گنجور

شمارهٔ ۲ - شاعر ساده سخنم

ای کمال النسب از بهر خداوند مگوی
کان ندیمان گزیده ز کجا کردی روی
هریکی همچو سگ لاک دوان از پس بوی
ضرر نقل و هلاک قدح و مرگ سبوی
بدم مفت دوان دربدر کوی بکوی
دم ران خورده بوقتی که نبدشان دم روی
همه مردند ولیکن چو زنان قبه بسوی
سر این طایفه خر پسر بوالخطاب
قاضی آن بد نسب خر روش ترک نژاد
که چو دید او کله کیسه زرش آمد یاد
آنکه بی سیم کسی نبد از ارش نگشاد
سیم وی دادی و از مهتری این دارد یاد
جاودان بادا آن جای طهارت آباد
که سراج الدین بگرفت و به پشتش بنهاد
کویم از سفره او گرچه نگویم که نه . . . اد
نان خائیده برون کرد و درانداخت لعاب
چو ازو در گذری نوبت بهزاد آمد
آنکه با سیرت الفیه ناکار آمد
سربت او چو از آن کار بفریاد آمد
بخر انبار کنی دعوت چون باد آمد
ایر بهزاد صد و سی من آزاد آمد
رگ پشتش چو تبر دسته فرهاد آمد
. . . ن او مر . . . س سربت را استاد آمد
بگه خوردن حمدان چو دو سه خورد شراب
پسر کافی آن تا بت بستان افروز
جفت آذرگون با لاله رفیقی دلسوز
آفرازه زده بر سبلت و ریش از گز و گوز
پسر زین پی مسخرگی را شب و روز
عاریت داده بدو سبلت و ریش و بیغوز
بنجارا شده هنگام صبی علم آموز
تاج برهان اجل کرده ورا خشک سپوز
چو لحافی را گفتی که همی گاد غراب
باز قاضی حسن آن دم زنخ نو کرده
بدل اندر همه را نرخ بیکجو کرده
در پی خرزه سادات دوا دو کرده
وان بامید خر انبار روا رو کرده
بنفاق و به ریا لا و لم لو کرده
چون سگان نیم شبان بانگ عواعو کرده
بنجا را شده و حجره یکرو کرده
بدم نان بکشان رفته کشان . . . ن بشتاب
قاضی اسعد که عمید است او خزاعی نسب است
مرکز دانش و سرمایه و فضل و ادب است
به عجم زاده ولی فخر نژاد عرب است
دیدن طلعت میمونْش طرب را سبب است
سخت عالی نسب و خوش‌خط و نیکو لقب است
بابت مردم کولنگ لگام عرب است
با چنان روی نه . . . اد است کس او را عجب است
بسته گوید من ایر ندیدم در خواب
راست گوید همه دید است ببیداری در
خورده بسیار بمستی و بهشیاری در
. . . ونش خو کرده بخردی بکلان کاری در
بوده یکسان بستانی و نگونساری در
گشته درمانده ببیماری . . . ون خواری در
تا شکیباست بدو علت بیماری در
مرد خواهد که بگیرد بشب تاری در
تا کی و چند به . . . ون در زندش قاب قاب
دیگر اسکاف حکیمی که بخوی مگس است
دول حلواست چو حلوا ز همه باز پس است
بانگ بیهوده همیدارد گوئی جرس است
وز بسی گنده دکانش بمثال جرس است
گرچه با مایه کمی دون و دنی و دنس است
در سرش از شرف و جاه و بزرگی هوس است
شرف و جاه چو وی تیره دلی این نه بس است
که به نزد تو خداوند بود روشن است
ده برون کن که اگر دیرتر آنجا پاید
هر زمان بر هوس او هوسی بفزاید
وی چو در مجلس تو مرغ مسمن خاید
ماهی زنده به . . . ون جای دگر خوش باید
پیش ما آید و انگشت بگه آلاید
خود ورا آن سزد و آن خورد و آن شاید
خویشتن را ز پی دادن . . . ون آراید
از پی ایر دود در به در و باب بباب
کرم رویست ولیکن چو نُکَت آغازد
به یکی نکته بناجور برف اندازد
دوزخ آنرا که خرد از سخنش بگدازد
سیفک چنگی باید که رهی بنوازد
زآتش گرم سماعیش سری بفرازد
تا ز گرمی سر حمدانش بزانو بازد
