شمارهٔ ۹ - وله ایضا
فارس فحل منم حکمت یکران منست
از ازل تا بابد عرصه میدان منست
اینکه میتابد از شرق ازل با فرو نور
آفتاب خرد عالی بنیان منست
وینکه میتازد بر چرخ ابد بی پر و پای
شاهباز دل و دل دستگه جان منست
دل من دستگه جان من و نیست شگفت
این سرائیست که سر منزل جانان منست
وحدت مطلق بر تارک من ظل همای
مملکت مملکت و سلطان سلطان منست
رشته سلطنت مملکت وحدت جمع
هست در دست فقیری که پریشان منست
چو نشینند گدایان طریقت ببساط
خاتم دولت در دست سلیمان منست
دل نگین حلقه تن را و خدا نقش نگین
اندرین حلقه دد و دیو بفرمان منست
نفس اماره بود دیو بساط جم دل
چونکه شد راضیه مرضیه رضوان منست
گشت در نشاه من نور حقیقت پیدا
اینکه پیداست بهر چشمی پنهان منست
آنکه سودایش در هیچ سری نیست که نیست
در سرای سر سودائی حیران منست
آنکه قرص مه و خورنان سر سفره اوست
همه شب حاضر بر ماحضر خوان منست
میزبان من و سلطان ولایت همه اوست
میزبان من چندیست که مهمان منست
مالک مصر منم مصر تن و نور وجود
یوسف مصر که عمریست بزندان منست
وه چه زندان که ملک بنده زندانی اوست
مالک ملک ملک یوسف کنعان منست
درد زد خیمه باطرافم و اوقات چهل
رام و کوشنده که من گفتم درمان منست
از بدن کاست که افزاید بر روح روان
نتوان گفت که این کاسته نقصان منست
کوه فرسود مرا پتک حوادث به نسود
کوه را سخت تر از سندان سندان منست
سر توحید سلامت که اگر جسم بکاست
روح شد فر بی و این فتح نمایان منست
تن همی کاهم تا روح بماند فربی
روح پاینده که بدو من و پایان منست
غیر این باتن دیگر بودم کسوت روح
که مبدل نشود صورت یزدان منست
اطلس چرخ بود کوته بالای مرا
صفت ذات لباس تن عریان منست
من همی گویم و این من نه من امکانست
بل وجوبیست که آن سوتر امکان منست
اوست بر صورت من پیدا یا خود همه اوست
من نیم هستی اگر باشد تاوان منست
جز خدا نیست که شد جلوه گر از هر چه که هست
دوست پیدا بشهود من و برهان منست
گر بدیوان مکافات وجوبی نگرند
خون امکانی در گردن دیوان منست
هفت دریا نشود موی مرا نیم بها
گوهر وحدت حق در تک عمان منست
می نیرزد بکف خاک من آبادی کون
این چه گنجست که در خانه ویران منست
نتوان دید بدان بی سر و سامانی من
که سر چرخ طفیل سرو سامان منست
کیست انسان من آن جلوه روحانی دل
که بعرش دل من صورت رحمن منست
صورت رحمن انسان سویدای ولیست
نفس من گر ننهد گردن شیطان منست
ولی الله من آن هشتم اقطاب وجود
که فضای حرمش منزل احسان منست
من صفاهانیم اما بخراسان ویم
عقل حیران من از کار خراسان منست
هفت سالست که از خلقم در عزلت تام
ساحت گلشن من کنج شبستان منست
دل معلم متعلم من حق واهب علم
سر زانوی من ایخواجه دبستان منست
دفتر معرفتی جنت جاوید و دران
نکت حکمت باری گل و ریحان منست
همدم خلوت من مرشد توحید رضا
که تولایش در عهده ایمان منست
ابر او بر سر من بارد و از رحمت او
کشتزار فلکی سبز ز باران منست
چون توانم شدن ای خاصان همصحبت عام
من چو روحم سخن عامی سوهان منست
عام را بوی حقیقت نگراید بمشام
عطر خاصست که در طبله ایقان منست
قد او رسته ز باغ دل افلاکی من
من چو خلدم قدا و طوبی بستان منست
بر زر ناسره کثرت مغرور مباش
زر توحید بری از غش درکان منست
گرد کثرت کند ار اطلس گردنده سیاه
آنکه آلوده نخواهد شد دامان منست
آن گریبان که از او سر زد خورشید مراد
چو فرو رفت سر مرد گریبان منست
