گنجور

بخش ۵ - التّمثیل فی‌المحبّة والشّکر

آن یکی خیره ز اشتری پرسید
که مر او را چنان مسخّر دید
که چرا با چنین قد و قامت
کودکی را همی کنی طاعت
هیکلت بس شگرف گاه طلاع
کودکان را چرا شوی مطواع
دادش اشتر جواب و گفت ای مرد
من شدستم چنین متابع درد
من خود از کودک ارچه بی‌خبرم
به مهار و رسن همی نگرم
درد کردست مر مرا کردی
من شدستم متابع دردی
هرکرا درد راهبر نبود
مرد را زان جهان خبر نبود
مرد را دردِ عشق راهبرست
آتش عشق مونس جگرست
گرچه حاجی مناسک آموزست
به عمل علم او ره افروزست
پوست عالم به زهر آلودست
وز درونش به مشک اندودست
عالم آنکس بود که معنی بکر
آورد او برون ز اندُه و فکر
گر محدّث بود ندیمش دان
ور محقّق بود حکیمش خوان
در ره از آبهای جان کاهت
پل نگهبان بُوَد نه همراهت
لاجرم دید بایدت ناچار
اندرین ره رباطبان بسیار
زان همه هیچ همرهی مطلب
توشه جوی از پی خود و مرکب
خرد از بهر آب و نان نبود
همره حج نگاهبان نبود
بهر پاس است مار بر سرِ گنج
نز پی آنکه گیرد از وی خنج
ناطق عقل صدق دانا به
مستمع در عمل توانا به
کار بی‌علم بار و بَر ندهد
تخم بی‌مغز بس ثمر ندهد
درد بی‌علم تخم در شوره است
علم بی درد سنگ در کوره است
دانشی کان فزون ز کار بُوَد
همچو در دیده انتشار بُوَد
علم کان زیر دست مزدورست
آن نه علم است کان همه زورست
مرد دین تا بجست دینارست
همچو ناقه درست و بیمارست
علم را چون تو خوانی از بازیش
آلت جاه و ساز ره سازیش
کشد آن علم جانت در امواج
بدل تاج دین کند تاراج
باز اگر علم مر ترا خواند
بر بُراق بقات بنشاند
تا بدانجا که چشم او بیند
تا بننشاندت بننشیند
مکن از ظن به سوی علم شتاب
زانکه در ظن بود خطا و صواب
جان بی‌علم بی‌نوا باشد
مرغ بی‌برگ بی‌نوا باشد
جان دانا نوا زند در مرگ
همچو بلبل نوا زند بر برگ
دانشومند دل تهی علفی
از پی نفس حرف شد صحفی
علم کز بهر دین و داد بُوَد
آتش و آب و خاک و باد بُوَد
علم جویی که در تباهی بود
روی او چون در آب ماهی بود
علم کز بهر باغ و راغ بُوَد
همچو مر دزد را چراغ بُوَد
علم کز بهرِ حشمت آموزی
حاصلش رنج دان و بد روزی
زانکه جان آفرین چو جان نبود
علم خوان همچو علم‌دان نبود
نیک خواند ولیک بد گردد
ره بُرد لیک گرد خود گردد
نز پی کار داشت علم ابلیس
داشت بهر تکبّر و تلبیس
قدرِ دین تو دیو به داند
که دهد عشوه دینت بستاند
تو ز ابلیس کمتری ای خر
زانکه تو دین‌فروشی او دین خر
چون تو در دام او برآویزی
از خدای و رسول بگریزی
هرکه را مست کرد گفتارش
تا ابد کس ندید هشیارش
آن کسی از خدای برنخورد
که حدیث و حدث یکی شمرد
علم در مزبله فرو ناید
که قِدم با حَدث نکو ناید
روز اول چه بینوا چه نوا
شب آخر چه پادشه چه گدا

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: محمودرضا رجایی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

آن یکی خیره ز اشتری پرسید
که مر او را چنان مسخّر دید
هوش مصنوعی: یک نفر که متعجب و حیران بود از شخص دیگری در مورد دیدن یک اسب عجیب و غریب پرسید، چون او آن را به گونه‌ای شگفت‌انگیز و خیره‌کننده مشاهده کرده بود.
