گنجور

شمارهٔ ۲ - دوازده بند ولایی و عاشورایی

تا کی فلک؟ به آل پیمبر جفا کنی
ظلم و ستم به عترت خیرالوری کنی
گه بشکنی ز کین، در دندان مصطفی
پر خون چرا دهان رسول خدا کنی
گاهی لگد به پهلوی زهرا زدی ز کین
گه ریسمان به گردن شیر خدا کنی
ریزی به کوزه سودهٔ الماس ریزه ها
وان کوزه قسمت حسن مجتبی کنی
گه دشمنی کنی به جگر گوشهٔ رسول
وز یثربش روانه به کرب و بلا کنی
خوانی به کوفه، سبط رسول خدای را
وز روضهٔ رسول خدایش جدا کنی
مهمانیش کنی به لب آب و تشنه لب
با تیغ کین، جدا سر او از قفا کنی
مشگین خطان آل علی را کشی ز کین
پامال جسمشان، ز سم اسب ها کنی
شمشیر از غلاف کشی وز ره عناد
صد پاره جسم اکبر گلگون قبا کنی
عباس را دو دست جداسازی از بدن
صد چاک پیکرش ز سر نیزه ها کنی
گه بهر گوشواره دریدی تو گوش ها
گه غل به گردن ولی کبریا کنی
شرمت نیامد ای فلک! از کرده های خویش
کاین گونه ظلم های گران برملا کنی؟
ای چرخ از جفا و ستم کاری تو داد!
نبود دلی ز دست تو اندر زمانه شاد
ای روزگار! از تو کنم شکوه تا به کی؟
تا چند نالم از ستم و ظلم تو چو نی
اخیار را به جام کنی زهر ناگوار
اشرار را کنی به قدح خوشگوار می
هر جا که مدبری ست ز غم، سازیش رها
هر جا که مقبلی ست به کین، افتیش ز پی
بر باد رفت از ستم و ظلم و جور تو
تاج قباد و افسردار او تخت کی
از بسکه سینه ام ز تو پر انده و غم است
در تنگنای او نبود جای هیچ شی
با سبط مصطفی ز ره کین درآمدی
دست ستم، دراز نمودی به قتل وی
کشتی شه مدینه و سالار مکه را
در کوفه تشنه لب، به تمنای ملک ری
رفت از جفای تو سر فرزند بوتراب
گه در تنور مطبخ و، گاهی به نوک نی
در باغ خلد فاطمه در ماتم پسر
تا روز حشر، گرید و گوید که یا بنی
ایام نوبهار جوانان هاشمی
شد از سموم ظلم تو آخر بدل به دی
ظلمی که کرده ای تو به اولاد مصطفی
طومار شرح او نشود تا به حشر طی
گریم بر آن غریب که بر تن، سرش نبود
عریان به خاک رفت و، کفن در برش نبود
شاهی که بود آب جهان، مهر مادرش
گردید چاک چاک، لب آب پیکرش
آن تشنه لب که تشنهٔ یک قطره آب بود
آبش نداد شمر و، برید از قفا سرش
بیش از هزار و نه صد و پنجاه زخم بود
از ضرب تیغ و نیزه به جسم مطهرش
غلطان به خاک گشت امامی که جبریل
می رفت خاک درگه او را ز شهپرش
از ظلم و جور و کینه و بیداد کوفیان
شد کشته، هر که بود ز جان یار و یاورش
آه از دمی که بر بدن چاک چاک او
افتاد دیدگان ستم دیده خواهرش
شد پایمال سم ستوران تنی که بود
پیوسته جا به دامن زهرای اطهرش
گردید پاره پاره ز ضرب سنان و تیر
جسم جوان سرو قد ناز پرورش
دست از تنش جدا شد و در خاک و خون فتاد
عباس آنکه بود علمدار لشگرش
شد در زمین کرب و بلا شادیش عزا
قاسم که بود نور دو چشم برادرش
کشتند کوفیان ستم پیشه از جفا
عباس و عون و جعفر و عثمان و اکبرش
دردا که از کمان ستم پیشه ای رسید
پیکان به جای شیر به حلقوم اصغرش
خون جای اشک، اهل ولا ریزد از دو عین
اندر عزای خامس آل عبا حسین
آن دم که شاه تشنه لب از صدر زین فتاد
سیماب وار، لرزه به عرش برین افتاد
آن دم که سر ز پیکر او شد به نی بلند
از اوج چرخ، عیسی گردون نشین فتاد
آن دم که شد بریده گلوی وی از قفا
خنجر ز شرم، از کف شمر لعین فتاد
آن دم که شد برهنه ز عمامه تارکش
تاج تقرب از سر روح الامین فتاد
آن دم که گشت پیکرش از تیغ چاک چاک
تیغ دو پیکر از کف حبل المتین فتاد
آن دم که شد برون ز تنش جان ز تشنگی
از چشم خلق، اشک چو در ثمین فتاد
آن دم که بهر خاتمی انگشت وی برید
اهریمنی، ز دست سلیمان نگین فتاد
آن دم که سوخت خیمهٔ او ز آتش ستم
آتش به قلب سوختهٔ عابدین فتاد
آن دم که زینبش به اسیری، به شام رفت
از پا به خلد فاطمه اندوهگین فتاد
آن دم که این مصیبت جانسوز می نوشت
خامه ز دست ترکی زار و حزین فتاد
ظلمی که بر حسین علی شد به کربلا
کس در جهان، ندیده چنین ظلم برملا
چون اوفتاد شاه شهیدان، زصدر زین
گفتی فتاد پیکر خورشید بر زمین
ناگه زشست سنگدل ظالمی رسید
تیری زره شکاف سه پهلوش بر جبین
آهی کشید از دل پر درد و، پس نمود
خون از رخ مبارک خود پاک زآستین
بر سینه اش رسید پس آنگاه از قضا
تیری دگر زشست لعینی زراه کین
گفت ای خدای بر دل پر حسرتم نگر!
وی کردگار! غربت و مظلومیم ببین!