سود من بر سر این سوق خریداری اوست
ور بکونین فروشندم خسران منست
ای شه پرده نشین پرده در انداز که خلق
همه بینند که عرش تو بایوان منست
آنکه هرگز نپذیرفته ز تغییر زوال
عهد حسن تو در عشق تو پیمان منست
تو خداوندی و من بنده گنهکار فقیر
دامن عفو تو و پنجه عصیان منست
تو ببخشای که منان منی هستی من
گنهی باشد و من دانم کان آن منست
چون نبخشی که تو اللهی و من عبد ذلیل
من نیم جمله توئی این من خذلان منست
نیست غیر از تو درین دار اگر هست کسی
ور کسی نیست توئی هستی برهان منست
من که باشم که گنهکار شوم شخص توئی
ظل شخصست که بر هیکل الوان منست
ظل چه وذی ظل غیر از تو بتحقیق فناست
حکم توحید ترا اذعان اذعان منست
من صفای در سلطانم و بر دیده من
خاک این راهگذر کحل صفاهان منست
غافل آنان که بتوحید مرا سخره کنند
درکشان مسخره حکمت و عرفان منست
کاش خوانند ز تنزیل قل الله فذر
تا نپندارند این عنوان عنوان منست
گفت من گفت نبی گفت نبی سر نبی
صدق دعویرا هان برهان فرقان منست
در نبی گفت و فی انفسکم هو معکم
این معیت را عینیت بیان منست
نیست بشکفته بجز یک گل سوری در باغ
وان گل سوری بر طرف گلستان منست
نیست موجود بجز یک کس در دار وجود
در سرو در دل و در سینه و در جان منست
لامکانست و برونست زار کان جهات
آنکه در شش جهت و در چار امکان منست
نیست آسان سخن وحدت من سر خداست
مشکلی نیست که بتوان گفت آسان منست
بس گرانست مپندار خزف خرده مگیر
مفروش ارزان این پند که مرجان منست
صدف صاف شو ای نفس که این عقد لآل
رشحاتیست که از بارش نیسان منست
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
فارس فحل منم حکمت یکران منست
از ازل تا بابد عرصه میدان منست
هوش مصنوعی: من مردی از فارس هستم و دانش و حکمت من بیپایان است؛ از ازل تا همیشه، میدان و عرصه وجود من به کسی تعلق دارد.
اینکه میتابد از شرق ازل با فرو نور
آفتاب خرد عالی بنیان منست
هوش مصنوعی: این نور درخشان که از سوی شرق میتابد، نشاندهندهی وجود و حکمت والای من است.
وینکه میتازد بر چرخ ابد بی پر و پای
شاهباز دل و دل دستگه جان منست
هوش مصنوعی: اینکه مثل پرندهای بزرگ و آزاد بر آسمان بیمرز پرواز میکند، نمادی از دل و روح من است که به دنبال سعادت و آزادی میگردد.
دل من دستگه جان من و نیست شگفت
این سرائیست که سر منزل جانان منست
هوش مصنوعی: دل من محل زندگی جان من است و طبیعی است که اینجا خانهای است که به من تعلق دارد.
وحدت مطلق بر تارک من ظل همای
مملکت مملکت و سلطان سلطان منست
هوش مصنوعی: من در زیر سایه وحدت مطلق قرار دارم که در حقیقت، حکومت و سلطنت من را تشکیل میدهد.
رشته سلطنت مملکت وحدت جمع
هست در دست فقیری که پریشان منست
هوش مصنوعی: سلطنت و اداره کشور به دست جمعی است که فقیری پریشان و بیکسی را به عنوان نماینده خود دارند.
چو نشینند گدایان طریقت ببساط
خاتم دولت در دست سلیمان منست
هوش مصنوعی: زمانی که درویشان و گدایان راه حقیقت در کنار هم نشسته و بر روی فرشی نشستهاند که نماد قدرت و سلطنت سلیمان است. این نشانهای از بزرگی و عظمت آنهاست.
دل نگین حلقه تن را و خدا نقش نگین
اندرین حلقه دد و دیو بفرمان منست
هوش مصنوعی: دل مانند نگینی در حلقهی وجود انسان است و خداوند همانند نقش این نگین، قدرتی است که بر دنیای مخلوقات و موجودات، از جمله دیوان و حیوانات، تسلط دارد و همه چیز به فرمان اوست.
