شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا
بگل سوری ماند رخ آن ترک پسر
که سپارند بدو غالیه لاله سپر
سپر لاله کند غالیه آن ترک و خطاست
من ندیدستم از غالیه بر لاله سپر
گونه اش خرمنی از لاله خود روی بزیر
طره اش دامنی از نافه آهو بزبر
سنبل از مشک سیه کاشته بر سیم سپید
نرگس از جزع یمان ریخته بر لالهتر
دو سیه خال دو هندوبچه ماه سوار
دو سر زلف دو جراره بیژاده شکر
همه را زلف گرهگیر دلارام و مراست
بر دل و بر جان از زلف دلارام خطر
گه ب آب افتد و در آتش و در آتش و آب
نرود تا نرود جان بقفا دل باثر
خم زلف و قد بر رفته بچوگان و بتیر
لب لعل و زنخ ساده بیاقوت و گهر
لب او دارد آمیخته با شکر و شیر
وین شگفتست که نگذاردش از شیر شکر
کمری دارد چو نموی و از انموی غمیست
بر دلم بار که کوه افتد از آنغم ز کمر
دهنی دارد چون ذره و در سینه مراست
دل تنگی که ازان ذره خورد خون جگر
همه گویند بخورشید همی ماند و من
در شگفت از نظر مردم کوتاه نظر
کی شنیدستی خورشید که از زلف سیاه
بنهد بر سر گلبرگ طری مشک تتر
یا بیفروزد از شاخ شجر آتش طور
رخ و قد آتش افروخته و شاخ شجر
باز گویند بمه ماند و زین گفت پریش
من خورم چون شکن طره او یک بدگر
ماه کی دیدی چنبر نهد از قیر بشیر
ماه کی دیدی افسر زند از مشک بسر
یا چو ترک من سرگرم شود از می ناب
خواند از گفته من نغمه توحید از بر
گوید ای ذات تو سر صفت و فعل و اثر
ای هیولای تو آراسته کل صور
ای جناب جبروتی که بناسوتی و باز
از تو در بر ملکوتست و بلاهوت اثر
ذات بیرنگی و هر رنگ که هست از تو پدید
شخص یکتائی و هر جمع که هست از تو سمر
گر تو پنهان شوی این کون و مکان هست عیان
چون تو پیدا شوی از کون و مکان نیست خبر
حضرت جامع ذات احد و عین کثیر
سر علم تو قضا صورت علم تو قدر
ظاهر و باطن باطن همه عقل و دل پاک
پدر و مادر این نه صدف و چار گهر
عرش انعام تو هر سینه که در اوست فؤاد
فرش اقدام تو هر دیده که در اوست بصر
بسکه نزدیکی پنهانی و این نیست شگفت
که بنزدیک بصر می ننماید مبصر
همچو ماهی که ب آبستی جوینده آب
یا سمندر که ب آذر بنداند آذر
تو همانشخصی کت ملک و ملک ظل دوپای
تو همان بازی کت کون و مکان زیر دو پر
تو همان شاهی کت عقل و هیولای وجود
دو غلامند زهی زین دو مبارک جوهر
اکتناه تو بود بیرون از درک ملک
انکشاف تو بود بالا از عقل بشر
بشر آنجا که توئی گر رسد از خویش رود
آری از خویش رود پشه چو آید صرصر
هست لاهوت ترا پای بفرق جبروت
که محیطست باسمای تو تاپای ز سر
حضرت جمع وجودی که مفاهیم صفات
هست در او همه ممتاز چو عود از عنبر
واحد اول اقلیم ازل ملک اله
که بشر راست درو راه اگر کرد سفر
سفر ثانی در سیر من الله الیه
که ولایت را تکمیل صعودست و سیر
سیر سالک همه در اسم صفت باشد و ذات
غیر آن اسم که بر ذات بود مستاء/ثر
اسم مستاء/ثر ذاتی که بجز ذات خدای
نبرد راه کسی گرچه بود پیغمبر
زین فرا ترا حدیت که تجلیست بذات
ذاتر اللذات این جای وجوبست و حذر
حذر ای عارف از نفس خدا گفت خدا
در نبی عقل نبی یافت بدین نکته ظفر
ظفر از عقل نبی بود و کمالات ولی
که بمجهول کسی راه نیابد بفکر
رفرف خواجه درین سیر شود بی پرواز
کشتی نوح درین بحر شود بی لنگر
آن هویت که بود ساری در غیب و شهود
برتر از اینهمه آنی تو و از هر دو بدر
هم برون از دل و هم در دل اصحاب قلوب
هم نهان از سر و هم در سر ارباب هنر
هر چه هستی تو و بالذات از اینجمله بری
غیر در پرده نهانست و تو از پرده بدر
همه نقش رخ زیبای تو از غیب و شهود
خودتوئی نقش چه ایفرد برون از حد و مر
خلو داری تو بذات از همه ای کرده بذات
کسوت کثرت از غایت توحید ببر
ظاهری در همه ای باطن این چار ایوان
باطنی از همه ای ظاهر این نه منظر
باطنی در چه ز بس ظاهر در عین ظهور
ظاهری برکه که هم ظاهری و هم مظهر
خودتوئی غیر تو در دیده من نقش براب
غیر ذات توهبا غیر صفات تو هدر
نیست جز عارف توحید و تو زیبنده تاج
نیست جز بنده سر تو سزاوار کمر