خر کل گوزی پر سیفک چنگی تازد
تا بشهباز نگاهی نکند خر بصواب
من بیچاره مگر بر رخ آن مه نگرم
که چو در وی نگرم جامه بتن در بدرم
بزبان با سخن او سخن مه نبرم
بر لب او که همی گوید شهد و شکرم
تو دهی بوسه و من خامش بوسه شمرم
ور تو کاری دگر آغاز کنی خون بخورم
نه ویست از رحم مادر و پشت پدرم
که بدین کار مرا با تو رسد غیرت و ناب
ذوفنونست که او هست ازین برده برون
چون ندیمان دگر مرد ندیده پس . . . ون
گشته معروف بحلم و بوقار و بسکون
نی چو من اندککی دارد در مغز جنون
در سمرقند ز ننگ گهکی گوناگون
جامه چینی را سم ستاندست زبون
جامه چینی او را نه چگونه است و نه چون
همه را چام شرابست ورا جام سراب
در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است
نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است
سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است
سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است
فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است
کز دو تن زیر یکی باشد و دیگر زبر است
زبری را بفتادن ز بلندی خطر است
زیرکی ورزد وزیری کند آن حکمت باب
ای خداوند یکی شاعر ساده سخنم
بمزاح است گشاده همه ساله دهنم
با ندیمان تو عشرت زنم و ربح کنم
نه ندیمان تو . . . لند و بدیشان شکنم
بلکه خود را بندیمان تو می برفکنم
گر ندیمان تو . . . لند ندیم تو منم
باد در . . . ون ندیمان تو دم ذقنم
سر هر موئی بر ایر خری بسته طناب

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: مسمط
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ای کمال النسب از بهر خداوند مگوی
کان ندیمان گزیده ز کجا کردی روی
هوش مصنوعی: ای شریف‌ترین و بافضیلت‌ترین، به خاطر خداوند، نگو که دوستانت از کجا آمده‌اند و در کدام خانواده بزرگ شده‌اند.
هریکی همچو سگ لاک دوان از پس بوی
ضرر نقل و هلاک قدح و مرگ سبوی
هوش مصنوعی: هر فردی مانند سگی که به دنبال بوی خطر می‌افتد، به سوی مصیبت و مرگ می‌رود و در این راه همچنان در حال نوشیدن شراب است.
بدم مفت دوان دربدر کوی بکوی
دم ران خورده بوقتی که نبدشان دم روی
هوش مصنوعی: من بدون هیچ هزینه‌ای در کوچه‌ها به دنبال محبوبم می‌گردم، زمانی که دیگران در حال عیش و نوش هستند و من هیچ فرصتی برای دیدارش ندارم.
همه مردند ولیکن چو زنان قبه بسوی
سر این طایفه خر پسر بوالخطاب
هوش مصنوعی: همه مردان از دنیا رفتند، ولی مانند زنان، بر روی سر این گروه، خری وجود دارد که به پسر ابوالخطاب اشاره می‌کند.
قاضی آن بد نسب خر روش ترک نژاد
که چو دید او کله کیسه زرش آمد یاد
هوش مصنوعی: قاضی دید که کسی که نسب خوبی ندارد، وقتی خر را دید، یاد کیسه پر از طلا به ذهنش آمد.
آنکه بی سیم کسی نبد از ارش نگشاد
سیم وی دادی و از مهتری این دارد یاد
هوش مصنوعی: کسی که بدون داشتن هیچ ارتباطی، به سمت عرش نرفت، تو به او سیم(وسایل) دادی و از مهارت او درس گرفتی.
جاودان بادا آن جای طهارت آباد
که سراج الدین بگرفت و به پشتش بنهاد
هوش مصنوعی: جاودان باد آن مکان پاک و مقدسی که سراج الدین آن را در دست گرفت و بر دوش خود گذاشت.