نفس اماره بود دیو بساط جم دل
چونکه شد راضیه مرضیه رضوان منست
هوش مصنوعی: نفس اماره مانند یک دیو است که قلب انسان را به بیراهه میکشاند، اما وقتی که انسان به نفس راضیه و مرضیه دست پیدا کند، به حالت رضایت و خوشنودی میرسد که همان رضوان الهی است.
گشت در نشاه من نور حقیقت پیدا
اینکه پیداست بهر چشمی پنهان منست
هوش مصنوعی: در لحظههایی که حقیقت روشن میشود، واضح است که آن نور برای هر بینندهای قابل دیدن نیست و تنها برای برخی از نگاهها پنهان مانده است.
آنکه سودایش در هیچ سری نیست که نیست
در سرای سر سودائی حیران منست
هوش مصنوعی: کسی که عشق و آرزویش در دل هیچ کس نیست، در واقع در منزل و خانهی عشق و آرزوی من به حیرت و سرگردانی فعالیت میکند.
آنکه قرص مه و خورنان سر سفره اوست
همه شب حاضر بر ماحضر خوان منست
هوش مصنوعی: کسی که ماه و خورشید در سفرهاش حاضرند، همیشه شبها در مهمانی من حضور دارد.
میزبان من و سلطان ولایت همه اوست
میزبان من چندیست که مهمان منست
هوش مصنوعی: میزبان من، که در واقع تمام قدرت و سلطنت را در دست دارد، در حال حاضر خود به مهمان من تبدیل شده است.
مالک مصر منم مصر تن و نور وجود
یوسف مصر که عمریست بزندان منست
هوش مصنوعی: من صاحب سرزمین مصر هستم، و وجود یوسف که روشنیبخش و زندگیدهنده است، سالهاست که در زندان من به سر میبرد.
وه چه زندان که ملک بنده زندانی اوست
مالک ملک ملک یوسف کنعان منست
هوش مصنوعی: وای بر این زندان که پادشاه آن، خود، بندهاش است. صاحب این ملک، همان یوسف کنعان من است.
درد زد خیمه باطرافم و اوقات چهل
رام و کوشنده که من گفتم درمان منست
هوش مصنوعی: درد به دور من همچون یک خیمه برپا شده و زمان چهل نفر را با خود مشغول کرده است، اما من به این فکر میکنم که همین درد ممکن است درمانی برای من باشد.
از بدن کاست که افزاید بر روح روان
نتوان گفت که این کاسته نقصان منست
هوش مصنوعی: این شعر بیان میکند که اگرچه از بدن کاسته میشود، این کاهش بر روح و روان تأثیر منفی ندارد. بنابراین، نمیتوان گفت که این کاهش در بدن نقصی برای من به حساب میآید.
کوه فرسود مرا پتک حوادث به نسود
کوه را سخت تر از سندان سندان منست
هوش مصنوعی: کوه به دلیل سختی و مقاومتش، نتوانسته است که فشار حوادث را به من وارد کند. در واقع، من به اندازهای تحت تأثیر سختیها قرار گرفتهام که به نوعی بیشتر از آنچه به کوه میرسد، توانستهام بار این فشارها را تحمل کنم.
سر توحید سلامت که اگر جسم بکاست
روح شد فر بی و این فتح نمایان منست
هوش مصنوعی: اگر در دنیای مادی کسی به توحید و یکتاپرستی برسد و در مسیری که انتخاب کرده است ثابت قدم باشد، حتی اگر جسم او دچار نقصان شود، روح او آزاد خواهد شد و این به وضوح نشاندهندهی پیروزی اوست.
تن همی کاهم تا روح بماند فربی
روح پاینده که بدو من و پایان منست
هوش مصنوعی: بدن من در حال تلاش است تا روح من زنده بماند، چون روح جاودانه است و به واسطه آن، من و هویت من نیز وجود دارند.
غیر این باتن دیگر بودم کسوت روح
که مبدل نشود صورت یزدان منست
هوش مصنوعی: به جز این بدن، من چیز دیگری هستم. لباس روحم که تغییر نکند، نشانگر این است که من تجلی خداوند هستم.
اطلس چرخ بود کوته بالای مرا
صفت ذات لباس تن عریان منست
هوش مصنوعی: آسمان مانند اطلس بر من سایه افکنده است و من در این دنیا مانند موجودی عریان و بیپوشش هستم که تنها ماهیت وجودیام را نشان میدهد.