که چرا با چنین قد و قامت
کودکی را همی کنی طاعت
هوش مصنوعی: چرا با وجود جثه کوچک و نوجوانی، او را به اطاعت وادار می‌کنی؟
هیکلت بس شگرف گاه طلاع
کودکان را چرا شوی مطواع
هوش مصنوعی: تو با هیکل بزرگ و با شکوهت، چرا باید تبدیل به چیزی شوی که بچه‌ها به آسانی به آن دست پیدا کنند و زیر فرمانشان بیفتی؟
دادش اشتر جواب و گفت ای مرد
من شدستم چنین متابع درد
هوش مصنوعی: شتر جواب داد و گفت: ای مرد، من به همین وضعیت دچار شده‌ام و از درد رنج می‌برم.
من خود از کودک ارچه بی‌خبرم
به مهار و رسن همی نگرم
هوش مصنوعی: اگرچه من از کودکی بی‌خبرم، اما به طناب و مهار خودم نگاه می‌کنم.
درد کردست مر مرا کردی
من شدستم متابع دردی
هوش مصنوعی: درد در وجودم حس کرده‌ام و اکنون به پیروی از آن درد نشسته‌ام.
هرکرا درد راهبر نبود
مرد را زان جهان خبر نبود
هوش مصنوعی: هر کسی که درد و رنج را تجربه نکند، نمی‌تواند به درستی از آنچه در دنیای دیگر وجود دارد، آگاه شود.
مرد را دردِ عشق راهبرست
آتش عشق مونس جگرست
هوش مصنوعی: عشق برای مردان هدایت‌کننده‌ای است که درد و رنج آن، مانند آتشی است که همیشه در قلب و وجودشان می‌سوزد و آن را به خود مشغول می‌کند.
گرچه حاجی مناسک آموزست
به عمل علم او ره افروزست
هوش مصنوعی: با اینکه حاجی در انجام مناسک مذهبی ماهر است، اما دانش او راه را روشن و هدایت‌گر می‌سازد.
پوست عالم به زهر آلودست
وز درونش به مشک اندودست
هوش مصنوعی: ظاهر این دنیا زهرآلود و خالی از احساسات نیک است، اما باطن آن دارای صفاتی خوشبو و دل‌انگیز است.
عالم آنکس بود که معنی بکر
آورد او برون ز اندُه و فکر
هوش مصنوعی: عالم کسی است که مفهومی تازه و خالص ارائه می‌دهد، و او باید بتواند از حالت‌های ناراحتی و تفکر منفی رهایی یابد.
گر محدّث بود ندیمش دان
ور محقّق بود حکیمش خوان
هوش مصنوعی: اگر او سخنران باشد او را دانا بخوان، و اگر پژوهشگر باشد او را حکیم بنام.
در ره از آبهای جان کاهت
پل نگهبان بُوَد نه همراهت
هوش مصنوعی: در مسیر زندگی، نگرانی‌ها و مشکلات تو را محدود نمی‌کنند و هر کس نمی‌تواند در تمام مراحل کنارت باشد. این تو هستی که باید با چالش‌ها روبه‌رو شوی و پل‌های عبور از سختی‌ها را خودت بسازی.
لاجرم دید بایدت ناچار
اندرین ره رباطبان بسیار
هوش مصنوعی: باید بدانی که در این مسیر، افراد زیادی وجود دارند که در این کار تخصص دارند و تو ناچار باید با آنها آشنا شوی.
زان همه هیچ همرهی مطلب
توشه جوی از پی خود و مرکب
هوش مصنوعی: از تمام اینها هیچ‌کس به‌دنبال تو نیست، پس تو هم از پی خودت برو و وسایل و امکانات لازم را فراهم کن.
خرد از بهر آب و نان نبود
همره حج نگاهبان نبود
هوش مصنوعی: خرد برای تأمین نیازهای ابتدایی مانند غذا و نان نیست و همچنین مانند حجاج، نقش محافظت و نگهداری را ندارد.
