گنجور

بخش ۱۳ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت دوم

چنین گفت برزوی آن گه بدوی
که ای نامور دلبر خوب روی
چگونه ست آن زن به دیدار و موی
چه می جوید امشب در ایوان اوی
چو رامشگر آن درد برزوی دید
به چربی پس آن گه سخن گسترید
بدو گفت کای شاه آزادگان
چنین گفت بهرام بازارگان
که بازارگان است این شهره زن
به بازارگانی سر انجمن
نکو روی و آزاده و تیز هوش
ورا نام شهروی گوهر فروش
به بالا بلند است و زیبا به روی
ندیدم به گیتی چنین روی و موی
چنین گفت شویم به آمل بمرد
مرا و پسر را به زاری سپرد
ندانم که شهرو نژاد از کجاست
همی آمدن سوی ایران چراست
چو بشنید برزو بلرزید سخت
بپژمرد مانند برگ درخت
سپهبد ز دیده ببارید آب
همی ریخت بر خاک در خوشاب
ز اندیشه آن مرد، خسته روان
بدو گفت رامشگر ای پهلوان
چه بودت که گشتی ازین سان دژم
ز دیدار من گشت شادیت کم
چه بودت کزین سان فرورفته ای
بپژمرده روی و به دل تفته ای
چه آمد نهیبت ز انگشتری
به من شاید ار گویی این داوری
گلی بودی از ناز و شادی به بار
چه بودت که گشتی چنین سوگوار
نگویی که این ناله زار چیست
تو را در دل این درد از بهر کیست
بدو گفت برزو که ای شهره زن
سر بانوان، مهتر انجمن
بترسم که چون بازگویم سخن
بد آید به روی تو ای نیک زن
زنان خود ندوزند لب را به بند
بگویند و از کس ندارند پند
نشاید همی راز گفتن به زن
نباشد به گیتی زن رای زن
به پیش زنان راز هرگز مگوی
چو گویی همی بازیابی به کوی
کنون گر وفا را تو پیمان کنی
مر این خسته دل را تو درمان کنی
به سوگند و پیمان ببندی تو دست
بر آن سان که آن را نشاید شکست
(که با کس نگویی تو این راز من
بدین کار باشی تو دمساز من)
چو بشنید زن گفت کای پهلوان
به گردنده گردون و مهر روان
که گر بر سرم تیغ بارد سپهر
همه تیر و زوبین زند ماه و مهر
نگویم کسی را من این راز تو
به هر نیک و بد باشم انباز تو
چو بشنید برزوی شد شادمان
برآن گشت خرم دل پهلوان
چنین گفت برزو که آن شهره زن
که انگشتریش آوریدی به من
نه گوهر فروش است و بازارگان
بر این بوم ایران و آزادگان
ز بهر من آمد بدین جای بر
وگر نه نخواهد همی سیم و زر
مرا گر ز ایدر رهایی بود
تو را در جهان پادشاهی بود
هم اکنون از ایدر برو باز جای
به نرمی همان راه بربط سرای
زمانی بر آسای با شهره زن
چو خالی شود خانه از انجمن
بپرسش که ایدر مراد تو چیست
تو را انده و درد از بهر کیست
همانا که برزوی را مادری
که روز و شب از درد پر آذری
اگر مادر نامداری بگوی
که تا اندرونت بوم راه جوی
بیامد دوان نزد شهروی زن
به دیدار او شاد شد انجمن
بدو گفت بهرام گوهر فروش
که ای راحت جان و آرام و هوش
زمانی دل نامور شاد دار
همه کار نابوده را باد دار
خروشید رامشگر پهلوان
بدان سان که شد شادمان زو روان
(چو بگذشت از شب یکی نیمه بیش
همان خواب زد بر سر و چشم نیش)
بخفتند بهرام و فرزند و زن
بدو گفت، رامشگر رای زن
سبک پرده راز را بردرید
چو آواز برزو به شهرو رسید،
دلش گشت خرم از این راز او
به چاره بدانست آن ساز او
بدو گفت کای زن تو را این که گفت
که آورد رازم برون از نهفت
کسی در جهان از من آگاه نیست
مرا پیشه جز ناله و آه نیست
چه دانی که برزوی را مادرم
همی از پی او به هر کشورم
همانا که برزوت آگاه کرد
که تیره شبت نزد من راه کرد
اگر بازگویی به من این رواست
که جان من اندر دم اژدهاست
بگفت این و از دیده بارید خون
همی کرد ازدرد بر دل فسون
بدو گفت رامشگر ای زن خموش
نباید که بهرام گوهر فروش
ازین راز ما هیچ آگه شود
ز چاره مرا دست کوته شود
مرا داد برزوی از تو خبر
فرستاد نزد توام نامور
چو انگشتری دید در دست من
مرا گفت بنمای ای شهره زن
چو بستاد برزوی خیره بماند
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ببارید از دیده خون جگر
چنان نامور مرد پرخاشخر
به دیان و دادار و چرخ بلند
به خورشید و شمشیر و گُرز و کمند
که سر را نپیچم ز فرمان تو
نگردم پس از عهد و پیمان تو
مرا گفت برخیز با رای و هوش
برو شاد تا خان گوهر فروش
بیاسای و بنشین و چیزی بزن
چو گردد پراکنده از انجمن
پس آن گه ازو بازپرس این سخن
چو گوید همه حال سر تا به بن
همه راز او را بجوی از نخست
بدان گه که گردد تو را این درست
بگویش که ما را چه آمد به روی
ازین خیره سر کوژ پرخاشجوی
کنون بازگردم بگویم بدوی
که آب مرادت روان شد به جوی
شود شادمان پهلوان جهان
نبارد همی خون دل در نهان
بگفت این و از خانه آمد برون
همی رفت شادان بر رهنمون
چو آمد بر او همه باز گفت
رخ نامور همچو گل بر شکفت
بدو گفت درمان این کار چیست
بدین درد ما را همی یار کیست
برین بر چه سازم چه افسون کنم
که پای خود از بند بیرون کنم
مر او را که آرد به نزدیک من
که رخشان کند جان تاریک من
بدو گفت رامشگر ای نامدار
بسازم تو را من بدین رای کار
یکی چاره سازم بدین کار من
از اندیشه و رای هشیار من
بدان گه که سر برزند آفتاب
جهان گردد از وی در خوشاب
شوم نزد آن بانو بانوان
بسازیم تدبیر ما هر دوان
بگویم که تا اسب آرد چهار
چنان چون بود در خور نامدار
سلاح گرانمایه و برگ راه
کمند دراز و درفش سیاه
وزان پس بیایم بر پهلوان
بدان تا نباشی شکسته روان
وزان پس بسازیم تدبیر کار
مگر باز بینی رخ شهریار
همه شب همی بود در گفت و گوی
خود و نامور مرد پرخاشجوی
چو خورشید پیدا شد از آسمان
ازو گشت روشن زمین و زمان
دل مادر ازدرد گشته دو نیم
همه شب همی بود با ترس و بیم
بیامد ازآن خان گوهر فروش
ز بیم روان رفته زو صبر و هوش
پر اندیشه بنشست خسته روان
همی گفت با داور آسمان
که ای برتر از جایگاه و زمان
ز ما باد کوته بد بدگمان
بیامد بر او زن چاره گر
بپرسید و او را گرفتش به بر
به شهرو چنین گفت کای نامور
همه شب به اندیشه ات، پر هنر،
همی بود با درد و تیمار جفت
زاندیشه تا روز رخشان نخفت
فرستاد نزد توام نامور
بدان تا ببندم به چاره کمر
همی با تو در کار یاور بوم
به هر ره که خواهیت رهبر بوم
کنون چاره کار برزو بساز
به گردون سر نامور بر فراز
براندیش اکنون یکی رای زن
مرا ره نمای ای سر انجمن
چه سازی و درمان این کار چیست
در اندیشه با ما در این یار کیست
بیاور ستور تکاور چهار
چنان چون بود در خور کارزار
یکی جوشن و خود و زرین سپر
یکی تیغ و ترگ و کمان و کمر
کمندی ز ابریشم تابدار
یکی تیز سوهان همان آبدار
همی اسب از شهر بیرون بریم
همی ساز ره را به هامون بریم
چو تو برگ ره کرده باشی تمام
شوم نزد آن پهلو خویش کام
برم نیز سوهان و خام کمند
گشایم سر و پای او را ز بند
به چاره بر آرم به بام حصار
رهانمش از بند زال سوار
به راه بیابان به توران شویم
به نزدیک آن نامداران رویم
به زاول بمانیم تیمار و درد
به پروین بر آریم از زال گرد
چو بشنید ازو این سخن شهره زن
بدو گفت کوتاه شد رنج من
به یک هفته شد ساز راهش تمام
چو پردخته گشتند، هنگام شام
به ساییدن بند هشیار باش!