کویم از سفره او گرچه نگویم که نه . . . اد
نان خائیده برون کرد و درانداخت لعاب
هوش مصنوعی: من از سفره او دور نیستم، هرچند که نگویم. او نانی که خورده بود را بیرون کرد و در آن لعابی انداخت.
چو ازو در گذری نوبت بهزاد آمد
آنکه با سیرت الفیه ناکار آمد
هوش مصنوعی: وقتی از او عبور می‌کنی، نوبت به بهزاد می‌رسد، آن‌کس که با رفتار و شخصیت خود این کار را نمی‌تواند انجام دهد.
سربت او چو از آن کار بفریاد آمد
بخر انبار کنی دعوت چون باد آمد
هوش مصنوعی: وقتی به جوانمردی صدای فریاد می‌رسد، مانند باد که ناگهان می‌وزد، باید خود را برای پذیرایی و مهمانی آماده کند و انبارها را پر کند.
ایر بهزاد صد و سی من آزاد آمد
رگ پشتش چو تبر دسته فرهاد آمد
هوش مصنوعی: بهزاد (شخصیتی مشهور در اسطوره‌ها) با قدری بیشتر از صد و سی من (واحد وزن در آن زمان) آزاد و رها شده است. گردن او مانند تبر فرهاد، به محکم و استواری است.
. . . ن او مر . . . س سربت را استاد آمد
بگه خوردن حمدان چو دو سه خورد شراب
هوش مصنوعی: یک شخص با مهارت و استادی به محفل آمد و هنگام نوشیدن شراب، ستایش‌هایی را به زبان آورد. او در حالی که دو یا سه جرعه می‌نوشید، گویی به حالت خوشحالی و لذت غوطه‌ور شده بود.
پسر کافی آن تا بت بستان افروز
جفت آذرگون با لاله رفیقی دلسوز
هوش مصنوعی: پسر شایسته و مناسبی که می‌تواند بت زیبای مسحورکننده را در کنار خود داشته باشد و همواره با گل لاله، دوستی مهربان و دلسوز باشد.
آفرازه زده بر سبلت و ریش از گز و گوز
پسر زین پی مسخرگی را شب و روز
هوش مصنوعی: دختر زیبا با موهایش درخشان و ریش پسران از شرارت و بازیگوشی خود را پنهان کرده و شب و روز به شیطنت و شوخی مشغول است.
عاریت داده بدو سبلت و ریش و بیغوز
بنجارا شده هنگام صبی علم آموز
هوش مصنوعی: او موی سر و ریش و نواحی خصوصی‌اش را به دیگران امانت داده است و در این حال، در زمان کودکی، به یادگیری علم مشغول است.
تاج برهان اجل کرده ورا خشک سپوز
چو لحافی را گفتی که همی گاد غراب
هوش مصنوعی: تاج سرنوشت بر او سایه افکنده و او را بی‌حرکت و بی‌جان کرده است، مانند لحافی که بر روی کسی انداخته شده باشد و نشان می‌دهد که همچون زغالی افروخته و غمگین است.
باز قاضی حسن آن دم زنخ نو کرده
بدل اندر همه را نرخ بیکجو کرده
هوش مصنوعی: باز قاضی حسن در آن لحظه، با چهره‌ای تازه و زیبا، در میان همه مردم قیمت و ارزشی جدید برای خود تعیین کرده است.
در پی خرزه سادات دوا دو کرده
وان بامید خر انبار روا رو کرده
هوش مصنوعی: در جستجوی درمان برای مشکلات سادات، کارها را ساماندهی کرده و به امید بهبود اوضاع تلاش می‌کند.
بنفاق و به ریا لا و لم لو کرده
چون سگان نیم شبان بانگ عواعو کرده
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به افرادی اشاره می‌کند که با نفاق و ریاکاری خود، در حقیقت خود را خدشه‌دار می‌کنند. او می‌گوید مانند سگان که در نیمه شب شروع به پارس کردن می‌کنند، این افراد هم با صدای بلند و ناهنجار خود فقط دروغ و تظاهر می‌کنند. این توصیف به نوعی نشان‌دهنده بی‌فایده بودن و بی‌خود بودن این رفتارهاست.
