شمارهٔ ۹
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را
چند به دل فرو خورم، ناله جانگداز را؟
هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو
رفته به دامن مژه، سجدهگه نیاز را
دیده شب نخفته را، وصف دو زلف او مکن
با دل پاسبان مگو، حال شب دراز را
میطلبم به آرزو، صحبت عافیت، ولی
تهمت عقل چون نهم، این دل عشقباز را؟
شاهی از این سرود غم، طرز جنون گرفت دل
رخصت گفتوگو مده، طبع سخنتراز را
شمارهٔ ۸ - استقبال از کمال خجندی: چشم تو برانداخت به می، خانه ما راشمارهٔ ۱۰: خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا
اطلاعات
وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را
چند به دل فرو خورم، ناله جانگداز را؟
هوش مصنوعی: وقتی اشک مانند پردهای دردناک میشود، چقدر میتوانم رازهای خود را در دل نگه دارم و نالهای که جانم را میآزارد، در خود فرو ببرم؟
هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو
رفته به دامن مژه، سجدهگه نیاز را
هوش مصنوعی: هر صبح، با دلِ خونین، تلاش میکنم تا عشق تو را به دست بیاورم و در سایهی مژههایت، در برابر درگاهت به نماز بیستم.
دیده شب نخفته را، وصف دو زلف او مکن
با دل پاسبان مگو، حال شب دراز را
هوش مصنوعی: چشمهایی که در شب بیدارند، از زیبایی دو زلف او به کسی نگو. با دل نگهبان هم، دربارهی حال و هوای طولانی شب صحبت نکن.
میطلبم به آرزو، صحبت عافیت، ولی
تهمت عقل چون نهم، این دل عشقباز را؟
هوش مصنوعی: من آرزو دارم که درباره آرامش و عافیت صحبت کنم، اما عقل به من تهمت میزند و این دل عاشق را چگونه میتوانم توضیح دهم؟
شاهی از این سرود غم، طرز جنون گرفت دل
رخصت گفتوگو مده، طبع سخنتراز را
هوش مصنوعی: سلطنتی که از این آهنگ اندوهین، دچار جنون شد، به دل اجازه نده که صحبت کند و از توانایی سخن گفتن او بپرهیز.