ز دشمن سرت را نگهدار باش
چو شب تیره گردد به کردار تیر
ازین باره دز چو آیی به زیر
به راه سپهبد من استاده ام
دل و دیده را تیز بگشاده ام
بدان تا تو آیی به نزدیک من
درفشان کنی جان تاریک من
ز دروازه شهر بیرون شویم
ز انبوه مردم به هامون شویم
که شهروی از شهر بیرون شده ست
ز اندیشه جانش پر ازخون شده ست
همه ساز ره راست کرده ست اوی
به زاول نمانده ست خود رنگ و بوی
چو بشنید برزوی شد شادمان
بسی آفرین خواند بر هر دوان
بزد دست وز پای بند گران
بسودش به سوهان آهنگران
چو شب گشت چون روی زنگی سیاه
نه خورشید پیدا، نه تابنده ماه
هر آن کو نگهدار او بد به می
چنان کرد آن گرد فرخنده پی
که سر باز نشناخت از پای خویش
همه سر نهادند بر جای خویش
چو دانست برزو که شب تیره شد
نگهبان ز مستی به دل خیره شد
به چاره بیامد ز ایوان به بام
به باره درون بست آن خم خام
ز باره به چاره در آمد به زیر
زمانی همی بود آنجای دیر
سپهدار از هر سوی می بنگرید
کسی را در آن راه بی ره ندید
زن چاره گر دید پس پهلوان
بیامد به نزدیک او شادمان
خروشی بر آمد از آن هر دوان
هم از چاره گر زن هم از پهلوان
برفتند هر دو به کردار باد
ز اندوه گیتی شده هر دو شاد
چو نزدیک شهرو شدند هر دوان
جهان جوی برزوی با دلستان
چو شهرو ورا دید روشن روان
خروشید و آمد بر او دوان
چنین گفت کای نامور هوشمند
چه آمد به رویت ز چرخ بلند
مرا باری از درد تو نیست خواب
ز انده شب و روز دیده پر آب
به چاره بسازیم این کیمیا
فکندیم تن در دم اژدها
مگر باز بینی بر و بوم را
بمانی به خاک اختر شوم را
چو برزو ورا دید بارید خون
به مادر چنین گفت کای رهنمون
بسی رنج دانم که برداشتی
همه راه دشوار بگذاشتی
ندانی چه آمد از ایران به من
از آن لشکر شاه و آن انجمن
چه بازی نمودش سپهر روان
چه آمد به رویم ز پیر و جوان
کنون این زمان جای گفتار نیست
به از رفتن ایدر دگر کار نیست
به مادر بفرمود تا در زمان
برون کرد از تن لباس زنان
بر آیین مردان بپوشید تن
به بی ره برفتند پس هر سه تن
از ایران به توران نهادند روی
برفتند خرم دل و راه جوی
سه روز و سه شب رفت برزو به راه
خود و مادر و نامور نیک خواه
به روز چهارم سپیده دمان
چو خورشید پیدا شد از آسمان
نگه کرد برزو همی بنگرید
سوی راه ایران یکی گرد دید
کزو گشت هامون چو دریای قار
درآمد به جنبش زمین از سوار
درفشی به پیش اندرون اژدها
پسش نامور شیر فرمانروا
جهان پهلوان رستم نامدار
ز تخم سر افراز سام سوار
همه نامداران ایران به هم
چو گرگین و چون طوس و چون گژدهم
فریبرز کاوس و رهام راد
سر سروران قارن شیرزاد
سپهبد بیاورد از ایران همه
همان شاه زاده همان یک تنه
هر آن کس که بود از سواران همه
که او چون شبان بود و گردان رمه
بدان تا روانشان درخشان کند
در ایوان دستان گل افشان کند
سر سال نو هرمز فوردین
ببردی همه نامداران کین
بدان روز هنگام آن بزم بود
اگر چند آن بزم با رزم بود
چو از دور برزوی آن گرد دید
که آمد درفش سپهبد پدید
به شهرو چنین گفت کای هوشیار
به ما بر دگرگونه شد روزگار
همه رنج و تیمار تو باد گشت
چو رستم پدید آمد از پهن دشت
نگه کن بدین نامور پهلوان
پس او سپاهی از ایرانیان
شما را از ایدر بباید شدن
به ره بر نباید همی دم زدن
برفتند هر سو به بی راه و راه
بدان تا نبینند ایران سپاه
سه تن دید رستم که بر تافتند
به تیزی از آن راه بشتافتند
چنان گفت کآن هر سه بی ره شدند
چو از ما و از لشکر آگه شدند
همانا سواران ترکان بدند
به نخجیر گوران و شیران بدند
بدیدند ما را و بگریختند
به دام بلا در نیاویختند
به گرگین چنین گفت از ایدر بران
ببین تا کدام اند نام آوران
اگر نامدارند و گر پهلوان
بیاور به نزد سپه شان دوان
تهمتن چو این گفت گرگین چو باد
روان شد ز نزد سپهدار شاد
به گردن بر آورد گُرز گران
همی تاخت تا پیش نام آوران
به کردار دریا دلش بر دمید
چو نزدیکی تند بالا رسید
دو زن دید گرگین و گردی دلیر
کمندی به فتراک از چرم شیر
به آهن بپوشیده اسب و سوار
چو آشفته شیری گه کارزار
کمانی به بازو و نیزه به دست
به آهن درون باره چون پیل مست
به ایران نبد مرد همتای او
به بازو و دیدار و بالای او
ندانست گرگین که آن مرد کیست
ستاده بر آن دشت از بهر چیست
خروشی بر آورد گرگین چو شیر
بدو گفت کای نامدار دلیر
چه مردی و ایدر کجا آمدی
بدین راه بی ره چرا آمدی
چو دیدی درفش جهان پهلوان
چرا گشتی از بیم اندر نهان
چو گرگین چنین گفت برزوی شیر
خروشید و آمد بر او دلیر
همانا ز جان گفت سیر آمدی
کزین سان به پیکار شیر آمدی
به میدان کینه چو بینی مرا
ز گردان عالم گزینی مرا
چو بشنید گرگین برآورد جوش
بدو گفت کای مرد بازآر هوش
مگر نام گرگین میلاد را
نداند سپهدار بیداد را
ز پیکان من شیر ترسان شود
پلنگ از کمندم هراسان شود
از ایدر تو را نزد رستم برم
بدین بیهده گفت تو ننگرم
بدو گفت برزوی کای نامور
نگوید چنین مردم پر هنر
به روزی که در تن نباشد روان
بگریند بر من همه دوده مان
به ده مرد چون تو مرا چون بری
بر اندیش آخر ازین داوری
بگفت این سپهدار و برسان باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
خدنگی بر آورد از ترکشش
بزد بر بر و سینه ابر شش
بیفتاد گرگین بر آن گرم خاک
همه دامن جوشنش گشته چاک
بینداخت از باد برزو کمند
سر و یال او اندر آمد به بند
یکی تیغ زهر آب گون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
بپیچید گرگین و زنهار خواست
ببخشید وی را چو پیکار خواست(؟)
ستور سپهبد نگون کرد زین
همی رفت تا پیش مردان کین
نگه کرد رستم بدو خیره ماند
همی در نهان نام دیان بخواند
چنین گفت کاری نو آمد به پیش
ندانم من این را همی کم و بیش
به سوی زواره همی بنگرید
کزین سان شگفتی به گیتی ندید
از ایدر برو نزد آن نره شیر
ببین تا کدام است مرد دلیر
بپرسش که آن نامور مرد کیست
ز گردان و شیران ورا نام چیست
اگر نامداری بودکینه جوی
به چربی بیاور به نزد من اوی
زواره چو بشنید آمد دوان
به نزدیک آن نامور پهلوان
سپهبد چو نزدیک برزو رسید
سواری ستاده بر آن دشت دید
تو گفتی نریمان یل زنده شد
فلک پیش شمشیر او بنده شد
به بالا بلند و به بازو قوی
میان چون کناغ و برش پهلوی
کمانی به بازو فکنده دلیر
تو گفتی که آشفته شد نره شیر
دو زن دید بر ره خلیده روان
ستاده بر نامور پهلوان
سپهدار گرگین ببسته به بند
بپیچیده یالش به خم کمند
زواره خروشید کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان
چه مردی و نام نشان تو چیست؟
که زاینده را بر تو باید گریست
ز رستم نداری همانا خبر
وزین نامداران پرخاشخر
زطوس سرافراز و گودرز گیو
ز فرهاد و رهام و گستهم نیو
ازین نامور مرد بگشای بند
که پیچد ز بندش سپهر بلند
تو را من بخواهم ز گردان شاه
وزان نامداران ایران سپاه
بدو گفت برزوی کای نامور
نه مرد فریب است پرخاشخر
همانا ندانی که من کیستم
بدین ساده دشت از پی چیستم
به میدان مرا دیده ای روز رزم
که جنگ یلان بد مرا جای بزم
نه رستم ز روی است یا ز آهن است
و یا کوه البرز در جوشن است
چه سنجد به جنگم همی تهمتن
نه طوس و فرامرز و آن انجمن
همان زخم بازو گوای من است
کمند و کمان رهنمای من است
اگر سیر نامد ز پیکار من
نمایم بدو باز دیدار من
به چاره رهانید خود را ز بند
ز گُرز گران و ز زخم کمند
کنون اندرین دشت آوردگاه
کنم روز روشن بر و بر سیاه
همانا که ناید به پیکار من
نه اوی و نه گردی از آن انجمن
زواره چو بشنید ازو این سخن
برو تازه شد باز درد کهن
زواره مر او را چو بشناختش
بپرسید از دور و بنواختش
بدوگفت کای نامور پهلوان
چگونه بجستی ز بند گران؟
بیامد از آن پس به کردار باد
بر نامور رستم پاک زاد
دل از بیم پر درد و رخساره زرد
بنالید پیش تهمتن ز درد
چو رستم ورا دید بی تاب و توش
نه در تن روان و نه در سرش هوش
به دل گفت کاری نو آمد به ما
فتادیم اندر دم اژدها
بپرسید از آن نامور پهلوان
که چون است کردار چرخ روان
زواره بدو گفت کای نامدار
بر آشفت با ما بد روزگار
رها شد سپهدار برزو ز بند
ندانم که چون گشت چرخ بلند
همه بند و زندان تو کرد پست
رها گشت از بند چون پیل مست
سپهدار گرگین به زنهار اوست
همه رزم گند آوران کار اوست
چو بشنید رستم بترسید سخت
به دل گفت مانا که برگشت بخت
بدو گفت چون جست این دیو زاد
کزین گونه هرگز نداریم یاد
چه آمد به روی فرامرز ازوی
بدان نامداران پرخاشجوی
خروشی بر آمد ز ایرانیان
ببستند برکین برزو میان
چنین گفت هر کس که این چون کنیم
که یال جهان جوی پر از خون کنیم
چنین گفت رستم به ایرانیان
که ای نامداران و آزادگان
ببندید دامن به دامن درون
برانید از نامور جوی خون
نباید کز ایدر شود شادمان
به نزد سپهدار تورانیان
اگر ما برین بر درنگ آوریم
همه نام نیکو به ننگ آوریم
چو رستم چنین گفت ایرانیان
همه بر گشادند یکسر زبان
که پیش سپهبد همه بنده ایم
به فرمان و رایش سر افکنده ایم
ببندیم دامن یک اندر دگر
نمانیم کاین ترک پرخاشخر،
ازین دشت آورد بیرون شود
مگر کافسر ما پر از خون شود
چو بشنید رستم بیامد دوان
به نزدیک برزوی گرد جوان
ز هامون بر آن تند بالا کشید
چو نزد سپهدار برزو رسید
جهان جوی را دید بر دشت جنگ
چو شیران آشفته بگشاده چنگ
نهان کرده تن را به زیر زره
به ابرو درافکنده از کین گره
یکی باره در زیر او همچو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد
ز سام نریمانش نشناخت باز
بدان یال و دست و رکیب دراز
کمندی به فتراک بر شصت خم
که پیل ژیان را کشیدی به دم
بر آشفت بر دشت چون پیل مست
یکی گُرزه گاو پیکر به دست
بر آن تند بالا زمانی بماند
برو بر همی نام دیان بخواند
دو زن دید با نامور نیزه دار
چو تابنده خورشید و خرم بهار
بر آن خاک افکنده گرگین نژند
ببسته دو دستش به خم کمند
چنین گفت کاین نامداران که اند
برین دشت با او ز بهر چه اند
دلش گشت پر درد از اندوه و غم
از آن کار او گشت رستم دژم
بپرسید از ایوان دستان سام
وزآن نامداران با جاه و کام
بدانست رامشگرش را ز دور
ز شادی همه ماتمش گشت سور
بدو گفت رستم که ای شهره زن
چه کردی بدان بند و زندان من
چگونه رها گشت آن نامدار
کجا بود دستان سام سوار
همانا فرامرز زنده نماند
زمانه دگر کس به جایش نشاند
دگر گفت کاین ماه رخساره کیست
ستاده برین دشت از بهر چیست
بدو گفت رامشگر ای پهلوان
که بادی همه ساله روشن روان
جهان جوی برزوی را مادر است
ز مهرش شب و روز پر آذر است
به نیرنگ و افسون او شد رها
جهان جوی دژخیم نر اژدها

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چنین گفت برزوی آن گه بدوی
که ای نامور دلبر خوب روی
هوش مصنوعی: برزوی به دوستی گفت: ای محبوب معروف و زیبا، به این شیوه صحبت کرد.