بنجا را شده و حجره یکرو کرده
بدم نان بکشان رفته کشان . . . ن بشتاب
هوش مصنوعی: من به جایی رسیده‌ام که در دل حجره‌ام، یک روز به تلاش و کوشش مشغول بودم و نان می‌کشیدم، اما حالا از آنجا رفته‌ام.
قاضی اسعد که عمید است او خزاعی نسب است
مرکز دانش و سرمایه و فضل و ادب است
هوش مصنوعی: قاضی اسعد، که از خاندان خزاعی است، فردی با علم و دانایی بسیار بالا، دارای استعداد و فضیلت و آداب اخلاقی است.
به عجم زاده ولی فخر نژاد عرب است
دیدن طلعت میمونْش طرب را سبب است
هوش مصنوعی: زاده‌ی عجم، ولی فخرش به نژاد عرب است. دیدن چهره‌ی زیبا و دل‌انگیز او، باعث شادی و خوشحالی می‌شود.
سخت عالی نسب و خوش‌خط و نیکو لقب است
بابت مردم کولنگ لگام عرب است
هوش مصنوعی: او فردی با اصالت، خوش‌خط و با لقب نیکوست و به خاطر مردم کولنگ، مانند فخر و اعتبار عرب‌ها محسوب می‌شود.
با چنان روی نه . . . اد است کس او را عجب است
بسته گوید من ایر ندیدم در خواب
هوش مصنوعی: با چنین چهره‌ای که او دارد، عجیب است که کسی نتواند او را بشناسد و او می‌گوید من هرگز در خواب چیزی ندیده‌ام که شبیه او باشد.
راست گوید همه دید است ببیداری در
خورده بسیار بمستی و بهشیاری در
هوش مصنوعی: تجربه و دیدگاه شخصی، بیانگر حقیقت است؛ چرا که در بیداری، انسان بسیاری از لحظات را در حالت مستی و هوشیاری می‌بیند.
. . . ونش خو کرده بخردی بکلان کاری در
بوده یکسان بستانی و نگونساری در
هوش مصنوعی: کسی که به حکمت و دانایی عادت کرده است، در هر وضعیتی می‌داند که چگونه باید عمل کند، بنابراین دچار ناامیدی نمی‌شود و همواره به دنبال راهی درست است.
گشته درمانده ببیماری . . . ون خواری در
تا شکیباست بدو علت بیماری در
هوش مصنوعی: به خاطر بیماری و مشکلاتی که دارم، در حالت ناامیدی و خاری به سر می‌برم، اما در عین حال صبر و بردباری دارم، چون می‌دانم که علت این درد و رنج چیست.
مرد خواهد که بگیرد بشب تاری در
تا کی و چند به . . . ون در زندش قاب قاب
هوش مصنوعی: مرد آرزو دارد که در شب تاریکی چیزی را به دست آورد، اما نمی‌داند تا چه زمانی باید تلاش کند و در دلش بگذرد.
دیگر اسکاف حکیمی که بخوی مگس است
دول حلواست چو حلوا ز همه باز پس است
هوش مصنوعی: دیگر شخصی مانند حکیم که در کار خود تبحر دارد، شایسته است و در هر چالش و مشکلی برتر از دیگران عمل می‌کند، همانند حلوا که با طعم شیرین و دلپذیرش، همه را به خود جذب می‌کند و همواره مورد توجه و تمجید قرار می‌گیرد.
بانگ بیهوده همیدارد گوئی جرس است
وز بسی گنده دکانش بمثال جرس است
هوش مصنوعی: صدای بیهوده و بی ‌فایده‌ای بلند است که گویی مانند زنگ یا جرس به گوش می‌رسد و از میان بسیاری از صداهای مزاحم و نامطلوب، آن صدا به نوعی شبیه به زنگ می‌باشد.
گرچه با مایه کمی دون و دنی و دنس است
در سرش از شرف و جاه و بزرگی هوس است
هوش مصنوعی: شخصی که از نظر مالی و مادی در سطح پایینی قرار دارد و زندگی‌اش معمولی است، اما در دلش آرزوها و خواسته‌های بزرگ و افتخارآمیز دارد.
