شمارهٔ ۲۹۵
دلم را صبح عید جانسپاری است
که خورشید مرا وقت سواری است
ز بیم فتنه چشم سیاهی
نگه در پرده چشمم حصاری است
ز چشم شیر دارد حلقه دام
نگاهش گرچه آهوی شکاری است
دل دیوانه ما سخت جانی است
که از فرهاد و مجنون یادگاری است
خیال کشتنم دارد نهانی
تغافل مژده امیدواری است
اسیر یک نظر بودم همه عمر
نگاه او طلسم دوستداری است
اطلاعات
وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
دلم را صبح عید جانسپاری است
که خورشید مرا وقت سواری است
هوش مصنوعی: در روز عید، دلم پر از شادی و سرزندگی است، زیرا مانند طلوع خورشید، زمانی برای شکوفایی و حضور در زندگی تازه دارم.
ز بیم فتنه چشم سیاهی
نگه در پرده چشمم حصاری است
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از آشفتگیهای دور و بر، چشمانم به مانند دیواری در برابر دیدههایم قرار دارد.
ز چشم شیر دارد حلقه دام
نگاهش گرچه آهوی شکاری است
هوش مصنوعی: چشمان شیر، حلقهای از شکار را پدید میآورد، هرچند او خود یک آهو است.
دل دیوانه ما سخت جانی است
که از فرهاد و مجنون یادگاری است
هوش مصنوعی: دل ما که دیوانه است، به شدت تحمل میکند و این جنونش نتیجه یادآوری از داستان فرهاد و مجنون است.
خیال کشتنم دارد نهانی
تغافل مژده امیدواری است
هوش مصنوعی: در دل خود، به طرز پنهانی آرزوی کشتنم را دارد، اما خود را غافل نشان میدهد و این نشانهای بر امیدواری است.
اسیر یک نظر بودم همه عمر
نگاه او طلسم دوستداری است
هوش مصنوعی: تمام عمر تحت تأثیر یک نگاه او بودم و این نگاه برای من مانند جادو و طلسمی از محبت و عشق است.

اسیر شهرستانی