گنجور

بخش ۴ - در بیان آنکه ظاهر آدم محسوس است و مجسم، مقامش هم لایق او باشد محسوس و مجسم و روح را که معنوی است و بیچون مقامش هم معنوی و بیچون باشد. آسمان و زمین خانۀ اجسام است و عالم بیچون که اصل هستیهاست مقام ارواح است پس این عالم آخر باشد و عالم آخرت سرا از آن جهت پیغامبر علیه السلام جسم را مرکب خواند که نفسک مطیتک فارفق بها پس عیسی علیه السلام بر این صورت نرفته باشد بر آسمانی رفته باشد که آن بر این حاکم است و آن آسمان انوار و صفات خداست. و در تقریر آنکه شرط است دوبار زائیدن آدمی را یکی از مادر و بار دیگر از تن و هستی خود. تن مثال بیضه است گوهر آدمی باید که در این بیضه مرغی شود از گرمی عشق و از تن بیرون آید و در جهان جاویدان جان که عالم لامکان است پران شود که اگر مرغ ایمان او از هستی او نزاید حکم سقط گرفته باشد از او کاری نیاید و ابداً محجوب ماند که و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی.

مصطفی گفت تن بود مرکب
روح یا عقل کی شود مرکب
مرکبی دان بقول او تن را
در سرای بقا مجو تن را
پس یقین شد که آسمان و زمین
گشت آخر برای نفس مهین
گر تو مرکب نئی از این آخر
بدرآ همچنانکه از یم در
قطره چون گشت در صدف گوهر
کی بماند در آن صدف دیگر
بچۀ مرغ را چو روید پر
شکند بیضه را بر آرد سر
گر بود صعوه ور بود عنقا
فکند بیضه را پرد بسما
چونکه نه ماهه شد بچه ز شکم
بدر آید رهد ز تنگی و غم
ور نیاید برون تو مرده‌ش دان
در شکم یا که نیست خود بچه آن
همچو بادی بود درون جگر
باد را زن گمان ببرده پسر
گر بدی آن پسر زدی خوش سر
اندر این عالم از تن مادر
در جهان بزرگ با پهنا
که شد آراسته ز ارض و سما
بی شمار است کوه و صحراهاش
بی کنار است آب و دریاهاش
ور تو هم حاملی از آن انوار
زین جهان ظلام سر بدر آر
از تن همچو مریم ای جویا
عیسئی زای بی پدر گویا
هین ممان در خودی چو زان کانی
دل بر این تن منه اگر جانی
جنبشت در شکم اگر زولاست
بی گزاف و عبث چو باد هواست
بار دیگر برآ ز جسم جهان
شو روان در جهان عقل و روان
همچو از معدنی که آری خاک
بود آمیخته بنقرۀ پاک
باشد آن نقره اندر او پنهان
خاک چون تن عیان و نقره چو جان
چون برآید زخاک کان نقره
ماند از خاک خوار و بی بهره
بهر نقره است خاک را مقدار
ورنه بی نقره خاک باشد خوار
گرچه آن خاک شد ز کان بیرون
نشود همچو نقره آن موزون
تا نزاید ز خویش بار دگر
ماند آن خاک در خودی ابتر
هیچگونه بکار ناید آن
کی شود چون درم عزیز و روان
یا مثال صدف که از دریا
بدر آید درست ای دانا
تا نزاید از آن صدف گوهر
کی خرندش بنقره و ب ا زر
قیمتش کی شود چنان پیدا
پیش هر پیر و نزد هر برنا
پس رو از خود بزای بار دگر
همچنانکه ز خاک نقره و زر
تا رهی از خطر شوی ایمن
در پناه خدای شو ساکن
چون ملک بر فلک شوی باقی
حقت از خمر جان شود ساقی
خاک کانی چو رفت در آتش
بگدازید و گشت کارش خوش
رست از خواری و عزیز شد آن
خاک بد بسته نقره گشت روان
هم تو گر طالبی در آتش عشق
بگداز اندر کورۀ صدق
تا رهی از حجاب این هستی
تا کنی از می خدا مستی
چون دوبار است شرط زائیدن
یک ز مادر یک از خود ای پر فن
یک بزادن در این جهان غرور
یک شدن زی ظلام تن سوی نور
زادن اولین چو شد حاصل
دردوم کوش تا شوی واصل
جان خود را بیار در ره حق
تا بری از اله درس و سبق