تنها و بی کسم من و، این قوم صد هزار
گردیده ام زکینهٔ اشرار، بی معین
یکجا فتاده اکبر مه طلعتم زپا
در داغدشت ماریه با زلف عنبرین
عباسم اوفتاده ز پا سرو قامتش
یک دست او جدا زیسار و یک از یمین
بر خاک خفته قاسم سیمین بر از جفا
در خون طپیده اصغر من چون در ثمین
بر پیکرم رسیده ببین زخم بی حساب
بر سینه ام نشسته نگر شمر را زکین
اهریمنان چو حلقه به دورم کشیده صف
من در میان فتاده به خون غرقه چون نگین
ای یار دلنواز ببین حال مضطرم
تنها تویی معین من و یار و یاورم
شمر لعین برید چو از تن، سر حسین
در خاک و خون کشید زکین، پیکر حسین
لب تشنه ریخت خون زگلویش به روی خاک
شرمی نکرد از پدر و مادر حسین
خون جای اشک ریخت زمژگان مصطفی
خنجر زکین کشید چو بر حنجر حسین
شد آفتاب منخسف آن دم که بر سنان
گردید جلوه گر سر مهر افسر حسین
آه از دمی که بر بدن پاره پاره اش
افتاد دیدگان تر خواهر حسین
دستی بریده باد که از پیکرش برید
انگشت کوچک از پی انگشتر حسین
آه از دمی که ظالمی آن کهنه پیرهن
بیرون کشید از بدن اطهر حسین
در خون فتاد با لب عطشان کنار آب
عباس آن برادر نام آور حسین
از تیغ و تیر و نیزه در آن دشت هولناک
شد پاره پاره جسم علی اکبرحسین
صد ها دریغ و درد که از تیر حرمله
گردید چاک حلق علی اصغر حسین
در قتلگه زضربت سیلی خصم گشت
نیلی عذار دختر نیک اختر حسین
در کربلا ز دشت نجف یا علی بیا
بنگر به خاک، چاک تن بی سر حسین
بنگر چگونه از ستم و جور کوفیان
گردیده خاک کرب و بلا بستر حسین
هر دم بریز اشک و بیفشان به سر تو خاک
در ماتم شهی که تنش گشت چاک چاک
ای تن به خاک ماند و سر رفته بر سنان
من بهر این به سینه زنم یا برای آن
تن در نشیب خاک و سرت بر فراز نی
من بر تن تو گریه کنم یا به سر فغان
مهر رخت زمشرق نی، کرد چون طلوع
خورشید منکسف شد و، تاریک شد جهان
ای آفتاب برج امامت! که بر تنت
زخم سنان وتیر، فزون، بود ز اختران
لب تشنه جان سپردی و آبت کسی نداد
با آن که بود بر لب دریا تو را مکان
نآمد به سر کشی تو کس، غیر تیغ و تیر
پهلو نشین نگشت کس ات جز سر سنان
پیشانیت شکسته شد از سنگ بوالحنوق
شد چاک پهلویت ز سر نیزهٔ سنان
شمرت لگد به سینه زد از قهر، ای دریغ!
سر از تنت برید لب تشنه، ای امان!
هم سر بریده شد ز تنت هم ز بند دست
از جور شمر شکوه کنم یا زساربان
زان دم که گشت خون تو جاری به روی خاک
جاری ست خون هنوز زچشم جهانیان
کس میزبان نگشت به جز خولی، ای دریغ!
یک شب سرت به خانه او بود میهمان
بنهاد بی حیا سر پاک تو در تنور
مهمان کسی نداده به خاکسترش مکان
ظلمی که بر تو شد به کسی در جهان نشد
غیر از سر تو هیچ سری بر سنان نشد
از دوری فراق تو گریان ای پدر!
خون جای اشک، از مژه افشانم ای پدر!
می سوزم از فراق تو پا تا به سر چو شمع
افکنده ای در آتش حرمانم ای پدر!
لطف تو پیش از این به یتیمان زیاد بود
من هم کنون، یکی ز یتیمانم ای پدر!
آغوش گرم و دامن تو بود جای من
بنگر کنون اسیر لعنیانم ای پدر!
تا روی انور تو نهان شد زچشم من
خاموش گشت شمع شبستانم ای پدر!
تا سرو قامت تو به گلشن زپا فتاد
قمری صفت همیشه در افغانم ای پدر!
زآن دم که خون حنجر تو بر زمین چکید
خون می چکد هنوز زچشمانم ای پدر!
نبود توان و طاقت رفتن اگر مرا
بر پا خلیده خار مغیلانم ای پدر!
چون مرغ پر شکسته زهجران روی تو
باشد مدام سر به گریبانم ای پدر!
می گفت و می گریست که شمر از ره جفا
کردش به تازیانه ز نعش پدر جدا
بردند پس ز کرب و بلا سوی شامشان
در شام شد خرابه مکان و مقامشان
کردند بر کنیزیشان خواهش ای دریغ
آنان که جبرئیل امین بد غلامشان
آنانکه پاس حرمتش داشت جبرئیل
از مرد و زن نکرد کسی احترامشان
آنانکه بود عزتشان نزد کردگار
گردون فکند قرعهٔ ذلت به نامشان
آنانکه آفتاب فلک سایشان ندید
بردند پا برهنه به بزم عوامشان
در مجلس یزید، شنیدند ناسزا
آنانکه کردگار رساندی سلامشان
کس آب و نان نداد بر آن داغدیدگان
خون دل آب و لخت جگر شد طعامشان
ناحق شدند در کف مروانیان اسیر
آنان که می نبود به جز حق، کلامشان
ای روزگار! از تو و بی رحمی تو داد
هرگز دلی نگشت ز بی مهر تو شاد
مطبخ کجا؟ و راس امام مبین کجا؟
خولی کجا؟ و سبط رسول امین کجا؟
تا کی فلک به آل پیمبر جفا کنی
خنجر کجا؟ و حنجر سلطان دین کجا؟
ای چرخ نیلگون، نشدی از چه سرنگون
خورشید دین کجا؟ و تراب زمین کجا؟
شد پاره پاره پیکر فرزند بوتراب
خنجر کجا؟ و آن بدن نازنین کجا؟
ای روزگار! از تو و بی مهری تو داد
زینب کجا؟ و بزم یزید لعین کجا؟
شرمت نیآمد ای فلک! از روی مصطفی
چارم ولی کجا؟ و غل آهنین کجا؟
در شهر شام آل علی بی کس و غریب
غربت کجا؟، سکینهٔ محنت قرین کجا؟
ای روزگار! از تو وفایی کسی ندید
در گلشن تو جز گل حسرت کسی نچید
از چیست؟ ای سر! این همه سیار بینمت
در دست اهل ظلم، گرفتار بینمت
گاهی به نوک نیزه و گاهی میان طشت
گاهی میان کوچه و بازار بینمت
گاهی نهان به توبرهٔ اسب مشرکان
گاهی عیان به مجلس اغیار بینمت
گاهی چو میوه های بهشت ای بریده سر!
