شمارهٔ ۵۹۶
در سر کوی تو جمعند پریشانی چند
بند بر بند قبا بافته عریانی چند
دل دیوانه ی ما زلف ترا در کار است
باید این سلسله را سلسله جنبانی چند
کشتی ما نه چنان هم به کنار آمده است
که توان قطع نظر کرد ز طوفانی چند
از دکانی که گشوده ست جنون، می پرسد
گل چو خمیازه کشان چاک گریبانی چند
خوش نگردد دلم از گریه، که خرم نکند
خرمن سوخته را قطره ی بارانی چند
یک نگین وار زمین است و هزاران جمشید
مانده از این ده ویران شده دهقانی چند
شده مرهم طلب ای همنفسان زخم سلیم
نیست گر معدن الماس، نمکدانی چند
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: چکامه
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
در سر کوی تو جمعند پریشانی چند
بند بر بند قبا بافته عریانی چند
هوش مصنوعی: در سر کوی تو، گروهی از آدمها هستند که در حال بینظمی و پریشانیاند. چندین لباس چنان بد به هم دوخته شده که گویا به عریانی و بینظمی افتادهاند.
دل دیوانه ی ما زلف ترا در کار است
باید این سلسله را سلسله جنبانی چند
هوش مصنوعی: دل بیتاب و شیدای ما به زلف تو مشغول است و نیاز دارد که این ارتباط را مدتی بیشتر ادامه بدهیم.
کشتی ما نه چنان هم به کنار آمده است
که توان قطع نظر کرد ز طوفانی چند
هوش مصنوعی: کشتی ما به ساحل نرسیده، بلکه هنوز در میانهٔ طوفانهای زیادی قرار دارد که نمیتوان از آنها چشمپوشی کرد.
از دکانی که گشوده ست جنون، می پرسد
گل چو خمیازه کشان چاک گریبانی چند
هوش مصنوعی: در فروشگاهی که جنون و هیجان در آن حاکم است، گل مانند کسی که در حال خمیازه کشیدن است، از چاکهای لباسش میپرسد چند تا هستند.
خوش نگردد دلم از گریه، که خرم نکند
خرمن سوخته را قطره ی بارانی چند
هوش مصنوعی: دل من از گریه شاد نمیشود، زیرا یک قطره باران نمیتواند خرمن سوخته را دوباره زنده کند.
یک نگین وار زمین است و هزاران جمشید
مانده از این ده ویران شده دهقانی چند
هوش مصنوعی: در این زمین، انگار یک نگین درخشان وجود دارد و از این ده خراب شده، بسیاری از جمشیدها، یعنی شخصیتهای بزرگ و با ارزش، به یادگار ماندهاند که نشانهای از تلاش و زحمت چند کشاورز است.
شده مرهم طلب ای همنفسان زخم سلیم
نیست گر معدن الماس، نمکدانی چند
هوش مصنوعی: دوستان، در اینجا به دنبال درمان دردهای بزرگ هستیم، اما این زخمهای عمیق را نمیتوان با چیزهای کوچکی مثل نمک، که هرگز به ارزش و اهمیت الماس نمیرسد، درمان کرد.

سلیم تهرانی