گنجور

شمارهٔ ۷ - در منقبت حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا علیه السلام

امروز باز گیتی در نشو و در نماست
حشرست اینکه در بنه بوستان بپاست
اجساد سر زدند باشکال مختلف
با تا الف قیامت موعود گشت راست
سر زد ز خاک سبزه بشکل زبان مار
زاب کبود رنگ که مانند اژدهاست
داود وار مرغ سلیمان بصرح کوه
اندر ترانه ئیست کزان کوه پر صداست
از بسکه ابر ریخت گهرهای قیمتی
سنگ سیه خزینه لؤلؤی پر بهاست
زر کرد خاک گونه ز گلهای رنگ رنگ
خاکی که زر کند نبود خاک کیمیاست
از سبزه ما سر زد و ناهید و آفتاب
در حیرتم که دشت زمینست یا سماست
بر طرف جوی مینگری جملگی سهیل
بر صحن باغ میگذری سر بسر سهاست
هر بر که ئی که بود بدی آهنین سلب
امروز ز انعکاس شقیق آتشین قباست
باد از شمر زره کند از سرخ گل سپر
وز برق تیغ ابر چمن عرصه وغاست
پیکان نمود غنچه ز سوفار تا سنان
سوفار او ز پیش و سنان وی از قفاست
گل گوش پهن کرده ز شاخ کج و خموش
کز نای عندلیب نیوشد مقام راست
از بار گل دوتاست قد شاخ و مرغ صبح
از عشق این دوتائی در زیر و در ستاست
بستان عقیق روی و گلستان عقیق رنگ
وادی عقیق خیز و بیابان عقیق زاست
بیگانه است مرغ زانسان و من ز مرغ
هر نغمه ئی که میشنوم بانگ آشناست
از چشم خلق باشد پنهان خدا و من
بر هر طرف که مینگرم جلوه خداست
بارنگ و بوی گل بود و نای عندلیت
در بوستان و باغچه و خلوت و سراست
در چشم من خداست باطراف بوستان
اطراف بوستان نبود مشهد لقاست
دامان و جیب کرده پر از مشگ تبتی
تبت اگر نخوانم من باغ را خطاست
مرغان بکار اصل مقامات معنوی
داود را رسیل بدون کمند و کاست
بلبل زند صفاهان صلصل زند عراق
ناروست در رهاوی سارویه در نواست
ملبوس لاله ژاله بسقائی سحاب
مفروش شاخ و بید بفراشی صباست
گلبن نهاده تخت زمرد بطرف جوی
گل بر نشسته بر زبر تخت پادشاست
ساری قصیده خواند در پیشگاه گل
چون مرغ روح من که ستایشگر رضاست
فرمانده قدر ملک الملک دادگر
شاه رضا که مقتدر ملکت قضاست
بگذشت دور جم هله زان جام خسروی
ساقی بیار باده که امروز دور ماست
ما بنده ولایت سلطان مطلقیم
کی شاه ملک را بچنین رتبه ارتقاست
موریم و دستگیر سلیمان حشمتیم
از ران بساط کرده و یکران ماهواست
گر دائر فضای ولایت کنیم سیر
روحم مساوی طرب از روح این فضاست
باشد بنای پایه کاخ ولی امر
بر بام عقل اول کان اولین بناست
از گرد سم رفرف معراج رفعتش
آئینه مه و خور گردون بانجلاست
بی دست پخت دار شفای کرامتش
عقل سپهر پیر بصد درد مبتلاست
زین آسیای چرخ نجنبد بنای عشق
چرخ آسیا و عشق ولی قطب آسیاست
شب نیست در طلوعش باشد تمام صبح
خورشید این ولایت بر خط استواست
از عقل تا هیولی ماء/لوه سر اوست
کز بندگی بخوان الوهیتش صلاست
شمس سپهر سایه خورشید مطلقست
او کیست آنکه صاحب این صفه صفاست
آب بقا ز خضر مجو از رضا طلب
خاک در رضاست که سرچشمه بقاست
حاجی رود بکعبه و من در طواف دوست
در خلوتی که آن حرم خاص کبریاست
آن کعبه مجاز بود با ریا و کبر
این کعبه حقیقت بی کبر و بی ریاست
تا چند در غطائی بفزای بر یقین
خاکستر مکاشف حق کاشف غطاست
در ختم انبیا بود آنچ از خدای سر
در خاتم ولایت از ختم انبیاست
نه آسمان بهیکل پرگار مستدیر
بر دور اینحرم که چنو نقطه پا بجاست
امر تمام هستی از غیب تا شهود
در کفه کفایت سلطان اولیاست
ذات قدیم یم گهر یم صفات ذات
گنج آن برد که مقتدر غوص و آشناست
روشنگر مجالی کثرتگه ظهور
خورشید واحدیت از مغرب خفاست