بهرجانی بری هزاران جان
عوض دانۀ دو صد بستان
عوض خار زار گلزاری
عوض پشگ مشگ تاتاری
آن چنان که بپیش آن عالم
همچو چاهی است تنگ و تار شکم
پیش آن ملک و عالم پادار
کاندر آن است مسکن احرار
این جهان تنگتر ز آن چاهست
هرکه زین بو نبرد گمراهست
اینقدر نسبتش نباشد هم
هیچ ماند بشاد کامی غم
شرط صحت مجوی هیچ از رنج
کی دهد بی نوا خبر از گنج
کی بود کور آگه از دیدار
یا ز ذوق سخن در و دیوار
آن جهان چون حیات محض آمد
خاک مرده از او می ‌آشامد
زنده و تازه این جهان همه زوست
ورنه بی نور اوست مرده و پوست
نیست با مرده زنده را نسبت
کو جحیم و کجا بود جنت
آن همه روشنی و عیش و بقاست
وین همه ظلمت و عنا و فناست
حاصل اینست کز خودی بگذر
تا کنی در خدا مدام نظر
پاک شو ار غرور و از هستی
تا که بی جام و می رسد مستی
بی حر تن برآی چون عیسی
بر فلک ها و بگذر از موسی
رخت دل را بر آسمان کش هین
بی حجابی جمال مه را بین
نی بر این آسمان و چرخ کبود
که شد آن هست از بخار و ز دود
بل بر آن آسمان که حاکم اوست
آن چو مغز است و این بود چون پوست
نی سنائی که بد بحکمت فرد
در کتابش بیان این را کرد
کاسمانهاست در ولایت جان
کارفرمای آسمان جهان
پس بر آن آسمان رود دانا
نی بر این چرخ گنبد مینا
فلک الروح مجلس الاحرار
فوقه یسبحون فی الانوار
نظر الحس لا یراه مدا
صورة الجسم حائل ابدا
بصر الحس ناظر الاشباح
نظر العقل شاهد الارواح
فلک الجسم جمرة و دخلن
فلک الروح روضة و جنان
فلک الروح لامکان له
ما جری منه لا زمان له
فلک الدهر فی هواه یدور
یغتدی من ضیائه و ینور
فلک الکون هالک فانی
کل من قال دائم جانی
آسمان صورت است و معنی نیست
آسمان کی مقام اهل هویست
آسمان و زمین که فانی اند
هفتشان پست گشت و هفت بلند
صورت ار شد بلند پست شود
عاقبت جز سوی عدم نرود
قدرتی هست کان بلند از اوست
وین پستی نیازمند از اوست
بی مکان است قدرت یزدان
گرچه اندر مکان شده است روان
در مکانش بحس توان دیدن
بی مکانش شود بجان دیدن
هرکه از حس و از جهت برهید
یار را دید و از خطر بجهید
چون صور پرده ‌ اند نی مقصود
پرده را عقل کی کند معبود
پس بر این آسمان نرفت مسیح
او ملیح است رفت سوی ملیح
حق جمیل و جمال منظر او
غیر خوبی نگشت در حور او
بی گمان خوب پیش خوب آید
زشت با زشت هم بیاساید
طیبین سوی طیبات روند
هم خبیثین بجنس خود گروند
یطلب المرء ما یجاش ه
عند تلقائه یؤان س ه
صنف شیئی بصنفه بقوی
حین لقیائه به یروی
اجتماع المیاه و القطرات
جمعها یرتقی یصیر فرات
هکذا النار و الهوا اعلم
کل شیئی بجنسه یفخم
عکس هذا لقاء غیر الجنس
ذاک کاالجن فی هلاک الانس
جنس از جنس می‌شود افزون
جنس از غیر جنس ناموزون
جنس خود را چو یافت جوینده
گرچه لال است گشت گوینده
لیک دریاب نیک ای دانا
که نه هر جنس در خور است ترا
دو صفت هست در تو چشم گشا
یک ز فرش و یکی ز عرش علا
اهل فرش از سپهر جان دوراند
عرشیان همچو خور پر از نوراند
رو بعرشی گرو کز آن جنسی
سوی جنی مرو اگر انسی
چون دو جنس آمد این گزین به را
ترک که کن چو یافتی مه را
دائماً عاشقان حق را جو
هرچه گوئی همیشه زیشان گو
عشقت از عاشقان شود افزون
چون شدی یارشان شوی موزون
ای برادر بغیر جنس مشین
تا بری ره بسوی منزل دین