سر درویش ترا تاج لقد کرمناست
که نهد پایش بر تارک خورشید افسر
رسته از پست و ز بالاست بلی مرد خداست
کز جهت جسته به بی سو نه فرو دست و نه بر
پسر آدم خاکی و نه خاکست و نه باد
نیست از آب و برونست ز حد آذر
لامکانست و مکان چون عرض او جوهر پاک
آسمانست و زمین چون شجر و اوست ثمر
نوبر هستی هستی همه یکباغ کهن
پسر انسان آن باغ کهن را نوبر
در زمین نیست ولی هست زمین را مبنی
در سما نیست ولی هست سما را محور
در زمان نیست ولی هست زمان را دائر
در مکان نیست ولی هست مکان را داور
داور امکان مجموعه ملک و ملکوت
که بلاهوت مقامستش و ناسوت مقر
نه ببحرست ولی حکمش جاریست ببحر
نه ببرست ولی امرش ساریست ببر
نه بتلوینش تمکن نه به تمکینش مقام
شمر و دریا آزاده نه دریا نه شمر
پسر آدم نفس فلک و عقل ملک
هر دو پستند و بود بالا این طرفه پسر
پسر احمد شاهنشه اقلیم وجود
که بود خسرو اسماء الهی لشکر
کارفرمای قضا حضرت انسان که بذات
هست او اکبر و انسان کبیرست اصغر
ولی مرشد سلطان صفا قبله کل
شمس هشتم که بود ذات نخستش خاور
قطب عالم شه جان مرشد توحید رضا
که سلاطین را باشد بطریقت رهبر
در تک ذره شمسش سپر افکنده براب
آفتاب فلک از عجز چنو نیلوفر
سک او در هنر اردست دهد با روباه
روبه ماده شکست آرد بر ضیغم نر
هر کجا ذره او در سر شیدست دوار
هر کجا روبه او در دل شیرست خطر
نظر لطفش بر خاک فرو بارد جان
فره قهرش از چرخ فرو آرد فر
ای کماندار کمان ازل و قوس ابد
قسی نه فلک از قوس کمال تو وتر
وتر قوس تو حاوی به محدد ز عظم
صبی شیر تو بر عقل معلم ز کبر
صعوه شیر تو همبازی باز ملکوت
بنده سفل تو همبازی نیروی قدر
پیشگاه تو قوی مایه تر از ملک مثال
حشم و مملکتش بی عدد و پهناور
بر خلیل تو از آن فیض مقدس که تر است
از دل آتش سوزنده دمد سیسنبر
پیشتر ز آنکه تو بر تخت شهی پای نهی
سر بخاک تو نهاد از عظمت اسکندر
گر نیاورد ز ظلمات بدست آب حیات
کف خاک تواش آورد ز ظلمات بدر
میزبانی تو و من بی خبر از راه دراز
میهمان آمده تو پادشه و من مضطر
از جبالیکه بدی ریخته چون نیش گراز
در هوائی که بدی تفته چو کام اژدر
ریگهایش همه فتاک چو حد پیکان
خارهایش همه سفاک چو نیش نشتر
غیر ذی ذرع بیابانی منزلگه دیو
بی سر و بی بن صحرائی آبشخور شر
بامیدی که مگر از طرق فقر و فنا
ز غنا و ز بقای تو کنم آبشخور
آب حیوان دهم و زنده کنم هیکل خاک
کسوت روح بپوشم بتن خاکستر
سر آن وحدت اطلاقی کز قید بریست
فاش گویم که یکی هست و جزین نیست مفر
مظهر او توئی ای مظهر و ظاهر همه او
غیر او نیست اگر هست قل الله فذر
ظاهرت را پی تولید نمودند قیام
هفت علوی پدر و چار خشیجی مادر
باطنت ای تو بباطن پسر سر ظهور
مادر وحدت ذاتست و بنه عقل پدر
ای سحاب کرم و جود بگردون وجود
از یم رحمت برکشت صفاریز مطر
تن زنم من تو تجلی کن تا جلوه کند
سر توحید چو خورشید سما وقت سحر
بهمه خلق تو بنمای رخ و قامت یار
وانسر زلف که هست از دل و از جان بهتر
زینهار ای پسر سر من این نغز نشید
بمخوان جز ببر معتقد دانشور
بمگو سر مرا جز بر جویای خدا
که تو در خوابی و سیر این اثر جوع و سهر
که تو در پست همی غلتی و این نکته بلند
که تو با پای همی پوئی و این جلوه بپر
که تو وابسته عاداتی و ما رسته ز قید
ما بسر منزل فقریم و تو در کبر و بطر
یا نبی ارکب معنی بود این کشتی نوح
تا کنی بر قدم نوح ازین بحر گذر
پسر نوح نئی تکیه مکن بر فن خویش
تا نمانی بدل مشرک و جان کافر
بصفا بنگر و اسرار معارف بنیوش
گر نه از باصره ئی اعمی وز سامعه کر
شمارهٔ ۹ - وله ایضا: فارس فحل منم حکمت یکران منستشمارهٔ ۱۱ - بهاریه در مدح حضرت شاه اولیاء علی بن ابیطالب صلوات الله و سلامه علیه: مرا ای هوای بهار معطر
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
بگل سوری ماند رخ آن ترک پسر
که سپارند بدو غالیه لاله سپر
هوش مصنوعی: رنگ چهره آن جوان ترک شبیه گل سرخ است، به طوری که گویی برای محافظت از خود، لباس گل لاله به تن کرده است.