چگونه ست آن زن به دیدار و موی
چه می جوید امشب در ایوان اوی
هوش مصنوعی: چطور ممکن است که آن زن، در این شب به دیدار بیاید و در پی چه چیزی در حیاط خودش باشد؟
چو رامشگر آن درد برزوی دید
به چربی پس آن گه سخن گسترید
هوش مصنوعی: وقتی نوازنده آن درد را با مهارت دید، پس از آن شروع به صحبت کرد و ماجرا را به زبانی دلنشین بیان کرد.
بدو گفت کای شاه آزادگان
چنین گفت بهرام بازارگان
هوش مصنوعی: به او گفت، ای پادشاه آزادگان، این سخن را به بهرام، بازرگان، گفتم.
که بازارگان است این شهره زن
به بازارگانی سر انجمن
هوش مصنوعی: زن، مانند یک تاجر زبردست، در این شهر به فعالیت‌های تجاری مشغول است و در مرکز توجه و احترام قرار دارد.
نکو روی و آزاده و تیز هوش
ورا نام شهروی گوهر فروش
هوش مصنوعی: او انسان خوش قیافه و آزاداندیش و باهوشی است که به او لقب شهروند با ارزش و لایق را بدهید.
به بالا بلند است و زیبا به روی
ندیدم به گیتی چنین روی و موی
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که من هرگز در جهان چهره‌ای با این زیبایی و قد بلند ندیده‌ام.
چنین گفت شویم به آمل بمرد
مرا و پسر را به زاری سپرد
هوش مصنوعی: او چنین گفت که در آمل از دنیا رفتم و فرزندم را به حالتی ناراحت و نگران به دیگران سپردم.
ندانم که شهرو نژاد از کجاست
همی آمدن سوی ایران چراست
هوش مصنوعی: نمی‌دانم که این فرد از کجا آمده و دلیلش برای آمدن به ایران چیست.
چو بشنید برزو بلرزید سخت
بپژمرد مانند برگ درخت
هوش مصنوعی: وقتی برزو این خبر را شنید، به شدت ترسید و مانند برگ درخت به لرزه افتاد.
سپهبد ز دیده ببارید آب
همی ریخت بر خاک در خوشاب
هوش مصنوعی: سپهبد از چشمش اشک می‌ریخت و آن اشک‌ها بر خاک در ناحیه‌ای خوش آب و هوا می‌ریخت.
ز اندیشه آن مرد، خسته روان
بدو گفت رامشگر ای پهلوان
هوش مصنوعی: از فکر آن مرد، روان خسته به او گفت: ای پهلوان، نوازنده.
چه بودت که گشتی ازین سان دژم
ز دیدار من گشت شادیت کم
هوش مصنوعی: چه چیزی باعث شده است که تو این‌قدر افسرده باشی؟ از وقتی که دیدار من را داشته‌ای، شادی‌ات کمتر شده است.
چه بودت کزین سان فرورفته ای
بپژمرده روی و به دل تفته ای
هوش مصنوعی: چرا این‌قدر پژمرده و غمگین به نظر می‌رسی؟ چه چیزی باعث شده که این‌گونه در خود فرو بروی و حال و روزت این‌قدر بد باشد؟
چه آمد نهیبت ز انگشتری
به من شاید ار گویی این داوری
هوش مصنوعی: چه چیز پراعتباری از انگشتری تو به من رسید! شاید اگر بگویی، این نشانه‌ای از قضا و قدر است.
گلی بودی از ناز و شادی به بار
چه بودت که گشتی چنین سوگوار
هوش مصنوعی: تو زمانی با زیبایی و شادابی به دنیا آمدی، اما چه بر سرت آمده که این‌گونه غمگین و اندوهناک شده‌ای؟
نگویی که این ناله زار چیست
تو را در دل این درد از بهر کیست
هوش مصنوعی: نگو که این ناله و گریه از چه چیزی است؛ تو را در دل این درد و رنج به خاطر چه کسی است؟
بدو گفت برزو که ای شهره زن
سر بانوان، مهتر انجمن
هوش مصنوعی: برزو به او گفت: ای زن معروف و سرآمد بانوان، تو بزرگ‌ترین و بهترین در جمع هستی.
بترسم که چون بازگویم سخن
بد آید به روی تو ای نیک زن
هوش مصنوعی: می‌ترسم که اگر صحبت کنم، کلمات من ممکن است تو را ناراحت کند، ای زن نیکو.
زنان خود ندوزند لب را به بند
بگویند و از کس ندارند پند
هوش مصنوعی: زنان خودشان لب‌هایشان را به بند نمی‌زنند، بلکه می‌گویند و از هیچ کس نصیحتی نمی‌پذیرند.
نشاید همی راز گفتن به زن
نباشد به گیتی زن رای زن
هوش مصنوعی: نباید رازها را به زنان گفت، زیرا در دنیا زن‌ها می‌اندیشند و تصمیم می‌گیرند.
به پیش زنان راز هرگز مگوی
چو گویی همی بازیابی به کوی
هوش مصنوعی: هرگز در حضور زنان رازی را فاش نکن، زیرا اگر این کار را کنی، خود را در نظر دیگران به بازی گرفته‌ای.
کنون گر وفا را تو پیمان کنی
مر این خسته دل را تو درمان کنی
هوش مصنوعی: اکنون اگر به وعده خود عمل کنی و به این دل شکسته امید بدهی، می‌توانی آن را شفا بخشی.
به سوگند و پیمان ببندی تو دست
بر آن سان که آن را نشاید شکست
هوش مصنوعی: اگر به قول و پیمان خود پایبند باشی، باید به گونه‌ای رفتار کنی که هیچ دلیلی برای شکستن آن وجود نداشته باشد.
(که با کس نگویی تو این راز من
بدین کار باشی تو دمساز من)
هوش مصنوعی: اگر راز من را با کسی در میان نگذاری، نشان‌دهنده این است که تو همدل و همراه من هستی.
چو بشنید زن گفت کای پهلوان
به گردنده گردون و مهر روان
هوش مصنوعی: زن گفت: ای پهلوان، هنگامی که به گرد خانه‌ی دنیا و مهر تابان گوش فراداده و می‌شنوی، چه می‌کنی؟
که گر بر سرم تیغ بارد سپهر
همه تیر و زوبین زند ماه و مهر
هوش مصنوعی: اگر آسمان بر سرم تیغی فرود آورد و همه تیرها و نیزه‌ها از جانب خورشید و ماه به من حمله کنند، باز هم من مقاومت می‌کنم.
نگویم کسی را من این راز تو
به هر نیک و بد باشم انباز تو
هوش مصنوعی: من این راز تو را به کسی نمی‌گویم، چه خوب باشد چه بد، من همراه تو هستم.
چو بشنید برزوی شد شادمان
برآن گشت خرم دل پهلوان
هوش مصنوعی: وقتی برزوی شنید، خوشحال شد و دل پهلوان نیز شاد و خرم گشت.
چنین گفت برزو که آن شهره زن
که انگشتریش آوریدی به من
هوش مصنوعی: برزو گفت که آن زن معروفی که انگشتری را برای من آوردی، همین است.
نه گوهر فروش است و بازارگان
بر این بوم ایران و آزادگان
هوش مصنوعی: در این سرزمین ایران، نه کسی هست که جواهر بفروشد و نه تاجر، بلکه همه آزادند.
ز بهر من آمد بدین جای بر
وگر نه نخواهد همی سیم و زر
هوش مصنوعی: برای من به این مکان آمده است وگرنه طلا و نقره برایش اهمیتی نخواهد داشت.
مرا گر ز ایدر رهایی بود
تو را در جهان پادشاهی بود
هوش مصنوعی: اگر من از اینجا رها شوم، تو در دنیا به پادشاهی خواهی رسید.
هم اکنون از ایدر برو باز جای
به نرمی همان راه بربط سرای
هوش مصنوعی: الان از اینجا برو به آرامی و همان راهی را که به خانه ساز می‌رسد، طی کن.
زمانی بر آسای با شهره زن
چو خالی شود خانه از انجمن
هوش مصنوعی: زمانی را با آرامش بگذران که زنی معروف در کنارت باشد، زیرا وقتی که خانه خالی از جمع دوستان باشد، دیگر خوشی نخواهد داشت.
بپرسش که ایدر مراد تو چیست
تو را انده و درد از بهر کیست
هوش مصنوعی: از خود بپرس که هدف تو از حضور در اینجا چیست و اینکه چرا غم و درد در دل تو وجود دارد.
همانا که برزوی را مادری
که روز و شب از درد پر آذری
هوش مصنوعی: مادری که به خاطر پسرش برزوی، همیشه در حال تحمل درد و رنج است، مانند آتشی درونش شعله‌ور شده است.
اگر مادر نامداری بگوی
که تا اندرونت بوم راه جوی
هوش مصنوعی: اگر مادر بزرگی بگوید که در درون تو هوش و درک لازم وجود دارد، حتماً به آن توجه کن و به دنبال کشف آن باش.
بیامد دوان نزد شهروی زن
به دیدار او شاد شد انجمن
هوش مصنوعی: شخصی به سرعت به سمت یک زن زیبا رفت و در دیدار او، جمعی شاد و خوشحال شدند.
بدو گفت بهرام گوهر فروش
که ای راحت جان و آرام و هوش
هوش مصنوعی: بهرام به فروشنده‌ گوهر گفت: ای کسی که آرامش و راحتی جانم را به تو می‌سپارم.
زمانی دل نامور شاد دار
همه کار نابوده را باد دار
هوش مصنوعی: دل مشهور را در زمان خوشی داشته باش و بگذار که همه کارهای بی‌حاصل از بین برود.
خروشید رامشگر پهلوان
بدان سان که شد شادمان زو روان
هوش مصنوعی: رامشگر پهلوان به شادی و نشاطی عمیق دست پیدا کرد و با صدای بلند و پرشور شروع به آواز خواندن کرد.
(چو بگذشت از شب یکی نیمه بیش
همان خواب زد بر سر و چشم نیش)
هوش مصنوعی: وقتی شب به پایان می‌رسد و تنها نیمه‌ای از آن باقی مانده است، خواب همچنان بر سر و چشمان آدمی سنگینی می‌کند.
بخفتند بهرام و فرزند و زن
بدو گفت، رامشگر رای زن
هوش مصنوعی: بهرام و فرزندش و همسرش به خواب رفتند و در این زمان، نوازنده‌ای به زن گفت.