ای آفتاب بر شده تا آسمان غیب
تو آفتاب غیبی و هفت آسمان هباست
ای وحدت وجود که چندین هزار جود
از فیض اقدس تو باعیان ماسواست
فوق محدد از تو پر از ما سوی تهیست
برهان اینکه لا خلاء استی و لاملاست
عشق تو و مساوی آن شعله این سپند
حب تو و معاصی آن برق و این گیاست
نعمای تست هر چه بنه سفره بر طبق
آلای تست آنچه زده پرده بر ملاست
خاک ره تو ایمن با نور و با شجر
مور در تو موسی با دست و با عصاست
نه صبح و نه مساست در آنجا که جان تست
وانجا که پیکرت همگی صبح بی مساست
شرق وجوب و مغرب امکان ز شید شمس
پیدا و روشنست که هم نور و هم ضیاست
ای قامت تو راست تر از قد رستخیز
گر خوانمت قیامت کبرای کل رواست
قیوم محشرست قیام ولی امر
او فانی است و در بر او نور حشر لاست
خلوتگه فنای الوهی مقام تست
شاه بقاست انکه بخلوتگه فناست
ذات تو و صفات تو فانیست در وجود
چون بنده گشت فانی حق خواست هر چه خواست
چتوان نمود درک ز من گر کنم سکوت
نه گویمش خدا و نگویم کزو جداست
سری که نیست در خور هر درک واجبست
گفتنش بار خاطر و ناگفتنش بلاست
ساکت شوم نگویم سر خدا بخلق
گویم چرا نگویم حق راست را گواست
تو منبع علوم و دلت کشتی نجات
تو نخبه وجود و درت قبله دعاست
ایجاد را بحبل وجود تو اعتصام
موجود را بسایه جود تو التجاست
جز روزی و لای تو درویش راه را
گر خوان سلطنت بود از خوردن احتماست
حوریه جنانرا در این بساط سیر
آهوی لامکان را از این چمن چراست
مسکین با یسار ترا سلطنت رهیست
درویش خاکسار ترا پادشه گداست
افسانه ات معلم پوران پارسی
دیوانه ات مکمل پیران پارساست
هر قطره از بحار تو سرچشمه محیط
هر ذره در هوای تو روشنگر ذکاست
مفتون خاک کوی تو با افسر و سریر
مجنون عشق روی تو با دانش و دهاست
صهبای امتثال تو بی حدت و خمار
گردون اعتدال تو بی شدت و رخاست
چشم عطای خاک ز هورست و هور چرخ
خاک گدای مور ترا چشم بر عطاست
گویم ثنای ذات تو و نز جهالتست
دانم که حضرت تو برون از حد ثناست
عطشان شنیده ئی که نگوید سخن ز آب
مستسقی ار بمیرد از آب در ظماست
گفتم ز وحدت تو و وصف کمال تو
کاین قوم بینوا و ترا گونه گون نواست
دامان و آستین و کنار تو پر گهر
گم کرده گوهر خود یکخلق و در عناست
بی دست و دیر پای تو کی ابر را مجال
بی امر زود سیر تو کی با در امضاست
بارایت تو هر که ز راء/ی دوئی بریست
در ماء/من تو هر که ز بند خودی رهاست
در روزگار هر که ز توحید آیتی
جوید چو ژرف بینی در دفتر صفاست
تا لایزال هر که ز دولت نشانه ئی
خواهد چه باز پرسی در خانه شماست
ای هفت تن نیای توده عقل را مدیر
وین نه پدر سلاله آن هفت تن نیاست
وان چار تن کیا که برایشان توئی پدر
این چار مام کودک این چارتن کیاست
تو گوهر جلالی و آن هفت تن محیط
تو جوهر جمالی و این چار تن جلاست
بی حضرت تو طاعت بیقدر و بیمحل
بی خدمت تو دولت بیکار و بی کیاست
از پادشه غنیست گدای در ولی
جز بنده کیست آنکه در این پادشه گداست
چندانکه بندگان ترا نیستی و فقر
ای پادشاه امر ترا دولت و غناست
چندانکه دشمنان ترا ضیق و انقباض
دست وجود بخش ترا بسطت و سخاست
بردار ذره را که ترا ذره آفتاب
بنواز بنده را که ترا بنده پادشاست

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

امروز باز گیتی در نشو و در نماست
حشرست اینکه در بنه بوستان بپاست
هوش مصنوعی: امروز جهان دوباره در حال تغییر و نمایش است، و این به همت و تلاش ما در باغ زندگی ادامه دارد.
