گنجور

شمارهٔ ۸۱۱

هوای توست در سر، سایهٔ گل را نمی‌دانم
مرا روی تو می‌باید، گل و مل را نمی‌دانم
چو مجنون من به کوی عاشقی می‌آیم از صحرا
تبسم را نمی‌فهمم، تغافل را نمی‌دانم
چو موج چشمهٔ کوثر، ز آلایش پر بلبل
یقین پاک است، اما دامن گل را نمی‌دانم
درین دریا چو موجم خضر می‌راند به آب آخر
ز بس هر لحظه می‌گوید ره پل را نمی‌دانم
بهار آمد سلیم و در چمن پیدا نمی‌گردند
چه بر سر آمده قمری و بلبل را نمی‌دانم

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: چکامه

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

هوای توست در سر، سایهٔ گل را نمی‌دانم
مرا روی تو می‌باید، گل و مل را نمی‌دانم
هوش مصنوعی: در ذهن من فقط خیال تو جولان می‌دهد، نمی‌دانم چرا سایهٔ گل برایم مهم نیست، فقط می‌دانم که باید به تو و زیبایی‌ات فکر کنم و هیچ چیز دیگر برایم اهمیتی ندارد.
چو مجنون من به کوی عاشقی می‌آیم از صحرا
تبسم را نمی‌فهمم، تغافل را نمی‌دانم
هوش مصنوعی: من مانند مجنون به محله عشق می‌آیم، در اینجا از بی‌خیالی و نادانی چیزی نمی‌دانم و حتی لبخند را از بیابان نمی‌شناسم.
چو موج چشمهٔ کوثر، ز آلایش پر بلبل
یقین پاک است، اما دامن گل را نمی‌دانم
هوش مصنوعی: مانند موج‌های چشمهٔ کوثر، بلبل یقین از هرگونه آلودگی پاک است، اما نمی‌دانم دامن گل چه حالتی دارد.
درین دریا چو موجم خضر می‌راند به آب آخر
ز بس هر لحظه می‌گوید ره پل را نمی‌دانم
هوش مصنوعی: در این دریا من مانند یک موج هستم و خضر، که نماد هدایت و راهنمایی است، با من در تماس است. اما به خاطر اینکه هر لحظه دچار تغییرات و نوسانات هستم، نمی‌توانم به درستی مسیر پل را پیدا کنم و در این شرایط گیج و سردرگم هستم.
بهار آمد سلیم و در چمن پیدا نمی‌گردند
چه بر سر آمده قمری و بلبل را نمی‌دانم
هوش مصنوعی: بهار فرا رسیده و سلیم در چمن پیدا نیست. نمی‌دانم چه بر سر قمر و بلبل آمده که اثرشان نیست.