گنجور

شمارهٔ ۳۰۹

حال دل را تنم از ضعف زبانم گویاست
راز آتش ز جگر تشنگی خس پیداست
تو و مستانه لباسی که طرازی تن خویش
می توان کرد تفاخر که فلان بی سرو پاست
شدم از ضعف غباری که نیایم به نظر
صورت هستیم از آینه دل پیداست
ذره هر چند شود گرد فنا خورشید است
قطره هر چند شود خاک نه آخر دریاست؟

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

حال دل را تنم از ضعف زبانم گویاست
راز آتش ز جگر تشنگی خس پیداست
هوش مصنوعی: احساس درونم از ضعف جسمانی‌ام به وضوح مشخص است. راز تشنگی و آتش درونم به روشنی نمایان است.
تو و مستانه لباسی که طرازی تن خویش
می توان کرد تفاخر که فلان بی سرو پاست
هوش مصنوعی: تو و مستان، می‌توانی لباسی زیبا برای خودت بدوزی و به خود ببالیدی، اما من کسی هستم که بدون زیور و تجمل همچنان ارزشمند هستم.
شدم از ضعف غباری که نیایم به نظر
صورت هستیم از آینه دل پیداست
هوش مصنوعی: از آنجا که ضعیف و ناتوان شده‌ام، گویا به گرد و خاکی تبدیل شده‌ام که هرگز به چشم نمی‌آید. در واقع، آنچه که به وضوح در آینه دل نمایان است، فقط صورت ماست.
ذره هر چند شود گرد فنا خورشید است
قطره هر چند شود خاک نه آخر دریاست؟
هوش مصنوعی: هر ذره‌ای که به فنا می‌رود، باز هم ماهیتش به خورشید نزدیک است و هر قطره‌ای که به خاک تبدیل می‌شود، در نهایت بخشی از دریا باقی می‌ماند. این به ما یادآوری می‌کند که حتی در تبدیلات و تغییرات، اصل و بنیان چیزها همچنان پایدار است.