آویخته ز شاخهٔ اشجار بینمت
گاهی به دیر راهب و گه کنج مطبخی
گه زیب بخش مجلس کفار بینمت
گه بر سر سنان سنان، جا گرفته ای
گه همسفر به شمر ستمکار بینمت
گه پیش پیش محمل زینب به راه شام
ای سر، روان چو قافله سالار بینمت
مشغول گه به خواندن قرآن به نوک نی
در پیش چشم زینب افگار بینمت
آویز گشته گاه به دروازهٔ دمشق
چون آفتاب، بر سر دیوار بینمت
گاهی میان طشت زر و مجلس یزید
چوب جفا به لعل گهربار بینمت
گه در کنار دختر زارت رقیه جای
در شام، در خرابه، شب تار بینمت
ای سر! به خاطر «ترکی» چو بگذری
پر خون و با جراحت بسیار بینمت
ای سر تو زیب دوش رسول خداستی
جرمت چه بوده است که از تن جداستی؟
طی شد مه محرم و آمد مه صفر
زایل غمی ز دل نشد آمد غم دگر
ماه محرم آن حسین است و گشت طی
ماه صفر ز مرگ حسن می دهد خبر
ماه حسین اگر چه مهی بود جان گذار
ماه حسن ز ماه حسین جان گدازتر
قتل حسین اگر چه بسی دل خراش بود
مرگ حسن فزون به دلم می کند اثر
شمر از جفا برید حسین را سر از قفا
لب تشنه ریخت خون وی آن شوم بد گهر
از قحط آب، گشت حسین آب همچو شمع
وز آب کوزه ریخت حسن را به جان شرر
صد پاره شد ز حلق شریفش به طشت ریخت
فرزند بر گزیدهٔ صدیقه را جگر
چون پاره پاره شد جگر سبط مصطفی
ای دل! به سینه خون شو و بیرون شو از بصر
گر ریخت پاره جگر مجتبی به طشت
اما نشد به شام، سرش زیب طشت
زهرای مادر حسنین اندر این دو ماه
در باغ خلد جامهٔ نیلی، کند به بر
گاهی به کربلا رود و گاه در بقیع
گاهی زند به سینه و، گاهی زند به سر
گاهی حسن حسن کند و گه حسین حسین
گرید گهی بر آن پسر و، گه بر این پسر
گاهی رود به طوس و کند گریه بر رضا
خون جگر، به چهره فشاند ز چشم تر
آنگه ز حال فاطمه آگه شود کسی
کو با عزیز مرده شبی را کند سحر
«ترکی» غم حسین و حسن در وجود تو
با شیر اندرون شده با جان شود بدر
ماه صفر، چو ماه محرم، مه عزاست
هرجا که رو کنیم بساط عزا بپاست

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

تا کی فلک؟ به آل پیمبر جفا کنی
ظلم و ستم به عترت خیرالوری کنی
هوش مصنوعی: تا کی ای آسمان، به فرزندان پیامبر ستم می‌کنی و ظلم و بی‌عدالتی به خاندان بهترین مخلوق می‌ورزی؟
گه بشکنی ز کین، در دندان مصطفی
پر خون چرا دهان رسول خدا کنی
هوش مصنوعی: اگر به خاطر کینه و دشمنی خود، دندان‌های مصطفی را بشکنی، چرا دهان رسول خدا را پر از خون می‌کنی؟
گاهی لگد به پهلوی زهرا زدی ز کین
گه ریسمان به گردن شیر خدا کنی
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر کینه و دشمنی، به بانوی بزرگ اسلام آسیب زدی و به خودت اجازه دادی که حتی با رشادت‌های علی، همچون شیر خدا، بی‌احترامی کنی.
ریزی به کوزه سودهٔ الماس ریزه ها
وان کوزه قسمت حسن مجتبی کنی
هوش مصنوعی: اگر ریزه‌های الماس در کوزه‌ای جمع شوند، آن کوزه در دست تو خواهد بود که زیبایی‌ها و محاسن حضرت مجتبی را در خود دارد.
گه دشمنی کنی به جگر گوشهٔ رسول
وز یثربش روانه به کرب و بلا کنی
هوش مصنوعی: بعضی اوقات به شخص مورد علاقهٔ پیامبر ضربه بزنی و او را به سرزمین کربلا بفرستی.
خوانی به کوفه، سبط رسول خدای را
وز روضهٔ رسول خدایش جدا کنی
هوش مصنوعی: در کوفه، تو فرزند رسول خدا را می‌خوانی و او را از باغ و بهشت رسول خدا جدا می‌کنی.
مهمانیش کنی به لب آب و تشنه لب
با تیغ کین، جدا سر او از قفا کنی
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که اگر کسی را در کنار آب و در حالی که تشنه است به مهمانی بخوانی، نیت بدی داشته باشی و با خنجر کینه به او آسیب برسانی، نشان‌دهنده رفتار و انگیزه‌ی ناپسند توست. این تصویر، رابطه‌ای از فریب و خیانت را به نمایش می‌گذارد.
مشگین خطان آل علی را کشی ز کین
پامال جسمشان، ز سم اسب ها کنی
هوش مصنوعی: آل علی را با کینه و دشمنی، به گونه‌ای آزار می‌دهی که جسمشان زیر پا می‌رود و از سم اسب‌ها آسیب می‌بینند.
شمشیر از غلاف کشی وز ره عناد
صد پاره جسم اکبر گلگون قبا کنی
هوش مصنوعی: به تندی و با خشم به مقابله بپرداز و با این کار، پیکر رستم، که از شدت نبرد مجروح شده است و پیراهنش خونین است، را تکه‌تکه کن.
عباس را دو دست جداسازی از بدن
صد چاک پیکرش ز سر نیزه ها کنی
هوش مصنوعی: عباس به خاطر وفاداری و شجاعتش، دو دستش از بدنش جدا شده و بدنش به شدت مجروح شده است، همچنان که نیزه‌ها به او آسیب زده‌اند.
گه بهر گوشواره دریدی تو گوش ها
گه غل به گردن ولی کبریا کنی
هوش مصنوعی: گاهی برای زیبایی و زینت گوش را سوراخ می کنی، اما گاهی هم به گردن چیزی سنگین می اندازی تا بزرگ و با اقتدار جلوه کنی.
شرمت نیامد ای فلک! از کرده های خویش
کاین گونه ظلم های گران برملا کنی؟
هوش مصنوعی: ای آسمان! آیا از کارهای خودت شرم نمی‌کشی که این‌گونه ظلم‌های بزرگ را این‌قدر آشکار می‌کنی؟
ای چرخ از جفا و ستم کاری تو داد!
نبود دلی ز دست تو اندر زمانه شاد
هوش مصنوعی: ای گردش روزگار، تو به خاطر ظلم و ستمی که می‌کنی، شکایت برپا کرده‌ای! در این دنیا هیچ‌کس نیست که از آزار تو دلش شاد باشد.
ای روزگار! از تو کنم شکوه تا به کی؟
تا چند نالم از ستم و ظلم تو چو نی
هوش مصنوعی: ای روزگار! تا کی باید از تو شکایت کنم؟ تا چند بار باید از ستم و ظلم تو مانند نی نالید؟
اخیار را به جام کنی زهر ناگوار
اشرار را کنی به قدح خوشگوار می
هوش مصنوعی: نیکان را با جامی از شر زهرآلود می‌نوشانی و بدکاران را با ظرفی از می خوشگوار سیراب می‌کنی.
هر جا که مدبری ست ز غم، سازیش رها
هر جا که مقبلی ست به کین، افتیش ز پی
هوش مصنوعی: هر جایی که تدبیر و مدیریت وجود دارد، غم و ناراحتی را کنار بگذار و در آنجا که دشمنی و کینه حس می‌شود، باید از آن فاصله بگیری.
بر باد رفت از ستم و ظلم و جور تو
تاج قباد و افسردار او تخت کی
هوش مصنوعی: بر اثر ستم و ظلم تو، تاج و تخت قباد از بین رفته است.
از بسکه سینه ام ز تو پر انده و غم است
در تنگنای او نبود جای هیچ شی
هوش مصنوعی: سینه‌ام از غم و اندوهم پر شده و در این حالت پر از تنگی و فشار، جایی برای هیچ چیز دیگر وجود ندارد.
با سبط مصطفی ز ره کین درآمدی
دست ستم، دراز نمودی به قتل وی
هوش مصنوعی: در این شعر اشاره به این است که عده‌ای با ظلم و ستم به سمت نسل پیامبر (مصطفی) آمده و قصد جان او را دارند. بر این اساس، بیانگر ظلمی است که بر اهل بیت پیامبر رفته و به نحوی از این ظلم و بی‌رحمی سخن به میان آمده است.
کشتی شه مدینه و سالار مکه را
در کوفه تشنه لب، به تمنای ملک ری
هوش مصنوعی: کشتی فرمانده شهر پیامبر و پیشوای مکه، در کوفه و در حالی که تشنه است، به دنبال سرزمین ری می‌گردد.