شرف و جاه چو وی تیره دلی این نه بس است
که به نزد تو خداوند بود روشن است
هوش مصنوعی: شرافت و مقام وقتی ارزش دارد که دل تیره‌ای داشته باشی. این کافی نیست که نزد تو فقط خداوند روشن باشد.
ده برون کن که اگر دیرتر آنجا پاید
هر زمان بر هوس او هوسی بفزاید
هوش مصنوعی: اگر در بیرون از منزل کسی را بفرستی، ممکن است هر لحظه که دیرتر بماند، خواسته و آرزوی آن شخص بیشتر و بیشتر شود.
وی چو در مجلس تو مرغ مسمن خاید
ماهی زنده به . . . ون جای دگر خوش باید
هوش مصنوعی: او مانند مرغی چاق در مجلس تو خواهد بود، و ماهی زنده را به راحتی در جای دیگری می‌توان یافت و خوشایند خواهد بود.
پیش ما آید و انگشت بگه آلاید
خود ورا آن سزد و آن خورد و آن شاید
هوش مصنوعی: اگر کسی به ما نزدیک شود و با ناز و دلربایی خود را به نمایش بگذارد، این رفتار برای او شایسته و مناسب است.
خویشتن را ز پی دادن . . . ون آراید
از پی ایر دود در به در و باب بباب
هوش مصنوعی: انسان باید به خاطر خودسازی و رشد شخصیت خویش تلاش کند و در این مسیر، در تلاش است تا به دنبال حقیقت و معانی عمیق زندگی برود و از درها و مسیرهای مختلف به این هدف دست یابد.
کرم رویست ولیکن چو نُکَت آغازد
به یکی نکته بناجور برف اندازد
هوش مصنوعی: زیبایی او به قدری دلرباست که با یک نکته ساده، می‌تواند بر دل‌ها اثر بگذارد و احساسات را برانگیزد.
دوزخ آنرا که خرد از سخنش بگدازد
سیفک چنگی باید که رهی بنوازد
هوش مصنوعی: دوزخ متعلق به کسی است که سخنانش به اندازه‌ای حکیمانه و خردمندانه است که بر دل‌ها اثر می‌گذارد. برای این فرد، یک ابزار مؤثر و توانمند لازم است تا بتواند او را راهنمایی کند و بر او تأثیر بگذارد.
زآتش گرم سماعیش سری بفرازد
تا ز گرمی سر حمدانش بزانو بازد
هوش مصنوعی: سوز و شوق درونی او چنان قوی است که آتش عشقش او را به اوج می‌برد و این حرارت باعث می‌شود تا سرود ستایشش با خشوع و تواضع بر زمین بیفتد.
خر کل گوزی پر سیفک چنگی تازد
تا بشهباز نگاهی نکند خر بصواب
هوش مصنوعی: خر که در میان میوه‌ها roaming می‌کند، با خویشتن‌داری و آرامش حرکت می‌کند تا توجه پرنده‌ی شکاری جلب نشود.
من بیچاره مگر بر رخ آن مه نگرم
که چو در وی نگرم جامه بتن در بدرم
هوش مصنوعی: من تنها در صورت دیدن چهره آن ماه زیبا احساس خوشبختی می‌کنم، زیرا وقتی به او نگاه می‌کنم، تمامی لباس‌ها و ظاهر دنیایی‌ام را فراموش می‌کنم.
بزبان با سخن او سخن مه نبرم
بر لب او که همی گوید شهد و شکرم
هوش مصنوعی: با زبان خود نمی‌توانم به شیرینی و لطافت کلامش سخن بگویم، زیرا او همیشه سخنانش پر از شیرینی و محبت است.
تو دهی بوسه و من خامش بوسه شمرم
ور تو کاری دگر آغاز کنی خون بخورم
هوش مصنوعی: اگر تو به من بوسه بدهی، من در سکوت آن را می‌شمارم. اما اگر تو کار دیگری شروع کنی، به خاطر آن ناراحتی می‌کشم.
نه ویست از رحم مادر و پشت پدرم
که بدین کار مرا با تو رسد غیرت و ناب
هوش مصنوعی: نه از بلندی مقام مادرم و نه از قدرت پدرم، بلکه این که من به این کار برسم، تنها به خاطر غیرت و ناب بودن خودم است.