سپر لاله کند غالیه آن ترک و خطاست
من ندیدستم از غالیه بر لاله سپر
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به زیبایی و جذابی خاصی دارد. در آن، شاعر به تزیین و زینت خاصی اشاره میکند که به یک لاله (گل) متصل شده است. او میگوید که هرگز چنین تزیینی را در لالهها مشاهده نکرده است و این نشان دهندهی نادر بودن و زیبایی خاص این گل است. به طور کلی، در اینجا زیبایی و یکتایی توصیف شده است که توجه و تحسین را به خود جلب میکند.
گونه اش خرمنی از لاله خود روی بزیر
طره اش دامنی از نافه آهو بزبر
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند گلی زیباست که بهراحتی میدرخشد و موهایش همچون دامی نرم و لطیف است که به زیبایی طبیعی جانوری زیبا شباهت دارد.
سنبل از مشک سیه کاشته بر سیم سپید
نرگس از جزع یمان ریخته بر لالهتر
هوش مصنوعی: گل سنبل که از مشک سیاه به ریشه خود آراسته، بر روی نقرهای میروید و گل نرگس که با اندوه و غصهای از یمن، بر گل لاله نشسته است.
دو سیه خال دو هندوبچه ماه سوار
دو سر زلف دو جراره بیژاده شکر
هوش مصنوعی: دو دختر با موی سیاه و چهرههای زیبا مانند ماه، با دو دسته زلف و خوشبو مانند عطر شیرین، جلوهگری میکنند.
همه را زلف گرهگیر دلارام و مراست
بر دل و بر جان از زلف دلارام خطر
هوش مصنوعی: تمامی افراد به زیبایی و جذابیت دلبر خود میبالند، اما من از زلف این دلبر، خطرهای زیادی را بر دل و جان خود احساس میکنم.
گه ب آب افتد و در آتش و در آتش و آب
نرود تا نرود جان بقفا دل باثر
هوش مصنوعی: گاهی انسان در شرایط سختی قرار میگیرد و به تنگنا میافتد. این دشواریها ممکن است او را آزمایش کند، ولی تا زمانی که روح و دلش به آرامش نرسد، این درد و رنج از بین نمیرود.
خم زلف و قد بر رفته بچوگان و بتیر
لب لعل و زنخ ساده بیاقوت و گهر
هوش مصنوعی: موهای خمیده و قامت بلند او به جوانان میماند، و لبهایش مثل تیر لعل زیبا و دمی ساده مثل یاقوت و جواهر است.
لب او دارد آمیخته با شکر و شیر
وین شگفتست که نگذاردش از شیر شکر
هوش مصنوعی: لب او طعمی است از شکر و شیر، و جالب اینکه این لب شیرین به هیچوجه نمیگذارد که شیر و شکر از هم جدا شوند.
کمری دارد چو نموی و از انموی غمیست
بر دلم بار که کوه افتد از آنغم ز کمر
هوش مصنوعی: او کمری دارد چون نموی که بر دل من نگرانیای است؛ این نگرانی به قدری سنگین است که میتواند کوه را هم از کمرش بیفکند.
دهنی دارد چون ذره و در سینه مراست
دل تنگی که ازان ذره خورد خون جگر
هوش مصنوعی: او دهنی دارد که به اندازه یک ذره است، اما در درون من، دل تنگی وجود دارد که به خاطر آن ذره، خون از جگرم میخورد.
همه گویند بخورشید همی ماند و من
در شگفت از نظر مردم کوتاه نظر
هوش مصنوعی: همه میگویند که خورشید همیشه در آسمان خواهد ماند، اما من از دیدگاه محدود برخی افراد حیرتزدهام.
کی شنیدستی خورشید که از زلف سیاه
بنهد بر سر گلبرگ طری مشک تتر
هوش مصنوعی: کی تا به حال شنیدهای که خورشید چگونه بر روی گلبرگهای لطیف مشکین رنگ، سایهای از زلف سیاه بیفکند؟
یا بیفروزد از شاخ شجر آتش طور
رخ و قد آتش افروخته و شاخ شجر
هوش مصنوعی: آتش مانند شاخ درختی درخشان و زنده است، که زیبایی و قد و قامتش را به نمایش میگذارد.
باز گویند بمه ماند و زین گفت پریش
من خورم چون شکن طره او یک بدگر
هوش مصنوعی: میگویند که زیباییاش به ماه میماند و از این سخن دل من پریشان است. من مانند تکهای که از موهای او جدا شده، در حال بلعیدن غم و اندوه هستم.
ماه کی دیدی چنبر نهد از قیر بشیر
ماه کی دیدی افسر زند از مشک بسر
هوش مصنوعی: هیچ وقت ندیدهای که ماهی از قیر حلقهای بسازد و یا بر سر خود تاجی از مشک بگذارد.
یا چو ترک من سرگرم شود از می ناب
خواند از گفته من نغمه توحید از بر
هوش مصنوعی: اگر به زیبایی و سرمستی مشغول شود، از می ناب مینوشد و از کلام من نغمهای را در بیان یگانگی خدا میسراید.
گوید ای ذات تو سر صفت و فعل و اثر
ای هیولای تو آراسته کل صور
هوش مصنوعی: این سخن بیان میکند که تو سرچشمه تمام صفات، اعمال و آثار هستی. همچنین تو به عنوان ماده اولیه، تمام اشکال و صورتها را به زیبایی آراستهای.
