شمارهٔ ۸ - وله ایضا
شب قدر ما آنزلف چنو شام سیاست
روز را گر بودی قدر ز قدر شب ماست
آسمانست زمینی که نظر گاه منست
که بهر ذره که میبینم خورشید سماست
یار در خلوت من هر سر شب تا دم صبح
هر دم صبح بمشکویم تا وقت مساست
گاه بر گونه ام آنروی چنو روز سپید
گاه در دستم آنزلف چنو شام سیاست
چشم من دل شد و دل چشم بیکتائی خواست
دل و چشم من یکدیده و یکدل دو گواست
شاهدی بهتر از این نیست که در دست منست
که به یکتائی او شاهد آنزلف دوتاست
از دل ما طلب آن قبله که هر روی بر اوست
طلعت دوست بود قبله و دل قبله نماست
دعوت یار مکن گر کنی ای طالب یار
مگذر از دل بیدار که محراب دعاست
یار پیداست همی هی چه دوی سوی بسوی
اوست بی سوی و ز هر سوی که بینی پیداست
طفل وحدت به نزادست خطامام وجود
مادر انکه نزادست موحد بخطاست
نیست جز دوست اگر هست ببالا و بپست
پست اگر بیند بینای حقیقت بالاست
سست منگر بگل و سنگ و سفال و در و کوی
که گل و سنگ و سفال و در و کو نیست خداست
نه بهر چشم عیانست بما خورده مگیر
روشنست اینکه نه هر دیده که بینی بیناست
زرفانی که نه در صره سلطان و وزیر
گنج باقیست که در سلسله فقر گداست
نه گدائی که بود دستخوش سیم ملوک
آنکه خاک کف پای او اکسیر طلاست
نه طلائی که بود دستکش قید خلاص
زر بی غش که خلوصش دل مرد داناست
قطره و دریا پیش دل داناست یکی
قطره ئی نیست اگر باشد عین دریاست
عین دریاست که بگرفته سراپای وجود
یک وجودست سراپای اگر سر یا پاست
شرط این غوص بود جستن از جوی دوئی
گوهر وحدت موجود بدریای جزاست
بی کم وکاست وجودست بهر ذره که هست
غیر او نیست همینست سخن بی کم وکاست
دو خدا نیست بخیر و شرشرنیست وجود
خیر محضست که در وحدت هستی یکتاست
بر تن کامل او صاف خدا دوخته اند
شمسع نعلین اگر باشد یابند قباست
تار و پود ردی عارف ذات احدیست
جامه عامی پود هوس وتار هویست
تن که از تار هوی رسته و از پود هوس
درع او اسم حق و راکب و مرکوب هواست
عاد را کرد تلف مهلکه باد دبور
نصرت احمد معراجی از باد صباست
آب اثبات خودی منبع او چشمه نفی
نان الا طلبی معدن او سفره لاست
زن در نیستی ای طالب هستی که عدم
ظلماتیست که در عالم او آب بقاست
همچو ما باش که بعد از سیران و طیران
سفر اندر وطن و زاویه بال عنقاست
پیکرم دائره دور و دلم نقطه عشق
که بود مرکز این دائره و پا برجاست
هر دو زانوی من شیفته محبوب منست
کاین چنین تنگ گرفتم ببغل از چپ و راست
اینکه چل سال نسا را متمتع نشدم
در طواف حرم کعبه دل حج نساست
در منی رمی جمار من اوصاف خودیست
عرفات من بیدای دل بی مبداست
حجرالاسود موجود سویدای منست
سعی من از طرف مروه کثرت بصفاست
محرم خلوت سریم ز میقات وجود
کعبه اهل حقیقت بحقیقت اینجاست
دل داناست حریم حرم خاص الخاص
که لطیفست و خبیرست نه صخره نه صماست
صخره صما باشد دل نادان که درش
باشد از حقد و حسد بامش از کبر و ریاست
نکند منزل در تیه ضلالت دل پیر
جسته از مصر هوی موسی با دست و عصاست
باستین نور خدا دارد این طرفه کلیم
چون عصا بر کف آن دست که شرق بیضاست