رفت از جفای تو سر فرزند بوتراب
گه در تنور مطبخ و، گاهی به نوک نی
هوش مصنوعی: فرزند بوتراب به خاطر ظلم و ستمی که تو به او کرده‌ای، گاهی در آتش سوزان مطبخ می‌سوزد و گاهی به نوک نی گرفتار می‌شود.
در باغ خلد فاطمه در ماتم پسر
تا روز حشر، گرید و گوید که یا بنی
هوش مصنوعی: در بهشت فاطمه، به خاطر از دست دادن پسرش تا روز قیامت، گریه می‌کند و می‌گوید: ای پسرم.
ایام نوبهار جوانان هاشمی
شد از سموم ظلم تو آخر بدل به دی
هوش مصنوعی: دوران خوش و دل‌انگیز جوانی مردم هاشمی که در بهار شکوفا شده بود، به خاطر گزندهای ظلم تو، به فصل سرد و بی‌رونق بدل شد.
ظلمی که کرده ای تو به اولاد مصطفی
طومار شرح او نشود تا به حشر طی
هوش مصنوعی: ظلمی که تو بر فرزندان پیامبر کرده‌ای، به قدری بزرگ و فراوان است که حتی اگر بخواهیم آن را توصیف کنیم، نمی‌توانیم تا روز قیامت به پایان برسانیم.
گریم بر آن غریب که بر تن، سرش نبود
عریان به خاک رفت و، کفن در برش نبود
هوش مصنوعی: من برای کسی که در تنش سر نداشت، گریه می‌کنم. او به زمین رفت و هیچ کفنی بر بدنش نبود.
شاهی که بود آب جهان، مهر مادرش
گردید چاک چاک، لب آب پیکرش
هوش مصنوعی: شاهی که باعث حیات و پیشرفت جهان بود، به دلیل عشق و احترام به مادرش، جانش را فدای او کرد و در کنار آب، بدنش آسیب دیده و پارچه‌پاره گشته است.
آن تشنه لب که تشنهٔ یک قطره آب بود
آبش نداد شمر و، برید از قفا سرش
هوش مصنوعی: آن کسی که به شدت نیاز به یک قطره آب داشت و تشنه بود، بر اثر بی‌رحمی شمر، آب به او نرسید و از پشت سرش سرش را بریدند.
بیش از هزار و نه صد و پنجاه زخم بود
از ضرب تیغ و نیزه به جسم مطهرش
هوش مصنوعی: بیش از هزار و نه صد و پنجاه زخم بر بدن پاک او به دلیل ضربات شمشیر و نیزه وارد شده بود.
غلطان به خاک گشت امامی که جبریل
می رفت خاک درگه او را ز شهپرش
هوش مصنوعی: امامی که جبرئیل در حال عبور بود و درگاه او را ترک می‌کرد، به زمین افتاد و از عظمت خود به خاک افتاد.
از ظلم و جور و کینه و بیداد کوفیان
شد کشته، هر که بود ز جان یار و یاورش
هوش مصنوعی: هر کسی که در برابر ظلم و ستم و کینه‌ورزی‌های کوفیان قرار گرفت، به خاطر عشق و دوستی‌اش به یاران و همراهانش جانش را از دست داد.
آه از دمی که بر بدن چاک چاک او
افتاد دیدگان ستم دیده خواهرش
هوش مصنوعی: او به شدت از لحظه‌ای می‌نالد که چشمان خواهرش، که در حالتی از رنج و ظلم به سر می‌برد، به بدن زخمی و آسیب‌دیده‌اش می‌افتد.
شد پایمال سم ستوران تنی که بود
پیوسته جا به دامن زهرای اطهرش
هوش مصنوعی: تن کسی که همیشه در دامن مریم مقدس بوده، اکنون زیر سم اسب‌ها پایمال شده است.
گردید پاره پاره ز ضرب سنان و تیر
جسم جوان سرو قد ناز پرورش
هوش مصنوعی: جوانی با قامت زیبا، به خاطر ضربات نیزه و تیر، زخمی و پاره‌پاره شده است.
دست از تنش جدا شد و در خاک و خون فتاد
عباس آنکه بود علمدار لشگرش
هوش مصنوعی: دست عباس که علمدار لشکر بود، از تنش جدا شد و در خاک و خون افتاد.
شد در زمین کرب و بلا شادیش عزا
قاسم که بود نور دو چشم برادرش
هوش مصنوعی: در زمین کربلا، شادی قاسم به عزا و غم تبدیل شد، چون او نور چشمان برادرش بود.
کشتند کوفیان ستم پیشه از جفا
عباس و عون و جعفر و عثمان و اکبرش
هوش مصنوعی: کوفیان ظالم با بی‌رحمی عباس، عون، جعفر، عثمان و اکبر را از بین بردند.
دردا که از کمان ستم پیشه ای رسید
پیکان به جای شیر به حلقوم اصغرش
هوش مصنوعی: وای که چقدر دردناک است، وقتی تیر کمان ستمگری به جای اینکه به هدف واقعی خود یعنی شیر برسد، به حلقوم کودک بی‌گناهی مانند اصغر می‌خورد.
خون جای اشک، اهل ولا ریزد از دو عین
اندر عزای خامس آل عبا حسین
هوش مصنوعی: افراد وفادار و دلسوخته، به جای اشک، خون از چشمانشان در سوگ پنجمین فرزند خانواده پیامبر، حسین، می‌ریزند.
آن دم که شاه تشنه لب از صدر زین فتاد
سیماب وار، لرزه به عرش برین افتاد
هوش مصنوعی: زمانی که پادشاه با لب تشنه از بالای اسب به زمین افتاد، لرزه‌ای به آسمان بلند آمد.
آن دم که سر ز پیکر او شد به نی بلند
از اوج چرخ، عیسی گردون نشین فتاد
هوش مصنوعی: در آن لحظه که جان از بدن او خارج شد و همچون نیی به سمت آسمان پرواز کرد، عیسی که در آسمان نشسته بود به زمین افتاد.
آن دم که شد بریده گلوی وی از قفا
خنجر ز شرم، از کف شمر لعین فتاد
هوش مصنوعی: در لحظه‌ای که خنجر به خاطر شرم، از پشت گلوی او را برید، سلاح شمر بدجنس از دستش افتاد.
آن دم که شد برهنه ز عمامه تارکش
تاج تقرب از سر روح الامین فتاد
هوش مصنوعی: زمانی که عمامه‌اش را از سر برداشت، تاجی که نشانه‌ی نزدیکی به مقام والای الهی بود، از سر فرشته‌ی وحی (روح‌الامین) بر زمین افتاد.
آن دم که گشت پیکرش از تیغ چاک چاک
تیغ دو پیکر از کف حبل المتین فتاد
هوش مصنوعی: در آن لحظه که بدنش از زخم‌های تیز و برنده آسیب دید، آن دوگانه‌ای که به او وابسته بود، از دست رشته محکم و استوار جدا شد.
آن دم که شد برون ز تنش جان ز تشنگی
از چشم خلق، اشک چو در ثمین فتاد
هوش مصنوعی: زمانی که جان او از بدنش خارج شد و به خاطر تشنگی، اشکی که شبیه جواهر بود از چشمان مردم ریخت.
آن دم که بهر خاتمی انگشت وی برید
اهریمنی، ز دست سلیمان نگین فتاد
هوش مصنوعی: در لحظه‌ای که به خاطر یک خاتم، انگشت او را بریدند، آن نگین که در دست سلیمان بود، افتاد.