سبک پرده راز را بردرید
چو آواز برزو به شهرو رسید،
هوش مصنوعی: پرده راز را کنار زدی و همچون صدای برزو در شهر طنین‌انداز شدی.
دلش گشت خرم از این راز او
به چاره بدانست آن ساز او
هوش مصنوعی: دل او از خوشحالی به خاطر این راز شاد شد و به راه حلی برای مشکلش پی برد.
بدو گفت کای زن تو را این که گفت
که آورد رازم برون از نهفت
هوش مصنوعی: او به زن گفت: ای زن، آن کس که گفته راز تو را فاش کرده، این را از نهان به جلو آورده است.
کسی در جهان از من آگاه نیست
مرا پیشه جز ناله و آه نیست
هوش مصنوعی: هیچ‌کس در این دنیا از حال من خبر ندارد و من جز ناله و آه کردن کار دیگری ندارم.
چه دانی که برزوی را مادرم
همی از پی او به هر کشورم
هوش مصنوعی: نمی‌دانی که مادر برزوی چقدر برای او تلاش کرده و در هر جا به دنبالش گشته است.
همانا که برزوت آگاه کرد
که تیره شبت نزد من راه کرد
هوش مصنوعی: به طور قطع، برزوت به تو نشان داد که شب تیره‌ات نزد من به راه افتاده است.
اگر بازگویی به من این رواست
که جان من اندر دم اژدهاست
هوش مصنوعی: اگر تو دوباره این موضوع را برای من بگویی، این برایم قابل قبول است زیرا جان من در خطر است.
بگفت این و از دیده بارید خون
همی کرد ازدرد بر دل فسون
هوش مصنوعی: او این را گفت و از چشمانش اشک جاری شد که نشان از درد و رنجی عمیق در دلش داشت.
بدو گفت رامشگر ای زن خموش
نباید که بهرام گوهر فروش
هوش مصنوعی: رامشگر به زن می‌گوید که ساکت باشد، زیرا نباید در حضور بهرام که فردی با ارزش و با فضیلت است، صحبت کند.
ازین راز ما هیچ آگه شود
ز چاره مرا دست کوته شود
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که اگر دیگران از راز من باخبر شوند، دست من از راه حل و چاره کوتاه می‌شود و نمی‌توانم به خوبی عمل کنم.
مرا داد برزوی از تو خبر
فرستاد نزد توام نامور
هوش مصنوعی: برزو از تو خبری به من رسانیده است و من در نزد تو معروف و شناخته‌شده‌ام.
چو انگشتری دید در دست من
مرا گفت بنمای ای شهره زن
هوش مصنوعی: وقتی او انگشتری را در دست من دید، به من گفت: ای زن معروف، آن را به من نشان بده.
چو بستاد برزوی خیره بماند
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
هوش مصنوعی: وقتی برزوی از کار خود فارغ شد، او با حیرت به نگین خود نگاه کرد و نامش را صدا زد.
ببارید از دیده خون جگر
چنان نامور مرد پرخاشخر
هوش مصنوعی: چشمانم از شدت غم و درد مانند خون جاری می‌شوند، به مانند مردی معروف و سرسخت که همواره در حال مبارزه و چالش است.
به دیان و دادار و چرخ بلند
به خورشید و شمشیر و گُرز و کمند
هوش مصنوعی: به خداوند و عدالت و جهان بزرگ، به خورشید و شمشیر و چوب دستی و دام.
که سر را نپیچم ز فرمان تو
نگردم پس از عهد و پیمان تو
هوش مصنوعی: هرگز از دستورات تو سرپیچی نمی‌کنم و از وعده و قولی که به تو داده‌ام، برنمی‌گردم.
مرا گفت برخیز با رای و هوش
برو شاد تا خان گوهر فروش
هوش مصنوعی: مرا گفتند که با فکر و هوش خود برخیز و به‌راحتی به سوی خانه‌ی فروشنده‌ی جواهرات برو.
بیاسای و بنشین و چیزی بزن
چو گردد پراکنده از انجمن
هوش مصنوعی: آرام بگیر و نشسته به کار بپرداز، تا زمانی که جمعیت پراکنده شود.
پس آن گه ازو بازپرس این سخن
چو گوید همه حال سر تا به بن
هوش مصنوعی: سپس در آن زمان که از او درباره این موضوع پرسیده شود، اگر بگوید تمام وضعیت از ابتدا تا انتها را توضیح می‌دهد.
همه راز او را بجوی از نخست
بدان گه که گردد تو را این درست
هوش مصنوعی: برای درک کامل حکمت و رازهای او، بهتر است از ابتدا پیگیری کنی؛ زمانی به درک روشن‌تری از او خواهی رسید که جستجو را آغاز کنی.
بگویش که ما را چه آمد به روی
ازین خیره سر کوژ پرخاشجوی
هوش مصنوعی: به او بگو که ما چرا به خاطر این عصبانی و زیان‌خواه، به روی او آمده‌ایم.
کنون بازگردم بگویم بدوی
که آب مرادت روان شد به جوی
هوش مصنوعی: حالا که به مقصد رسیدم، می‌خواهم بگویم که خواسته‌ات به حقیقت پیوسته و به جریان افتاده است.
شود شادمان پهلوان جهان
نبارد همی خون دل در نهان
هوش مصنوعی: پهلوان جهان شاد و خوشحال می‌شود و دیگر در دلش غم و اندوهی نمی‌ریزد.
بگفت این و از خانه آمد برون
همی رفت شادان بر رهنمون
هوش مصنوعی: او این را گفت و از خانه خارج شد و با شادی به دنبال راهنما حرکت کرد.
چو آمد بر او همه باز گفت
رخ نامور همچو گل بر شکفت
هوش مصنوعی: وقتی او وارد شد، همه به او نگاه کردند و چهره‌اش مانند گلی که در حال شکفتن است، زیبا و دل‌نشین بود.
بدو گفت درمان این کار چیست
بدین درد ما را همی یار کیست
هوش مصنوعی: به او گفت: برای این مشکل چه درمانی وجود دارد و چه کسی در این درد یار و همراه ماست؟
برین بر چه سازم چه افسون کنم
که پای خود از بند بیرون کنم
هوش مصنوعی: چطور می‌توانم بندهای خود را پاره کنم و از این وضعیت رهایی یابم؟ چه ترفندی باید به کار ببرم؟
مر او را که آرد به نزدیک من
که رخشان کند جان تاریک من
هوش مصنوعی: هر کس که من را به خود نزدیک کند و درخشندگی او روح تاریک من را روشنی بخشد، مورد توجه من است.
بدو گفت رامشگر ای نامدار
بسازم تو را من بدین رای کار
هوش مصنوعی: به او گفت نوازنده‌ای که نامش بزرگ است، من با این فکر و نقشه تو را آماده خواهم کرد.
یکی چاره سازم بدین کار من
از اندیشه و رای هشیار من
هوش مصنوعی: من کسی هستم که به دنبال راه حلی برای مشکل خودم می‌گردم، با فکر و عقل خودم.
بدان گه که سر برزند آفتاب
جهان گردد از وی در خوشاب
هوش مصنوعی: زمانی که آفتاب طلوع کند، جهان به زیبایی و روشنی خواهد نشست.
شوم نزد آن بانو بانوان
بسازیم تدبیر ما هر دوان
هوش مصنوعی: بیایید نزد آن خانم بریم و برای بانوان دیگر هم تدبیری که در ذهن داریم، اجرا کنیم.
بگویم که تا اسب آرد چهار
چنان چون بود در خور نامدار
هوش مصنوعی: بگویم که اگر اسب بیاورد، همان طور که شایسته یک فرد برجسته است، باید باشد.
سلاح گرانمایه و برگ راه
کمند دراز و درفش سیاه
هوش مصنوعی: سلاح با ارزش و راهی طولانی همچون دام و پرچم سیاه.
وزان پس بیایم بر پهلوان
بدان تا نباشی شکسته روان
هوش مصنوعی: سپس به سراغ رزمنده می‌آیم تا به خاطر تو دلی شکسته نداشته باشم.
وزان پس بسازیم تدبیر کار
مگر باز بینی رخ شهریار
هوش مصنوعی: پس از آن، تدبیری برای کارها بیاندیشیم تا شاید دوباره چهرهٔ پادشاه را ببینیم.
همه شب همی بود در گفت و گوی
خود و نامور مرد پرخاشجوی
هوش مصنوعی: هر شب من در حال گفت و گو با یک مرد مشهور و جنگجو بودم.
چو خورشید پیدا شد از آسمان
ازو گشت روشن زمین و زمان
هوش مصنوعی: وقتی که خورشید از آسمان نمایان شد، زمین و زمان به روشنایی و روشنی دست یافتند.
دل مادر ازدرد گشته دو نیم
همه شب همی بود با ترس و بیم
هوش مصنوعی: دل مادر به خاطر درد و اندوهی که دارد، به دو نیم شده و تمامی شب را با ترس و نگرانی سپری می‌کند.
بیامد ازآن خان گوهر فروش
ز بیم روان رفته زو صبر و هوش
هوش مصنوعی: از آن خانه‌ای که گوهر می‌فروشید، شخصی آمد، به خاطر ترس از بی‌صبری و از دست دادن عقل و هوش.
پر اندیشه بنشست خسته روان
همی گفت با داور آسمان
هوش مصنوعی: مردی خسته و پر از فکر نشسته بود و با خداوند آسمان گفتگو می‌کرد.
که ای برتر از جایگاه و زمان
ز ما باد کوته بد بدگمان
هوش مصنوعی: ای کسی که برتر از زمان و مکان هستی، چرا باید ما را به قضاوتی ناپسند و سطحی بینگاری؟
بیامد بر او زن چاره گر
بپرسید و او را گرفتش به بر
هوش مصنوعی: زنی که راه حل‌ها را می‌دانست به سراغ او آمد و او را در آغوش گرفت.
به شهرو چنین گفت کای نامور
همه شب به اندیشه ات، پر هنر،
هوش مصنوعی: ای بزرگ و نامدار شهر، تو در این شب‌ها همواره به فکر و اندیشه‌ات مشغولی و دارای هنرهای فراوانی.
همی بود با درد و تیمار جفت
زاندیشه تا روز رخشان نخفت
هوش مصنوعی: او همیشه با درد و رنج زندگی می‌کند و از اندیشه و فکر نمی‌تواند آرامش یابد تا روزی که نور روشنی به زندگی‌اش برسد.
فرستاد نزد توام نامور
بدان تا ببندم به چاره کمر
هوش مصنوعی: به محضر شما نامه‌ای فرستاده‌ام که نامی معروف دارد تا بتوانم با تدبیری مشکل و دردسر را حل کنم.
همی با تو در کار یاور بوم
به هر ره که خواهیت رهبر بوم
هوش مصنوعی: در هر موضوعی که با تو در حال همکاری هستم، به هر طریقی که بخواهی، راهنمای تو هستم.