من همی گویم و این من نه من امکانست
بل وجوبیست که آن سوتر امکان منست
هوش مصنوعی: من در حال بیان چیزی هستم که این "من" واقعی نیست، بلکه وجودی ضروری و واجب است که در آن سوی وجود، امکان واقعی من وجود دارد.
اوست بر صورت من پیدا یا خود همه اوست
من نیم هستی اگر باشد تاوان منست
هوش مصنوعی: او در چهره من قابل مشاهده است، یا شاید همه اوست و من هیچ نیستم. اگر وجود داشته باشم، عذاب من به خاطر وجود اوست.
جز خدا نیست که شد جلوه گر از هر چه که هست
دوست پیدا بشهود من و برهان منست
هوش مصنوعی: تنها خداوند است که از هر چیزی نمایان شده و محبتش را درک میکنم، او دلیل و نشانهی وجود من است.
گر بدیوان مکافات وجوبی نگرند
خون امکانی در گردن دیوان منست
هوش مصنوعی: اگر دیوانگان به حساب کارهای خود برسند، من نیز در گردن آنها چیزی دارم که نمیتوانم نادیده بگیرم.
هفت دریا نشود موی مرا نیم بها
گوهر وحدت حق در تک عمان منست
هوش مصنوعی: موهای من به اندازهی دریاها ارزش ندارند، چرا که گوهر حقیقی وحدت در درون من است.
می نیرزد بکف خاک من آبادی کون
این چه گنجست که در خانه ویران منست
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که ارزش و اهمیت خاک و سرزمین من به اندازهای نیست که با یک دنیای بزرگ و آباد مقایسه شود. این سوال را مطرح میکند که این چه گنجی است که در خانهای خراب و ویران وجود دارد. به نوعی، شاعر به جستجوی ارزشهای واقعی و گنجهای پنهان در زندگیاش اشاره میکند، حتی اگر ظاهر زندگیاش چندان دلپذیر نباشد.
نتوان دید بدان بی سر و سامانی من
که سر چرخ طفیل سرو سامان منست
هوش مصنوعی: نمیتوان به خوبی وضعیت نامنظم و بیقید و بندی مرا دید، زیرا تمام نظم و سامان من به وجود تو وابسته است.
کیست انسان من آن جلوه روحانی دل
که بعرش دل من صورت رحمن منست
هوش مصنوعی: کیست انسان من که آن جلوهای از روحانی وجود است و در دل من مانند تصویر رحمان است؟
صورت رحمن انسان سویدای ولیست
نفس من گر ننهد گردن شیطان منست
هوش مصنوعی: ظهور رحمت الهی در وجود یک انسان به معنای وجودی زیبا و پاک است. اگر من به خودم بیفزایم و تسلیم شیطان نشوم، به حقیقت خود نزدیکتر خواهم شد.
ولی الله من آن هشتم اقطاب وجود
که فضای حرمش منزل احسان منست
هوش مصنوعی: من ولیالله هستم، هشتمین قطب وجود که فضای حرمش محل رحمت و نعمت من است.
من صفاهانیم اما بخراسان ویم
عقل حیران من از کار خراسان منست
هوش مصنوعی: من اهل اصفهان هستم، اما به خاطر زیباییهای خراسان دلم میتپد و عقل من از تماشای زیباییهای خراسان حیران و سردرگم شده است.
هفت سالست که از خلقم در عزلت تام
ساحت گلشن من کنج شبستان منست
هوش مصنوعی: مدت هفت سال است که از مردم دور بودهام و در تنهایی زندگی میکنم؛ در حالی که باغ خوشبختی من در گوشهای از شب تاریک قرار دارد.
دل معلم متعلم من حق واهب علم
سر زانوی من ایخواجه دبستان منست
هوش مصنوعی: دل معلم من به خاطر محبت و توجه به دانشآموزش پر از احساسات است. او حقّی بر گردن من دارد، چون من با علم و دانش او رشد کردهام. ای استاد گرامی، تو پیوسته در کنار من و در زوایای ذهنم حضور داری.
دفتر معرفتی جنت جاوید و دران
نکت حکمت باری گل و ریحان منست
هوش مصنوعی: در دفتر معرفت بهشت جاودان، نکتههای حکمت مانند گل و ریحان وجود دارد.