آن دم که سوخت خیمهٔ او ز آتش ستم
آتش به قلب سوختهٔ عابدین فتاد
هوش مصنوعی: در آن لحظه که خیمه‌اش به دلیل ظلم و آتش سوخت، آتش به دل عابدین که از سوختن آن متاثر شده بود نیز رسید.
آن دم که زینبش به اسیری، به شام رفت
از پا به خلد فاطمه اندوهگین فتاد
هوش مصنوعی: زمانی که زینب در اسیری به شام رفت، شادی و خوشبختی فاطمه به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و از او سلب شد.
آن دم که این مصیبت جانسوز می نوشت
خامه ز دست ترکی زار و حزین فتاد
هوش مصنوعی: در آن لحظه‌ای که این مصیبت دردناک را می‌نوشت، قلم از دست او به حالت نزار و اندوه‌ناک افتاد.
ظلمی که بر حسین علی شد به کربلا
کس در جهان، ندیده چنین ظلم برملا
هوش مصنوعی: ظلم و ستمی که بر حسین علی در کربلا روا داشته شد، در هیچ نقطه‌ای از جهان و در هیچ زمان دیگری، به این وضوح و آشکاری دیده نشده است.
چون اوفتاد شاه شهیدان، زصدر زین
گفتی فتاد پیکر خورشید بر زمین
هوش مصنوعی: وقتی که شاه شهیدان به زمین افتاد، بدنش مانند خورشیدی که بر زمین می‌افتد، به پایین سقوط کرد.
ناگه زشست سنگدل ظالمی رسید
تیری زره شکاف سه پهلوش بر جبین
هوش مصنوعی: ناگهان از طرف یک ظالم سنگدل، تیری به سمت او پرتاب شد که زره‌اش را شکافت و به پیشانی‌اش اصابت کرد.
آهی کشید از دل پر درد و، پس نمود
خون از رخ مبارک خود پاک زآستین
هوش مصنوعی: او از دل پرغصه‌اش آهی کشید و سپس خونی که بر چهره‌اش نشسته بود، با آستینش پاک کرد.
بر سینه اش رسید پس آنگاه از قضا
تیری دگر زشست لعینی زراه کین
هوش مصنوعی: او بر سینه‌اش دچار شد و به ناگاه تیر دیگری از سوی دشمنی حریص به او اصابت کرد.
گفت ای خدای بر دل پر حسرتم نگر!
وی کردگار! غربت و مظلومیم ببین!
هوش مصنوعی: ای خدا، به دل پر از حسرت من نگاه کن! ای پروردگار! وضع ما را در این غربت و مظلومیت ببین!
تنها و بی کسم من و، این قوم صد هزار
گردیده ام زکینهٔ اشرار، بی معین
هوش مصنوعی: من تنها و بی‌کس هستم و در میان این جمعیت بزرگ، به خاطر ناملایمات و شرارت‌ها، به وضعی پریشان درآمده‌ام و هیچ یاوری ندارم.
یکجا فتاده اکبر مه طلعتم زپا
در داغدشت ماریه با زلف عنبرین
هوش مصنوعی: اکبر، که مانند ماه می‌درخشد، در یک مکان نشسته است. او در داغدشت ماریه، که با زلف‌های خوشبو و طلایی‌اش جاودانه است، به زمین افتاده است.
عباسم اوفتاده ز پا سرو قامتش
یک دست او جدا زیسار و یک از یمین
هوش مصنوعی: عباس به زمین افتاده و قامتش مانند درخت سرو است. یکی از دستانش از طرف چپ و دیگری از طرف راست جدا شده است.
بر خاک خفته قاسم سیمین بر از جفا
در خون طپیده اصغر من چون در ثمین
هوش مصنوعی: قاسم، با چهره‌ای چون نقره، بر زمین خوابیده است و اصغر، وقتی که در خون غرق شده، ناگهان به یادم می‌آید.
بر پیکرم رسیده ببین زخم بی حساب
بر سینه ام نشسته نگر شمر را زکین
هوش مصنوعی: به بدنم نگاه کن، زخم‌های بی‌شماری روی سینه‌ام نشسته است. نگاهی به شمر بینداز و ببین که چگونه بر من ظلم کرده است.
اهریمنان چو حلقه به دورم کشیده صف
من در میان فتاده به خون غرقه چون نگین
هوش مصنوعی: اهریمنان مانند حلقه‌ای دور من را گرفته‌اند و من در میان آن‌ها در خون فرو رفته‌ام، مثل نگینی در جواهر.
ای یار دلنواز ببین حال مضطرم
تنها تویی معین من و یار و یاورم
هوش مصنوعی: ای دوست نازنینی، حال من را ببین که در تنگنا و سختی هستم. تنها تو هستی که به من کمک می‌کنی و همراه و حامی منی.
شمر لعین برید چو از تن، سر حسین
در خاک و خون کشید زکین، پیکر حسین
هوش مصنوعی: شمر پلید، سر حسین را از تنش برید و پیکر او را در خاک و خون قرار داد.
لب تشنه ریخت خون زگلویش به روی خاک
شرمی نکرد از پدر و مادر حسین
هوش مصنوعی: زبان حال یک شخص را به تصویر می‌کشد که با وجود تشنگی شدید، جان خود را فدای زمین می‌کند و هیچگونه شرم و هیجانی از کشتن خود در برابر پدر و مادر ندارد. این احساس نشان‌دهنده فدای جان برای یک هدف بزرگتر و عدم توجه به عواطف شخصی در لحظه‌های سخت است.
خون جای اشک ریخت زمژگان مصطفی
خنجر زکین کشید چو بر حنجر حسین
هوش مصنوعی: اشک‌های ماتم بر چهره‌ی مقدس پیامبر (مصطفی) مانند خون جاری شد و درد و آزار به حنجره‌ی حسین (ع) مانند ضربه‌های خنجر وارد آمد.
شد آفتاب منخسف آن دم که بر سنان
گردید جلوه گر سر مهر افسر حسین
هوش مصنوعی: در آن لحظه که چهره‌ی درخشان حسین، همچون پرتو خورشید، بر نیزه‌ها نمایان شد، آفتاب به حالت کسوف درآمد.
آه از دمی که بر بدن پاره پاره اش
افتاد دیدگان تر خواهر حسین
هوش مصنوعی: ای کاش لحظه‌ای را که خواهر حسین با چشمان پر از اشک بر بدن پاره پاره‌اش افتاد، فراموش نکنیم.
دستی بریده باد که از پیکرش برید
انگشت کوچک از پی انگشتر حسین
هوش مصنوعی: دست بریده‌ای باشد که از پیکر حسین انگشت کوچکش قطع شده است، به خاطر انگشترش.
آه از دمی که ظالمی آن کهنه پیرهن
بیرون کشید از بدن اطهر حسین
هوش مصنوعی: احساسی از اندوه و تاسف در مورد لحظه‌ای حاکم است که ظالمی پیراهن قدیمی و عزیز حسین را از بدن پاک او بیرون می‌کشد. این عمل نشانه‌ای از ظلم و ستم است و به یادآوری دردها و مصائب آن لحظه می‌پردازد.
در خون فتاد با لب عطشان کنار آب
عباس آن برادر نام آور حسین
هوش مصنوعی: عباس، برادر معروف حسین، در کنار آب با لب تشنه و در خون افتاده است.
