گنجور

شمارهٔ ۵

اگر بعرش کشد دوست فرش ایوان را
ز دست دل نتواند کشید دامان را
بروی یار که پنهان و آشکار من اوست
که اوست نیک نگر آشکار و پنهان را
مرا دو دیده بدامان ز درد عشق بریخت
بدان مثابه که دامان ابر باران را
ز زلف اوست پریشانی دل همه جمع
اگر ز جمع توان برد پی پریشان را
زمانه بر سر جان چنگ برد و دندان زد
نکو شناخت حریفان آب دندان را
دل من و تن من شاهباز بود و قفس
شکست باز دل این تنگنای زندان را
بریخت پر خود از فر عشق یافت دو بال
چو شاهباز بساعد نشست سلطان را
ز راه عشق کسی جان نبرد خیر دهاد
خدای قافله سالار این بیابان را
مرا کشید ز فقر و فنا بدولت دوست
که خضر یافت ز ظلمات آب حیوان را
کنون سر من و سامان من بهمت اوست
که دل بسایه اش از سر گرفت سامان را
بگلشن رخ دولت هزار دستانم
که دولتیست بگلشن هزار دستان را
فراق بر سر دل زد هزار پتک و فری
چو پتک یافت دل آماده کرد سندان را
رسیده بود مر این کارد تا بستخوانم
چو عشق بود در او سخت کرد ستخوان را
هزار مرتبه مردیم و باز زنده شدیم
بهیچ می نخرند اهل معرفت جان را
ز دست زلف تو ای فتنه تو کفر انگیز
خدای حفظ کناد از بلای ایمان را
شکست عشق تو عهد صفا و بست که دوست
ز دوست می نتواند شکست پیمان را

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

اگر بعرش کشد دوست فرش ایوان را
ز دست دل نتواند کشید دامان را
هوش مصنوعی: اگر دوست روی خوش به ما نشان دهد و به ما محبت کند، دل نمی‌تواند خود را از محبت او جدا کند و نمی‌تواند از زندگی شیرین و خوشایند با او دست بکشد.
بروی یار که پنهان و آشکار من اوست
که اوست نیک نگر آشکار و پنهان را
هوش مصنوعی: به روی یار نیکوکارم که در خفا و در آشکار، خود اوست؛ او را به خوبی ببین و به درستی توجه کن که در هر دو حالت چه نماهایی دارد.
مرا دو دیده بدامان ز درد عشق بریخت
بدان مثابه که دامان ابر باران را
هوش مصنوعی: چشمان من از شدت درد عشق، اشک می‌ریزند، مانند اینکه لباس ابر از باران خیس می‌شود.
ز زلف اوست پریشانی دل همه جمع
اگر ز جمع توان برد پی پریشان را
هوش مصنوعی: دل همه به خاطر زلف او به هم ریخته است و اگر از این جمع بتوانی کسی را که پریشان حال است پیدا کنی، این کار دشواری خواهد بود.
زمانه بر سر جان چنگ برد و دندان زد
نکو شناخت حریفان آب دندان را
هوش مصنوعی: روزگار به شدت به جان انسان حمله می‌کند و به او آسیب می‌زند. اما انسان نیکوکار می‌تواند دوستان واقعی و حریفان قدرتمند را بشناسد و درک کند.
دل من و تن من شاهباز بود و قفس
شکست باز دل این تنگنای زندان را
هوش مصنوعی: دل و جان من همچون پرنده‌ای آزاد بودند، اما قفس زندگی و محدودیت‌ها باعث شد که این احساس را تجربه کنم.
بریخت پر خود از فر عشق یافت دو بال
چو شاهباز بساعد نشست سلطان را
هوش مصنوعی: عشق مانند پرش را از خود رها کرد و به مانند یک پرنده شاهباز، بال‌هایی برای پرواز پیدا کرد و به جانب سلطان نشست.
ز راه عشق کسی جان نبرد خیر دهاد
خدای قافله سالار این بیابان را
هوش مصنوعی: هیچ کس در مسیر عشق جان خود را از دست نمی‌دهد، زیرا خداوند، که هدایت‌گر این مسیر سخت و پرتلاطم است، با مهربانی و فیض خود از آنان حمایت می‌کند.
مرا کشید ز فقر و فنا بدولت دوست
که خضر یافت ز ظلمات آب حیوان را
هوش مصنوعی: دوست مرا از فقر و نابودی بیرون کشید، مانند خضر که در تاریکی‌ها آب حیات را پیدا کرد.
کنون سر من و سامان من بهمت اوست
که دل بسایه اش از سر گرفت سامان را
هوش مصنوعی: اکنون همه چیز من و وضعیت من به لطف اوست؛ زیرا دل من به سایه او پناه برده و از او آرامش یافته است.
بگلشن رخ دولت هزار دستانم
که دولتیست بگلشن هزار دستان را
هوش مصنوعی: در گلستان زیبایی‌ها، چهره خوشبختی هزاران دستان را دارم که آن خوشبختی متعلق به گلستانی است که هزاران دستان را در خود دارد.
فراق بر سر دل زد هزار پتک و فری
چو پتک یافت دل آماده کرد سندان را
هوش مصنوعی: فراق به دل آسیب‌های زیادی زده و باعث شده که دل در برابر این مشکلات، مقاوم شود، مانند آهنی که زیر پتک و سندان آماده می‌شود. دل به سمت تحمل و سازگاری پیش می‌رود.
رسیده بود مر این کارد تا بستخوانم
چو عشق بود در او سخت کرد ستخوان را
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که کارد به اندازه‌ای به بدنش نزدیک شده که به وسط استخوانش رسیده است و این به خاطر شدت عشق اوست که این درد را تحمل می‌کند. به طور کلی، نشان می‌دهد که عشق می‌تواند انسان را تا مرزهای سختی و درد ببرد، و او این درد را با صبر و استقامت تحمل می‌کند.
هزار مرتبه مردیم و باز زنده شدیم
بهیچ می نخرند اهل معرفت جان را
هوش مصنوعی: ما بارها و بارها جان خود را از دست داده‌ایم و دوباره زندگی کرده‌ایم، اما اهل معرفت ارزش جان را در هیچ چیز نمی‌دانند.
ز دست زلف تو ای فتنه تو کفر انگیز
خدای حفظ کناد از بلای ایمان را
هوش مصنوعی: ای زلف تو که باعث فتنه و آشفتگی است، خداوند از خطرهایی که برای ایمان پیش می‌آید، محافظت کند.
شکست عشق تو عهد صفا و بست که دوست
ز دوست می نتواند شکست پیمان را
هوش مصنوعی: عشق تو به گونه‌ای عمیق و مستحکم است که هیچ کس نمی‌تواند بر این دوستی وفادار، حتی اگر دلیلی برای جدایی باشد، پا بگذارد.