ای جناب جبروتی که بناسوتی و باز
از تو در بر ملکوتست و بلاهوت اثر
هوش مصنوعی: ای بزرگوار قدرتمند، تو در دل خاکیها هستی و با این حال نفوذ تو در عالم معنوی و الهی نیز مشهود است.
ذات بیرنگی و هر رنگ که هست از تو پدید
شخص یکتائی و هر جمع که هست از تو سمر
هوش مصنوعی: وجود خالص و بیرنگی تو، منشأ تمامی رنگها است و شخصیت و وجود یکتای تو سبب ظهور هر گروه و تجمعی است که در جهان وجود دارد.
گر تو پنهان شوی این کون و مکان هست عیان
چون تو پیدا شوی از کون و مکان نیست خبر
هوش مصنوعی: اگر تو در پنهان باشی، این عالم و موجودات آن به وضوح هستند. اما وقتی تو ظاهر میشوی، دیگر از این عالم خبري نیست.
حضرت جامع ذات احد و عین کثیر
سر علم تو قضا صورت علم تو قدر
هوش مصنوعی: حضرت، همهچیز را در خود جمع کرده و ویژگیهای متنوعی دارد. علم تو به قضا و تقدیر مرتبط است و به نوعی به شکل دادن به واقعیتها میپردازد.
ظاهر و باطن باطن همه عقل و دل پاک
پدر و مادر این نه صدف و چار گهر
هوش مصنوعی: ظاهر و باطن انسان باید با هم هماهنگ و پاک باشد. همه چیز در این دنیا به شناخت و فهم صحیح بستگی دارد، و همچنین ریشه این پاکی و درک از تربیت درست والدین ناشی میشود. این موضوع در نهایت نشاندهنده ارزشهای واقعی است که فراتر از زینتهای ظاهری قرار دارد.
عرش انعام تو هر سینه که در اوست فؤاد
فرش اقدام تو هر دیده که در اوست بصر
هوش مصنوعی: هر دل و وجودی که در آن محبت و رحمت تو باشد، بهسان عرش و آسمان است و هر چشمی که به زیباییهای تو نگاهی بیفکند، مانند فرش و زمین گسترده است.
بسکه نزدیکی پنهانی و این نیست شگفت
که بنزدیک بصر می ننماید مبصر
هوش مصنوعی: به خاطر نزدیکی و پنهانی بودن عشق، شگفتی ندارد که نگاهی که میبیند، به حقیقت نزدیک نمیشود و نمیتواند آن را درک کند.
همچو ماهی که ب آبستی جوینده آب
یا سمندر که ب آذر بنداند آذر
هوش مصنوعی: مانند ماهی که در آب زندگی میکند یا سمندری که با آتش ارتباط دارد، هر موجودی به سرنوشتی وابسته است.
تو همانشخصی کت ملک و ملک ظل دوپای
تو همان بازی کت کون و مکان زیر دو پر
هوش مصنوعی: تو همان شخصی هستی که حکومت و سلطنت به خاطر توست، و آنچه در زمین و آسمان وجود دارد، زیر سایهی تو قرار دارد.
تو همان شاهی کت عقل و هیولای وجود
دو غلامند زهی زین دو مبارک جوهر
هوش مصنوعی: تو همان پادشاه عقل و وجود هستی؛ این دو ویژگی مهم مانند دو خدمتکار به تو تعلق دارند. خوشا به حال کسانی که این دو گوهر را دارند.
اکتناه تو بود بیرون از درک ملک
انکشاف تو بود بالا از عقل بشر
هوش مصنوعی: وجود تو فراتر از درک و فهم انسانهاست و خفا و راز تو بالاتر از عقل بشر است.
بشر آنجا که توئی گر رسد از خویش رود
آری از خویش رود پشه چو آید صرصر
هوش مصنوعی: انسان در جایی که تو هستی، وقتی به تو نزدیک شود، از خود دور میشود. بهراستی که حتی موجودی کوچک مانند مگس نیز وقتی باد سرد بیفتد، دور میشود.
هست لاهوت ترا پای بفرق جبروت
که محیطست باسمای تو تاپای ز سر
هوش مصنوعی: خداوند در مقام الهیاش برتری و عظمت دارد، اما در عین حال، نزول او تا سر انسانهاست، به نحوی که وجودش در تمام عالم گسترده است.
حضرت جمع وجودی که مفاهیم صفات
هست در او همه ممتاز چو عود از عنبر
هوش مصنوعی: وجود حضرت به گونهای است که همه صفات و مفاهیم عالی در او به بهترین نحو تجلی یافتهاند، همانطور که عود (عود خوشبو) از عنبر (مادهای با عطر دلپذیر) ممتاز و متمایز است.
واحد اول اقلیم ازل ملک اله
که بشر راست درو راه اگر کرد سفر
هوش مصنوعی: اولین بخش از جهان ابدی، ملک خداست که اگر انسان در این مسیر سفر کند، به آن راه خواهد یافت.
سفر ثانی در سیر من الله الیه
که ولایت را تکمیل صعودست و سیر
هوش مصنوعی: سفر دوم در مسیر من به سوی خداوند، نشاندهندهی تکمیل مقام ولیفقيه و نقطهی عروج در سیر و سلوک است.