بخش ۳ - بسم الله الرحمن الرحیم: ابتدا میکنم بنام خدابخش ۵ - در بیان آنکه حق تعالی خلق را از ظلمت آفرید و مراد از ظلمت آب و گل است که حیوانیست و بخواب وخور میزید نور خود را بر آن ظلمت نثار کرد که ان اللّه تعالی خلق الخلق فی ظلمة ثم رش علیهم من نوره و در تقریر آنکه حق تعالی چون آدمی را آفرید قابلیت آنش دادکه او را بشناسد پس از هر صفت بی پایان خود اندک اندک در او تعبیه کرد تا از این اندک آن بسیار و بینهایت را تواند فهم کردن چنانکه از مشتی گندم انباری را و از کوزۀ آب جوئی را اندکی بینائی داد شود که همه بینائی چه چیز است و همچنین شنوائی و دانائی و قدرت الی ما نهایه همچون عطاری که از انبارهای بسیار اندک در طبله‌ها کند و بدکان آورد همچون حنا و عود و شکر و غیر آن تا آن طبله‌ها انموذج انبارها باشد از این روی میفرماید که و مااوتیتم من العلم الا قلیلا مقصودش علم تنها نیست یعنی آنچنانکه از علم اندکی دادم از هر صفتی نیز اندک دادم تا ازاین اندک آن بی نهایت معلوم شود پس طبله‌های عطار صورت انبارهاش باشد که خلق آدم علی صورته: خلق را چو ساخت در ظلمت

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
منبع اولیه: کتابخانهٔ تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

مصطفی گفت تن بود مرکب
روح یا عقل کی شود مرکب
هوش مصنوعی: مصطفی اشاره کرده است که تن همچون مرکبی برای روح یا عقل عمل می‌کند. در واقع، این بدن است که به روح یا عقل اجازه حرکت و فعالیت می‌دهد. بنابراین، بدون بدن، روح یا عقل نمی‌توانند به درستی عمل کنند.
مرکبی دان بقول او تن را
در سرای بقا مجو تن را
هوش مصنوعی: بدن خود را مانند اسبی در نظر بگیر و در پی‌ آن نباش که در این دنیا به دنبال زندگی جاودانه باشی.
پس یقین شد که آسمان و زمین
گشت آخر برای نفس مهین
هوش مصنوعی: در نهایت، مشخص شد که آسمان و زمین برای نفس ذلیل و حقیر انسان شکل گرفته‌اند.
گر تو مرکب نئی از این آخر
بدرآ همچنانکه از یم در
هوش مصنوعی: اگر تو بر مرکب جدیدی سوار شوی، باید از این آخر خود را به در بیاری، همان‌طور که از دریا بیرون می‌آیی.
قطره چون گشت در صدف گوهر
کی بماند در آن صدف دیگر
هوش مصنوعی: وقتی که یک قطره تشکیل گوهر در صدف می‌شود، دیگر در آن صدف نمی‌ماند.
بچۀ مرغ را چو روید پر
شکند بیضه را بر آرد سر
هوش مصنوعی: وقتی جوجه بزرگ می‌شود، پرها را می‌شکند و تخم‌مرغ را از بین می‌برد تا بیرون بیاید.
گر بود صعوه ور بود عنقا
فکند بیضه را پرد بسما
هوش مصنوعی: اگر درختی وجود داشته باشد، مرغی هم خواهد بود که تخم آن را به آسمان پرتاب می‌کند.
چونکه نه ماهه شد بچه ز شکم
بدر آید رهد ز تنگی و غم
هوش مصنوعی: زمانی که بچه به دنیا می‌آید، از تنگنا و سختی‌های درون شکم آزاد می‌شود و به فضای بیرون می‌آید.
ور نیاید برون تو مرده‌ش دان
در شکم یا که نیست خود بچه آن
هوش مصنوعی: اگر چیزی از درون تو بیرون نیاید، بدان که یا مرده‌ای در دل داری یا این که آنچه در شکمت هست، هنوز طفل (کوچک) است.
همچو بادی بود درون جگر
باد را زن گمان ببرده پسر
هوش مصنوعی: مانند بادی که در دل جگر وجود دارد، پسر نیز از حسرتی که دارد غافل است.
گر بدی آن پسر زدی خوش سر
اندر این عالم از تن مادر
هوش مصنوعی: اگر آن پسر بد کرده، خوشحال است که در این دنیا از تن مادرش جدا شده است.