ید بیضای کلیمست که دارد ببغل
دل وارسته که در سینه چونان سیناست
ز ایمن دل که برو مضغه سمعست اسیر
شجر طور و طوی بالا کز حق بصداست
دل خردست سزاوار و ساده احدی
که بپرداخته از فرش خودی عرش خداست
فرش این خانه ز دیبای بساتین بهشت
که سمیعست و بصیرست و بهی تر دیباست
خوش بنائیست برافراشته معمار قدم
قصر دل عرش ستایشگر این طرفه بناست
هر چه ایوان و غرف دارد بنیان وجود
این بنا راست که دست احدیت بناست
دل من با همه آثار معالی که در اوست
خاک گردیست که بنشسته بایوان رضاست
حضرت پنجم آن هشتم اولاد نذیر
که بود جد سه مولود و اء/ب هفت آباست
قادر مطلق و در کتفش شاهین قدر
قاضی بر حق و بر دستش میزان قضاست
پسر هشتم و بر چار پسر باب نخست
که ز پشت پدران آمده و جد نیاست
گر ز آباش نگارند بهی تر پدرست
ور ز ابناش شمارند نکوتر ابناست
کیست سلطان سرای احدیت دل غوث
دم عیسی کف موسی که درین بام و سراست
ای خداوند سلاطین گه دولت فقر
فقر من بنده بپایان شد هنگام عطاست
هر چه هستیست کجا فر و بهای تو بود
همه سرگرم لقای تو و آن فر و بهاست
هر چه موجود کجا نور و ضیای تو دمد
همگی ذره اشراقی آن نور و ضیاست
هر چه در حیز امکانست آثار وجوب
همه در بندگی این حرم و این مولاست
بخراسان تو این مرد عراقیست غریب
ایکه هم نشو من از لطف تو و هم منشاست
آن نهالم که مرا دست تو در باغ وجود
کشت و پرورد بتائید تو در نشو و نماست
دست دادی که بدان زد دل من باب طلب
تا بایدون که نشیمنگه دل فقر و فناست
راهبر عشق تو مقصود تو برهان وصول
سر توحید که آورده مرا از ره راست
نکند چون و چرا کس که تن پیر مراد
جای حقست و دلش بیرون از چون و چراست
بنده فانیست در او آری من نیستم اوست
بنده جائی نبود سلطان خود در همه جاست
بحر دانش متلاطم شد و بر اوست مدیر
چرخ بینش که بر او گونه توحید و ذکاست
فلک بینش چرخیست که بر منطقه اش
بیحد و حصر چو خورشید فلک اخترهاست
شمارهٔ ۷ - در منقبت حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا علیه السلام: امروز باز گیتی در نشو و در نماستشمارهٔ ۹ - وله ایضا: فارس فحل منم حکمت یکران منست
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
شب قدر ما آنزلف چنو شام سیاست
روز را گر بودی قدر ز قدر شب ماست
هوش مصنوعی: شب قدر ما به زیبایی زلف او است، اگر شب قدر سیاسی روز ارزشمند میبود، ارزشش کمتر از شب قدر ما نیست.
آسمانست زمینی که نظر گاه منست
که بهر ذره که میبینم خورشید سماست
هوش مصنوعی: زمین برای من همچون آسمان است و هر ذرهای که میبینم، همانند خورشید در آسمان میدرخشد.
یار در خلوت من هر سر شب تا دم صبح
هر دم صبح بمشکویم تا وقت مساست
هوش مصنوعی: دوست من در تنهاییام از غروب تا صبح با من است و هر صبح به یاد او میطلبمش تا زمانی که هنوز صبح است.
گاه بر گونه ام آنروی چنو روز سپید
گاه در دستم آنزلف چنو شام سیاست
هوش مصنوعی: گاهی بر گونهام، مثل روزهای سفید و روشن، و گاهی در دستم، مانند موهای مشکی و تاریک شب، حس و حالِ سیاست و تدبیر را احساس میکنم.
