدون دلیل بد نمی‌گوید.
وزان پس بیازید چون شیر چنگ
گرفتش سرو موی جنگی پلنگ
هوش مصنوعی: سپس به خود می‌بالید و مانند شیر در نبرد، با قدرت و شجاعت به جلو می‌رفت و همانند پلنگ، موهایش را برای جنگ آماده می‌کرد.
ببستش به خم کمند اندرون
سر و یال او گشت غرقه به خون
هوش مصنوعی: او را به دام انداخت و مو و یالش به خون آغشته شد.
بزد تازیانه فزون از هزار
همه بر سر و یال آن نامدار
هوش مصنوعی: سوار بر اسب معروف، تازیانه‌ای بیش از هزار بار بر سر و یال او زد.
بجست آنگهی گیو بر پای و گفت
که با پهلوانان خرد باد جفت
هوش مصنوعی: پس از آن، گیو به پا خواست و گفت که باید با پهلوانان خردمندی همراه شود.
ازو بستد آن تازیانه به خشم
به رستم چنین گفت بگشای چشم
هوش مصنوعی: او با خشم تازیانه‌ای به رستم زد و به او گفت چشم‌هایت را باز کن.
نه هنگام خشم است ای پهلوان
چه داری بدین کار خسته روان
هوش مصنوعی: ای پهلوان، در این موقع که خشم را کنار بگذار، چرا به این کار که روح را خسته می‌کند، مشغول هستی؟
بگویند از بهر برزو که جست
سر و یال فرزند خود را شکست
هوش مصنوعی: می‌گویند به خاطر برزو، سر و یال فرزندش را شکست.
بیا تا بباشیم یک با دگر
بسازیم تدبیر این نامور
هوش مصنوعی: بیایید با یکدیگر زندگی کنیم و راهی برای ساختن آینده‌ای بهتر پیدا کنیم.
مگر نام او را به ننگ آوریم
به میدان کینش به چنگ آوریم
هوش مصنوعی: آیا می‌توانیم با سرزنش و عیب‌جویی از شخصیت او در میدان جنگ، به پیروزی و موفقیت دست یابیم؟
درین بود کز دور گرگین چو باد
بیامد بر سر رستم و گیو شاد
هوش مصنوعی: در این لحظه، هنگامی که باد به سمت رستم و گیو وزید، چهره‌ای شاداب و پرنشاط پیدا کردند.
بپرسید ازو پهلوان جهان
که رستی تو از بند آن پهلوان؟
هوش مصنوعی: از او که پهلوان بزرگ جهانی است سوال کردند که تو چگونه از چنگال آن پهلوان نجات پیدا کردی؟
بدو گفت گرگین که آن شیر زن
که با پهلوان بود از آن انجمن
هوش مصنوعی: گرگین به آن شخص گفت که آن شیر زن که در کنار پهلوان بود، به خاطر آن جمعیت و گروه است.
به من بر ببخشید و از وی بخواست
چنان چون بود مردم راد(و) راست
هوش مصنوعی: به من لطف کنید و از او خواسته‌هایی را بخواهید که شایسته و درست باشد، مثل رفتار مردم نیکوکار.
وزان پس نشستند گردان به هم
همی رای زد هر کس از بیش و کم
هوش مصنوعی: آنگاه دور هم جمع شدند و هر کسی نظرات و ایده‌های خود را درباره مسائل مختلف بیان کرد و به گفت‌وگو پرداختند.
به چاره گشادند یکسر سخن
همی هر کسی دیگر افکند بن
هوش مصنوعی: برای حل مشکل، همه به طور کامل صحبت کردند و هر کس نظری را ابراز کرد.
بد یشان چنین گفت گرگین که بس
نسازند چاره برین گونه کس
هوش مصنوعی: گرگین به آنها گفت که در این وضعیت، هیچ کس نمی‌تواند راه حلی پیدا کند.
یکی چاره دارم بدین کار من
ببینید این رای هشیار من
هوش مصنوعی: من یک راه حل برای مشکل خود دارم، لطفاً این نظر هوشیارانه من را ملاحظه کنید.
ندارند با خود همی خوردنی
نه نوشیدنی و نه گستردنی
هوش مصنوعی: آن‌ها هیچ چیز برای خوردن یا نوشیدن با خود ندارند و چیزی برای خوردن یا نوشیدن آماده نمی‌کنند.