در جهان بزرگ با پهنا
که شد آراسته ز ارض و سما
هوش مصنوعی: در دنیا و برای تماشای زیبایی‌های آن، که از زمین و آسمان شکل گرفته است، همه چیز به خوبی و زیبایی به هم پیوند خورده است.
بی شمار است کوه و صحراهاش
بی کنار است آب و دریاهاش
هوش مصنوعی: کوه‌ها و دشت‌های زیادی وجود دارد و دریاها و آب‌های آن بی‌پایان هستند.
ور تو هم حاملی از آن انوار
زین جهان ظلام سر بدر آر
هوش مصنوعی: اگر تو هم از آن نورها داشته باشی، از این دنیای تاریک به بیرون بیا و خود را روشن کن.
از تن همچو مریم ای جویا
عیسئی زای بی پدر گویا
هوش مصنوعی: ای جویا، همچون مریم، از تن زایشی داری که عیسی را بدون پدر به تصویر می‌کشد.
هین ممان در خودی چو زان کانی
دل بر این تن منه اگر جانی
هوش مصنوعی: آگاه باش که در خودت غرق نشو، چرا که اگر دلت به این جسم وابسته است، جانت را در این بدن نگذار.
جنبشت در شکم اگر زولاست
بی گزاف و عبث چو باد هواست
هوش مصنوعی: حرکت و جنبش تو در شکم اگر تنها به خاطر لذت و بی‌فایده باشد، مانند بادی است که بی‌هدف در فضا می‌وزد.
بار دیگر برآ ز جسم جهان
شو روان در جهان عقل و روان
هوش مصنوعی: بار دیگر از این دنیا به دنیای معنوی و عقلانی قدم بگذار و روح خود را در آن فضا پرورش ده.
همچو از معدنی که آری خاک
بود آمیخته بنقرۀ پاک
هوش مصنوعی: مانند معادنی که خاک وجود دارد و با نقره خالص ترکیب شده است.
باشد آن نقره اندر او پنهان
خاک چون تن عیان و نقره چو جان
هوش مصنوعی: نقره‌ای که در دل خاک نهفته است، همچون جسمی نمایان و نقره مانند روح می‌باشد.
چون برآید زخاک کان نقره
ماند از خاک خوار و بی بهره
هوش مصنوعی: زمانی که نقره از خاک استخراج شود، دیگر به خاطر خلوص و ارزشش، خاک محسوب نمی‌شود و از نظر ارزش، به چیزی بی‌نقص و باارزش تبدیل می‌شود.
بهر نقره است خاک را مقدار
ورنه بی نقره خاک باشد خوار
هوش مصنوعی: خاک ارزش و بهایی ندارد مگر اینکه نقره‌ای در آن نهفته باشد. در غیر این صورت، خاک بدون نقره ارزشی ندارد و حقیر خواهد بود.
گرچه آن خاک شد ز کان بیرون
نشود همچو نقره آن موزون
هوش مصنوعی: هرچند آن خاک از دل کوه بیرون آمده، اما مانند نقره‌ای خوش صدا و هماهنگ نمی‌شود.
تا نزاید ز خویش بار دگر
ماند آن خاک در خودی ابتر
هوش مصنوعی: تا زمانی که چیزی از خود نداشته باشد، مانند خاکی است که نمی‌تواند جوانه بزند و تنها باقی می‌ماند.
هیچگونه بکار ناید آن
کی شود چون درم عزیز و روان
هوش مصنوعی: هیچ چیز نمی‌تواند به کار آید وقتی که انسان گرانبها و خوش‌نفس شود.
یا مثال صدف که از دریا
بدر آید درست ای دانا
هوش مصنوعی: این جمله به تصویر کشیدن موجودی شبیه صدف است که از عمق دریا به بیرون می‌آید. این تصویر به نوعی نماد انسان‌هایی است که پس از گذراندن تجربه‌های مختلف، درک و دانشی به دست می‌آورند و به سطح جامعه قدم می‌گذارند. در واقع، به نوعی به ظهور و شکوفایی استعدادها و دانایی اشاره دارد.
تا نزاید از آن صدف گوهر
کی خرندش بنقره و ب ا زر
هوش مصنوعی: تا وقتی که لؤلؤ از صدف به وجود نیاید، کسی نمی‌تواند آن را با نقره و زر خریداری کند.