اجساد سر زدند باشکال مختلف
با تا الف قیامت موعود گشت راست
هوش مصنوعی: اجساد با شکل‌های مختلف ظاهر شدند و در آخر زمان، قیامت به حقیقت پیوست.
سر زد ز خاک سبزه بشکل زبان مار
زاب کبود رنگ که مانند اژدهاست
هوش مصنوعی: از خاک سبزه‌ای به شکل زبانی که شبیه مار زاب و به رنگ کبود است، بیرون آمده که همانند اژدها به نظر می‌رسد.
داود وار مرغ سلیمان بصرح کوه
اندر ترانه ئیست کزان کوه پر صداست
هوش مصنوعی: در کوه، صدای دلنشینی از پرنده‌ای به گوش می‌رسد که یادآور داستان داود و سلیمان است و این صدای دلپذیر باعث طنین‌اندازی آرامش در فضای کوه می‌شود.
از بسکه ابر ریخت گهرهای قیمتی
سنگ سیه خزینه لؤلؤی پر بهاست
هوش مصنوعی: به دلیل بارش فراوان ابرها، گنجینه‌ای از مرواریدهای گرانبها در دل زمین به وجود آمده است.
زر کرد خاک گونه ز گلهای رنگ رنگ
خاکی که زر کند نبود خاک کیمیاست
هوش مصنوعی: طلای خاک، به رنگ‌های مختلف گل‌ها، چگونگی خاصی پیدا می‌کند؛ اما اگر خاک وجود نداشته باشد، طلا هم نمی‌تواند به وجود بیاید.
از سبزه ما سر زد و ناهید و آفتاب
در حیرتم که دشت زمینست یا سماست
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به زیبایی‌های طبیعت اشاره می‌کند که به شکلی شگفت‌انگیز و خارق‌العاده جلوه‌گر شده‌اند. او در میانه این زیبایی‌ها دچار حیرت و شگفتی شده و نمی‌داند که این دشت پر از سبزه، بهشت زمین است یا آسمان.
بر طرف جوی مینگری جملگی سهیل
بر صحن باغ میگذری سر بسر سهاست
هوش مصنوعی: به حاشیه جوی نگاه کن که تمام ستاره‌های سهیل بر باغ می‌درخشند و همه جا پر از زیبایی و نور سهاست.
هر بر که ئی که بود بدی آهنین سلب
امروز ز انعکاس شقیق آتشین قباست
هوش مصنوعی: هر کسی که بدی را در خود دارد، امروز از تأثیر حرارت و شدت آتشین شکیبایی خود را از دست می‌دهد.
باد از شمر زره کند از سرخ گل سپر
وز برق تیغ ابر چمن عرصه وغاست
هوش مصنوعی: باد به آرامی زره شمر را از سر گل‌های سرخ کنار می‌زند و برق تیغ ابر، فضای چمن را زیباتر می‌سازد.
پیکان نمود غنچه ز سوفار تا سنان
سوفار او ز پیش و سنان وی از قفاست
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف حالت و زیبایی غنچه‌ای می‌پردازد که با شکلی خاص و زیبا از دور نمایان است. پیکان مانند یک نشان یا علامت از غنچه‌ای معطر و دلکش است که به سمت سمت دیگر می‌نگرد. این تصویر می‌تواند به زیبایی و لطافت طبیعت، و همچنین به حرکت یا تحرک یک حالت در دینامیک زندگی اشاره کند.
گل گوش پهن کرده ز شاخ کج و خموش
کز نای عندلیب نیوشد مقام راست
هوش مصنوعی: گل با دقت و توجه به صدا و نغمه‌ی خوشی که از عُندلیب می‌آید، گوش فرا داده است. این توجه گستردگی و زیبایی خاصی دارد و به معنای استقبال از زیبایی‌ها و احساسات لطیف در زندگی است.
از بار گل دوتاست قد شاخ و مرغ صبح
از عشق این دوتائی در زیر و در ستاست
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به زیبایی و دوگانگی موجود در طبیعت و عشق دارد. گویی گل، به شکلی نرم و لطیف، نماد عشق و احساسات است که در کنار صبح، نمادی از نو شدن و آغاز دوباره، قرار می‌گیرد. در اینجا، وجود هر دو نماد، یعنی گل و صبح، نشان‌دهنده‌ی پیوند عمیق و متقابل عشق و زیبایی است که در هر دو جنبه‌ای زیر و بامعنا وجود دارد.
بستان عقیق روی و گلستان عقیق رنگ
وادی عقیق خیز و بیابان عقیق زاست
هوش مصنوعی: باغی پر از زیبایی و گل‌هایی به رنگ عقیق، در این سرزمین سرشار از زیبایی و رنگ عقیق، طبیعتی زیبا و دلچسب وجود دارد. این جا و آن جا، سرزمین و دشت‌هایی که به عقیق زینت داده شده‌اند، به طوری که هر گوشه‌اش شور و نشاط را به ارمغان می‌آورد.