همدم خلوت من مرشد توحید رضا
که تولایش در عهده ایمان منست
هوش مصنوعی: دوست و همراه من در تنهایی، مرشد و رهبری است که در مسیر توحید و ایمان به من کمک میکند و شفاعت او بر دوش ایمان من است.
ابر او بر سر من بارد و از رحمت او
کشتزار فلکی سبز ز باران منست
هوش مصنوعی: ابر، رحمت خداوند بر من میبارد و به خاطر آن، زراعتهای آسمانی از بارش آن میرویند و سبز میشوند.
چون توانم شدن ای خاصان همصحبت عام
من چو روحم سخن عامی سوهان منست
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم در جمع خاصان، مانند شما قرار بگیرم، در حالی که روح من از سخنان عمومی و بیپایه خسته است؟
عام را بوی حقیقت نگراید بمشام
عطر خاصست که در طبله ایقان منست
هوش مصنوعی: عموم مردم نمیتوانند بوی حقیقت را دریابند؛ چرا که عطر خاصی که در دل یقین من وجود دارد، فقط برای عدهای خاص قابل استشمام است.
قد او رسته ز باغ دل افلاکی من
من چو خلدم قدا و طوبی بستان منست
هوش مصنوعی: قد او که به زیبایی از باغ دل من رسته، در واقع همانند درختان بهشتی است و من هم مانند باغی دارم که از طوبی پر شده است.
بر زر ناسره کثرت مغرور مباش
زر توحید بری از غش درکان منست
هوش مصنوعی: بر روی طلا و جواهر بیارزش فریفته نشو، زیرا طلا و یکتایی خدایی تو، خالص و بیدغل است. من به حقیقت وجودی خود دست یافتهام.
گرد کثرت کند ار اطلس گردنده سیاه
آنکه آلوده نخواهد شد دامان منست
هوش مصنوعی: اگرچه دنیا پر از ظلمت و کثرت باشد، اما کسی که روحش پاک است، آلوده نخواهد شد.
آن گریبان که از او سر زد خورشید مراد
چو فرو رفت سر مرد گریبان منست
هوش مصنوعی: آن گریبان که نور خورشید از آن میتابید و آرزوهایم را برآورده میکرد، حالا سر مردی است که در آن گرفتار شدهام.
سود من بر سر این سوق خریداری اوست
ور بکونین فروشندم خسران منست
هوش مصنوعی: سود من از دیدن این شخص است و اگر بخواهم او را بفروشم، ضرر کردهام.
ای شه پرده نشین پرده در انداز که خلق
همه بینند که عرش تو بایوان منست
هوش مصنوعی: ای پادشاه که در پردهای، پرده را کنار بزن تا همه ببینند که مقام تو به اندازهای است که همچون ایوان من میباشد.
آنکه هرگز نپذیرفته ز تغییر زوال
عهد حسن تو در عشق تو پیمان منست
هوش مصنوعی: کسی که هیچگاه تغییر و زوال در زیبایی و عشق تو را نپذیرفته، همواره به عشق تو وفادار است.
تو خداوندی و من بنده گنهکار فقیر
دامن عفو تو و پنجه عصیان منست
هوش مصنوعی: تو پروردگار هستی و من بندهای گناهکار و نیازمند، در حالی که به دامن بخشش تو چنگ میزنم و در عین حال دچار نافرمانیهایم.
تو ببخشای که منان منی هستی من
گنهی باشد و من دانم کان آن منست
هوش مصنوعی: تو ببخشای که من بندهات هستم و ممکن است گناهی از من سر زده باشد، اما من میدانم که تو از آن منی و بخشی از وجودم هستی.
چون نبخشی که تو اللهی و من عبد ذلیل
من نیم جمله توئی این من خذلان منست
هوش مصنوعی: وقتی تو لطف و بخشش نمیکنی، که تو خدا هستی و من بندهای ذلیل، میفهمم که تمام وجود من در دست توست و این دردی که احساس میکنم، نتیجه بیمهری من است.
نیست غیر از تو درین دار اگر هست کسی
ور کسی نیست توئی هستی برهان منست
هوش مصنوعی: جز تو در این دنیا هیچ کس نیست. اگر کسی هم باشد، تویی که به من دلیلی برای وجودم میدهی.