قیمتش کی شود چنان پیدا
پیش هر پیر و نزد هر برنا
هوش مصنوعی: چه زمانی ارزش او به‌قدری مشخص خواهد شد که برای هر بزرگسال و جوانی آشکار باشد؟
پس رو از خود بزای بار دگر
همچنانکه ز خاک نقره و زر
هوش مصنوعی: پس باید از خود بازآفرینی کنی، همان‌طور که خاک نقره و طلا را به وجود می‌آورد.
تا رهی از خطر شوی ایمن
در پناه خدای شو ساکن
هوش مصنوعی: برای اینکه از خطرات دور بمانید و احساس امنیت کنید، در سایه رحمت و حمایت خداوند آرامش پیدا کنید.
چون ملک بر فلک شوی باقی
حقت از خمر جان شود ساقی
هوش مصنوعی: زمانی که سلطنت تو در آسمان‌ها قرار گیرد، باقی مانده حقیقت الهی از نوشیدنی جان، به سقا تبدیل می‌شود.
خاک کانی چو رفت در آتش
بگدازید و گشت کارش خوش
هوش مصنوعی: وقتی خاک معدنی به درون آتش می‌رود، ذوب می‌شود و این امر باعث می‌شود که کار آن به خوبی پیش برود.
رست از خواری و عزیز شد آن
خاک بد بسته نقره گشت روان
هوش مصنوعی: زمین که زمانی تحت فشار و ذلت بود، اکنون آزاد شده و به مرحله‌ای از ارزش و عظمت دست یافته است؛ مانند نقره‌ای که در جریان آب زنده و درخشان می‌شود.
هم تو گر طالبی در آتش عشق
بگداز اندر کورۀ صدق
هوش مصنوعی: اگر تو هم عاشق هستی، در آتش عشق بسوز تا به حقیقت و صداقت دست یابی.
تا رهی از حجاب این هستی
تا کنی از می خدا مستی
هوش مصنوعی: به دنبال راهی باش تا از محدودیت‌های این جهان عبور کنی و به لذت نوشیدن می الهی دست یابی.
چون دوبار است شرط زائیدن
یک ز مادر یک از خود ای پر فن
هوش مصنوعی: زیرا برای زاییدن، دو بار شرط لازم است؛ یک بار از مادر و یک بار از خودت.
یک بزادن در این جهان غرور
یک شدن زی ظلام تن سوی نور
هوش مصنوعی: در این دنیا، تولد یک فرد می‌تواند با غرور همراه باشد، ولی باید بیدار شد و از تاریکی‌های جسم به سمت نور و روشنی حرکت کرد.
زادن اولین چو شد حاصل
دردوم کوش تا شوی واصل
هوش مصنوعی: زمانی که نخستین بار به وجود می‌آیی، به خاطر زحماتی که کشیده‌ای، کوشش کن که به هدف و مقصد خود برسی.
جان خود را بیار در ره حق
تا بری از اله درس و سبق
هوش مصنوعی: خودت را در مسیر درست قرار بده تا از دروس و تجربیات الهی بهره‌مند شوی و آزاد شوی.
بهرجانی بری هزاران جان
عوض دانۀ دو صد بستان
هوش مصنوعی: بهرجانی، برای تو ارزش یک هزار جان را دارد، در عوض دوصد دانه را بگیر.
عوض خار زار گلزاری
عوض پشگ مشگ تاتاری
هوش مصنوعی: به جای داشتن یک محیط پر از خار و خارا، بهتر است در مکانی پر از گل و زیبایی باشید. به جای داشتن بویی ناگوار و ناپسند، بهتر است بویی دل‌انگیز و خوش بیابید.
آن چنان که بپیش آن عالم
همچو چاهی است تنگ و تار شکم
هوش مصنوعی: انسان‌ها در کنار دانشمندان و دانش‌پژوهان مانند چاهی تنگ و تاریک هستند که هنوز باید آموختن و دانستن را بیشتر کنند.
پیش آن ملک و عالم پادار
کاندر آن است مسکن احرار
هوش مصنوعی: در حضور آن پادشاه و عالم بزرگ، جایگاه آزادگان است.
این جهان تنگتر ز آن چاهست
هرکه زین بو نبرد گمراهست
هوش مصنوعی: این دنیا از چاه تنگ‌تر است و هر کسی که از این بوی خوش دور باشد، گمراه خواهد بود.
اینقدر نسبتش نباشد هم
هیچ ماند بشاد کامی غم
هوش مصنوعی: اینقدر رابطه‌اش نباید باشد که هیچ وقت به شادی و خوشحالی نرسد. غم و اندوه نباید غالب باشد.