بفرمای خوالیگران را که خوان
بیارند، گنجور خود را بخوان
هوش مصنوعی: بیایید به هنرمندان و نوازندگان فرمان بدهیم تا سفره را بچینند و خود را فراهم کنند.
بمالیم بر خوردنی ها شرنگ
فرستیم نزدیک آن تیز چنگ
هوش مصنوعی: ما بر روی غذاها چیز تلخی می‌مالیم و نزدیک آن دندان‌های تیز فرستاده می‌شود.
اگر دست یارد به خوردن دراز
نیاید به میدان رزمش نیاز
هوش مصنوعی: اگر فردی نتواند در زندگی از لذت‌ها بهره ببرد، به میدان جنگ و تلاش و جدال نیازی ندارد.
بر آن بر نهادند یکسر سخن
که گرگین میلاد افکند بن
هوش مصنوعی: آنها به‌طور کامل مطلب را مطرح کردند که اگر گرگین به دنیا می‌آید، به‌زودی زاده خواهد شد.
سپهدار خوالیگرش را بخواند
ز هر گونه با او فراوان براند
هوش مصنوعی: فرمانده سپاه، خدمتکار خود را صدا کرد تا به هر شکل ممکن او را لطمه‌زنند و تحت فشار قرار دهند.
بیاورد هر گونه ای خوردنی
بدان تا نباشیم از آوردنی (؟)
هوش مصنوعی: بیهوده خود را در تنگنا نگذاریم و هر نوع خوراکی که می‌خواهیم بیاوریم، تا از فراموشی و کمبود برخوردار نباشیم.
چو بشنید خوالیگرش رفت زود
بیاورد از آن سان که فرموده بود
هوش مصنوعی: زمانی که او حرف‌های را شنید، بلافاصله به خدمتکارش دستور داد و به سرعت چیزی را که خواسته بود، آورد.
ز هر چیز کانجا بد از خوردنی
به نزدیک آن پهلوان زمی،
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده است که هر چیزی که در آن جا بد به نظر می‌رسد، مخصوصاً خوراکی‌ها، به نزد آن پهلوان بی‌ارزش و بی‌اهمیت است. این نشان‌دهنده تفاوت در اهمیت و ارزش‌گذاری میان چیزها است و می‌گوید که برخی مسائل در برابر شخصیت والای پهلوان دیگر اهمیتی ندارند.
زمرغ ز بریان وز نان نرم
بیاورد نزد سپهدار،گرم
هوش مصنوعی: از مرغ بریان و نان نرم آوردند نزد سردار، گرم.
چو خوالیگرش نزد رستم نهاد
تهمتن ز نیرنگ او گشت شاد
هوش مصنوعی: وقتی خوالیگر (پادو) این پیام را به رستم رساند، رستم از نیرنگ او خوشحال شد.
برون کرد از آن پس سپهبد نگین
به ابرو بر آورد از خشم چین
هوش مصنوعی: پس از آن، فرمانده با خشم به ابرو نگاهی انداخت که گویا کمانی از غیظ در چهره‌اش کشیده شده بود.
بکاوید زیر نگین پهلوان
شرنگ روان گیرکرده نهان
هوش مصنوعی: به عمق واقعیت‌ها و حقایق پنهان بروید، زیرا در زیر سطح ظاهری، رازها و ارزش‌های بزرگی نهفته‌اند که نیاز به کشف و بررسی دارند.
بر آورد پرخاشجوی نامور
بمالید بر خوردنی سر به سر
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد معروف و پرخاشجو به سراغ خوردنی‌ها رفتند و به طور کلی بر روی آنها تاثیر گذاشتند.
بفرمود از آن پس به سالار خوان
که این را ببر نزد برزو دوان
هوش مصنوعی: بعد از آن، به فرمان او، به سالار گفتند که این را به سرعت به نزد برزو ببرد.
چو برزو بدان خوردنی بنگرید
یکی گرد آمد ز ناگه پدید
هوش مصنوعی: وقتی برزو به آن غذای لذیذ نظر کرد، ناگهان شخصی از گوشه‌ای ظاهر شد.
چو آن گرد آمد به نزدیک او
همی تیز شد رای باریک او
هوش مصنوعی: زمانی که آن شخص به او نزدیک شد، ذهن او به شدت و با دقت فعالیت کرد.