چشم من دل شد و دل چشم بیکتائی خواست
دل و چشم من یکدیده و یکدل دو گواست
هوش مصنوعی: چشم من به دل و دل به چشم تمایل پیدا کردند. دل و چشم من هر دو به یک چیز نگاه میکنند و هر کدام شاهدی به شمار میروند.
شاهدی بهتر از این نیست که در دست منست
که به یکتائی او شاهد آنزلف دوتاست
هوش مصنوعی: شاهدی بهتر از وجود تو در دست من نیست؛ زیرا یکتایی تو به تنهایی نشاندهنده وجود دوستی و عشق است.
از دل ما طلب آن قبله که هر روی بر اوست
طلعت دوست بود قبله و دل قبله نماست
هوش مصنوعی: از دل ما خواهش میکنیم که آن نقطه توجهی را پیدا کنیم که هر طرفی از آن، زیبایی دوست نمایان است. دل ما خود راهنمایی است برای رسیدن به آن قبله.
دعوت یار مکن گر کنی ای طالب یار
مگذر از دل بیدار که محراب دعاست
هوش مصنوعی: اگر به دنبال دیدار یار هستی، از دعوت او دریغ کن. چرا که دل بیدار، خود جایگاه دعا و نیایش است.
یار پیداست همی هی چه دوی سوی بسوی
اوست بی سوی و ز هر سوی که بینی پیداست
هوش مصنوعی: دوست و محبوب مشخص است که چگونه هر دو سمت را به سوی او میچرخند، بیآنکه به سوی معینی بروند. و از هر طرف که نگاه کنی، او واضح و نمایان است.
طفل وحدت به نزادست خطامام وجود
مادر انکه نزادست موحد بخطاست
هوش مصنوعی: کودک یکتایی متولد شد، نشانهای از وجود مادر که او را به دنیا آورده است. کسی که به مقام یکتایی رسیده، نشانگر خطی است که بر آن اساس شکل گرفته است.
نیست جز دوست اگر هست ببالا و بپست
پست اگر بیند بینای حقیقت بالاست
هوش مصنوعی: تنها دوست است که اهمیت دارد، چه در اوج باشد و چه در پایینترین نقطه. کسی که حقیقت را میبیند، در واقع در جایگاه بالایی قرار دارد.
سست منگر بگل و سنگ و سفال و در و کوی
که گل و سنگ و سفال و در و کو نیست خداست
هوش مصنوعی: به زیباییهای ظاهری و مادی دنیا، همچون گل و سنگ و در و کوچه، توجه نکنید، زیرا در حقیقت آنچه که ارزش و واقعیت دارد، وجود خداوند است که در پس این مظاهر قرار دارد.
نه بهر چشم عیانست بما خورده مگیر
روشنست اینکه نه هر دیده که بینی بیناست
هوش مصنوعی: این سخن به این معناست که حقیقت و واقعیت چیزی فراتر از آنچه که به وضوح دیده میشود، است. هر شخصی نمیتواند با استفاده از تنها چشم خود به درک کامل از وجود و حقیقت برسد. دیدن تنها کافی نیست، بلکه برای فهم عمیقتر باید دیدی با insight و درک صحیح داشت.
زرفانی که نه در صره سلطان و وزیر
گنج باقیست که در سلسله فقر گداست
هوش مصنوعی: در دنیا هیچ چیز ارزشمندی برای ثروتمندان و قدرتمندان باقی نمانده است، و در عوض، در دنیای فقر و نیازمندی، افراد گدا و فقیر نیز به نوعی زندگی و زندهاند.
نه گدائی که بود دستخوش سیم ملوک
آنکه خاک کف پای او اکسیر طلاست
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که کسی که در پیشگاه شخصیتهای بزرگ و ثروتمند ایستاده است، در واقع نیازمند چیزی نیست. او به قدری والاست که خاک پای او ارزشمندتر از طلاست. به عبارت دیگر، انسانیت و مقام او از ثروت و داراییهای مادی فراتر است.