بهر پاس است مار بر سرِ گنج
نز پی آنکه گیرد از وی خنج
هوش مصنوعی: برای حفظ و نگهداری از گنجی که در اختیار داریم، باید مانند ماری در اطراف آن مراقب باشیم، نه به خاطر اینکه چیزی از آن بگیریم، بلکه برای حفاظت از آن.
ناطق عقل صدق دانا به
مستمع در عمل توانا به
هوش مصنوعی: عقل درست و حقیقت‌جو، در کار و عمل، توانایی دارد تا راستی‌ها را به شنونده‌اش منتقل کند.
کار بی‌علم بار و بَر ندهد
تخم بی‌مغز بس ثمر ندهد
هوش مصنوعی: کار بدون علم و دانش نتیجه‌ای نمی‌دهد، و دانه‌ای که مغز ندارد نیز میوه‌ای نمی‌دهد.
درد بی‌علم تخم در شوره است
علم بی درد سنگ در کوره است
هوش مصنوعی: دردی که بدون علم باشد، شبیه تخمی است که در خاک شوره می‌کارند و نتیجه‌ای نخواهد داد. علمی که با درد و احساس همراه نباشد، مانند سنگی است که باید در کوره حرارت ببیند تا به تبدیل و تغییر برسد. در واقع، هر دو حالت بدون همراهی دیگر نتیجه‌ای نخواهند داشت.
دانشی کان فزون ز کار بُوَد
همچو در دیده انتشار بُوَد
هوش مصنوعی: دانشی که بیشتر از عمل و کار باشد، مانند نوری است که در چشم تو تابیده و منتشر می‌شود.
علم کان زیر دست مزدورست
آن نه علم است کان همه زورست
هوش مصنوعی: علمی که تحت فرمان یک مزدور باشد، علم واقعی نیست؛ زیرا آنچه که تنها بر پایه قدرت و زور استوار باشد، علم حقیقی به شمار نمی‌رود.
مرد دین تا بجست دینارست
همچو ناقه درست و بیمارست
هوش مصنوعی: مرد دین تا به دنبال پول است، همچون شتری که بیمار و ناتوان است.
علم را چون تو خوانی از بازیش
آلت جاه و ساز ره سازیش
هوش مصنوعی: اگر علم را به درستی و با دقت مطالعه کنی، به تو قدرت و ابزار لازم برای پیشرفت و ساختن راه‌های نوین ارائه می‌دهد.
کشد آن علم جانت در امواج
بدل تاج دین کند تاراج
هوش مصنوعی: علم تو می‌تواند جانت را در چنگال امواج سختی به خطر اندازد و همچنین می‌تواند ایمان و ارزش‌های دینی‌ات را مورد تهدید قرار دهد.
باز اگر علم مر ترا خواند
بر بُراق بقات بنشاند
هوش مصنوعی: اگر دوباره علم تو را فراخواند، بر اسب تندروِ بُراق نشانه‌ات می‌دهد.
تا بدانجا که چشم او بیند
تا بننشاندت بننشیند
هوش مصنوعی: تا جایی که چشم او ببیند، تو را به همانجا می‌آورد و در آنجا قرار می‌دهد.
مکن از ظن به سوی علم شتاب
زانکه در ظن بود خطا و صواب
هوش مصنوعی: به سرعت به سمت علم نروید با تکیه بر گمان، زیرا گمان می‌تواند به اشتباه و درست بودن منجر شود.
جان بی‌علم بی‌نوا باشد
مرغ بی‌برگ بی‌نوا باشد
هوش مصنوعی: انسان بدون علم و دانش، مانند پرنده‌ای است که بدون پر می‌باشد و در نتیجه بی‌پنا‌هه و بی‌چاره.
جان دانا نوا زند در مرگ
همچو بلبل نوا زند بر برگ
هوش مصنوعی: روح آگاه مانند بلبل در مرگ طنین‌انداز می‌شود، همان‌طور که بلبل بر روی برگ‌ها آواز می‌خواند.
دانشومند دل تهی علفی
از پی نفس حرف شد صحفی
هوش مصنوعی: عالمی که دلش خالی است، مانند علفی است که تنها به دنبال نفس خود می‌باشد. او به چهره‌ای بی‌مقدار تبدیل شده است.