یکی گورخر دید کامد برون
سر و پای او غرقه گشته به خون
هوش مصنوعی: یک گورخر را دید که بیرون آمده و سر و پای او به خون آغشته است.
بر و یال او سفته پیکان تیر
برش سرخ از خون و سینه چو شیر
هوش مصنوعی: یال او به رنگ قرمز است، مانند تیرهایی که به هدف می‌زنند، و این رنگ قرمز به خاطر خونش است، و سینه‌اش همچون سینه‌ی شیر قوی و شجاع است.
به رفتار باد و به بالای کوه
به ماهی بر از زخم سمش ستوه
هوش مصنوعی: در این بیت به توصیف ملامت و رنجی می‌پردازد که ناشی از وضعیت‌های طبیعی و ناپایدار است. باد و بلندی کوه نمادهایی از بی‌ثباتی و چالش‌ها هستند، در حالی که ماهی نیز در مواجهه با زخم‌ها و آسیب‌ها قرار دارد. این تصویر نشان‌دهنده تسلیم نشدن در برابر سختی‌ها و تلاش برای ادامه مسیر است.
به تیزی بر آن دشت بر وی گذشت
همه دشت از خون او لاله گشت
هوش مصنوعی: در این دشت وسیع، او با تیزی و سرعت از کنار می‌گذرد و به دلیل خون او، تمام دشت پر از لاله‌های زیبا می‌شود.
پس او دو سگ دید مانند شیر
پس سگ سواری چو شیر دلیر
هوش مصنوعی: او دو سگی را دید که مانند شیر هستند و سگی که سوار بر آنهاست، دلی به شجاعت شیر دارد.
کمندی به بازو بر اسبی بلند
گشاده ز فتراک خم کمند
هوش مصنوعی: کسی با کمانی در دست، بر اسب بلندی سوار شده و طنابی را به سمت خود خم کرده است.
همی تاخت بر سان آذرگشسب
چو باد جهنده همی راند اسب
هوش مصنوعی: سوار چون آذرگشسب با شتاب می‌تازد و اسب را مانند بادی تند می‌راند.
سپاهی پس پشت او تازنان
چو آشفته شیران مازندران
هوش مصنوعی: نیروهایی مانند شیران آشفته در مازندران، به دنبال او روانه شده‌اند.
یکی گرگ پیکر درفش از برش
به گردنده گردون رسیده سرش
هوش مصنوعی: یک گرگ مانند در سرش، در میان آسمان‌ها به دور خود می‌چرخد.
سپاهی چو جوشنده دریای چین
سپهدار رویین سوار گزین
هوش مصنوعی: سربازی همچون خروشان بودن دریای چین، فرمانده‌ای با زره‌ای آهنین را انتخاب کن.
سر ویسگان پور پیران گرد
سر افراز شیران با دست برد
هوش مصنوعی: بر سر ویسگان، پسران پیران، چون شیران با دستانی بلند و افراشته گرد آمده‌اند.
هم آن گاه برزوی چون پیل مست
بر آن باره پیل پیکر نشست
هوش مصنوعی: در آن زمان، برزوی که مانند یک فیل نیرومند و شجاع بود، بر روی آن دشت یا زمین بزرگ نشسته بود.
برانگیخت از جای و شد تازنان
به نخجیر بسته سپهبد میان
هوش مصنوعی: سپهبد بلافاصله از جا برخاست و به سرعت به شکار رفت.
دلاور بدان گور چون در رسید
بزد دست و گرز گران بر کشید
هوش مصنوعی: شجاع، هنگامی که به گور رسید، سلاحش را برداشت و خود را آماده نبرد کرد.
بزد گرز و پشتش به هم در شکست
به یک زخم شد گور بر جای پست
هوش مصنوعی: با یک ضربه محکم، گرزی به پشت او کوبید و او را به زمین انداخت. به قدری شدید بود که به راحتی او را از پا درآورد و به خاک سپرد.
به یک زخم او گشت با خاک راست
از آن دشت آورد فریاد خاست
هوش مصنوعی: به خاطر یک زخم، او به سمت زمین افتاد و از آن دشت فریاد زد و بلند شد.