شرط صحت مجوی هیچ از رنج
کی دهد بی نوا خبر از گنج
هوش مصنوعی: شاید گمان کنی که برای به دست آوردن چیزی با ارزش، باید تلاش و زحمت کشید، اما حقیقت این است که هیچ کس نمی‌تواند از درد و رنج خود چیزی به دست آورد، مگر اینکه از راز ارزشمند این تلاش آگاهی پیدا کند.
کی بود کور آگه از دیدار
یا ز ذوق سخن در و دیوار
هوش مصنوعی: کیست که از دیدن زیبایی یا از لذت شنیدن صحبت‌ها و گفتگوها بی‌خبر باشد؟
آن جهان چون حیات محض آمد
خاک مرده از او می ‌آشامد
هوش مصنوعی: آن جهان مثل زندگی خالص است و خاک مرده از آن انرژی می‌گیرد.
زنده و تازه این جهان همه زوست
ورنه بی نور اوست مرده و پوست
هوش مصنوعی: این دنیا به خاطر وجود او زنده و شاداب است، در غیر این صورت بدون نور او، این دنیا مرده و بی‌روح خواهد بود.
نیست با مرده زنده را نسبت
کو جحیم و کجا بود جنت
هوش مصنوعی: مقایسه‌ای بین زندگان و مردگان وجود ندارد، چون زندگی و مرگ هیچگونه تشابهی با یکدیگر ندارند؛ جایی که عذاب باشد، جهنم است و جایی که آسایش و سعادت باشد، بهشت نامیده می‌شود.
آن همه روشنی و عیش و بقاست
وین همه ظلمت و عنا و فناست
هوش مصنوعی: زندگی پر از شادی و نور و دوام است، در حالی که اینجا پر از تاریکی، رنج و زوال است.
حاصل اینست کز خودی بگذر
تا کنی در خدا مدام نظر
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که برای نزدیک شدن به خدا و رسیدن به مقام معنوی، باید از خودخواهی و منیت خود عبور کنیم و به خداوند توجه کنیم. وقتی خود را کنار بگذاریم، می‌توانیم همواره به خدا نگاه کنیم و در حضور او باشیم.
پاک شو ار غرور و از هستی
تا که بی جام و می رسد مستی
هوش مصنوعی: خود را از غرور و وجودت خالی کن تا به حالتی برسد که بدون نیاز به شراب و جام، مست و سرخوش شوی.
بی حر تن برآی چون عیسی
بر فلک ها و بگذر از موسی
هوش مصنوعی: بی‌نیاز و آزاد مانند عیسی به آسمان برو و از موسی فراتر برو.
رخت دل را بر آسمان کش هین
بی حجابی جمال مه را بین
هوش مصنوعی: دل خود را به آسمان ببرید و با جسارت زیبایی‌های ماه را تماشا کنید.
نی بر این آسمان و چرخ کبود
که شد آن هست از بخار و ز دود
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف آسمان و فضای بالای سر پرداخته و اشاره دارد که آنچه که می‌بینیم و وجود دارد، از بخار و دود شکل گرفته است. به این معنا که آسمان و چرخ‌های آبی رنگی که می‌بینیم، نتیجه‌ی تجمیع و تحول عناصر مختلف مانند بخار و دود هستند.
بل بر آن آسمان که حاکم اوست
آن چو مغز است و این بود چون پوست
هوش مصنوعی: آن آسمانی که حاکم است، مانند مغز می‌ماند و اینجا به ما می‌گوید که آن چه در زیر است شبیه پوست است.
نی سنائی که بد بحکمت فرد
در کتابش بیان این را کرد
هوش مصنوعی: سنایی، شاعر و حکیم بزرگ، در کتابش به این موضوع اشاره کرده که حالتی خاص و عمیق را درک می‌کند.
کاسمانهاست در ولایت جان
کارفرمای آسمان جهان
هوش مصنوعی: آسمان‌ها در سرزمین وجود و حیات، تمام کارها و تدبیرهای خداوند را در بر دارند.
پس بر آن آسمان رود دانا
نی بر این چرخ گنبد مینا
هوش مصنوعی: پس دانشمند به آسمان بالا می‌رود، نه به این چرخ گنبد مانند آبی.
فلک الروح مجلس الاحرار
فوقه یسبحون فی الانوار
هوش مصنوعی: فضای روحانی مکان تجمع آزادگان است و در آنجا در نورها شناورند.
