گنجور

شمارهٔ ۳۰۳

دامان پاک عاشق و برگ سمن یکی است
خاکستر وفا و عبیر چمن یکی است
هر جا که هست در قدم یار خوشنماست
سروی چو نیست رونق دشت و دمن یکی است
از وصل در گدازم و از هجر در خمار
بیدرد را گمان که مگر درد من یکی است
دلتنگی و بیهده کردی شکار او
قدر گداز و قیمت دل سوختن یکی است
من محو جلوه گشتم و او مست یار اسیر
نازم به دولتی که دل یار و من یکی است

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دامان پاک عاشق و برگ سمن یکی است
خاکستر وفا و عبیر چمن یکی است
هوش مصنوعی: دامن پاک عاشق و برگ درخت سمن به یکدیگر شبیه‌اند؛ زیرا وفا و عطر چمن نیز در اصل، چیزی مشترک دارند.
هر جا که هست در قدم یار خوشنماست
سروی چو نیست رونق دشت و دمن یکی است
هوش مصنوعی: هرجا که محبوب زیبا حضور دارد، زندگی و شادابی وجود دارد؛ حتی اگر درخت سرو در بین دشت و دمن نباشد، باز هم آن مکان به یکسان زیبا و سرزنده است.
از وصل در گدازم و از هجر در خمار
بیدرد را گمان که مگر درد من یکی است
هوش مصنوعی: من از وصل معشوق در حال سوز و گدازم و از جدایی در حال نشئه و بی‌دردی هستم. کسی که بی‌دردی می‌کند فکر می‌کند که درد من تنها یک نوع است.
دلتنگی و بیهده کردی شکار او
قدر گداز و قیمت دل سوختن یکی است
هوش مصنوعی: اندوه و حسرت تو در پی او، مانند ارزش و اهمیت سوختن دل و درد جدایی است. هر دو یکسان و بیهوده‌اند.
من محو جلوه گشتم و او مست یار اسیر
نازم به دولتی که دل یار و من یکی است
هوش مصنوعی: من در زیبایی او غرق شدم و او در حالتی سرمست و دلربا است. من و محبوبم به یکدیگر نزدیکیم و دل یکدیگر را داریم.