گنجور

بخش ۵ - حکایت مرد یخ‌فروش التمثّل فی دارالغرور

مثلت هست در سرای غرور
مثل یخ‌فروش نیشابور
در تموز آن یخک نهاده به پیش
کس خریدار نی و او درویش
هرچه زر داشت او به یخ درباخت
آفتاب تموز یخ بگداخت
یخ گدازان شده ز گرمی و مرد
با دلی دردناک و با دمِ سرد
زانکه عمر گذشته باقی داشت
آفتاب تموزیش نگذاشت
این همی‌گفت و اشک می‌بارید
که بسی مان نماند و کس نخرید
قیمت روزگار آسانی
به سرِ روزگار اگر دانی
چیست عقل اوّل این جهان دیدن
پس به حسبت برین جهان ریدن
برگ دنیا خرد نبپسندد
مرگ بر برگ این جهان خندد
چون نترسی تو از اجل خُردی
آن ز غفلت شمر نه از مردی
تو نه‌ای بر اجل دلیر هنوز
گور گور است و شیر شیر هنوز

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: محمودرضا رجایی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

مثلت هست در سرای غرور
مثل یخ‌فروش نیشابور
هوش مصنوعی: شما در جایگاه خود با اعتماد به نفس و شادی ایستاده‌اید، مانند یخ‌فروشی که در نیشابور، با آگاهی از ارزش کالاهایش، در بازار به فروش می‌پردازد.
در تموز آن یخک نهاده به پیش
کس خریدار نی و او درویش
هوش مصنوعی: در گرمای تابستان، آن یخ که برای فروش گذاشته شده، هیچ مشتری ندارد و در حقیقت فقط فردی بی‌پول به آن نگاه می‌کند.
هرچه زر داشت او به یخ درباخت
آفتاب تموز یخ بگداخت
هوش مصنوعی: او هرچه طلا و زر داشت را در گرمای تابستان از دست داد، چون در این فصل یخ‌ها ذوب می‌شوند.
یخ گدازان شده ز گرمی و مرد
با دلی دردناک و با دمِ سرد
هوش مصنوعی: پیداست که یخ به خاطر گرما ذوب شده است و مردی که با دل پر از درد و نفس سردش در این وضعیت قرار دارد.
زانکه عمر گذشته باقی داشت
آفتاب تموزیش نگذاشت
هوش مصنوعی: به دلیل گذر زمان و سپری شدن عمر، روزهای گرم تابستان او را از ادامه زندگی بازداشت.
این همی‌گفت و اشک می‌بارید
که بسی مان نماند و کس نخرید
هوش مصنوعی: او این را می‌گفت و اشک می‌ریخت که زمان زیادی برای ما نمانده و هیچ‌کس هم به ما توجهی نمی‌کند.
قیمت روزگار آسانی
به سرِ روزگار اگر دانی
هوش مصنوعی: اگر بدانی که روزگار چقدر بی‌رحم و سخت است، متوجه می‌شوی که ارزش آنچه امروز داری چقدر زیاد است.
چیست عقل اوّل این جهان دیدن
پس به حسبت برین جهان ریدن
هوش مصنوعی: عقل اولی که در این جهان وجود دارد، دیدن و آگاه شدن از آن است، پس به خردت توجه کن که در این جهان چگونه رفتار کنی.
برگ دنیا خرد نبپسندد
مرگ بر برگ این جهان خندد
هوش مصنوعی: زندگی در این دنیا ارزش زیادی ندارد و مرگ بر چهرهٔ این جهان لبخند می‌زند.
چون نترسی تو از اجل خُردی
آن ز غفلت شمر نه از مردی
هوش مصنوعی: وقتی از مرگ نمی‌ترسی، نباید آن را به شجاعت خود نسبت بدهی، بلکه این نشان از بی‌خبری و غفلت توست.
تو نه‌ای بر اجل دلیر هنوز
گور گور است و شیر شیر هنوز
هوش مصنوعی: تو هنوز در برابر مرگ شجاع نیستی، زیرا مرگ همچنان وجود دارد و هیچ چیز نیست که بر ترس و خطر غلبه کند.

حاشیه ها

1394/11/02 21:02
محسن حیدرزاده جزی

قطعا سعدی در شعر :
عمر برف است و آفتاب تموز اندکی ماند وخواجه غره هنوز
به این شعر سنایی نظر داشته است ،سعدی به خوبی توانسته مفهوم را در یک بیت خلاصه کند اما انصاف باید داد که برف در تموز بی معنی است در حالی که یخ فروشی در تموز کاملا موجه است.
وزن مصراع دوم بیت 5 ایراد دادرد .

1399/05/19 23:08
نبوی

زانکه عمر گذشته باقی داشت
آفتاب تموزش نگذاشت
به نظر می رسد وزن مصراع دوم اشکال دارد و یا تلفظی است که من بی خبرم

1399/09/01 13:12
شهریار مشکین

مصراع دوّم در بیت پنجم چنین است:
آفتاب تموزیَش (تموزی‌اش) نگذاشت

1400/10/24 18:12
سعید هادیان

این شعر در مجالس سبعه مولانا ، (المجلس الاول) بعد از متن مناجات ، در چهار بیت ذکر شده است.

بعد از شعر در متنی زیبا حضرت مولانا یخ را به وجود ما و معصیت را به آفتاب تعبیر نموده است. 

1402/06/21 21:09
Azar

با سلام خدمت دوستان . من در سایتهای مرتبط با دکتر دینانی دیدم که بعد از بیت چهارم این بیت نوشته شده بود: ع

مر را بر کدام متاع دادی   

ز غم یخ چنین ندا دادی 

لطفا یکی راهنمایی کنه که کدوم صحیح تره؟