بیگانه است مرغ زانسان و من ز مرغ
هر نغمه ئی که میشنوم بانگ آشناست
هوش مصنوعی: پرنده‌ای که از انسان دور است، و من هم به پرنده‌ای دیگر تعلق دارم. هر صدایی که می‌شنوم برایم آشنا و دل‌نشین است.
از چشم خلق باشد پنهان خدا و من
بر هر طرف که مینگرم جلوه خداست
هوش مصنوعی: خدا از دید مردم پنهان است، اما من در هر سو که نگاه می‌کنم، تجلی او را می‌بینم.
بارنگ و بوی گل بود و نای عندلیت
در بوستان و باغچه و خلوت و سراست
هوش مصنوعی: در باغ و بوستان، عطر و رنگ گل‌ها به مشام می‌رسید و صدای نای خوش دلی به گوش می‌خورد، در حالی که همه جا پر از سرزندگی و زیبایی بود.
در چشم من خداست باطراف بوستان
اطراف بوستان نبود مشهد لقاست
هوش مصنوعی: در نگاه من جلوه‌ای از خدا وجود دارد و در اطراف باغ، جایی برای دیدار و ملاقات او نیست.
دامان و جیب کرده پر از مشگ تبتی
تبت اگر نخوانم من باغ را خطاست
هوش مصنوعی: اگر از عطر و زیبایی دامن و جیب من مشکی تبت پر شده، باید بگویم اگر من باغ را نخوانم، اشتباه است.
مرغان بکار اصل مقامات معنوی
داود را رسیل بدون کمند و کاست
هوش مصنوعی: پرندگان در کار اصل مقامات معنوی داود، بدون هیچ گونه کم و کاستی به پرواز در می‌آیند.
بلبل زند صفاهان صلصل زند عراق
ناروست در رهاوی سارویه در نواست
هوش مصنوعی: بلبل در اصفهان آواز خوشی می‌خواند، ولی صدای او در عراق شنیده نمی‌شود. آواز او در دل و جان مردم سارویه، عمیق و موزون است.
ملبوس لاله ژاله بسقائی سحاب
مفروش شاخ و بید بفراشی صباست
هوش مصنوعی: لباس گل لاله، به مانند قطرات باران، زیبا و شگفت‌انگیز است. شاخه و بید، مانند فرش‌های دل‌انگیز، به وسیله نسیم صبحگاه فرش می‌شوند.
گلبن نهاده تخت زمرد بطرف جوی
گل بر نشسته بر زبر تخت پادشاست
هوش مصنوعی: باغی زیبا به مانند تختی از زمرد در کنار جوی گلی واقع شده، و بر روی این تخت، پادشاهی نشسته است.
ساری قصیده خواند در پیشگاه گل
چون مرغ روح من که ستایشگر رضاست
هوش مصنوعی: ساری در حضور گل یک شعر زیبا خواند، همانند پرنده‌ای که روح من را می‌سازد و همواره در حال ستایش و تقدیر از رضایت است.
فرمانده قدر ملک الملک دادگر
شاه رضا که مقتدر ملکت قضاست
هوش مصنوعی: فرمانده‌ای به نام شاه رضا که حاکم بزرگ و عادل است و قدرتش در سرزمینش به قضا و تقدیر وابسته است.
بگذشت دور جم هله زان جام خسروی
ساقی بیار باده که امروز دور ماست
هوش مصنوعی: دوره‌ی زندگی و شکوه جم (شاهان قدیم) به پایان رسیده است. اکنون، ای ساقی، بیا و می بیاور که امروز تنها دور ماست و باید از آن لذت ببریم.
ما بنده ولایت سلطان مطلقیم
کی شاه ملک را بچنین رتبه ارتقاست
هوش مصنوعی: ما تسلیم و تحت فرمان ولیّ و سلطان حقیقی هستیم، زیرا این مقام و رتبه‌ای است که فقط شایسته‌ی پادشاهان واقعی است.
موریم و دستگیر سلیمان حشمتیم
از ران بساط کرده و یکران ماهواست
هوش مصنوعی: ما در زندگی خاموش و بی‌صدا خواهیم مرد و در عین حال، به گونه‌ای با شکوه و عظمت خواهیم بود که همچون سلیمان دستگیر و یاری‌کننده دیگران باشیم. در واقع، در این دنیا بلکه در جهانی دیگر، آثار و برکات ما همچنان باقی خواهد ماند.