نه طلائی که بود دستکش قید خلاص
زر بی غش که خلوصش دل مرد داناست
هوش مصنوعی: این بیت به مفهوم واقعی ارزش و فطرت نادرست طلا اشاره دارد. نشان میدهد که خلوص واقعی چیزی به عمق و صداقت آن بستگی دارد و نه فقط به ظاهر و نمایی که از آن دیده میشود. در واقع، کسی که موارد با ارزش را درک کند، میتواند معنای حقیقی آنها را بیابد و از فریبهای ظاهری دوری کند.
قطره و دریا پیش دل داناست یکی
قطره ئی نیست اگر باشد عین دریاست
هوش مصنوعی: قطره و دریا از نظر دل و احساس یکی هستند؛ اگرچه به ظاهری قطره به نظر میرسد، اما در واقع چیزی کم از دریا ندارد.
عین دریاست که بگرفته سراپای وجود
یک وجودست سراپای اگر سر یا پاست
هوش مصنوعی: این جمله به زیبایی بیان میکند که وجود انسان مانند دریا است؛ چنانکه تمامیت وجود او درگیر و پُر از احساسات و تجربیات است. این وجود به گونهای است که هم میتواند سر باشد و هم پا، و کل وجودش در یک وحدت قرار دارد. به عبارت دیگر، آنچه که در وجود ماست، یک تمامیت و یکپارچگی است که در آن همه اجزاء به هم پیوستهاند.
شرط این غوص بود جستن از جوی دوئی
گوهر وحدت موجود بدریای جزاست
هوش مصنوعی: برای یافتن حقیقت و حقیقت وجود، باید از موانع دوگانگی عبور کرد؛ زیرا در دریا و عمق وجود، گوهر یکتایی نهفته است که تنها با گذشتن از تفاوتها و جداییها قابل دسترسی است.
بی کم وکاست وجودست بهر ذره که هست
غیر او نیست همینست سخن بی کم وکاست
هوش مصنوعی: هر چیزی که در دنیا وجود دارد، به اندازهای که هست کامل و درست است. هیچ چیزی غیر از او وجود ندارد و این نکته، خود به تنهایی بیانگر حقیقت است.
دو خدا نیست بخیر و شرشرنیست وجود
خیر محضست که در وحدت هستی یکتاست
هوش مصنوعی: خیر و شر تنها از آنِ وجودی است که واحد و یکتا است و در دنیای واحد، دوگانگی وجود ندارد. تنها حقیقت موجود، خیر مطلق است.
بر تن کامل او صاف خدا دوخته اند
شمسع نعلین اگر باشد یابند قباست
هوش مصنوعی: بر روی بدن کامل او، صاف و شفاف، لباس خداوندی دوخته شده است. اگر شمسع (نوعی پوشش) نعلین (نوعی کفش) باشد، قبا (پوشش بالایی) او را پیدا میکنند.
تار و پود ردی عارف ذات احدیست
جامه عامی پود هوس وتار هویست
هوش مصنوعی: در اینجا به نوعی اشاره شده که وجود عارفان به مانند یک بافت یکپارچه و خاص از حقیقت الهی است، در حالی که وجود انسانهای عادی به هوی و هوسهای دنیوی وابسته است. به عبارت دیگر، عارفان به زعم خود از دنیای مادی و خواستههای زودگذر فاصله گرفته و به جوهرهای از صداقت و معنویت دست یافتهاند، در حالی که دیگران در جستجوی نیازهای دنیوی و مادی خود هستند.
تن که از تار هوی رسته و از پود هوس
درع او اسم حق و راکب و مرکوب هواست
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که وجود انسان از دنیای مادی و خواستههای نفسانی آزاد شده و در عوض به حقیقت و معنای عمیقتری دست یافته است. در این حالت، انسان حقیقت خود را با نام خداوند و اوصاف الهی میشناسد و روح او در مسیر رشد و تعالی قرار میگیرد.
عاد را کرد تلف مهلکه باد دبور
نصرت احمد معراجی از باد صباست
هوش مصنوعی: توفان شدید باعث نابودی عاد شد و همین طور نسیم ملایم و خوشایند، نشانهی یاری پیامبر احمد (ص) به هنگام معراج است.