از تیغ و تیر و نیزه در آن دشت هولناک
شد پاره پاره جسم علی اکبرحسین
هوش مصنوعی: در آن دشت وحشت‌انگیز، بدن علی اکبر حسین زیر ضربات تیغ و تیر و نیزه تکه‌تکه شد.
صد ها دریغ و درد که از تیر حرمله
گردید چاک حلق علی اصغر حسین
هوش مصنوعی: حسرت و اندوه بی‌نهایتی وجود دارد که تیر حرمله، گلوی کوچک علی‌اصغر حسین را پاره کرد.
در قتلگه زضربت سیلی خصم گشت
نیلی عذار دختر نیک اختر حسین
هوش مصنوعی: در محل قتل، چهره دختر خوب‌چهره حسین به واسطه ضربه سیلی دشمن کبود شده است.
در کربلا ز دشت نجف یا علی بیا
بنگر به خاک، چاک تن بی سر حسین
هوش مصنوعی: در دشت کربلا، از نجف، به حسین نگاه کن که چگونه بدن بدون سرش بر روی زمین افتاده است.
بنگر چگونه از ستم و جور کوفیان
گردیده خاک کرب و بلا بستر حسین
هوش مصنوعی: نگاه کن چطور ستم و ظلم مردم کوفه باعث شده است که زمین کربلا محل آرامش و خواب حسین شود.
هر دم بریز اشک و بیفشان به سر تو خاک
در ماتم شهی که تنش گشت چاک چاک
هوش مصنوعی: هر لحظه اشک بریز و بر خاک سر خود بپاش، به خاطر عزای شاهی که بدنش به صورت تکه‌تکه درآمده است.
ای تن به خاک ماند و سر رفته بر سنان
من بهر این به سینه زنم یا برای آن
هوش مصنوعی: ای بدن تو در خاک مدفون و سر تو بر نیزه قرار دارد، آیا به خاطر این وضعیت بر سینه می‌زنم یا به خاطر چیز دیگری؟
تن در نشیب خاک و سرت بر فراز نی
من بر تن تو گریه کنم یا به سر فغان
هوش مصنوعی: بدن من در خاکی عمیق و سرم در آسمان بلند است. آیا باید بر بدنت افسوس بخورم یا بر سرت ناله کنم؟
مهر رخت زمشرق نی، کرد چون طلوع
خورشید منکسف شد و، تاریک شد جهان
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی صورت تو از شرق می‌درخشد، مانند طلوع خورشید، همه چیز را روشنی می‌بخشد و در غیاب آن، دنیا به تاریکی می‌گراید.
ای آفتاب برج امامت! که بر تنت
زخم سنان وتیر، فزون، بود ز اختران
هوش مصنوعی: ای خورشید درخشان رهبری! بر بدن تو بیشتر از ستاره‌ها زخم نیزه و تیر وجود دارد.
لب تشنه جان سپردی و آبت کسی نداد
با آن که بود بر لب دریا تو را مکان
هوش مصنوعی: تو با تشنگی جان دادی، اما کسی به تو آبی نداد، در حالی که در کنار دریا بوده‌ای و به راحتی می‌توانستند به تو کمک کنند.
نآمد به سر کشی تو کس، غیر تیغ و تیر
پهلو نشین نگشت کس ات جز سر سنان
هوش مصنوعی: جز تو کسی به میخانه نیامد، و جز شمشیر و تیر کسی در کنار تو نشسته نیست به جز سر نیزه.
پیشانیت شکسته شد از سنگ بوالحنوق
شد چاک پهلویت ز سر نیزهٔ سنان
هوش مصنوعی: پیشانی‌ات به خاطر ضربه‌ای از سنگ شکسته و زخم عمیقی بر روی بدنت به دلیل ضربه‌ی نیزه ایجاد شده است.
شمرت لگد به سینه زد از قهر، ای دریغ!
سر از تنت برید لب تشنه، ای امان!
هوش مصنوعی: شمر از روی خشم پایش را به سینه‌ام کوبید، افسوس! سرم را از بدنم جدا کرد و من تشنه بودم، ای وای!
هم سر بریده شد ز تنت هم ز بند دست
از جور شمر شکوه کنم یا زساربان
هوش مصنوعی: در اینجا، شاعر به دو موضوع اشاره می‌کند: یکی درد و رنج ناشی از جدایی و قطع ارتباط، و دیگری ظلم و ستمی که از طرف شخصی به نام شمر یا ستمگران دیگر به او می‌رسد. او می‌خواهد بگوید که آیا باید از سر بریده شده‌ای که از او جدا شده است شکایت کند یا از قساوت و ظلم کسانی که او را در بند نگه داشته‌اند. در واقع، این کلمات بیانگر حس عمیق ناامیدی و اندوه او از شرایطی است که در آن به سر می‌برد.
زان دم که گشت خون تو جاری به روی خاک
جاری ست خون هنوز زچشم جهانیان
هوش مصنوعی: از زمانی که خون تو بر روی زمین ریخته شد، خون هنوز از چشمان مردم جهان جاری است.
کس میزبان نگشت به جز خولی، ای دریغ!
یک شب سرت به خانه او بود میهمان
هوش مصنوعی: هیچ‌کس جز خولی به عنوان میزبان نبوده است، وای به حال ما! یک شب تو به خانه او مهمان بودی.
بنهاد بی حیا سر پاک تو در تنور
مهمان کسی نداده به خاکسترش مکان
هوش مصنوعی: سر بدون حیا و پاک تو را در تنور گذاشتند، اما کسی به خاکستر آن محلتی نداد.
ظلمی که بر تو شد به کسی در جهان نشد
غیر از سر تو هیچ سری بر سنان نشد
هوش مصنوعی: ظلمی که بر تو رفته، هیچ‌کس در دنیا تجربه نکرده است؛ هیچ‌کس به اندازه تو تحت فشار قرار نگرفته و هیچ‌کس به این اندازه آسیب ندیده است.
از دوری فراق تو گریان ای پدر!
خون جای اشک، از مژه افشانم ای پدر!
هوش مصنوعی: به خاطر جدایی و دوری تو، ای پدر! به جای اشک، خون از چشمانم می‌ریزد.
می سوزم از فراق تو پا تا به سر چو شمع
افکنده ای در آتش حرمانم ای پدر!
هوش مصنوعی: از شدت دلتنگی و جدایی از تو، تمام وجودم در حال سوختن است مثل شمعی که در آتش بی‌نصیبی خاموش شده است، ای پدر!
لطف تو پیش از این به یتیمان زیاد بود
من هم کنون، یکی ز یتیمانم ای پدر!
هوش مصنوعی: از دوران گذشته، مهربانی تو به یتیمان فراوان بود. حالا من هم، یکی از همان یتیمان هستم، ای پدر!
آغوش گرم و دامن تو بود جای من
بنگر کنون اسیر لعنیانم ای پدر!
هوش مصنوعی: محل آرامش و آسایش من آغوش تو و دامن تو بود، اما اکنون به جایی افتاده‌ام که در عذابی سخت گرفتار شده‌ام، ای پدر!
تا روی انور تو نهان شد زچشم من
خاموش گشت شمع شبستانم ای پدر!
هوش مصنوعی: وقتی که چهره تو از دیدگانم پنهان شد، شمعی که در شبستان وجودم روشن بود، خاموش شد. ای پدر!
تا سرو قامت تو به گلشن زپا فتاد
قمری صفت همیشه در افغانم ای پدر!