گر دائر فضای ولایت کنیم سیر
روحم مساوی طرب از روح این فضاست
هوش مصنوعی: اگر در فضایی که مربوط به مقام و ولایت است گردش کنیم، روح من از شادی، به اندازه‌ی روح این فضا شاداب و سرحال می‌شود.
باشد بنای پایه کاخ ولی امر
بر بام عقل اول کان اولین بناست
هوش مصنوعی: پایه و اساس حکومت و رهبری باید بر اساس تفکر و عقل درست بنا شود، زیرا عقل و درک صحیح، نخستین و fundamental ترین بنیان است.
از گرد سم رفرف معراج رفعتش
آئینه مه و خور گردون بانجلاست
هوش مصنوعی: از گرد و غبار اسب معراجی که او را بالا می‌برد، می‌توان به زیبایی و روشنی ماه و خورشید در آسمان پی برد.
بی دست پخت دار شفای کرامتش
عقل سپهر پیر بصد درد مبتلاست
هوش مصنوعی: او که با دست پخت خود، به کرامت و رحمتش می‌تواند دردها را درمان کند، عقل و درایت آسمان پیر به شدت درگیر مشکلات و رنج‌های زیادی است.
زین آسیای چرخ نجنبد بنای عشق
چرخ آسیا و عشق ولی قطب آسیاست
هوش مصنوعی: از چرخ زندگی چیز زیادی تغییر نمی‌کند، اما عشق مانند چرخ آسیاست که همه چیز را به حرکت درمی‌آورد. با این حال، عشق خود مرکز و محور اصلی است.
شب نیست در طلوعش باشد تمام صبح
خورشید این ولایت بر خط استواست
هوش مصنوعی: در اینجا به معنای شروع یک روز روشن و امیدبخش اشاره شده است. به تصویر کشیده می‌شود که در این سرزمین، شب و تاریکی وجود ندارد و خورشید همیشه در حال درخشش است. به نوعی، اینجا به یک حالت پایدار و دائمی از روشنی و زندگی اشاره دارد، گویی همه چیز در حالت تعادل و روشنی مطلق قرار دارد.
از عقل تا هیولی ماء/لوه سر اوست
کز بندگی بخوان الوهیتش صلاست
هوش مصنوعی: عقل تا ماده و جسم، تنها نقطه‌ سر اوست. از بندگی او، صدای الوهیت او به گوش می‌رسد.
شمس سپهر سایه خورشید مطلقست
او کیست آنکه صاحب این صفه صفاست
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره به وجود یک موجود روشن و درخشان است که تحت تأثیر نور خورشید قرار دارد. در واقع، این موجود به عنوان نماینده‌ای از زیبایی و کمال مطلق شناخته می‌شود و سوال اینجا این است که آن شخص یا موجود کیست که چنین جایی با صفات عالی دارد.
آب بقا ز خضر مجو از رضا طلب
خاک در رضاست که سرچشمه بقاست
هوش مصنوعی: به دنبال آب حیات و جاودانی مثل آنچه خضر دارد نباش. بلکه از رضا و خشنودی الهی طلب کن، زیرا خاک و زمین در رضای الهی، سرچشمه بقا و عمر جاودانه است.
حاجی رود بکعبه و من در طواف دوست
در خلوتی که آن حرم خاص کبریاست
هوش مصنوعی: حاجی به خانه کعبه می‌رود، اما من در دور عشق محبوبم در مکانی خلوت هستم که آن مکان خاص و بزرگ است.
آن کعبه مجاز بود با ریا و کبر
این کعبه حقیقت بی کبر و بی ریاست
هوش مصنوعی: اون کعبه‌ای که به صورت ظاهری و با تظاهر ساخته شده، با خودخواهی و بزرگ‌منشی همراه است، اما این کعبه واقعی، بی‌هیچ خودستایی و ریاکاری است.
تا چند در غطائی بفزای بر یقین
خاکستر مکاشف حق کاشف غطاست
هوش مصنوعی: به چه مدت باید در غفلت و ناآگاهی به سر ببریم؟ در حالی که حقیقت و واقعیت همچون خاکستر در حال آشکار شدن است، باید تلاش کنیم تا از پرده ها و موانع غفلت عبور کنیم و به روشنایی دانش و حقیقت برسیم.
در ختم انبیا بود آنچ از خدای سر
در خاتم ولایت از ختم انبیاست
هوش مصنوعی: در پایان پیامبران، آنچه از سوی خداوند نازل شده است، در مقام خاتم ولایت قرار دارد که خود نیز به عنوان آخرین پیامبر شناخته می‌شود.
نه آسمان بهیکل پرگار مستدیر
بر دور اینحرم که چنو نقطه پا بجاست
هوش مصنوعی: آسمان به صورت دایره‌ای ساخته نشده که در اطراف این حرم بچرخد، بلکه مانند نقطه‌ای است که در اینجا قرار دارد.