آب اثبات خودی منبع او چشمه نفی
نان الا طلبی معدن او سفره لاست
هوش مصنوعی: آب به عنوان نشانهای از وجود و حقیقت من، از سرچشمهای نشأت میگیرد که نان را نفی میکند. در واقع، به جز تقاضا و درخواست من، این منبع هیچ چیز دیگری برای ارائه ندارد.
زن در نیستی ای طالب هستی که عدم
ظلماتیست که در عالم او آب بقاست
هوش مصنوعی: ای کسی که در جستجوی هستی هستی، به یاد داشته باش که عدم مانند یک تاریکی است و در این تاریکی، آب بقا وجود دارد.
همچو ما باش که بعد از سیران و طیران
سفر اندر وطن و زاویه بال عنقاست
هوش مصنوعی: مثل ما باش که پس از گشت و گذار در دنیا و پرواز، سفر در وطن و گوشه نشینی به رنگ دستیابی به کمال و معنویت است.
پیکرم دائره دور و دلم نقطه عشق
که بود مرکز این دائره و پا برجاست
هوش مصنوعی: بدن من گرد و دور است، اما دل من در عشق مانند یک نقطه کوچک میماند که در وسط این گردی قرار دارد و همچنان پایدار است.
هر دو زانوی من شیفته محبوب منست
کاین چنین تنگ گرفتم ببغل از چپ و راست
هوش مصنوعی: هر دو زانوی من به محبوبم علاقهمند هستند، زیرا به این شکل به شدت از دو طرف او را در آغوش گرفتهام.
اینکه چل سال نسا را متمتع نشدم
در طواف حرم کعبه دل حج نساست
هوش مصنوعی: چهل سال از عمرم گذشته و نتوانستهام از لذت زیارت خانه خدا بهرهمند شوم، خود این احساس، مانند یک حج روحانی در دل من است.
در منی رمی جمار من اوصاف خودیست
عرفات من بیدای دل بی مبداست
هوش مصنوعی: در وجود من، نشانههایی از خودم است که همانند جمارها (سنگهای پرتابی در جمار) به دور میزنند؛ عرفات من نشاندهنده خویشتنسازی و شناخت من است و بیابان دل من، بیپایان و بدون مبدأ است.
حجرالاسود موجود سویدای منست
سعی من از طرف مروه کثرت بصفاست
هوش مصنوعی: حجر الاسود، سنگ سیاهی است که در سعودی وجود دارد و در دل من جای دارد. من در تلاش هستم از سمت مروه به سوی آن بروم و این تلاش من به خاطر فراوانی و انبوهی چیزهایی است که در آنجا وجود دارد.
محرم خلوت سریم ز میقات وجود
کعبه اهل حقیقت بحقیقت اینجاست
هوش مصنوعی: در فضای خصوصی و سیر من، میعادگاه وجود و کعبه اهل حقیقت در واقع همینجاست.
دل داناست حریم حرم خاص الخاص
که لطیفست و خبیرست نه صخره نه صماست
هوش مصنوعی: دل انسان، مکانی مقدس و ویژه است که از ظرافت و دانش بینظیری برخوردار است. این مکان نه سخت و بیروح است و نه بیاحساس، بلکه نازکتر و آگاهتر از آن چیزی است که به نظر میرسد.
صخره صما باشد دل نادان که درش
باشد از حقد و حسد بامش از کبر و ریاست
هوش مصنوعی: دل نادان مانند صخرهای است که درونش پر از کینه و حسادت است و بر روی آن، خودخواهی و جاهطلبی مانند سقفی قرار دارد.
نکند منزل در تیه ضلالت دل پیر
جسته از مصر هوی موسی با دست و عصاست
هوش مصنوعی: شاید در بیراهه گمراهی، دل پیر به دنبال نجاتی مشابه موسی باشد، که با دست خود و عصایش به سوی روشنایی و رهایی از بندها حرکت میکند.