سیر سالک همه در اسم صفت باشد و ذات
غیر آن اسم که بر ذات بود مستاء/ثر
هوش مصنوعی: سیر و سلوک سالک تنها در نامها و صفات خداوند متصور است و غیر از آن صفات، ذات الهی نیست که بر آن نامها دلالت کند.
اسم مستاء/ثر ذاتی که بجز ذات خدای
نبرد راه کسی گرچه بود پیغمبر
هوش مصنوعی: هیچ موجودی نمیتواند به ذات خداوند نزدیک شود، حتی اگر آن موجود پیامبر باشد. تنها ذات خداوند است که راهی برای خود دارد و هیچ کس جز او نمیتواند به آن دست یابد.
زین فرا ترا حدیت که تجلیست بذات
ذاتر اللذات این جای وجوبست و حذر
هوش مصنوعی: این بیت به بیان حالتی از وجود و تجلی میپردازد. در اینجا به محدودیتها و ضرورتهایی اشاره میشود که در آن مقام خاص وجود دارد. در واقع، اینجا جایی است که تجلی الهی به وضوح دیده میشود و در عین حال نیاز به احتیاط و پرهیز از شرایط خاص احساس میشود. نوعی تعادل بین ضرورت و احتیاط در موقعیتی خاص برقرار است.
حذر ای عارف از نفس خدا گفت خدا
در نبی عقل نبی یافت بدین نکته ظفر
هوش مصنوعی: مراقب باش، ای عارف، از نفس خودت. خداوند در نبی (پیامبر) به عقل و فهم اشاره کرده و با این نکته به پیروزی رسیده است.
ظفر از عقل نبی بود و کمالات ولی
که بمجهول کسی راه نیابد بفکر
هوش مصنوعی: پیروزی و موفقیت از دانش پیامبر نشأت میگیرد و ویژگیهای ولیّ (ولیّ خدا) نیز همینطور است. هیچ کس نمیتواند به شناخت و راهیابی در مسائل ناپیدا (مجهول) برسد، مگر اینکه با تفکر و عقل به آن جا برسد.
رفرف خواجه درین سیر شود بی پرواز
کشتی نوح درین بحر شود بی لنگر
هوش مصنوعی: پرچمِ صاحبمنصبان در این سفر بدون پرواز، مانند کشتی نوح در این دریا بدون لنگر حرکت میکند.
آن هویت که بود ساری در غیب و شهود
برتر از اینهمه آنی تو و از هر دو بدر
هوش مصنوعی: هویتی که در عالم غیب و آشکار وجود دارد، بالاتر از همهچیزهاست و تو نیز از هر یک از این دو حالت فراتر میروی.
هم برون از دل و هم در دل اصحاب قلوب
هم نهان از سر و هم در سر ارباب هنر
هوش مصنوعی: این شعر به بیان وجود دوگانگی در وجود افراد و هنرمندان اشاره دارد. به این معنا که آنها هم در دل خود احساساتی دارند و هم این احساسات را بهطور ظاهری به نمایش میگذارند. آنها از دید دیگران پنهان هستند و در عین حال درونشان پر از احساس و هنر است. این تضاد نشاندهنده زیبایی و عمق تجربیات انسانی و هنری است.
هر چه هستی تو و بالذات از اینجمله بری
غیر در پرده نهانست و تو از پرده بدر
هوش مصنوعی: هر آنچه که هستی، در اصل و ذات خود از این مسائل جدا است. آنچه در پرده پنهان است، به تو مربوط نیست و تو از آن پرده بیرون آمدهای.
همه نقش رخ زیبای تو از غیب و شهود
خودتوئی نقش چه ایفرد برون از حد و مر
هوش مصنوعی: تمام زیبایی چهرهات از عالم غیب و شهود به وجود آمده است؛ چه نقشی میتوانی به جز خودت بازی کنی که فراتر از این وجود نداشته باشد؟
خلو داری تو بذات از همه ای کرده بذات
کسوت کثرت از غایت توحید ببر
هوش مصنوعی: تو ذاتاً از همه چیز جدا و خالص هستی، اما لباس کثرت را به خاطر عمق توحید بر تن کردهای.
ظاهری در همه ای باطن این چار ایوان
باطنی از همه ای ظاهر این نه منظر
هوش مصنوعی: در اینجا صحبت از دو جنبه ظاهری و باطنی است. انسانها و اشیا ممکن است ظاهری واحد و مشترک داشته باشند، اما باطن و درون هر یک از آنها میتواند کاملاً متفاوت و منحصر به فرد باشد. به نوعی، هر آنچه که در ظاهر دیده میشود، تنها یک جنبه از حقیقت است و عمق هر چیز نیازمند کاوش و دقت بیشتری است.
باطنی در چه ز بس ظاهر در عین ظهور
ظاهری برکه که هم ظاهری و هم مظهر
هوش مصنوعی: وجودی در عمق وجود دارد که در عین وضوح و نمایان بودن، هم زمان ظاهری و مظهر را نیز به نمایش میگذارد. این مانند برکهای است که هم سطح آن قابل مشاهده است و هم عمقش معنای خاصی دارد.
خودتوئی غیر تو در دیده من نقش براب
غیر ذات توهبا غیر صفات تو هدر
هوش مصنوعی: تو خودی و غیر از تو در نظر من هیچ نیست. تنها وجود توست که در دلم جلوهگر است و هر چیزی که غیر از تو باشد، بیارزش و بیفایده است.