امر تمام هستی از غیب تا شهود
در کفه کفایت سلطان اولیاست
هوش مصنوعی: تمام امور جهان از عالم غیب تا عالم شهود در دست و تحت تأثیر سلطان و ولی خداوند قرار دارد.
ذات قدیم یم گهر یم صفات ذات
گنج آن برد که مقتدر غوص و آشناست
هوش مصنوعی: ذات قدیم مانند دریایی است که ویژگی‌ها و صفات گرانبهایی دارد و تنها فردی توانمند و آشنا می‌تواند به عمق این دریا نفوذ کند و گوهرهای آن را بیابد.
روشنگر مجالی کثرتگه ظهور
خورشید واحدیت از مغرب خفاست
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که در مواقعی که تنوع و کثرت وجود دارد، نقطه‌ای که می‌تواند نور و روشنی واحدیت را به نمایش بگذارد، از جایی ناشناخته و تاریک ظهور می‌کند. به نوعی، برای مشاهده یک حقیقت واحد، گاهی لازم است از جاهایی که به نظر تاریک و ناپیداست، عبور کنیم.
ای آفتاب بر شده تا آسمان غیب
تو آفتاب غیبی و هفت آسمان هباست
هوش مصنوعی: ای خورشید که به آسمان برآمده‌ای، تو نور پنهانی هستی که همه‌جا را روشن می‌کنی و در هفت آسمان نیز حضوری نامرئی داری.
ای وحدت وجود که چندین هزار جود
از فیض اقدس تو باعیان ماسواست
هوش مصنوعی: ای وجود واحدی که رحمت‌های بی‌شماری از فیض والای تو به موجودات دیگر اختصاص دارد.
فوق محدد از تو پر از ما سوی تهیست
برهان اینکه لا خلاء استی و لاملاست
هوش مصنوعی: از حدود و قیود فراتر رفته‌ای و همه چیز غیر از تو را خالی کرده‌ای؛ دلیلش این است که نه مکان خالی‌ای وجود دارد و نه جایی که تو در آن نباشی.
عشق تو و مساوی آن شعله این سپند
حب تو و معاصی آن برق و این گیاست
هوش مصنوعی: عشق تو مانند آتش سوزانی است که روشن است و از طرفی محبت تو همچون رعد و برق می‌درخشد؛ این عشق و گناه‌ها همگی در یک دسته هستند و همدیگر را تحت تأثیر قرار می‌دهند.
نعمای تست هر چه بنه سفره بر طبق
آلای تست آنچه زده پرده بر ملاست
هوش مصنوعی: هر آنچه که برای تو روی سفره گذاشته می‌شود، مطابق با زیبایی‌ها و نعمت‌هایت است. آنچه که در پرده پنهان بوده، حالا آشکار شده است.
خاک ره تو ایمن با نور و با شجر
مور در تو موسی با دست و با عصاست
هوش مصنوعی: خاک مسیر تو از نور و درختان امن و مطمئن است. در درون تو، موسی با دستان و عصای خود حضور دارد.
نه صبح و نه مساست در آنجا که جان تست
وانجا که پیکرت همگی صبح بی مساست
هوش مصنوعی: نه صبح است و نه زمان خاصی در جایی که روح تو حضور دارد، و در جایی که جسمت قرار دارد، همه چیز بدون زمان و حالتی مشخص است.
شرق وجوب و مغرب امکان ز شید شمس
پیدا و روشنست که هم نور و هم ضیاست
هوش مصنوعی: شرق وجود و مغرب امکان، مانند خورشید است که هم نور را به همراه دارد و هم خود درخشان است.
ای قامت تو راست تر از قد رستخیز
گر خوانمت قیامت کبرای کل رواست
هوش مصنوعی: وجود تو به اندازه‌ای راست و زیباست که حتی اگر بگویم قیامت بزرگ فرارسیده، برای تو پذیرفتنی است.
قیوم محشرست قیام ولی امر
او فانی است و در بر او نور حشر لاست
هوش مصنوعی: روز قیامت قائم به جا، ولی امر او ناپایدار است و بر او نور روز رستاخیز تابیده است.
خلوتگه فنای الوهی مقام تست
شاه بقاست انکه بخلوتگه فناست
هوش مصنوعی: جایگاه انسان‌های دلی که به رازهای الهی نزدیک هستند، محل اوج و بقاء است. کسی که در این مکان به فنا و نیستی رسیده، دارای جایگاه والایی است.
ذات تو و صفات تو فانیست در وجود
چون بنده گشت فانی حق خواست هر چه خواست
هوش مصنوعی: وجود و ویژگی‌های تو در حقیقت نابود می‌شود، چون وقتی که بنده به حقیقت نزدیک می‌شود، اراده و خواسته‌های حق بر او غالب می‌شود.