ذوفنونست که او هست ازین برده برون
چون ندیمان دگر مرد ندیده پس . . . ون
هوش مصنوعی: او از میان بندگان، با ویژگی‌های خاص خود از دیگران متمایز است و مانند ندیمان و دوستان دیگر، کسی را ندیده که به این درجه از اطلاع و مهارت برسد.
گشته معروف بحلم و بوقار و بسکون
نی چو من اندککی دارد در مغز جنون
هوش مصنوعی: من به آرامش و وقار و سکون شناخته شده‌ام، اما هیچ‌کس به اندازه من، حتی به طور اندک، جنون را در وجود خود نمی‌بیند.
در سمرقند ز ننگ گهکی گوناگون
جامه چینی را سم ستاندست زبون
هوش مصنوعی: در سمرقند، به خاطر شرم و خجالت از گناهان مختلف، کسی قادر نیست که به خوبی و زیبایی لباس بدوزد و هنر خود را نشان دهد.
جامه چینی او را نه چگونه است و نه چون
همه را چام شرابست ورا جام سراب
هوش مصنوعی: این سروده به توصیف ظاهری و ویژگی‌های خاص کسی می‌پردازد که جامه‌ای متفاوت و خاص به تن دارد. این شخص مانند دیگران نیست و وجودش همچون جامی پر از شراب است که در عین زیبایی، ممکن است ناپایدار و نادرست باشد. به عبارت دیگر، آن‌چه در ظاهر دیده می‌شود، احتمالاً نمایان‌گر حقیقتی دیگر است.
در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است
نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است
هوش مصنوعی: در یک میخانه‌ای او پشت در است و به آن حلقه در آویخته است. نمی‌توان گفت که از آنان است، بلکه از آنها بهتر است.
سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است
سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است
هوش مصنوعی: مرد سرخ‌پوشی وجود دارد، اما من نمی‌دانم چه کار کنم چون او در حال خروش و عر عر کردن است، و معلوم است که زیر این رنگ دیگر، واقعیتی نهفته است.
فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است
کز دو تن زیر یکی باشد و دیگر زبر است
هوش مصنوعی: فلسفه را می‌داند و از آن دسته افرادی است که در ظواهر خود از دیگران بالاتر است، در حالی‌که واقعاً هیچ چیزی نمی‌فهمد و بر اساس ظاهر خود را از دیگران جدا کرده است.
زبری را بفتادن ز بلندی خطر است
زیرکی ورزد وزیری کند آن حکمت باب
هوش مصنوعی: افتادن از بلندی می‌تواند خطرناک باشد، اما کسی که با زیرکی و هوشمندی عمل کند، می‌تواند از این خطرات دور بماند و به دانایی و حکمت دست یابد.
ای خداوند یکی شاعر ساده سخنم
بمزاح است گشاده همه ساله دهنم
هوش مصنوعی: ای خدا، من یک شاعر ساده هستم که با شوخی و مزاح سخن می‌گویم و هر سال دهنم باز است.
با ندیمان تو عشرت زنم و ربح کنم
نه ندیمان تو . . . لند و بدیشان شکنم
هوش مصنوعی: با دوستان تو خوش می‌گذرانم و بهره‌وری می‌کنم، نه با دوستان تو... و بر آن‌ها سخت می‌گیرم.
بلکه خود را بندیمان تو می برفکنم
گر ندیمان تو . . . لند ندیم تو منم
هوش مصنوعی: اگر ما را به تو پیوندی نباشد، من خود را به خاطر تو از بند می‌گسلانم.
باد در . . . ون ندیمان تو دم ذقنم
سر هر موئی بر ایر خری بسته طناب
هوش مصنوعی: باد در گوشم می‌وزد و یاد تو را در ذهنم زنده می‌کند، به طوری که هر رشته مویم یادآور لحظاتی است که با تو گذراندم و پیوندی میان ما را به تصویر می‌کشد.

حاشیه ها

1402/07/24 15:09
جهن یزداد

آنکه با سیرت الفیه ناگاد امد