نظر الحس لا یراه مدا
صورة الجسم حائل ابدا
هوش مصنوعی: چشم حس نمی‌تواند هیچگاه تصویر جسم را ببیند؛ چرا که حجاب آن، مانع می‌شود.
بصر الحس ناظر الاشباح
نظر العقل شاهد الارواح
هوش مصنوعی: چشم حس فقط قادر به دیدن اشیاء مادی است، در حالی که عقل می‌تواند حقایق و ارواح را درک کند.
فلک الجسم جمرة و دخلن
فلک الروح روضة و جنان
هوش مصنوعی: بدن همچون شمعی در حال سوختن است و روح در باغ و بهشت زندگی می‌کند.
فلک الروح لامکان له
ما جری منه لا زمان له
هوش مصنوعی: روح در آسمان بی‌کران خود جایی ندارد و از زمان و مکان آزاد است.
فلک الدهر فی هواه یدور
یغتدی من ضیائه و ینور
هوش مصنوعی: زمانه به دور خود می‌چرخد و از نور و روشنایی عشق بهره می‌گیرد.
فلک الکون هالک فانی
کل من قال دائم جانی
هوش مصنوعی: جهان گذرا و نابود است و هر کسی که بگوید جاودان و پایدار است، در واقع به اشتباه می‌گوید.
آسمان صورت است و معنی نیست
آسمان کی مقام اهل هویست
هوش مصنوعی: آسمان فقط یک ظاهر است و واقعیتی در آن نیست. آسمان چه جایگاه و مقامی برای کسانی دارد که به دنبال هوس‌های دنیوی هستند؟
آسمان و زمین که فانی اند
هفتشان پست گشت و هفت بلند
هوش مصنوعی: آسمان و زمین که زائل و نابودشدنی هستند، هر دو به درجاتی پایین‌تر از هفت دسته تقسیم شده‌اند و هفت دسته دیگر بالاتر از آن‌ها قرار دارند.
صورت ار شد بلند پست شود
عاقبت جز سوی عدم نرود
هوش مصنوعی: اگر زیبایی یا جلالی به اوج برسد، در نهایت به افول و زوال دچار می‌شود و جز به عدم و نیستی نخواهد رفت.
قدرتی هست کان بلند از اوست
وین پستی نیازمند از اوست
هوش مصنوعی: قدرتی وجود دارد که منبع بلندی‌هاست و این پستی‌ها به آن نیاز دارند.
بی مکان است قدرت یزدان
گرچه اندر مکان شده است روان
هوش مصنوعی: قدرت خداوند نامحدود و بی‌نهایت است، هرچند که او در جهان مادی و مکانی به شکل زندگی و روح وجود دارد.
در مکانش بحس توان دیدن
بی مکانش شود بجان دیدن
هوش مصنوعی: در جایی که او هست، می‌توان او را دید، اما اگر بخواهی او را از راه دور ببینی، باید با دل و جان به جستجویش بروی.
هرکه از حس و از جهت برهید
یار را دید و از خطر بجهید
هوش مصنوعی: هر کسی که از احساسات و محدودیت‌ها فراتر رود، دوست واقعی را می‌بیند و خود را از خطر دور می‌کند.
چون صور پرده ‌ اند نی مقصود
پرده را عقل کی کند معبود
هوش مصنوعی: وقتی که صورت‌ها همچون پرده‌ جدایی هستند، عقل چگونه می‌تواند به هدف واقعی و معبود پی ببرد؟
پس بر این آسمان نرفت مسیح
او ملیح است رفت سوی ملیح
هوش مصنوعی: این بیت اشاره دارد به اینکه مسیح، به عنوان یک شخصیت با ویژگی‌های زیبا و دلنشین، به جای سفر به آسمان، به سوی زیبایی‌ها و جذابیت‌های دیگر می‌رود. به عبارتی، او به دنبال زیبایی‌های زمینی و دلپذیر است و به آسمان نمی‌رود.
حق جمیل و جمال منظر او
غیر خوبی نگشت در حور او
هوش مصنوعی: زیبایی و جمال او به قدری خاص و بی‌نظیر است که هیچ چیز دیگری نمی‌تواند به پای آن برسد، حتی در میان زیباترین و بهترین چیزهایی که تصور می‌شود.
بی گمان خوب پیش خوب آید
زشت با زشت هم بیاساید
هوش مصنوعی: بدون شک، زیبایی با زیبایی سازگار است و زشتی هم با زشتی.