باستین نور خدا دارد این طرفه کلیم
چون عصا بر کف آن دست که شرق بیضاست
هوش مصنوعی: این شخص مانند عصایی که در دست دارد، نوری از خداوند با خود دارد و با ورودش به این مکان، به روشنی و صفای آن میافزاید، همچنان که در شرق، نور سپیدهدم وجود دارد.
ید بیضای کلیمست که دارد ببغل
دل وارسته که در سینه چونان سیناست
هوش مصنوعی: دست خداوندی را میگوید که چونان معجزهای روشن و پر نور است و در دل انسانی آزاد و رها، جای دارد که در سینهاش مانند دریایی عمیق و وسیع است.
ز ایمن دل که برو مضغه سمعست اسیر
شجر طور و طوی بالا کز حق بصداست
هوش مصنوعی: از دل ایمن و آرام خود، که در شنیدن صدای معنوی و حقمحور اسیر است، به سوی درخت طور و بلندی آن میروم.
دل خردست سزاوار و ساده احدی
که بپرداخته از فرش خودی عرش خداست
هوش مصنوعی: دل کوچک و بیآلایش، شایستگی خود را دارد، و کسی که از اصلیت خود فاصله بگیرد، به درجهای میرسد که بالاتر از همه چیز، یعنی عرش خداوند است.
فرش این خانه ز دیبای بساتین بهشت
که سمیعست و بصیرست و بهی تر دیباست
هوش مصنوعی: فرش این خانه از پارچهای بسیار زیبا و گرانقیمت است که از بهترین و خوشرنگترین نوعی دیبا بافته شده و کیفیت و زیبایی آن، شگفتانگیز و چشمنواز است.
خوش بنائیست برافراشته معمار قدم
قصر دل عرش ستایشگر این طرفه بناست
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و عظمت ساختار و طراحی یک بنا اشاره دارد. معمار در ساخت این قصر، به پختگی و هنرمندی خاصی دست یافته است و این بنا دلی از عرش ستایشگر را به تصویر میکشد. به طور کلی، این شعر توصیف کننده یک معماری باشکوه و تأثیرگذار است که به نوعی تجلی زیبایی و هنرمندی است.
هر چه ایوان و غرف دارد بنیان وجود
این بنا راست که دست احدیت بناست
هوش مصنوعی: هر چیزی که در این ساختمان وجود دارد و به چشم میآید، به خاطر وجود و ارادهی خداوند است که این بنا را ساخته و پایهگذاری کرده است.
دل من با همه آثار معالی که در اوست
خاک گردیست که بنشسته بایوان رضاست
هوش مصنوعی: دل من، با همه ویژگیهای عالی که دارد، همچون گرد و غبار است که بر آستان خشنودی و رضایت نشسته است.
حضرت پنجم آن هشتم اولاد نذیر
که بود جد سه مولود و اء/ب هفت آباست
هوش مصنوعی: حضرت پنجم، هشتمین فرزند نذیر است که جدّ سه مولود و نیز جد هفت نسل پیشین میباشد.
قادر مطلق و در کتفش شاهین قدر
قاضی بر حق و بر دستش میزان قضاست
هوش مصنوعی: خداوند قادر مطلق است و بر دوش او یک شاهین قرار دارد. قاضی نیز بر اساس حق و عدالت قضاوت میکند و در دست او ترازوی سنجش حقایق قرار دارد.
پسر هشتم و بر چار پسر باب نخست
که ز پشت پدران آمده و جد نیاست
هوش مصنوعی: پسر هشتم به همراه چهار پسر دیگر در خط اول خانوادهاش است، که از نسل پدرانشان به آنها رسیده است و نسبشان به اجدادشان میرسد.
گر ز آباش نگارند بهی تر پدرست
ور ز ابناش شمارند نکوتر ابناست
هوش مصنوعی: اگر زیباییها از آب و رنگ پدر باشد، او بهتر و زیباتر است، و اگر زیباییها از فرزندان او باشد، فرزندانش از خود او زیباترند.