کنون چاره کار برزو بساز
به گردون سر نامور بر فراز
هوش مصنوعی: اکنون باید برای مشکل برزو تدبیری اندیشید، تا نامی برتر بر آسمان به دست آورد.
براندیش اکنون یکی رای زن
مرا ره نمای ای سر انجمن
هوش مصنوعی: حالا ای کسی که فکر و اندیشه‌ات روشن است، به من کمک کن تا راهنمایی بیابی. تو رهبری این جمع هستی، پس نظر و تدبیرت را با من در میان بگذار.
چه سازی و درمان این کار چیست
در اندیشه با ما در این یار کیست
هوش مصنوعی: هیچ چیز دردی را درمان نمی‌کند جز اندیشه و فکر کردن. در این میان، کسی که بتواند با ما همداستان باشد و به ما کمک کند، چه کسی است؟
بیاور ستور تکاور چهار
چنان چون بود در خور کارزار
هوش مصنوعی: بیاوری سواران قوی و دلیر، به گونه‌ای که شایسته‌ی میدان جنگ باشند.
یکی جوشن و خود و زرین سپر
یکی تیغ و ترگ و کمان و کمر
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به تجهیزات و ابزار جنگی است که شامل زرهی به رنگ طلایی، شمشیر، تیر، کمان و کمری می‌شود. این اشیاء نمایانگر آمادگی و قدرت در میدان نبرد هستند.
کمندی ز ابریشم تابدار
یکی تیز سوهان همان آبدار
هوش مصنوعی: زنی یک کمند از ابریشمی نرم و تابدار درست کرده است که مانند یک سوهان تیز و برنده است و می‌تواند به خوبی کار خود را انجام دهد.
همی اسب از شهر بیرون بریم
همی ساز ره را به هامون بریم
هوش مصنوعی: ما به همراه اسب از شهر خارج می‌شویم و مسیر را به سمت بیابان هموار می‌کنیم.
چو تو برگ ره کرده باشی تمام
شوم نزد آن پهلو خویش کام
هوش مصنوعی: اگر تو در این راه قدم گذاشته باشی، من نیز نزد آن عزیز کامل و خوشبخت می‌شوم.
برم نیز سوهان و خام کمند
گشایم سر و پای او را ز بند
هوش مصنوعی: من هم تبر و طناب را به کار می‌برم تا دست و پای او را از بند آزادی بخشم.
به چاره بر آرم به بام حصار
رهانمش از بند زال سوار
هوش مصنوعی: من به فکر چاره‌ای هستم تا او را از دستان زال سوار نجات دهم و بر روی بام حصار ببریم.
به راه بیابان به توران شویم
به نزدیک آن نامداران رویم
هوش مصنوعی: به سوی بیابان حرکت کنیم و به نزد نیکان و مشهوران برویم.
به زاول بمانیم تیمار و درد
به پروین بر آریم از زال گرد
هوش مصنوعی: ما در زاول با دردها و نگرانی‌های خود باقی می‌مانیم و تلاش می‌کنیم تا در سرزمین پروین آن‌ها را به فراموشی بسپاریم.
چو بشنید ازو این سخن شهره زن
بدو گفت کوتاه شد رنج من
هوش مصنوعی: وقتی او این حرف را شنید، زن معروف به او گفت که رنج و زحمتم کم شده است.
به یک هفته شد ساز راهش تمام
چو پردخته گشتند، هنگام شام
هوش مصنوعی: در طی یک هفته، سفر به پایان رسید و وقتی که شب فرا رسید، آنان آماده بودند.
به ساییدن بند هشیار باش!
ز دشمن سرت را نگهدار باش
هوش مصنوعی: مواظب باش که حواست جمع باشد! از دشمنان خود در امان بمان.
چو شب تیره گردد به کردار تیر
ازین باره دز چو آیی به زیر
هوش مصنوعی: وقتی شب تاریک می‌شود و همه جا را تاریکی فرا می‌گیرد، مانند تیرهایی که در شب پرتاب می‌شوند، مقدمت را به یاد می‌آورم و منتظرت می‌شوم.
به راه سپهبد من استاده ام
دل و دیده را تیز بگشاده ام
هوش مصنوعی: من در مسیر فرمانده‌ام ایستاده‌ام و دل و چشمانم را تیز و آماده کرده‌ام.
بدان تا تو آیی به نزدیک من
درفشان کنی جان تاریک من
هوش مصنوعی: بدان که وقتی تو به نزد من بیایی، نور و روشنی می‌آوری و جان دلم که در تاریکی است، روشن می‌شود.
ز دروازه شهر بیرون شویم
ز انبوه مردم به هامون شویم
هوش مصنوعی: بیایید از شلوغی شهر خارج شویم و به دشت‌های آرام برویم.
که شهروی از شهر بیرون شده ست
ز اندیشه جانش پر ازخون شده ست
هوش مصنوعی: یک جوانی از شهر خارج شده است و به خاطر افکارش بسیار ناراحت و غمگین شده است. روحش به شدت آشفته و آزرده است.
همه ساز ره راست کرده ست اوی
به زاول نمانده ست خود رنگ و بوی
هوش مصنوعی: او تمامی مسیرهای درست را تنظیم کرده و دیگر چیزی از خود نشان نداده است، نه رنگ و نه بویی.
چو بشنید برزوی شد شادمان
بسی آفرین خواند بر هر دوان
هوش مصنوعی: زمانی که برزویه این را شنید، بسیار خوشحال شد و بارها بر هر دو نفر تحسین و ستایش کرد.
بزد دست وز پای بند گران
بسودش به سوهان آهنگران
هوش مصنوعی: با تلاش و کوشش خود، از زنجیرها و موانع سنگین رهایی یافت و به توانایی‌هایش رسید.
چو شب گشت چون روی زنگی سیاه
نه خورشید پیدا، نه تابنده ماه
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا می‌رسد، مانند چهره‌ی سیاه یک زنگی، نه خورشید پیدا است و نه نوری از ماه تابیده می‌شود.
هر آن کو نگهدار او بد به می
چنان کرد آن گرد فرخنده پی
هوش مصنوعی: هر کسی که مراقب خداوند باشد و در مسیر او گام بردارد، به خوبی‌ها و خوشبختی‌های زیادی دست خواهد یافت.
که سر باز نشناخت از پای خویش
همه سر نهادند بر جای خویش
هوش مصنوعی: آن کسی که نتوانست از پای خود جدا شود، در نهایت همه به همان جای خود بازگشتند.
چو دانست برزو که شب تیره شد
نگهبان ز مستی به دل خیره شد
هوش مصنوعی: وقتی برزو متوجه شد که شب تاریک شده، نگهبان به خاطر مستی‌اش دچار گیجی و سردرگمی شد.
به چاره بیامد ز ایوان به بام
به باره درون بست آن خم خام
هوش مصنوعی: برای حل مشکل، به بالای ساختمان رفت و درون باره را بست تا آن خم خام را درست کند.
ز باره به چاره در آمد به زیر
زمانی همی بود آنجای دیر
هوش مصنوعی: نفرین بر تقدیر که با توجه به شرایط، راه حلی برای مشکل پیدا شد و در زمانی طولانی، شخصی در آن مکان باقی ماند.
سپهدار از هر سوی می بنگرید
کسی را در آن راه بی ره ندید
هوش مصنوعی: فرمانده از هر طرف نگاه کرد، اما در آن مسیر بی‌هدف هیچ کسی را ندید.
زن چاره گر دید پس پهلوان
بیامد به نزدیک او شادمان
هوش مصنوعی: زن درمانده‌ای را دید که چاره‌ای برای مشکلش ندارد. پس از آن، پهلوانی به نزد او آمد و او را شاد و خوشحال کرد.
خروشی بر آمد از آن هر دوان
هم از چاره گر زن هم از پهلوان
هوش مصنوعی: یک فریاد و صدا بلند شد از هر دو طرف؛ هم از سوی آن زن که راه‌حلی داشت، و هم از سوی پهلوان که در میدان نبرد قرار داشت.
برفتند هر دو به کردار باد
ز اندوه گیتی شده هر دو شاد
هوش مصنوعی: هر دو مانند باد از کنار هم رفتند و به خاطر اندوه این دنیا، دیگر هر دو شاد شدند.
چو نزدیک شهرو شدند هر دوان
جهان جوی برزوی با دلستان
هوش مصنوعی: وقتی که آن دو به نزدیک شهر رسیدند، جهانی از زیبایی و دلربایی پیش رویشان بود.
چو شهرو ورا دید روشن روان
خروشید و آمد بر او دوان
هوش مصنوعی: زمانی که شهر و دیار او را روشن و پرنور دید، روحش به وجد آمد و با شوق و هیجان به سمت او دوید.
چنین گفت کای نامور هوشمند
چه آمد به رویت ز چرخ بلند
هوش مصنوعی: او چنین گفت: ای بزرگ و آگاه، چه چیزی از آسمان بلند به چهره‌ات آمده است؟
مرا باری از درد تو نیست خواب
ز انده شب و روز دیده پر آب
هوش مصنوعی: من به خاطر درد تو خواب ندارم و چشمانم از اشک در طول شب و روز پر شده است.
به چاره بسازیم این کیمیا
فکندیم تن در دم اژدها
هوش مصنوعی: باید راه حلی پیدا کنیم، زیرا این جادوگری ما را در معرض خطر بزرگی قرار داده است.
مگر باز بینی بر و بوم را
بمانی به خاک اختر شوم را
هوش مصنوعی: اگر دوباره به زمین و آسمان نگاه کنی، شاید بتوانی در خاک، ستاره‌ای شوم را ببینی.
چو برزو ورا دید بارید خون
به مادر چنین گفت کای رهنمون
هوش مصنوعی: وقتی برزو او را دید، خون به چشمانش آمد و به مادرش گفت: ای راهنمای من.
بسی رنج دانم که برداشتی
همه راه دشوار بگذاشتی
هوش مصنوعی: من زحمت‌های زیادی را می‌شناسم که تو تحمل کرده‌ای، اما اکنون تمام مسیرهای سخت را پشت سر گذاشته‌ای.
ندانی چه آمد از ایران به من
از آن لشکر شاه و آن انجمن
هوش مصنوعی: نمی‌دانی چه خبرهایی از ایران به من رسیده است، از آن سپاه شاه و آن با هم بودن‌ها.
چه بازی نمودش سپهر روان
چه آمد به رویم ز پیر و جوان
هوش مصنوعی: زندگی به چه سرگرمی‌هایی او را مشغول کرده است و چه افرادی، از میان پیران و جوانان، به ملاقاتش آمده‌اند.
کنون این زمان جای گفتار نیست
به از رفتن ایدر دگر کار نیست
هوش مصنوعی: اکنون زمان سخن گفتن نیست و بهتر است به جای حرف زدن، عمل کنیم و کاری انجام دهیم.