هوش مصنوعی: وقتی که قامت بلند و زیبا تو به زمین افتاد، مانند قمری که همیشه در غم و اندوه ناله می‌کند، من همواره در حال گریه و افسوس هستم، ای پدر!
زآن دم که خون حنجر تو بر زمین چکید
خون می چکد هنوز زچشمانم ای پدر!
هوش مصنوعی: از زمانی که صدای تو به خاطر خون بر زمین ریخت، اشک‌هایم همچنان ادامه دارد و از چشمانم می‌ریزند، ای پدر!
نبود توان و طاقت رفتن اگر مرا
بر پا خلیده خار مغیلانم ای پدر!
هوش مصنوعی: ای پدر، اگر پاهایم پر از خار مغیلان است، دیگر توان رفتن ندارم.
چون مرغ پر شکسته زهجران روی تو
باشد مدام سر به گریبانم ای پدر!
هوش مصنوعی: چون پرنده‌ای که بال‌هایش شکسته است و به خاطر دوری تو همواره در غم و اندوه است، من نیز همیشه سرم در گریبانم، ای پدر!
می گفت و می گریست که شمر از ره جفا
کردش به تازیانه ز نعش پدر جدا
هوش مصنوعی: او با اندوه و اشک می‌گفت که شمر با بد رفتاریش، نعش پدر را با تازیانه جدا کرد.
بردند پس ز کرب و بلا سوی شامشان
در شام شد خرابه مکان و مقامشان
هوش مصنوعی: پس از واقعه کربلا، آن‌ها را به سوی شام بردند و در شام، مکان و مقام آن‌ها ویران شد.
کردند بر کنیزیشان خواهش ای دریغ
آنان که جبرئیل امین بد غلامشان
هوش مصنوعی: آنها از کنیزشان خواستند و افسوس می‌خورند که جبرئیل امین، خدمتکار آنها بوده است.
آنانکه پاس حرمتش داشت جبرئیل
از مرد و زن نکرد کسی احترامشان
هوش مصنوعی: کسانی که به احترام آن چیز (شاید اشاره به مقام و فضیلت خاصی باشد) اهمیت می‌دادند، جبرئیل هم به ظهور و احترام آنها توجه نکرد و جنسیت برایش فرقی نمی‌کرد.
آنانکه بود عزتشان نزد کردگار
گردون فکند قرعهٔ ذلت به نامشان
هوش مصنوعی: کسانی که در نظر خداوند مقام و عزت داشتند، سرنوشت بد و ذلت به نامشان نوشته شد.
آنانکه آفتاب فلک سایشان ندید
بردند پا برهنه به بزم عوامشان
هوش مصنوعی: کسانی که تحت نور خورشید و درخشش آسمانی قرار نگرفته‌اند، بدون کفش و پای برهنه به میهمانی مردم عادی می‌روند.
در مجلس یزید، شنیدند ناسزا
آنانکه کردگار رساندی سلامشان
هوش مصنوعی: در مجلس یزید، افرادی که خداوند سلامشان را فرستاده بود، به شنیدن سخنان ناپسند پرداخته بودند.
کس آب و نان نداد بر آن داغدیدگان
خون دل آب و لخت جگر شد طعامشان
هوش مصنوعی: هیچ‌کس به داغدیدگان نه نان داد و نه آب، و خوراک آنها فقط درد دل و غم دل بود.
ناحق شدند در کف مروانیان اسیر
آنان که می نبود به جز حق، کلامشان
هوش مصنوعی: غیر از حق، هیچ سخنی از آن‌ها نیست و آن‌ها در دست مروانیان گرفتار شدند به ناحق.
ای روزگار! از تو و بی رحمی تو داد
هرگز دلی نگشت ز بی مهر تو شاد
هوش مصنوعی: ای روزگار! از بی‌رحمی تو هرگز کسی دلش از بی‌محبتی تو شاد نشده است.
مطبخ کجا؟ و راس امام مبین کجا؟
خولی کجا؟ و سبط رسول امین کجا؟
هوش مصنوعی: کجا است آشپزخانه و کجا است سر امام روشن؟ کجا است خولی و کجا است نوه پیامبر امین؟
تا کی فلک به آل پیمبر جفا کنی
خنجر کجا؟ و حنجر سلطان دین کجا؟
هوش مصنوعی: تا کی آسمان به فرزندان پیامبر ظلم می‌کند؟ کارد کجاست و صدای خوش سلطان دین کجا؟
ای چرخ نیلگون، نشدی از چه سرنگون
خورشید دین کجا؟ و تراب زمین کجا؟
هوش مصنوعی: ای آسمان آبی، به چه دلیلی از ارتفاع خود پایین آمده‌ای؟ نور دین کجاست و خاک زمین کجا قرار دارد؟
شد پاره پاره پیکر فرزند بوتراب
خنجر کجا؟ و آن بدن نازنین کجا؟
هوش مصنوعی: فرزند بوتراب در میدان جنگ به شدت زخمی و پیکرش تکه‌تکه شده است. در حالی که آن بدن عزیز و نازنین کجاست؟
ای روزگار! از تو و بی مهری تو داد
زینب کجا؟ و بزم یزید لعین کجا؟
هوش مصنوعی: ای روزگار! زینب از بی‌وفایی و بدرفتاری تو چه بگوید؟ و مهمانی یزید، آن ملعون، چه ارتباطی با این ماجرا دارد؟
شرمت نیآمد ای فلک! از روی مصطفی
چارم ولی کجا؟ و غل آهنین کجا؟
هوش مصنوعی: ای فلک، از تو شرم ندارم که بر روی مقدس مصطفی (ص)، من کجا هستم و بندهای آهنین من در کجا قرار دارند؟
در شهر شام آل علی بی کس و غریب
غربت کجا؟، سکینهٔ محنت قرین کجا؟
هوش مصنوعی: در شهر شام، خانواده علی که بی‌یار و غریبند، در چنین غربتی چه جایی دارند؟ و سکینه، که مظلومیت و رنج‌هایی را تحمل کرده، کجا است؟
ای روزگار! از تو وفایی کسی ندید
در گلشن تو جز گل حسرت کسی نچید
هوش مصنوعی: ای روزگار! هیچ‌کس از تو وفایی ندید و در باغ شادی‌های تو، فقط غم و حسرت را چشید.
از چیست؟ ای سر! این همه سیار بینمت
در دست اهل ظلم، گرفتار بینمت
هوش مصنوعی: ای سر، از چه چیزی است که این همه در دست ظلم و ستم، گرفتار و در حال چرخش می‌بینی؟
گاهی به نوک نیزه و گاهی میان طشت
گاهی میان کوچه و بازار بینمت
هوش مصنوعی: گاهی تو را در اوج بلندی نیزه می‌بینم، و گاهی در میان طشت، و یا در کوچه و بازار.
گاهی نهان به توبرهٔ اسب مشرکان
گاهی عیان به مجلس اغیار بینمت
هوش مصنوعی: گاهى تو را در پنهان با اسب‌های کافران می‌بینم، و گاهى آشکارا در مجالس دیگران.
گاهی چو میوه های بهشت ای بریده سر!
آویخته ز شاخهٔ اشجار بینمت
هوش مصنوعی: گاهگاهی مانند میوه‌های بهشتی، ای کسی که سرش بریده است! تو را می‌بینم که از شاخه‌های درختان آویزان شده‌ای.