نیست جز عارف توحید و تو زیبنده تاج
نیست جز بنده سر تو سزاوار کمر
هوش مصنوعی: تنها کسی که به معرفت و شناخت واقعی خداوند رسیده است، تو هستی و تو شایستهی تاج پادشاهی هستی. هیچ بندهای به جز تو لایق تکیهگاه و حمایت نیست.
سر درویش ترا تاج لقد کرمناست
که نهد پایش بر تارک خورشید افسر
هوش مصنوعی: سر درویش چون تاجی است که به خاطر جلال و رحمت الهی، پای او بر بالاترین نقطه یعنی تارک خورشید قرار گرفته است.
رسته از پست و ز بالاست بلی مرد خداست
کز جهت جسته به بی سو نه فرو دست و نه بر
هوش مصنوعی: مرد خدا از مرتبه پایین به بالاتر رفته است. او به خاطر قدرت و معنویتی که دارد، نه در جایگاه پایین قرار دارد و نه به سمت بلندای کمال رفته است.
پسر آدم خاکی و نه خاکست و نه باد
نیست از آب و برونست ز حد آذر
هوش مصنوعی: انسان، فرزند خاک است و نه خاکستر یا باد. او از آب ایجاد شده و فراتر از حرارت و آتش است.
لامکانست و مکان چون عرض او جوهر پاک
آسمانست و زمین چون شجر و اوست ثمر
هوش مصنوعی: این بیت به مفهوم وجود و عدم در عالم میپردازد. به این معناست که وجود حقیقی و واقعی از جنس مکان و زمان نیست، بلکه در سطحی بالاتر و پاکتر از آن قرار دارد. آسمان و زمین به منزله درختانی هستند که ثمره آن وجود معنوی و راستین به حساب میآید. به عبارتی دیگر، آنچه که میبینیم و درک میکنیم (یعنی آسمان و زمین) عواقب و نتایج وجود حقیقی هستند که فراتر از جهان مادی به شمار میآید.
نوبر هستی هستی همه یکباغ کهن
پسر انسان آن باغ کهن را نوبر
هوش مصنوعی: زندگی نوبر و تازهای است که در یک باغ قدیمی به چشم میخورد. این باغ، نماد زندگی انسان است و نشاندهنده این است که انسان در این باغ کهن، نوآوری و تازگی را به ارمغان میآورد.
در زمین نیست ولی هست زمین را مبنی
در سما نیست ولی هست سما را محور
هوش مصنوعی: در زمین چیزی نیست، اما زمین یک مبنا دارد. در آسمان نیز چیزی نیست، اما آسمان یک محور دارد.
در زمان نیست ولی هست زمان را دائر
در مکان نیست ولی هست مکان را داور
هوش مصنوعی: زمان موجود است اما نمیتوان آن را در قالب خاصی تعریف کرد. همچنین، مکان وجود دارد اما نمیتوان آن را به صورت مستقیم مشخص کرد. در واقع، هر دو مفهوم، یعنی زمان و مکان، به نوعی وجود دارند اما با شروط و ویژگیهای خاصی همراهاند.
داور امکان مجموعه ملک و ملکوت
که بلاهوت مقامستش و ناسوت مقر
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف مقام والای خداوند و ارتباط او با جهان مادی و معنوی میپردازد. داور، یا همان خداوند، قادر به درک و تسلط بر هر دو جهان طبیعی و فراتر از آن است؛ جایی که مقام الهی و زمینی در هم میآمیزند و به نوعی نشاندهنده قدرت و عظمت اوست. این مفهوم به ما یادآوری میکند که خداوند همه چیز را در دست دارد و از بالاترین تا پایینترین سطح وجود را شامل میشود.
نه ببحرست ولی حکمش جاریست ببحر
نه ببرست ولی امرش ساریست ببر
هوش مصنوعی: این متن به مفهوم این است که اگرچه چیزی به طور مستقیم در یک مکان وجود ندارد، اما تأثیرات و دستورات آن میتوانند در آن مکان جاری و ساری باشند. به عبارتی دیگر، ممکن است که آن چیز در عمق وجود نداشته باشد، اما قدرت و اثر آن همچنان در حال فعالیت است.
نه بتلوینش تمکن نه به تمکینش مقام
شمر و دریا آزاده نه دریا نه شمر
هوش مصنوعی: نه قدرت به تحمیل زیباییاش را دارد، و نه مقام و موقعیتش را میتوان با اطاعت به دست آورد. او آزاد است، نه مانند دریا و نه مانند شمر.
پسر آدم نفس فلک و عقل ملک
هر دو پستند و بود بالا این طرفه پسر
هوش مصنوعی: انسان، هم از نظر جسمی و هم از نظر فکری، برتری دارد بر دیگر موجودات و به نوعی بالاتر از آنچه در کیهان و در عالم عقل وجود دارد، قرار میگیرد. این نکته نشاندهندهی ارزش و مقام بالای انسان است.
پسر احمد شاهنشه اقلیم وجود
که بود خسرو اسماء الهی لشکر
هوش مصنوعی: پسر احمد، پادشاهی در سرزمین هستی است که او را شاه بزرگ نامهای الهی میدانند.