به مادر بفرمود تا در زمان
برون کرد از تن لباس زنان
هوش مصنوعی: به مادر گفت تا در زمان مناسب لباس‌های زنانه را از تن بیرون آورد.
بر آیین مردان بپوشید تن
به بی ره برفتند پس هر سه تن
هوش مصنوعی: این بیت به این معنی است که بر اساس اصول و ویژگی‌های مردانگی، کسانی که بدون راهنمایی و هدایت مناسب به سفر می‌روند، در نهایت دچار مشکلات و چالش‌هایی خواهند شد. در واقع، کسانی که به تنهایی وارد مسیرهای ناشناخته می‌شوند، ممکن است با خطرات و سختی‌هایی مواجه شوند.
از ایران به توران نهادند روی
برفتند خرم دل و راه جوی
هوش مصنوعی: از ایران به سرزمین توران سفر کردند و با دل شاد و خوشحال مسیر خود را در پیش گرفتند.
سه روز و سه شب رفت برزو به راه
خود و مادر و نامور نیک خواه
هوش مصنوعی: برزو به مدت سه روز و سه شب به راه خود ادامه داد و مادرش و نامور نیک خواه را نیز همراه داشت.
به روز چهارم سپیده دمان
چو خورشید پیدا شد از آسمان
هوش مصنوعی: در صبح روز چهارم، خورشید از آسمان نمایان شد.
نگه کرد برزو همی بنگرید
سوی راه ایران یکی گرد دید
هوش مصنوعی: برزو به سمت راه ایران نگاه کرد و دید که یک گرد و غبار در دوردست به چشم می‌خورد.
کزو گشت هامون چو دریای قار
درآمد به جنبش زمین از سوار
هوش مصنوعی: وقتی که هامون به شکل دریایی بزرگ درآمد، زمین از حرکت سواران به تکاپو افتاد.
درفشی به پیش اندرون اژدها
پسش نامور شیر فرمانروا
هوش مصنوعی: پرچمی به جلو و درون آن اژدهایی قرار دارد، و پشت آن شیر معروف و فرمانروایی وجود دارد.
جهان پهلوان رستم نامدار
ز تخم سر افراز سام سوار
هوش مصنوعی: جهان به نام رستم، پهلوان بزرگ، شناخته می‌شود که از نسل سام سوار به دنیا آمده است.
همه نامداران ایران به هم
چو گرگین و چون طوس و چون گژدهم
هوش مصنوعی: تمام شخصیت‌های برجسته ایران به یکدیگر مانند گرگین، طوس و گژدهم وابسته و متصل هستند.
فریبرز کاوس و رهام راد
سر سروران قارن شیرزاد
هوش مصنوعی: فریبرز کاوس و رهام، از سرپرستان و بزرگواران قارن، که نماد نیکی و شجاعت هستند، به تبادل افکار و احساسات می‌پردازند.
سپهبد بیاورد از ایران همه
همان شاه زاده همان یک تنه
هوش مصنوعی: سردار همه شاه زادگان را از ایران به همراه خود آورد، همان کسی که به تنهایی حاضر است.
هر آن کس که بود از سواران همه
که او چون شبان بود و گردان رمه
هوش مصنوعی: هر کسی که از سواران باشد، مانند شبانی است که از رمه خود مراقبت می‌کند.
بدان تا روانشان درخشان کند
در ایوان دستان گل افشان کند
هوش مصنوعی: به خاطر داشته باش که اگر ذهن‌ها و روح‌ها را درخشان کنی، در دنیای بیرون نیز زیبایی و شکوفایی پدید می‌آید.
سر سال نو هرمز فوردین
ببردی همه نامداران کین
هوش مصنوعی: در آغاز سال نو، هرمز فوردین، تمام نامداران را از میان برداشته است.
بدان روز هنگام آن بزم بود
اگر چند آن بزم با رزم بود
هوش مصنوعی: بدان روز، زمانی که آن مهمانی و جشن برپا بود، حتی اگر آن جشن همراه با جنگ و نبرد بود.
چو از دور برزوی آن گرد دید
که آمد درفش سپهبد پدید
هوش مصنوعی: وقتی از دور برزوی آن گرد را دید که درفش سردار نمایان شد.
به شهرو چنین گفت کای هوشیار
به ما بر دگرگونه شد روزگار
هوش مصنوعی: ای فرد عاقل، این را به شهر بگو که روزگار به حالت دیگری تغییر کرده است.
همه رنج و تیمار تو باد گشت
چو رستم پدید آمد از پهن دشت
هوش مصنوعی: تمام زحمت و درد و رنج تو، مانند رستم که از دشت وسیع پدیدار شد، به ثمر می‌رسد و نتیجه‌اش به خوبی نمایان می‌شود.
نگه کن بدین نامور پهلوان
پس او سپاهی از ایرانیان
هوش مصنوعی: به او نگاه کن که چگونه به عنوان یک قهرمان شناخته شده است، و پس از او گروهی از سربازان ایرانی هستند.
شما را از ایدر بباید شدن
به ره بر نباید همی دم زدن
هوش مصنوعی: شما باید از اینجا بروید و در راه باید از توقف و وقفه پرهیز کنید.
برفتند هر سو به بی راه و راه
بدان تا نبینند ایران سپاه
هوش مصنوعی: همه به سمت‌های مختلفی فرار کردند و به دنبال راهی بودند تا نتوانند سپاه ایران را ببینند.
سه تن دید رستم که بر تافتند
به تیزی از آن راه بشتافتند
هوش مصنوعی: رستم سه نفر را دید که با سرعت و تندی به سمت او می‌آمدند و آن‌ها را به سوی خود کشیدند.
چنان گفت کآن هر سه بی ره شدند
چو از ما و از لشکر آگه شدند
هوش مصنوعی: او به گونه‌ای سخن گفت که آن سه نفر از مسیر خود منحرف شدند، زمانی که از ما و لشکر خبردار شدند.
همانا سواران ترکان بدند
به نخجیر گوران و شیران بدند
هوش مصنوعی: سواران ترکان در شکار و تعقیب وحوش چون گوران و شیران بسیار مهارت دارند و در این کار بسیار توانا هستند.
بدیدند ما را و بگریختند
به دام بلا در نیاویختند
هوش مصنوعی: آنها ما را دیدند و از ترس به دام مشکلات فرار کردند و در این گرفتاری ما را تنها گذاشتند.
به گرگین چنین گفت از ایدر بران
ببین تا کدام اند نام آوران
هوش مصنوعی: به گرگین گفت که از آن سمت نگاه کن و ببین که کدامیک از نام‌آوران در آنجا هستند.
اگر نامدارند و گر پهلوان
بیاور به نزد سپه شان دوان
هوش مصنوعی: اگر مردان مشهور و قوی‌هیکل هستند، پس آنها را به نزد سپاه شان بیاور.
تهمتن چو این گفت گرگین چو باد
روان شد ز نزد سپهدار شاد
هوش مصنوعی: زمانی که تهمتن این جمله را گفت، گرگین مانند باد به سمت سپهدار شاد رفت.
به گردن بر آورد گُرز گران
همی تاخت تا پیش نام آوران
هوش مصنوعی: او با قدرت و شجاعت، چمچه سنگینی را به دوش گرفت و به سمت قهرمانان شتابان پیش رفت.
به کردار دریا دلش بر دمید
چو نزدیکی تند بالا رسید
هوش مصنوعی: دل او چون دریا پر از احساسات و تلاطم است، وقتی که از چیزی یا کسی نزدیک می‌شود، احساساتش شدت می‌گیرد و به اوج می‌رسد.
دو زن دید گرگین و گردی دلیر
کمندی به فتراک از چرم شیر
هوش مصنوعی: دو زن را دید که شجاع و دلیر بودند و یکی از آن‌ها کمرش را با کمند از چرم شیر بسته بود.
به آهن بپوشیده اسب و سوار
چو آشفته شیری گه کارزار
هوش مصنوعی: اسب و سوار به زره آهنین پوشیده‌اند، همانند شیری خشمگین و آشفته که در میانه میدان جنگ آماده نبرد است.
کمانی به بازو و نیزه به دست
به آهن درون باره چون پیل مست
هوش مصنوعی: کمان در دست و نیزه به دوش، مانند پیلی سرمست و نیرومند، در دل آهنگ و هدفی قوی.
به ایران نبد مرد همتای او
به بازو و دیدار و بالای او
هوش مصنوعی: در ایران، هیچ کسی به پای او از نظر قدرت و توانایی نمی‌رسد و مانند او نمی‌تواند در کارها و شجاعت رقابت کند.
ندانست گرگین که آن مرد کیست
ستاده بر آن دشت از بهر چیست
هوش مصنوعی: گرگین نمی‌دانست آن مردی که در دشت ایستاده است کیست و برای چه هدفی آنجا قرار گرفته.
خروشی بر آورد گرگین چو شیر
بدو گفت کای نامدار دلیر
هوش مصنوعی: گرگین با صدای بلندی فریاد زد و به شیر گفت: ای دلاور با شهرت و بزرگوار.
چه مردی و ایدر کجا آمدی
بدین راه بی ره چرا آمدی
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که شخصی با قدرت و شجاعت به کجا آمده است و چرا در این مسیر ناهموار و بی‌هدف قدم گذاشته است. در واقع، گوینده از ورود این فرد به این موقعیت و مسیر نامناسب تعجب می‌کند و سوالاتی دربارهٔ انگیزه و هدف او دارد.
چو دیدی درفش جهان پهلوان
چرا گشتی از بیم اندر نهان
هوش مصنوعی: وقتی که درفش (پرچم) جهان پهلوان را دیدی، چرا از ترس در جایی پنهان شدی؟
چو گرگین چنین گفت برزوی شیر
خروشید و آمد بر او دلیر
هوش مصنوعی: وقتی گرگ مانند این سخن گفت، برزوی شیر با خروش و شجاعت به سمت او آمد.
همانا ز جان گفت سیر آمدی
کزین سان به پیکار شیر آمدی
هوش مصنوعی: به راستی که از جان گفتی، چرا که با این روش به مبارزه‌ای چون شیر آمده‌ای.
به میدان کینه چو بینی مرا
ز گردان عالم گزینی مرا
هوش مصنوعی: زمانی که در میدان جنگ و کینه هستی و مرا می‌بینی، از بین همه‌ کسانی که در اطرافم هستند، من را انتخاب کن.
چو بشنید گرگین برآورد جوش
بدو گفت کای مرد بازآر هوش
هوش مصنوعی: گرگین با شنیدن خبر، شور و هیجانی برانگیخت و به او گفت: "ای مرد، کمی به خودت بیایید و توجه کن."
مگر نام گرگین میلاد را
نداند سپهدار بیداد را
هوش مصنوعی: آیا فرمانده ظالم نمی‌داند که میلاد، گرگین نام است؟
ز پیکان من شیر ترسان شود
پلنگ از کمندم هراسان شود
هوش مصنوعی: شیر از تیر من می‌ترسد و پلنگ از دامم دچار ترس و وحشت می‌شود.