کیست سلطان سرای احدیت دل غوث
دم عیسی کف موسی که درین بام و سراست
هوش مصنوعی: چه کسی است که در سرای بیپایان الهی، همانند معجزهای بزرگ، دلها را میگشاید و به آنها حیات میبخشد؟ او همانند عیسی نجاتدهنده و موسای راهنما، در این مکان والامقام و شکوهمند حضور دارد.
ای خداوند سلاطین گه دولت فقر
فقر من بنده بپایان شد هنگام عطاست
هوش مصنوعی: ای خدای پادشاهان، زمان خوشبختی و فقر من به پایان رسیده است و اکنون زمان رحمت و عطای تو فرا رسیده است.
هر چه هستیست کجا فر و بهای تو بود
همه سرگرم لقای تو و آن فر و بهاست
هوش مصنوعی: هر چیزی که وجود دارد، آیا شرف و ارزش تو در کجاست؟ همه مشغول ملاقات تو هستند و آن شرف و ارزش را جستجو میکنند.
هر چه موجود کجا نور و ضیای تو دمد
همگی ذره اشراقی آن نور و ضیاست
هوش مصنوعی: هر چیزی که وجود دارد و نور و روشنی تو در آن تابیده است، همه آنها ذراتی از نور و روشنی تو هستند.
هر چه در حیز امکانست آثار وجوب
همه در بندگی این حرم و این مولاست
هوش مصنوعی: هر چیزی که در دایره امکان وجود دارد، تمام نشانههای ضرورت و وجوب در خدمت این حرم و این سرور قرار دارد.
بخراسان تو این مرد عراقیست غریب
ایکه هم نشو من از لطف تو و هم منشاست
هوش مصنوعی: در سرزمین خراسان، مردی عراقی به تنهایی زندگی میکند که من نیز به خاطر لطف تو با او همروش و همصحبت هستم.
آن نهالم که مرا دست تو در باغ وجود
کشت و پرورد بتائید تو در نشو و نماست
هوش مصنوعی: درخت وجود من که تو با دست خود آن را در باغ زندگی کاشتی و پرورش دادی، رشد و نمو آن به تأثیر محبت و حمایت توست.
دست دادی که بدان زد دل من باب طلب
تا بایدون که نشیمنگه دل فقر و فناست
هوش مصنوعی: دست خود را به من دادی که دل من را به جستجوی عشق و محبت بکشاند، اما بدان که جایی که دل من در آن ساکن است، سرزمین فقر و نابودی است.
راهبر عشق تو مقصود تو برهان وصول
سر توحید که آورده مرا از ره راست
هوش مصنوعی: راهنما و پیشوای عشق تو، هدف و مقصود تو، دلیل رسیدن به حقیقت یگانگی است که مرا از طریق درست به اینجا کشانده است.
نکند چون و چرا کس که تن پیر مراد
جای حقست و دلش بیرون از چون و چراست
هوش مصنوعی: نکند کسی درباره چیزهایی که در ظاهر دیده میشود، سوال کند؛ زیرا بدن سالخورده مقام رضایت حق را دارد و دل او از هرگونه سوال و تردید آزاد است.
بنده فانیست در او آری من نیستم اوست
بنده جائی نبود سلطان خود در همه جاست
هوش مصنوعی: من بندهام و وجودم در او نابود شده است؛ من خودم را ندارم بلکه اوست که هست. بندهای نیست که بخواهد در جایی خاص باشد، چون سلطان در همهجا حضور دارد.
بحر دانش متلاطم شد و بر اوست مدیر
چرخ بینش که بر او گونه توحید و ذکاست
هوش مصنوعی: دریای دانش پر از جنب و جوش شده و بر عهدهی شخصی است که بینش و دیدگاهی عمیق دارد، و در این بینش، نشانههایی از توحید و یاد خدا وجود دارد.
فلک بینش چرخیست که بر منطقه اش
بیحد و حصر چو خورشید فلک اخترهاست
هوش مصنوعی: جهان بهگونهای است که مانند چرخی در حال چرخش میباشد و در سرزمین خود بدون هیچگونه محدودیتی قرار دارد؛ مانند خورشید که در آسمان ستارهها را هدایت میکند.