کارفرمای قضا حضرت انسان که بذات
هست او اکبر و انسان کبیرست اصغر
هوش مصنوعی: خداوند، سرپرست و کارفرمای سرنوشت انسان است و او بزرگتر از همه چیز است. انسان به خودی خود عظیم و محترم، اما در مقایسه با خداوند کوچکتر به شمار میآید.
ولی مرشد سلطان صفا قبله کل
شمس هشتم که بود ذات نخستش خاور
هوش مصنوعی: ولی مرشد در حقیقت، سرتیپ صفا و محور همه معنویات و نوری است که به عنوان شمس هشتم شناخته میشود و وجودش در ابتدا همچون شرق و نوری تازه در عالم نمایان شده است.
قطب عالم شه جان مرشد توحید رضا
که سلاطین را باشد بطریقت رهبر
هوش مصنوعی: قطب عالم، بامدادی از نور و شرافت است که مرشد واقعی در مسیر توحید و رضا قرار دارد و او راهنمایی برای سلاطین در سیر و سلوک است.
در تک ذره شمسش سپر افکنده براب
آفتاب فلک از عجز چنو نیلوفر
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به زیبایی نیلوفر آبی اشاره میکند که در برابر نور آفتاب، خود را پنهان کرده است. این تصویر نشاندهنده ناتوانی و شکست آسمان در رقابت با این نور است. به نوعی، نیلوفر به عنوان نمادی از زیبایی و روشنایی معرفی میشود که در برابر عظمت خورشید و آسمان احساس کوچکی میکند.
سک او در هنر اردست دهد با روباه
روبه ماده شکست آرد بر ضیغم نر
هوش مصنوعی: سک در هنر خود، با زیرکی و ترفندهایی که دارد، میتواند بر رقیب خود غلبه کند، حتی اگر آن رقیب قویتر باشد.
هر کجا ذره او در سر شیدست دوار
هر کجا روبه او در دل شیرست خطر
هوش مصنوعی: هر جا که ذرهای از آن وجود درخشان باشد، آنجا در حرکت و چرخش است. و هر جایی که به سوی او برویم، در دل شجاعت و خطر نهفته است.
نظر لطفش بر خاک فرو بارد جان
فره قهرش از چرخ فرو آرد فر
هوش مصنوعی: نگاه محبتآمیز او بر زمین میتابد و زندگی و شادابی را به ارمغان میآورد، در حالی که خشمش میتواند همۀ چیزها را از بین ببرد و سقوط کند.
ای کماندار کمان ازل و قوس ابد
قسی نه فلک از قوس کمال تو وتر
هوش مصنوعی: ای کماندار، تو به فراتر از زمانها و مکانها تعلق داری؛ نه آسمان و نه هیچ چیز دیگر نمیتواند به کمال و زیبایی تو برسد.
وتر قوس تو حاوی به محدد ز عظم
صبی شیر تو بر عقل معلم ز کبر
هوش مصنوعی: قوس و کمان تو به قدری بزرگ و پرقدرت است که میتواند به راحتی نیرومندی و عظمت تو را نشان دهد. به همین دلیل، قدرت و درایت تو میتواند بر عقل و فهم معلم غلبه کند و او را متواضع کند.
صعوه شیر تو همبازی باز ملکوت
بنده سفل تو همبازی نیروی قدر
هوش مصنوعی: پرندهای شیرین و زیبا، همنشین بازهای آسمانی است و در مقابل، بندهای از زمین نیز دوستانی دارد که از قدرت او برخوردارند.
پیشگاه تو قوی مایه تر از ملک مثال
حشم و مملکتش بی عدد و پهناور
هوش مصنوعی: حضرت شما از نظر قدرت و عظمت، از تمام پادشاهیها و سرزمینهای وسیع و بیشمار هم برتر و بزرگتر است.
بر خلیل تو از آن فیض مقدس که تر است
از دل آتش سوزنده دمد سیسنبر
هوش مصنوعی: از نعمت مقدسی که بر خلیل نازل شده، بگو که ارحام و دلهایی را که از آتش عشق میسوزند، آرامش میبخشد.
پیشتر ز آنکه تو بر تخت شهی پای نهی
سر بخاک تو نهاد از عظمت اسکندر
هوش مصنوعی: قبل از اینکه تو به مقام پادشاهی قدم بگذاری، سر بلندتر از خودت را به خاک گذاشتهاند و این نشانهی عظمت اسکندر است.
گر نیاورد ز ظلمات بدست آب حیات
کف خاک تواش آورد ز ظلمات بدر
هوش مصنوعی: اگر کسی نتواند از تاریکیها به آب حیات دست یابد، باید از لابهلای خاک تو، که نشانهای از زنده بودن و روشنایی است، به نور و حیات برسد.
میزبانی تو و من بی خبر از راه دراز
میهمان آمده تو پادشه و من مضطر
هوش مصنوعی: میزبانی تو و من، بیخبر از مسافتی که باید طی کنیم. مهمان آمده و تو مانند یک پادشاه هستی و من در موقعیتی دشوار قرار دارم.
از جبالیکه بدی ریخته چون نیش گراز
در هوائی که بدی تفته چو کام اژدر
هوش مصنوعی: از کوههایی که بدی مانند نیش گراز در آنها پراکنده شده و در هوایی که بدی به شدت حس میشود، مانند کام اژدها.
ریگهایش همه فتاک چو حد پیکان
خارهایش همه سفاک چو نیش نشتر
هوش مصنوعی: ریگهای او به شدت خطرناک و کشنده هستند و خارهایش مانند نیش یک تیغ، بیرحم و آسیبزنندهاند.