از ایدر تو را نزد رستم برم
بدین بیهده گفت تو ننگرم
هوش مصنوعی: من تو را به نزد رستم می‌برم، اما این حرف‌ها بیهوده است و به تو اهمیتی نمی‌دهم.
بدو گفت برزوی کای نامور
نگوید چنین مردم پر هنر
هوش مصنوعی: برزوی به او گفت: ای مرد معروف، این گونه سخن بگوید که مردم با هنر و قابلیت، شایسته‌ی آن نیستند.
به روزی که در تن نباشد روان
بگریند بر من همه دوده مان
هوش مصنوعی: روزی خواهد آمد که وقتی روح من از بدنم جدا شود، تمام خاندان و اقوام من بر من llorande خواهند کرد.
به ده مرد چون تو مرا چون بری
بر اندیش آخر ازین داوری
هوش مصنوعی: به من بگو، اگر تو به من مانند مردان می‌نگری، پس چرا از این قضاوت ناراحت هستی؟
بگفت این سپهدار و برسان باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
هوش مصنوعی: این سردار گفت که باد دو زاغ را به کمان برساند و زه او را آماده کند.
خدنگی بر آورد از ترکشش
بزد بر بر و سینه ابر شش
هوش مصنوعی: تیر کوچکی از کمان بیرون آمد و بر سینه‌ی ابر شلیک کرد.
بیفتاد گرگین بر آن گرم خاک
همه دامن جوشنش گشته چاک
هوش مصنوعی: گرگین بر زمین داغ و گرم افتاد و دامن زره‌اش تکه‌تکه شد.
بینداخت از باد برزو کمند
سر و یال او اندر آمد به بند
هوش مصنوعی: باد کمند و دمی را که بر سر و یال برزو انداخت، او را به دام گرفتار کرد.
یکی تیغ زهر آب گون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
هوش مصنوعی: یک نفر شمشیری که مانند آب زهرآلود به نظر می‌رسد، بالا برد و به دنبال بریدن سرش از تنش بود.
بپیچید گرگین و زنهار خواست
ببخشید وی را چو پیکار خواست(؟)
هوش مصنوعی: گرگین از ترس و نگرانی پیچ و تاب می‌خورد و درخواست بخشش می‌کند، اما باید او را ببخشد زمانی که در پی نبرد است.
ستور سپهبد نگون کرد زین
همی رفت تا پیش مردان کین
هوش مصنوعی: سردار سپاه به دلیل این موضوع از سمت خود کناره‌گیری کرد و به سوی دلاوران جنگی رفت.
نگه کرد رستم بدو خیره ماند
همی در نهان نام دیان بخواند
هوش مصنوعی: رستم به او نگاه کرد و به شدت متعجب ماند. در دل خود نام دیوان را به یاد آورد و به آن فکر کرد.
چنین گفت کاری نو آمد به پیش
ندانم من این را همی کم و بیش
هوش مصنوعی: یک کار جدیدی به وقوع پیوسته است و من نمی‌دانم که این چه چیزی خواهد بود، آیا کمتر یا بیشتر از آنچه که پیش‌تر شناخته‌ام.
به سوی زواره همی بنگرید
کزین سان شگفتی به گیتی ندید
هوش مصنوعی: به سمت زواره نگاه می‌کند و می‌بیند که این‌گونه شگفتی در جهان وجود ندارد.
از ایدر برو نزد آن نره شیر
ببین تا کدام است مرد دلیر
هوش مصنوعی: برو به سراغ آن شیر نر و ببین که کدام یک از شما دلیرتر است.
بپرسش که آن نامور مرد کیست
ز گردان و شیران ورا نام چیست
هوش مصنوعی: از کسی بپرس که آن مرد معروف کیست و نامش چیست، او برتر از گردن‌کشان و شیران است.
اگر نامداری بودکینه جوی
به چربی بیاور به نزد من اوی
هوش مصنوعی: اگر انسان با اهمیت و دارای نفوذی وجود داشته باشد که به دنبال انتقام و دشمنی باشد، او را به نزد من دعوت کن و بیاور.
زواره چو بشنید آمد دوان
به نزدیک آن نامور پهلوان
هوش مصنوعی: وقتی زواره خبر شنید، به سرعت به سمت آن قهرمان مشهور دوید.
سپهبد چو نزدیک برزو رسید
سواری ستاده بر آن دشت دید
هوش مصنوعی: هنگامی که سپهبد به برزو نزدیک شد، سوارکاری را در دشت مشاهده کرد.
تو گفتی نریمان یل زنده شد
فلک پیش شمشیر او بنده شد
هوش مصنوعی: تو گفتی نریمان، جوانمرد زنده شد و آسمان در برابر شمشیر او تسلیم شد.
به بالا بلند و به بازو قوی
میان چون کناغ و برش پهلوی
هوش مصنوعی: همان‌طور که برفراز قله‌ای بلند ایستاده‌ای و بازوانت قوی هستند، در میان کسانی که در کنار تو هستند، مانند دوستی و همدمی قابل اعتماد و دلگرم‌کننده باش.
کمانی به بازو فکنده دلیر
تو گفتی که آشفته شد نره شیر
هوش مصنوعی: کمانی که بر بازوی دلاورانه‌ات افکنده‌ای، به قدری قوی و نیرومند است که گویی باعث به هم ریختن نر شیر شده است.
دو زن دید بر ره خلیده روان
ستاده بر نامور پهلوان
هوش مصنوعی: دو زن را دیدم که در مسیر راه ایستاده بودند و به یک قهرمان مشهور نگاه می‌کردند.
سپهدار گرگین ببسته به بند
بپیچیده یالش به خم کمند
هوش مصنوعی: سرکرده‌ای از گرگین، دستگیر شده و یال‌هایش به دور کمند پیچیده شده است.
زواره خروشید کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان
هوش مصنوعی: زواره با صدای بلندی فریاد زد: ای پهلوان، دل را در میدان نبرد و عقل را به حرکت درآور!
چه مردی و نام نشان تو چیست؟
که زاینده را بر تو باید گریست
هوش مصنوعی: چه مرد بزرگ و با ارزشی هستی و نام و نشانت چیست؟ که برای تو باید بر مادر زاینده‌ات گریه کرد.
ز رستم نداری همانا خبر
وزین نامداران پرخاشخر
هوش مصنوعی: تو از رستم خبری نداری و از بزرگ مردان شجاع هم اطلاعی نداری.
زطوس سرافراز و گودرز گیو
ز فرهاد و رهام و گستهم نیو
هوش مصنوعی: ز شهر توس، سرافراز، و از شخصیت‌های باارزش مانند گودرز و گیو، و همچنین فرهاد، رهام و گستهم نیو صحبت می‌کند. این افراد هر کدام در ادبیات داستانی و حماسه‌های ایرانی به خاطر دلاوری‌ها و ویژگی‌های برجسته‌شان شناخته شده‌اند.
ازین نامور مرد بگشای بند
که پیچد ز بندش سپهر بلند
هوش مصنوعی: از این مرد بزرگ و مشهور، کمک بگیر و او را آزاد کن، زیرا اگر او آزاد شود، آسمان هم از پی او به حرکت درمی‌آید.
تو را من بخواهم ز گردان شاه
وزان نامداران ایران سپاه
هوش مصنوعی: من تو را از میان nobility و سربازان بزرگ ایران می‌خواهم.
بدو گفت برزوی کای نامور
نه مرد فریب است پرخاشخر
هوش مصنوعی: برزوی به او گفت: ای نامدار، تو مرد فریبی نیستی و نمی‌توانی در کارزار خشمگین شوی.
همانا ندانی که من کیستم
بدین ساده دشت از پی چیستم
هوش مصنوعی: شما نمی‌دانید من کی هستم، اما بدانید که در این دشت ساده به دلیلی خاص به دنبال چیزی می‌گردم.
به میدان مرا دیده ای روز رزم
که جنگ یلان بد مرا جای بزم
هوش مصنوعی: به خاطر داری که در میدان نبرد، وقتی جنگجویان شجاع با هم می‌جنگیدند، من کجا ایستاده بودم؟ همان‌جا که جای بزم و شادی بود، اما به ناچار در میان این جنگ و جدل قرار گرفتم.
نه رستم ز روی است یا ز آهن است
و یا کوه البرز در جوشن است
هوش مصنوعی: این بیت به این اشاره دارد که نه رستم، قهرمان افسانه‌ای، تنها به خاطر زروت نیروی جسمانی‌اش مشهور است و نه به خاطر نشانه‌هایی مانند آهن یا کوه البرز. بلکه، این ویژگی‌ها به نوعی نماد قدرت و شجاعت او هستند. در واقع، قهرمانی او فراتر از ویژگی‌های ظاهری و مادی است.
چه سنجد به جنگم همی تهمتن
نه طوس و فرامرز و آن انجمن
هوش مصنوعی: در این عبارت، شخصی به قدرت و شجاعت خود اشاره می‌کند و می‌گوید که در مقابل چه کسی باید به جنگ برود. او به قهرمانان بزرگ مثل تهمتن، طوس و فرامرز اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که این افراد چه مقام و قدرتی دارند. به طور کلی، این جمله نشان‌دهنده ارزیابی موقعیت و قدرت در مبارزه است.
همان زخم بازو گوای من است
کمند و کمان رهنمای من است
هوش مصنوعی: زخم بازو نشان‌دهنده‌ی قدرت و شجاعت من است و وسیله‌ای که مرا به سوی هدف‌هایم راهنمایی می‌کند، همانند کمند و کمان است.
اگر سیر نامد ز پیکار من
نمایم بدو باز دیدار من
هوش مصنوعی: اگر سیر نتواند از نبرد من برود، دوباره به او رو می‌آورم.
به چاره رهانید خود را ز بند
ز گُرز گران و ز زخم کمند
هوش مصنوعی: خود را از گرفتاری و سختی‌ها نجات بده و از آسیب‌هایی که به تو می‌رسد، دوری کن.
کنون اندرین دشت آوردگاه
کنم روز روشن بر و بر سیاه
هوش مصنوعی: اکنون در این دشت میدان نبرد، در روز روشن با دشمنان سیاه‌چهره روبرو می‌شوم.
همانا که ناید به پیکار من
نه اوی و نه گردی از آن انجمن
هوش مصنوعی: هر کس که به مبارزه من نیاید، نه او و نه کسی از آن جمع، نمی‌تواند در برابر من بایستد.
زواره چو بشنید ازو این سخن
برو تازه شد باز درد کهن
هوش مصنوعی: وقتی زواره این حرف را از او شنید، دوباره درد قدیمی‌اش زنده شد و تازه شد.
زواره مر او را چو بشناختش
بپرسید از دور و بنواختش
هوش مصنوعی: زواره وقتی او را شناخت، از دور از او پرسید و با محبت به او نزدیک شد.