من که باشم که گنهکار شوم شخص توئی
ظل شخصست که بر هیکل الوان منست
هوش مصنوعی: من که هستم که گناه کنم؟ تویی که سایه الهی بر وجود رنگین من هستی.
ظل چه وذی ظل غیر از تو بتحقیق فناست
حکم توحید ترا اذعان اذعان منست
هوش مصنوعی: سایه چیست و وجود سایهای غیر از تو، به حقیقت نابود است. حکم یگانگی تو به وضوح برای من روشن است.
من صفای در سلطانم و بر دیده من
خاک این راهگذر کحل صفاهان منست
هوش مصنوعی: من در مسیر عشق به سلطان، به آرامش و صفا رسیدهام و برای من، خاک این جاده همچون کحلی از صفاهان ارزشمند است.
غافل آنان که بتوحید مرا سخره کنند
درکشان مسخره حکمت و عرفان منست
هوش مصنوعی: آنانی که به وحدت من میخندند، غافلاند؛ چون خودشان درک درستی از حکمت و معرفت من ندارند.
کاش خوانند ز تنزیل قل الله فذر
تا نپندارند این عنوان عنوان منست
هوش مصنوعی: ای کاش مردم از قرآن بیاموزند که خداوند فرموده است: "بگذارید این نام، نام من نباشد." تا مبادا فکر کنند این عنوان تنها به من تعلق دارد.
گفت من گفت نبی گفت نبی سر نبی
صدق دعویرا هان برهان فرقان منست
هوش مصنوعی: او میگوید من سخن نبی را میگویم، و نبی در مورد من گفت که صدق ادعای من، شاهد و دلیلی محکم است. من خود شاهدی روشن و واضح بر این ادعا هستم.
در نبی گفت و فی انفسکم هو معکم
این معیت را عینیت بیان منست
هوش مصنوعی: در این عالم که خداوند در دلها و وجود شماست، او همیشه با شماست و این نزدیکی و همراهی را با وجود خودتان تجربه میکنید.
نیست بشکفته بجز یک گل سوری در باغ
وان گل سوری بر طرف گلستان منست
هوش مصنوعی: در این باغ، فقط یک گل یگانه و زیبا وجود دارد و آن گل، تنها متعلق به من است.
نیست موجود بجز یک کس در دار وجود
در سرو در دل و در سینه و در جان منست
هوش مصنوعی: در جهان هستی، به جز یک نفر، کسی وجود ندارد که در درخت، در دل، در سینه و در جان من باشد.
لامکانست و برونست زار کان جهات
آنکه در شش جهت و در چار امکان منست
هوش مصنوعی: این شعر به مفهوم وجود و عدم وابستگی به مکان و زمان اشاره دارد. شاعر بیان میکند که حقیقتی وجود دارد که فراتر از تمام جهات و امکانات مادی است. این حقیقت نه تنها از محدودیتهای فضای ششگانه و چهارگانه آزاد است، بلکه از هر گونه تقسیمبندی و محدودیتی نیز عبور میکند. به عبارت دیگر، هنری و عرفانی بالاتر از همه چیز، در جایگاهی برتر و فراتر از آن چه که قابل تصور است، وجود دارد.
نیست آسان سخن وحدت من سر خداست
مشکلی نیست که بتوان گفت آسان منست
هوش مصنوعی: سخن گفتن درباره وحدت و یکی بودن خدا کار سختی نیست، زیرا آنچه میگویم در حقیقت بیانگر حقیقتی عمیق و ساده است که در درون من وجود دارد.
بس گرانست مپندار خزف خرده مگیر
مفروش ارزان این پند که مرجان منست
هوش مصنوعی: این شعر به ما میگوید که نباید به چیزهای سطحی و بیارزش فکر کنیم و آنها را با چیزهای ارزشمندتر مقایسه کنیم. گاهی اوقات، برخی از ظاهرها ممکن است ما را به اشتباه بیندازند و چیزهای کمارزش را با ارزشتر نشان دهند. درواقع، ارزش چیزها به عمق و اصل آنها بستگی دارد و نباید فریب ظاهر را بخوریم.
صدف صاف شو ای نفس که این عقد لآل
رشحاتیست که از بارش نیسان منست
هوش مصنوعی: ای نفس، همچون صدفی پاک و صاف شو، زیرا این جواهرات گرانبها نتیجهی قطرات بارانی است که از فصل بهار بر ما باریده است.