چتوان نمود درک ز من گر کنم سکوت
نه گویمش خدا و نگویم کزو جداست
هوش مصنوعی: نمی‌توان فهمید که من چه احساسی دارم، اگر سکوت کنم و نه با کلامی از خدا یاد کنم و نه بگویم که از او جدا هستم.
سری که نیست در خور هر درک واجبست
گفتنش بار خاطر و ناگفتنش بلاست
هوش مصنوعی: حرفی که فراتر از درک و فهم مردم است، چاره‌ای جز بیان آن نیست؛ چون نگفتن آن باعث زحمت و دشواری خواهد شد.
ساکت شوم نگویم سر خدا بخلق
گویم چرا نگویم حق راست را گواست
هوش مصنوعی: ساکت می‌شوم و چیزی نمی‌گویم، اما با مردم درباره خداوند صحبت می‌کنم و از خودم می‌پرسم چرا حقیقت را بیان نکنم، در حالی که آن حقایق وجود دارند و گواهی می‌دهند.
تو منبع علوم و دلت کشتی نجات
تو نخبه وجود و درت قبله دعاست
هوش مصنوعی: تو منبع علم و دانش هستی و دل تو مانند کشتی نجات بخش است. تو بهترین و برجسته‌ترین فردی و در خانه‌ات، دعا و نیایش انجام می‌شود.
ایجاد را بحبل وجود تو اعتصام
موجود را بسایه جود تو التجاست
هوش مصنوعی: وجود تو، سبب ایجاد و پایداری همه چیز است و در سایه‌ی بخشش و کرامت تو، موجودات به وجود خود ادامه می‌دهند.
جز روزی و لای تو درویش راه را
گر خوان سلطنت بود از خوردن احتماست
هوش مصنوعی: جز روزی و لای تو، درویش راهی ندارد. حتی اگر به سمت سلطنت بروی، خوردن باعث احتیاط و نگرانی می‌شود.
حوریه جنانرا در این بساط سیر
آهوی لامکان را از این چمن چراست
هوش مصنوعی: در این دنیای فانی، زیبایی بهشتی را می‌توان دید، اما در این میان، غم و اندوهی نیز وجود دارد که مثل آهویی سرگردان در مکان‌های نامعلوم در این چمن، در جستجوی آرامش است.
مسکین با یسار ترا سلطنت رهیست
درویش خاکسار ترا پادشه گداست
هوش مصنوعی: جزء درویشان و افراد ساده، کسی در یاری تو نیست. تو به زحمت در دنیا به مقام پادشاهی دست یافته‌ای، ولی در واقع درویش و تهیدست هستی که به جستجوی حقیقت و اصل زندگی مشغول است. در واقع، پادشاهی که به دنبال دنیا و مادیات می‌گردد، در اصل یک گدا و بی‌چیز است.
افسانه ات معلم پوران پارسی
دیوانه ات مکمل پیران پارساست
هوش مصنوعی: افسانه تو آموزگار یاور فرهنگ پارسی است و از دیوانگی تو پیروی می‌کند، در حالی که مکمل تو پیران راستگو و باصداقت هستند.
هر قطره از بحار تو سرچشمه محیط
هر ذره در هوای تو روشنگر ذکاست
هوش مصنوعی: هر ذره از دریاهای تو منبعی است برای احاطه‌کردن، و هر ذره در هوای تو، نشانه‌ای از روشنایی و دانایی است.
مفتون خاک کوی تو با افسر و سریر
مجنون عشق روی تو با دانش و دهاست
هوش مصنوعی: در خاک کوی تو، کسی به شدت مجذوب و عاشق است؛ حتی با داشتن مقام و ثروت، عشق تو و زیبایی‌ات ارزش بالاتری دارد.
صهبای امتثال تو بی حدت و خمار
گردون اعتدال تو بی شدت و رخاست
هوش مصنوعی: شراب فرمانبری تو بی‌نهایت است و مستی تعادل تو به گونه‌ای آرام و ملایم می‌نوشاند.
چشم عطای خاک ز هورست و هور چرخ
خاک گدای مور ترا چشم بر عطاست
هوش مصنوعی: چشم تو از نعمت‌های فراوان و زیبایی‌هایی که در آسمان و زمین وجود دارد پر از لطف و بخشش است و تو به این نعمت‌ها توجه داری.
گویم ثنای ذات تو و نز جهالتست
دانم که حضرت تو برون از حد ثناست
هوش مصنوعی: می‌گویم توصیف تو را، اما می‌دانم که از عهده آن فراتر هستی و کسی نمی‌تواند به حقیقت تو را بشناسد.