بدوگفت کای نامور پهلوان
چگونه بجستی ز بند گران؟
هوش مصنوعی: به او گفت: ای پهلوان نامی، چگونه از این بندهای سنگین رهایی یافتی؟
بیامد از آن پس به کردار باد
بر نامور رستم پاک زاد
هوش مصنوعی: پس از آن، همچون باد، رستم مشهور و نیک زاد وارد شد.
دل از بیم پر درد و رخساره زرد
بنالید پیش تهمتن ز درد
هوش مصنوعی: دل، که پر از درد و نگرانی بود، با چهره‌ای رنگ‌پریده و ناراحت، نزد تهمتن شکایت کرد و از سختی‌هایی که تحمل می‌کند، ناله سر داد.
چو رستم ورا دید بی تاب و توش
نه در تن روان و نه در سرش هوش
هوش مصنوعی: وقتی رستم او را دید، در حالتی بی‌تاب و ناتوان بود، نه در بدنش قوتی بود و نه در ذهنش هوشیاری.
به دل گفت کاری نو آمد به ما
فتادیم اندر دم اژدها
هوش مصنوعی: دل به من گفت که ما به کار جدیدی مشغول شده‌ایم و در خطر بزرگی گرفتار آمده‌ایم.
بپرسید از آن نامور پهلوان
که چون است کردار چرخ روان
هوش مصنوعی: از آن قهرمان مشهور بپرسید که رفتار و کردار دوران چگونه است.
زواره بدو گفت کای نامدار
بر آشفت با ما بد روزگار
هوش مصنوعی: زواره به او گفت: ای نامور، روزگار با ما به سختی و تنگ‌نظری برخورد کرده و ما را خشمگین کرده است.
رها شد سپهدار برزو ز بند
ندانم که چون گشت چرخ بلند
هوش مصنوعی: سپهدار برزو از قید و بند آزاد شد، اما نمی‌دانم چگونه زمانی که زمان به بالا می‌رود این اتفاق افتاد.
همه بند و زندان تو کرد پست
رها گشت از بند چون پیل مست
هوش مصنوعی: همه چیز که تو را محدود کرده بود، به چیزی ناپایدار بدل شد و تو مانند فیل سرشار از قدرت، از قید و بند آزاد شدی.
سپهدار گرگین به زنهار اوست
همه رزم گند آوران کار اوست
هوش مصنوعی: سپهدار گرگین به او کمک می‌کند، زیرا تمام کارهای کسانی که در نبرد به‌هم می‌زنند، تحت مدیریت اوست.
چو بشنید رستم بترسید سخت
به دل گفت مانا که برگشت بخت
هوش مصنوعی: وقتی رستم این را شنید، قلبش به شدت ترسید و در دل گفت: شاید تقدیر تغییر کرده باشد.
بدو گفت چون جست این دیو زاد
کزین گونه هرگز نداریم یاد
هوش مصنوعی: او به او گفت که زمانی که این دیو به دنیای ما آمد، هرگز از این نوع یاد نداریم.
چه آمد به روی فرامرز ازوی
بدان نامداران پرخاشجوی
هوش مصنوعی: فرامرز تحت تأثیر چیزی قرار گرفته است که باعث شده با نامداران پرخاش‌جو مواجه شود.
خروشی بر آمد ز ایرانیان
ببستند برکین برزو میان
هوش مصنوعی: یک صدای بلندی از ایرانیان برخاست و بر روی برزو، قهرمان بزرگ، حمله کردند.
چنین گفت هر کس که این چون کنیم
که یال جهان جوی پر از خون کنیم
هوش مصنوعی: هر کسی که این اندیشه را دارد، به این ترتیب می‌گوید که چگونه می‌توانیم مانند یال اسبی، که دنیا را در خون غوطه‌ور کنیم.
چنین گفت رستم به ایرانیان
که ای نامداران و آزادگان
هوش مصنوعی: رستم به ایرانیان گفت: ای نیک‌نامان و آزادی‌خواهان!
ببندید دامن به دامن درون
برانید از نامور جوی خون
هوش مصنوعی: در اینجا، به معنای بازداشتن خود از بیهوده‌گویی و به دور نگه‌داشتن خود از افتراها و جنگ‌های بی‌مورد اشاره شده است. بدین ترتیب، شخص باید به خود اجازه ندهد که در میانه‌ی درگیری‌ها و جنجال‌ها قرار گیرد و به جای آن، به آرامش و سکون فکر کند.
نباید کز ایدر شود شادمان
به نزد سپهدار تورانیان
هوش مصنوعی: نباید از اینجا شاد و خوشحال به نزد فرمانده تورانیان بروی.
اگر ما برین بر درنگ آوریم
همه نام نیکو به ننگ آوریم
هوش مصنوعی: اگر ما وقت خود را بی‌مورد تلف کنیم و در کارها کندی کنیم، همه کیفیت‌های خوب و نیکو را زیر سوال می‌بریم و به بدی می‌کشیم.
چو رستم چنین گفت ایرانیان
همه بر گشادند یکسر زبان
هوش مصنوعی: وقتی رستم این سخن را گفت، همه ایرانیان زبان به اعتراض و بیان احساسات خود گشودند.
که پیش سپهبد همه بنده ایم
به فرمان و رایش سر افکنده ایم
هوش مصنوعی: ما همه زیر فرمان و راهنمایی سرکرده خود، با سر به زمین افتاده‌ایم و از او اطاعت می‌کنیم.
ببندیم دامن یک اندر دگر
نمانیم کاین ترک پرخاشخر،
هوش مصنوعی: بیا دامن خود را به هم گره بزنیم و از یکدیگر فاصله نگیریم؛ چون این ترک‌ها باعث درگیری و تنش می‌شوند.
ازین دشت آورد بیرون شود
مگر کافسر ما پر از خون شود
هوش مصنوعی: از این دشت بیرون نمی‌رود، مگر اینکه کافران ما به شدت زخمی و خونین شوند.
چو بشنید رستم بیامد دوان
به نزدیک برزوی گرد جوان
هوش مصنوعی: وقتی رستم این خبر را شنید، به سرعت به سمت برزوی جوان رفت.
ز هامون بر آن تند بالا کشید
چو نزد سپهدار برزو رسید
هوش مصنوعی: از سمت هامون، با تندی به جلو حرکت کرد تا به سپهدار برزو رسید.
جهان جوی را دید بر دشت جنگ
چو شیران آشفته بگشاده چنگ
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، کسی را دید که مانند شیران با چنگال‌های باز و آشفته به جلو می‌آمد.
نهان کرده تن را به زیر زره
به ابرو درافکنده از کین گره
هوش مصنوعی: شخصی که بدنه‌اش را زیر زره پنهان کرده و به خاطر کینه‌ای که در دل دارد، ابروهایش را به حالت اخم و غم درآورده است.
یکی باره در زیر او همچو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد
هوش مصنوعی: یک بار در زیر او مانند باد تو گفتی که از چهره‌اش نجابت و اصالت دارد.
ز سام نریمانش نشناخت باز
بدان یال و دست و رکیب دراز
هوش مصنوعی: او از سام نریمانش نشناخت، به خاطر آن یال و دست و تنه بلندش.
کمندی به فتراک بر شصت خم
که پیل ژیان را کشیدی به دم
هوش مصنوعی: زنجیری به پای شصت خاصه، که مانند دیو بزرگ، جان را به سختی به دام انداختی.
بر آشفت بر دشت چون پیل مست
یکی گُرزه گاو پیکر به دست
هوش مصنوعی: در دشت مانند فیل مست که بسیار عصبانی و بی‌تاب است، یک گاز بزرگ با خود دارد که شبیه به بدن گاو است.
بر آن تند بالا زمانی بماند
برو بر همی نام دیان بخواند
هوش مصنوعی: بر فراز آن تندآب، مدتی ماند و بر هم نام دیوان را صدا کرد.
دو زن دید با نامور نیزه دار
چو تابنده خورشید و خرم بهار
هوش مصنوعی: دو زنی را دید که مانند یک جنگجوی مشهور و با جلال و شکوه بودند، همچون خورشید درخشان و بهاری سرزنده و شاداب.
بر آن خاک افکنده گرگین نژند
ببسته دو دستش به خم کمند
هوش مصنوعی: در آن خاک، گرگین نژند (شجاع یا قهرمان) دو دستش را به دور یک کمند (یا طناب) بسته است.
چنین گفت کاین نامداران که اند
برین دشت با او ز بهر چه اند
هوش مصنوعی: او گفت که این نام‌آوران که در این دشت حضور دارند، به چه دلیلی با او هستند؟
دلش گشت پر درد از اندوه و غم
از آن کار او گشت رستم دژم
هوش مصنوعی: دل او از اندوه و غم پر شد و به خاطر رفتار او، رستم بسیار ناراحت و غمگین شد.
بپرسید از ایوان دستان سام
وزآن نامداران با جاه و کام
هوش مصنوعی: از ایوان سام، دستانش را می‌پرسند و از آن نامداران معروف با مقام و ثروت.
بدانست رامشگرش را ز دور
ز شادی همه ماتمش گشت سور
هوش مصنوعی: او متوجه شد که نوازنده‌اش از دور او را می‌بیند و به خاطر شادی‌اش، همه‌چیز به جشن و سرور تبدیل شد.
بدو گفت رستم که ای شهره زن
چه کردی بدان بند و زندان من
هوش مصنوعی: رستم به او گفت: ای زن مشهور، تو با آن بند و زندانی که بر من تحمیل کردی، چه کار کردی؟
چگونه رها گشت آن نامدار
کجا بود دستان سام سوار
هوش مصنوعی: چگونه آن شخصیت معروف و شناخته شده رها شد و در کجا دستان سام، جنگجوی بزرگ، قرار داشت؟
همانا فرامرز زنده نماند
زمانه دگر کس به جایش نشاند
هوش مصنوعی: فرامرز دیگر زنده نخواهد ماند و زمانه افراد دیگری را به جای او خواهد آورد.
دگر گفت کاین ماه رخساره کیست
ستاده برین دشت از بهر چیست
هوش مصنوعی: سوالی مطرح شده که آن چهره‌ی زیبایی که در این دشت ایستاده کیست و به چه دلیل اینجا آمده است؟
بدو گفت رامشگر ای پهلوان
که بادی همه ساله روشن روان
هوش مصنوعی: رامشگر به پهلوان گفت که تو همچون بادی هستی که هر ساله جوان و پرانرژی به نظر می‌رسی.
جهان جوی برزوی را مادر است
ز مهرش شب و روز پر آذر است
هوش مصنوعی: جهان مانند مادری برای برزو است و عشق و محبت او هر روز و شب مانند آتش در او شعله‌ور است.
به نیرنگ و افسون او شد رها
جهان جوی دژخیم نر اژدها
هوش مصنوعی: بایک ترفند و جادو، از چنگال یک موجود خطرناک و وحشتناک رها شد.