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
سر و دست و پایش همه کرد بند
هوش مصنوعی: از دام رهایی یافت و در حال پیچ‌وخم، دست و پاهایش را گرفتار کرد.
بر مادر آورد گرد دلیر
بیفکند پیشش چو نخجیر شیر
هوش مصنوعی: مرد دلیر، مادرش را بر زمین انداخت، مانند شیر که به شکار خود می‌افتد.
چو رویین به نزدیک برزو رسید
سپهدار ترکان بر آن دشت دید
هوش مصنوعی: وقتی رویین به نزد برزو رسید، سپهبد ترکان را در آن دشت دید.
مر او را بدان جای بشناختش
فرود آمد از اسب و بنواختش
هوش مصنوعی: او را در آن مکان شناخت و از اسب پیاده شد و به او محبت و احترام کرد.
بدو گفت کای شیر برگشته روز
چگونه است کار تو در نیمروز
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای شیر، حال روز تو در این نیمروز چگونه است؟
به توران چنین است اکنون خبر
که رستم بریده ست از تنت سر
هوش مصنوعی: در حال حاضر در توران خبری شنیده شده است که رستم، سر تو را از بدنت جدا کرده است.
چگونه رها گشتی ازبند او
چه روز بد آوردی او را به روی
هوش مصنوعی: چگونه از دست او آزاد شدی و چه روز بدی را برای او رقم زدی که به تو نزدیک شد؟
رها چون شد از بند او پای تو
چگونه رسیدی بدین جای تو
هوش مصنوعی: وقتی از محدودیت‌ها و غم‌های خود آزاد شدی، چگونه به این موقعیت و مقام عالی دست یافتی؟
چه کردی خود از چاره و کیمیا
چگونه شد از بند پایت رها
هوش مصنوعی: چه کار کردی که دردی نداشتی و جادو چگونه موجب شد که از زنجیر پای خود آزاد شوی؟
که هر کس در بند او بسته ماند
دگر نامه زندگانی نخواند
هوش مصنوعی: هر کس که در چنگال او گرفتار شود، دیگر نمی‌تواند زندگی‌نامه‌اش را بخواند و از آن آگاهی یابد.
مگر خفته بخت تو بیدار گشت
و یا بخت رستم چنین خوار گشت
هوش مصنوعی: شاید بخت تو بیدار شده است، یا اینکه بخت رستم به چنین وضعیت پستی افتاده است.
چنین گفت برزوی کای نامور
چنین بود فرمان پیروز گر
هوش مصنوعی: برزو گفت: ای نامدار، اینگونه بود فرمان پیروزی که به ما داده شده است.
کسی را که دیان بود پاسبان
ز رستم نیاید مر او را زیان
هوش مصنوعی: کسی که دیانت و صداقت داشته باشد مانند پاسبانی مطمئن است و هیچ آسیبی به او نمی‌رسد.
چو فرمان چنین بد ز دیان پاک
ز رستم نداریم بس ترس و باک
هوش مصنوعی: وقتی که چنین حکمی از دیوان پاک صادر شده است، از رستم نیز نمی‌ترسیم و هیچ احساس نگرانی نداریم.
بگفت این از اسب آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
هوش مصنوعی: کسی گفت: این شخص از اسب پیاده شد و برای نیکی و بخشش خود، معرفی و تقدیر را شایسته می‌داند.
بیاورد لشکر به نزدیک اوی
که رخشان شود جان تاریک اوی
هوش مصنوعی: بیا و سپاه را به نزد او بیاور تا چهره‌اش به نور زندگی بتابد و جانش از تاریکی‌ها نجات یابد.
نشستند آن گاه هر دو به هم
بگفتند هر گونه از بیش و کم
هوش مصنوعی: پس از آنکه هر دو به یکدیگر رسیدند، درباره هر چیزی که بود، چه زیاد و چه کم، با یکدیگر صحبت کردند.
ز کردار رامشگر و مادرش
ز بازارگانی و از گوهرش
هوش مصنوعی: از رفتار نوازنده و مادرش، و همچنین از شایستگی و شخصیت او، می‌توان به مقام و جایگاه او پی برد.
همه یک به یک پیش رویین بگفت
چو بشنید رویین چو گل برشکفت
هوش مصنوعی: همه به نوبت به جلو می‌آیند و صحبت می‌کنند، وقتی که او سخن را شنید، همچون گلی که شکفته می‌شود، شکفته و سرزنده گردید.