عطشان شنیده ئی که نگوید سخن ز آب
مستسقی ار بمیرد از آب در ظماست
هوش مصنوعی: تشنگی را می‌بینی که حتی نمی‌تواند از آب سخن بگوید، و اگر در گرما بمیرد، مرگش به خاطر آب است.
گفتم ز وحدت تو و وصف کمال تو
کاین قوم بینوا و ترا گونه گون نواست
هوش مصنوعی: به آن‌ها گفتم که از یگانگی و ویژگی‌های کامل تو سخن می‌گویم، اما این مردم بیچاره هر کدام به شیوه‌ای متفاوت و متنوع تو را می‌ستایند.
دامان و آستین و کنار تو پر گهر
گم کرده گوهر خود یکخلق و در عناست
هوش مصنوعی: دامن و آستین و کنارت پر از جواهر است، اما انسان‌ها به خاطر جواهر خود در جستجو و غم مفقود خود هستند.
بی دست و دیر پای تو کی ابر را مجال
بی امر زود سیر تو کی با در امضاست
هوش مصنوعی: بدون نیروی تو، ابرها نمی‌توانند بی‌دلیل حرکت کنند و تنها زمانی می‌توانند راه بیفتند که تو اجازه بدهی.
بارایت تو هر که ز راء/ی دوئی بریست
در ماء/من تو هر که ز بند خودی رهاست
هوش مصنوعی: برای تو هر کسی که از احساسات و وابستگی‌های دنیوی دور شده و به تو نزدیک است، آزاد و رهاست.
در روزگار هر که ز توحید آیتی
جوید چو ژرف بینی در دفتر صفاست
هوش مصنوعی: در دوران هر کسی که به دنبال نشانه‌ای از یکتاپرستی باشد، اگر عمیقاً به دفتر صفا (پاکی) نگاه کند، حقیقت را خواهد یافت.
تا لایزال هر که ز دولت نشانه ئی
خواهد چه باز پرسی در خانه شماست
هوش مصنوعی: هر کسی که بخواهد نشانه‌ای از خوش‌شانسی و سعادت را به دست آورد، باید به در خانه شما بیاید و از شما سؤال کند.
ای هفت تن نیای توده عقل را مدیر
وین نه پدر سلاله آن هفت تن نیاست
هوش مصنوعی: ای گروهی که عقل را در رهبری توده‌ها یاری کرده‌اید، اسلام بر پدر بزرگانی که از نسل آن هفت نفر نیا آمدند، هیچ نسبتی ندارد.
وان چار تن کیا که برایشان توئی پدر
این چار مام کودک این چارتن کیاست
هوش مصنوعی: چهار نفر هستند که تو پدر آن‌ها هستی؛ این چهار کودک، این چهار نفر چه کسانی هستند؟
تو گوهر جلالی و آن هفت تن محیط
تو جوهر جمالی و این چار تن جلاست
هوش مصنوعی: تو مرواریدی ارزشمند هستی و آن هفت نفر اطرافت، زیبایی تو را احاطه کرده‌اند و این چهار نفر هم جان تو را زینت می‌بخشند.
بی حضرت تو طاعت بیقدر و بیمحل
بی خدمت تو دولت بیکار و بی کیاست
هوش مصنوعی: بدون حضور تو، عبادت فاقد ارزش و بی‌منافع است؛ و بی‌حمایت تو، قدرت و نعمت بی‌کار و بدون تدبیر خواهد بود.
از پادشه غنیست گدای در ولی
جز بنده کیست آنکه در این پادشه گداست
هوش مصنوعی: در این دنیا، هیچ‌کس جز بنده واقعی نیست که در برابر پادشاه غنی قرار دارد؛ حتی گدا نیز در وجود خود باری از عظمت و ارزش دارد.
چندانکه بندگان ترا نیستی و فقر
ای پادشاه امر ترا دولت و غناست
هوش مصنوعی: به اندازه‌ای که بندگان تحت سلطه تو هستند و در فقر به سر می‌برند، تو ای پادشاه، در قدرت و ثروت قرار داری.
چندانکه دشمنان ترا ضیق و انقباض
دست وجود بخش ترا بسطت و سخاست
هوش مصنوعی: هرچقدر که دشمنان برای تو محدودیت و سختی ایجاد کنند، به همان اندازه وجود تو گسترش و دامنه‌اش وسیع‌تر می‌شود.
بردار ذره را که ترا ذره آفتاب
بنواز بنده را که ترا بنده پادشاست
هوش مصنوعی: ذره‌ای از وجودت را فراموش نکن، زیرا نور خورشید به تو می‌تابد. بنده‌ای را که در مقام بندگی است، فراموش نکن، چون او به پادشه‌ای وابسته‌است.