طیبین سوی طیبات روند
هم خبیثین بجنس خود گروند
هوش مصنوعی: افراد خوب به سوی چیزهای خوب می‌روند و افراد بد نیز به جنس و نوع خود جذب می‌شوند.
یطلب المرء ما یجاش ه
عند تلقائه یؤان س ه
هوش مصنوعی: انسان به دنبال آن چیزی است که با آن روبرو می‌شود و در زندگی‌اش به آن نیاز دارد.
صنف شیئی بصنفه بقوی
حین لقیائه به یروی
هوش مصنوعی: وقتی دو چیز با یکدیگر برخورد می‌کنند، ویژگی‌ها و قدرت‌های هر یک در مواجهه با دیگری مشخص می‌شود.
اجتماع المیاه و القطرات
جمعها یرتقی یصیر فرات
هوش مصنوعی: گرد آمدن آب‌ها و قطرات آنها باعث می‌شود که به تدریج تجمیع شوند و در نهایت به زلالی و طراوتی تازه تبدیل شوند.
هکذا النار و الهوا اعلم
کل شیئی بجنسه یفخم
هوش مصنوعی: به این ترتیب، آتش و علاقه، هر چیزی را به نوع خود بزرگ‌ می‌دارند.
عکس هذا لقاء غیر الجنس
ذاک کاالجن فی هلاک الانس
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که این ملاقات و دیدار با یکدیگر، به صورتی غیر از نوع معمولی و طبیعی است، مانند جن که می‌تواند به انسان آسیب برساند و او را به هلاکت برساند. در واقع، این نوع ارتباط می‌تواند خطرناک و آسیب‌زننده باشد.
جنس از جنس می‌شود افزون
جنس از غیر جنس ناموزون
هوش مصنوعی: هر چیزی که از چیزی مشابه خود درست شده باشد، به طور طبیعی با آن هم‌خوانی دارد؛ اما وقتی از چیزی غیر از خود به وجود آید، ناهماهنگ و نامناسب خواهد بود.
جنس خود را چو یافت جوینده
گرچه لال است گشت گوینده
هوش مصنوعی: هرکس که دنبال چیزی باشد، وقتی به آن دست یافت، حتی اگر به زبان نیاید، در دلش شادمانی و لذت وجود دارد و احساساتش را ابراز می‌کند.
لیک دریاب نیک ای دانا
که نه هر جنس در خور است ترا
هوش مصنوعی: اما ای دانا، خوب درک کن که هر چیزی مناسب تو نیست و باید انتخاب‌های درستی داشته باشی.
دو صفت هست در تو چشم گشا
یک ز فرش و یکی ز عرش علا
هوش مصنوعی: دو ویژگی در تو وجود دارد که چشم‌ها را باز می‌کند؛ یکی از زمین و دیگری از آسمان بلند.
اهل فرش از سپهر جان دوراند
عرشیان همچو خور پر از نوراند
هوش مصنوعی: اهل زمین از آسمان و روح دور هستند، اما کسانی که مقام بالاتری دارند، مانند خورشید پرنور هستند.
رو بعرشی گرو کز آن جنسی
سوی جنی مرو اگر انسی
هوش مصنوعی: اگر به سوی کسی می‌روی که از جنس دیگری است، به عشق و دوستی آن کسی بپرداز و به طرف او متمایل شو، وگرنه از آن طرف دوری کن.
چون دو جنس آمد این گزین به را
ترک که کن چو یافتی مه را
هوش مصنوعی: زمانی که دو نوع چیز در مقابل هم قرار گیرد، انتخاب کن و به سمت آن برو که اگر به حقیقت رسیدی، دیگر به چیزهای ناچیز نپرداز.
دائماً عاشقان حق را جو
هرچه گوئی همیشه زیشان گو
هوش مصنوعی: عاشقان حق به طور مداوم در دنبالهٔ حق هستند، هر چه که بگویی، همیشه باید از آنها بگویی.
عشقت از عاشقان شود افزون
چون شدی یارشان شوی موزون
هوش مصنوعی: عشق تو باعث می‌شود که عاشقان بیشتری به تو جذب شوند، وقتی که به آنها محبت کنی و با آنها هماهنگ باشی.
ای برادر بغیر جنس مشین
تا بری ره بسوی منزل دین
هوش مصنوعی: ای برادر، جز از راه حقیقت و معنای خالص پیروی نکن تا به مقصد دینی خود برسی.