علم کز بهر دین و داد بُوَد
آتش و آب و خاک و باد بُوَد
هوش مصنوعی: علمی که برای دین و عدل به دست می‌آید، مانند چهار عنصر اصلی طبیعت است: آتش، آب، خاک و باد.
علم جویی که در تباهی بود
روی او چون در آب ماهی بود
هوش مصنوعی: افرادی که علم و دانش را طلب می‌کنند، اگر در بی‌خبری و نادانی به سر ببرند، مانند ماهی در آب هستند که هرگز نمی‌توانند خود را پیدا کنند. آنها در جستجوی علم، ممکن است از واقعیت‌ها دور بمانند و در نتیجه به تباهی بروند.
علم کز بهر باغ و راغ بُوَد
همچو مر دزد را چراغ بُوَد
هوش مصنوعی: علمی که برای استفاده در باغ و باغچه به کار می‌رود، مانند چراغی است که دزد را راهنمایی می‌کند.
علم کز بهرِ حشمت آموزی
حاصلش رنج دان و بد روزی
هوش مصنوعی: اگر علم را برای به دست آوردن قدرت و ثروت فرا بگیری، باید بدانی که نتیجه‌اش سختی و بدبختی است.
زانکه جان آفرین چو جان نبود
علم خوان همچو علم‌دان نبود
هوش مصنوعی: چون جان آفرین وجود ندارد، علم هم مانند کسی که می‌داند، وجود ندارد.
نیک خواند ولیک بد گردد
ره بُرد لیک گرد خود گردد
هوش مصنوعی: اگرچه خوب می‌خواند، اما راه او بد می‌شود. در عوض، خودش در مسیرش دچار مشکل می‌گردد.
نز پی کار داشت علم ابلیس
داشت بهر تکبّر و تلبیس
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که علم و دانشی که ابلیس دارد، به خاطر غرور و فریبکاری او بوده و به هیچ وجه به خاطر نیت صالحی نیست. ابلیس از این دانش برای ایجاد تفرقه و فریب دیگران استفاده می‌کند.
قدرِ دین تو دیو به داند
که دهد عشوه دینت بستاند
هوش مصنوعی: ارزش دین تو را تنها دیو می‌داند، زیرا او می‌داند چگونه با فریب و نیرنگ، دین تو را از تو بگیرد.
تو ز ابلیس کمتری ای خر
زانکه تو دین‌فروشی او دین خر
هوش مصنوعی: تو از ابلیس کمتر هستی، ای خر! زیرا تو دین فروشی می‌کنی و او دین را نابود می‌کند.
چون تو در دام او برآویزی
از خدای و رسول بگریزی
هوش مصنوعی: زمانی که تو از دام او رهایی یابی، از خدا و پیامبر فاصله خواهی گرفت.
هرکه را مست کرد گفتارش
تا ابد کس ندید هشیارش
هوش مصنوعی: هر کسی که با سخنانش دیگران را مسحور و شگفت‌زده کند، هیچ‌گاه کسی را نمی‌بیند که بتواند او را از این حال نجات دهد یا هشیار کند.
آن کسی از خدای برنخورد
که حدیث و حدث یکی شمرد
هوش مصنوعی: کسی که افکار و سخنان خود را با واقعیت‌های الهی یکی بداند و نتواند تفاوت بین آن‌ها را تشخیص دهد، از درک حکمت و الطاف خداوند محروم می‌شود.
علم در مزبله فرو ناید
که قِدم با حَدث نکو ناید
هوش مصنوعی: علم در جایی که بی‌احترامی و نادانی وجود دارد، قرار نمی‌گیرد؛ زیرا چیزی که کهنه و ناپسند با پدیده‌های جدید و خوب نمی‌تواند هم‌زیستی کند.
روز اول چه بینوا چه نوا
شب آخر چه پادشه چه گدا
هوش مصنوعی: در ابتدا همگان در شرایطی یکسان و بی‌نوا هستند، اما در پایان، تفاوت‌ها مشخص می‌شود و هر کس به جایگاه خود می‌رسد، چه پادشاه و چه انسان عادی.