به مادر چنین گفت آن گه جوان
بیارید آن هدیه پهلوان
هوش مصنوعی: جوان به مادرش گفت: آن هدیه‌ای که به قهرمان تعلق دارد را بیاورید.
کز آورد نخجیر بیگاه گشت
همان رفتن روز کوتاه گشت
هوش مصنوعی: به خاطر شکار، شب دیرهنگام شد و در نتیجه، روز نیز کوتاه‌تر گذشت.
ز خاشاک آتش فراوان کنید
برو بر همه گور بریان کنید
هوش مصنوعی: از خاکسترها شعله‌های زیادی به وجود آورید و بر روی همه قبرها آتش بزنید.
بدو گفت رویین که ای نامدار
که آورد ازین سان برت، زینهار
هوش مصنوعی: او به رویین گفت: ای مشهور و نامدار، از این ماجرا (مشکلی که پیش آمده) مراقب باش.
خورش ها ازین گونه بر پهن دشت
فلک با تو گویی که همراز گشت
هوش مصنوعی: خورشید و نور آن به‌گونه‌ای در آسمان می‌درخشد که انگار با تو در حال راز و نیاز است.
به من بر بباید گشادنت راز
بگو تا که آورد پیشت فراز
هوش مصنوعی: به من بگو که چگونه می‌توانم رازهایت را بیابم، تا بتوانم آن‌ها را به تو بیاورم و به بالاترین مرحله برسانم.
بدو گفت برزو که بشنو سخن
ز کردار گردنده چرخ کهن
هوش مصنوعی: برزو به او گفت: به دقت به سخنانم گوش کن و از رفتار و اعمال چرخ قدیم(سرنوشت) بیاموز.
(بدان گه که از رزم سیر آمدیم
ازین تند بالا به زیر آمدیم)
هوش مصنوعی: در آن زمان که از جنگ و نبرد خسته و سیر شده بودیم، از آن بلندی‌های تند و دشوار به پایین آمدیم.
چو برگشت از رزمگه پهلوان
چنین گفت از آن پس به سالار خوان
هوش مصنوعی: پس از اینکه پهلوان از میدان جنگ بازگشت، اینگونه گفت که او را به عنوان سالار یا رهبری بشناسید.
که هر گونه ای خوردنی پیش بر
به نزد سر افراز پیروز گر
هوش مصنوعی: هر نوع خوراکی را به کسی که پیروز و سرافراز است، تقدیم کن.
بیاورد خوالیگرش در زمان
وز آن پس به ره گور آمد دمان
هوش مصنوعی: در زمان مشخصی، یک مرد خالی‌گر (کسی که در کار آجربافی یا گلیم‌بافی است) آمد و بعد از آن به سمت گورستان رفت.
نخوردیم ازین خوردنی هیچ کس
چنین بد که گفتیم نزد تو بس
هوش مصنوعی: ما از این خوراکی هیچ‌کس به اندازه‌ای بد نخورده‌ایم که درباره‌اش در حضورت به زبان آورده‌ایم.
بدو گفت رویین که ای نامدار
بگویم تو را یک سخن گوش دار
هوش مصنوعی: او به مردی با نام و آوازه گفت: «به تو یک نکته می‌گویم، خوب به آن گوش کن.»
همانا تو را سال بسیار نیست
اگر چند چون تو به پیکار نیست
هوش مصنوعی: به راستی، عمر تو اگرچه طولانی نیست، اما به خاطر این که در میدان مبارزه نیستی، اهمیت چندانی ندارد.
ندانی تو آیین و رسم جهان
نه افسون و نیرنگ ایرانیان
هوش مصنوعی: این دنیا قوانینی دارد که نباید آن را با فریب و نیرنگ درک کنی.
نباید که زهر از پی جنگ و کین
دهندت به خورد ای سرافراز چین
هوش مصنوعی: نباید به تو زهر بدهند و تو را به خاطر جنگ و کین به زحمت بیندازند، ای عزیز و سرافراز چین.
بدان تا به آسانی از جنگ شیر
شود رسته ارغنده ببر دلیر
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی به راحتی از جنگ و درگیری رهایی یابی، باید شجاع و دلیر باشی مانند ببر.