غیر ذی ذرع بیابانی منزلگه دیو
بی سر و بی بن صحرائی آبشخور شر
هوش مصنوعی: محل زندگی دیوان در بیابانهای خالی و بیسر و بیپایه است، جایی که آبشخورشان در کویر قرار دارد.
بامیدی که مگر از طرق فقر و فنا
ز غنا و ز بقای تو کنم آبشخور
هوش مصنوعی: با امید اینکه شاید از طریق فقر و نابودی، به ثروت و جاودانگی تو دسترسی پیدا کنم و منبعی برای خود بسازم.
آب حیوان دهم و زنده کنم هیکل خاک
کسوت روح بپوشم بتن خاکستر
هوش مصنوعی: من به بدن خاکی، روح زندگی میبخشم و آن را به حیات بازمیگردانم، مانند اینکه لباس جدیدی به آن بپوشانم.
سر آن وحدت اطلاقی کز قید بریست
فاش گویم که یکی هست و جزین نیست مفر
هوش مصنوعی: مفهوم این بیت این است که به حقیقتی اشاره دارد که از هر گونه محدودیتی آزاد است و خلاصه میگوید که تنها یک حقیقت وجود دارد و غیر از آن چیزی نیست.
مظهر او توئی ای مظهر و ظاهر همه او
غیر او نیست اگر هست قل الله فذر
هوش مصنوعی: ای مظهر خدا، تو تجلی او هستی و غیر از او وجود ندارد. اگر چیزی غیر از او وجود دارد، بگو: «خداوند را رها کن».
ظاهرت را پی تولید نمودند قیام
هفت علوی پدر و چار خشیجی مادر
هوش مصنوعی: ظاهر تو را با تأکید بر ریشههای علوی و هیدراییات ساختهاند. پدر تو از نسل علی (ع) و مادر تو از نسل هیدر (خسیج) است.
باطنت ای تو بباطن پسر سر ظهور
مادر وحدت ذاتست و بنه عقل پدر
هوش مصنوعی: وجود درونی تو، به عمق وجود پسر، حاکی از ظهور مادر یا همان وحدت ذات است و عقل را به عنوان پدر در نظر بگیر.
ای سحاب کرم و جود بگردون وجود
از یم رحمت برکشت صفاریز مطر
هوش مصنوعی: ای ابر با کرم و بخشندگی، در دنیای وجودت بگرد و از دریاچه رحمت، بارانی بر سر باغها ببار.
تن زنم من تو تجلی کن تا جلوه کند
سر توحید چو خورشید سما وقت سحر
هوش مصنوعی: من خود را در محضر تو قرار میدهم تا نور و شکوه توحید تو مانند نور خورشید در صبحگاه درخشان شود.
بهمه خلق تو بنمای رخ و قامت یار
وانسر زلف که هست از دل و از جان بهتر
هوش مصنوعی: به تمام مردم چهره و قامت معشوقت را نشان بده و موهایش را به نمایش بگذار، چرا که این زیباییها از دل و جان humanos ارزشمندترند.
زینهار ای پسر سر من این نغز نشید
بمخوان جز ببر معتقد دانشور
هوش مصنوعی: حواست را جمع کن، پسر! سر من را بیهوده در مسایل پیچیده غرق نکن و فقط به حرف کسی که به علم و دانش باور دارد، توجه کن.
بمگو سر مرا جز بر جویای خدا
که تو در خوابی و سیر این اثر جوع و سهر
هوش مصنوعی: نگو روی من را به کسی جز آنکه خدا را جستجو میکند، زیرا تو در خواب هستی و این حالتی که من دارم نشانهای از گرسنگی و بدون حال است.
که تو در پست همی غلتی و این نکته بلند
که تو با پای همی پوئی و این جلوه بپر
هوش مصنوعی: تو در حال حاضر در جایگاه پایینتری قرار داری و این نکته را در نظر بگیر که تو با پای خودت در حال حرکت هستی و به این زیبایی توجه کن.
که تو وابسته عاداتی و ما رسته ز قید
ما بسر منزل فقریم و تو در کبر و بطر
هوش مصنوعی: تو به عادتها و رفتارهای خود وابستهای، در حالیکه ما از این قید و بندها آزاد شدهایم. ما در سختی و فقر زندگی میکنیم، اما تو در غرور و تکبر غرق شدهای.
یا نبی ارکب معنی بود این کشتی نوح
تا کنی بر قدم نوح ازین بحر گذر
هوش مصنوعی: ای پیامبر، اگر میخواهی به مانند کشتی نوح از این دریا عبور کنی، باید به معنی و پیام او توجه کنی و بر اساس آن گام برداری.
پسر نوح نئی تکیه مکن بر فن خویش
تا نمانی بدل مشرک و جان کافر
هوش مصنوعی: به فرزند نوح، بر مهارتهای خود مغرور نشو، زیرا ممکن است در نهایت مثل کسی که اعتقادی به خدا ندارد، باقی بمانی.
بصفا بنگر و اسرار معارف بنیوش
گر نه از باصره ئی اعمی وز سامعه کر
هوش مصنوعی: با دقت و صفا به معانی عمیق و اسرار علم بنگر و گوش سپار، وگرنه مانند کسی که از دیدن و شنیدن ناتوان است، چیزی را درک نخواهی کرد.