گاهی به دیر راهب و گه کنج مطبخی
گه زیب بخش مجلس کفار بینمت
هوش مصنوعی: گاهی در دیر راهبان می‌بینمت و گاه در گوشه مطبخ و بعضی اوقات در مجالس زیبا و شاد کافران.
گه بر سر سنان سنان، جا گرفته ای
گه همسفر به شمر ستمکار بینمت
هوش مصنوعی: گاهی بر نیام تیرها نشسته‌ای و گاهی در کنار شمر ستمگر دیده می‌شوی.
گه پیش پیش محمل زینب به راه شام
ای سر، روان چو قافله سالار بینمت
هوش مصنوعی: گاهی اوقات می‌بینم که زینب با کاروان به سوی شام می‌رود و تو را مانند یک گرداننده و رهبر قافله می‌بینم.
مشغول گه به خواندن قرآن به نوک نی
در پیش چشم زینب افگار بینمت
هوش مصنوعی: در حالتی که در حال خواندن قرآن هستم، تو را می‌بینم که با زینب در حال گفتگو هستی و بر اثر غم و اندوه، به سختی به‌نظر می‌رسی.
آویز گشته گاه به دروازهٔ دمشق
چون آفتاب، بر سر دیوار بینمت
هوش مصنوعی: زمانی که دروازهٔ دمشق را می‌بینم، مانند آفتاب که بر فراز دیوار تابیده، تو را در آنجا می‌یابم.
گاهی میان طشت زر و مجلس یزید
چوب جفا به لعل گهربار بینمت
هوش مصنوعی: گاهی در شرایطی که ثروت و قدرت در دست یزید قرار دارد، درد و رنجی را می‌بینم که به مانند ضربه‌ای به سنگ‌های قیمتی است.
گه در کنار دختر زارت رقیه جای
در شام، در خرابه، شب تار بینمت
هوش مصنوعی: در گاهی اوقات، در کنار دختر دل‌تنگم رقیه، در خرابه‌ای در شام، در شب تاریک تو را می‌بینم.
ای سر! به خاطر «ترکی» چو بگذری
پر خون و با جراحت بسیار بینمت
هوش مصنوعی: ای سر! اگر از «ترکی» بگذری، خونین و با زخم‌های بسیار تو را خواهم دید.
ای سر تو زیب دوش رسول خداستی
جرمت چه بوده است که از تن جداستی؟
هوش مصنوعی: ای سر تو، زینت دوش پیامبر خدا هستی، بگو چه گناهی کرده‌ای که از تنت جدا شده‌ای؟
طی شد مه محرم و آمد مه صفر
زایل غمی ز دل نشد آمد غم دگر
هوش مصنوعی: ماه محرم گذشت و ماه صفر آمد، اما خوشحالی از دل زایل نشد و غم جدیدی جای آن را گرفت.
ماه محرم آن حسین است و گشت طی
ماه صفر ز مرگ حسن می دهد خبر
هوش مصنوعی: در ماه محرم، حسین به شهادت می‌رسد و در ماه صفر، خبر مرگ حسن به گوش می‌رسد.
ماه حسین اگر چه مهی بود جان گذار
ماه حسن ز ماه حسین جان گدازتر
هوش مصنوعی: ماه حسین به خاطر زیبایی‌اش چون ماهی درخشان است، اما جانِ محبوب و جذاب ماه حسن بیشتر از آنچه که در ماه حسین وجود دارد، انسان را به وجد می‌آورد.
قتل حسین اگر چه بسی دل خراش بود
مرگ حسن فزون به دلم می کند اثر
هوش مصنوعی: کشتن حسین هرچند که بسیار دلخراش بود، اما مرگ حسن بیشتر از آن در دلم اثر می‌گذارد.
شمر از جفا برید حسین را سر از قفا
لب تشنه ریخت خون وی آن شوم بد گهر
هوش مصنوعی: شمر با بی‌رحمی سر حسین را از پشت برید و در حالی که لب‌های او تشنه بود، خون او را روی زمین ریخت. این عمل زشت و ننگین او نشان‌دهندهٔ بدجنس بودنش است.
از قحط آب، گشت حسین آب همچو شمع
وز آب کوزه ریخت حسن را به جان شرر
هوش مصنوعی: به دلیل کمبود آب، حسین به شدت تشنه بود و مانند شمعی در حال ذوب شدن می‌مانست. در همین حال، حسن نیز از آب کوزه‌اش چیزی را ریخت که تأثیری بر جانش مانند شرر (جرقه) داشت.
صد پاره شد ز حلق شریفش به طشت ریخت
فرزند بر گزیدهٔ صدیقه را جگر
هوش مصنوعی: از گردن پاکش صد تکه شد و بر تنهایی در طشت ریخت، جگر فرزند برگزیده حضرت صدیقه.
چون پاره پاره شد جگر سبط مصطفی
ای دل! به سینه خون شو و بیرون شو از بصر
هوش مصنوعی: وقتی که دل زجر و درد پاره‌پاره شد و شاهد رنج‌ها و مصائب نسل پیامبر بودند، ای دل! به خاطر این غم عمیق، به سینه‌ات خون بیفشان و از دیدگان تو اشک بریزد.
گر ریخت پاره جگر مجتبی به طشت
اما نشد به شام، سرش زیب طشت
هوش مصنوعی: اگرچه پاره‌های جگر مجتبی در طشت ریخته شد، اما سر او در شام گذاشته نشد و این نشان از کرامت و بزرگی او دارد.
زهرای مادر حسنین اندر این دو ماه
در باغ خلد جامهٔ نیلی، کند به بر
هوش مصنوعی: مادر حسنین، زهرا، در این دو ماه در باغ بهشت با لباس آبی رنگ در آغوش دارد.
گاهی به کربلا رود و گاه در بقیع
گاهی زند به سینه و، گاهی زند به سر
هوش مصنوعی: گاهی به کربلا می‌رود و گاهی به بقیع. گاهی دلش می‌زند و گاهی سرش را به درد می‌آورد.
گاهی حسن حسن کند و گه حسین حسین
گرید گهی بر آن پسر و، گه بر این پسر
هوش مصنوعی: گاهی چهره‌ی زیبایی خنده می‌زند و گاهی چهره‌ی دیگری غمگین می‌شود، گاهی بر یکی از آن‌ها اشک می‌ریزد و گاهی بر دیگری.
گاهی رود به طوس و کند گریه بر رضا
خون جگر، به چهره فشاند ز چشم تر
هوش مصنوعی: گاهی رود در طوس و بر مزار امام رضا (ع) با دل‌نگرانی و اندوهی عمیق اشک می‌ریزد و غم خود را با چشمانی پر از گریه بر چهره‌اش می‌پاشد.
آنگه ز حال فاطمه آگه شود کسی
کو با عزیز مرده شبی را کند سحر
هوش مصنوعی: کسی که شب را در کنار عزیزی که فوت شده بگذراند، می‌تواند از وضعیت فاطمه آگاه شود.
«ترکی» غم حسین و حسن در وجود تو
با شیر اندرون شده با جان شود بدر
هوش مصنوعی: غم حسین و حسن در وجود تو مانند شیری در دل تو جای گرفته است و با جان تو یکی می‌شود.
ماه صفر، چو ماه محرم، مه عزاست
هرجا که رو کنیم بساط عزا بپاست
هوش مصنوعی: ماه صفر، مانند ماه محرم، ماهی است که یادآور عزا و سوگواری است. در هر جایی که نگاه کنیم، مراسم و تشریفات سوگواری برپا است.