شمارهٔ ۱۳ - در منقبت حضرت حجه عصر عجل الله تعالی فرجه
آن زلف باز دولت خورشید زیر بالش
هندوی سایه پرور در زیر زلف و خالش
کی آفتاب گویم روئی که بر نتابد
خورشید آسمانی با ابروی هلالش
از فرط خوبروئی زد راه عقل پیرم
طفلی که نیست بیرون از هفت و هشت سالش
میمست غنچه او جان پای بند میمش
دالست طره او دل دستگیر دالش
دیدی مرا و گفتی آشفته حالی آری
سودائی غم عشق آشفته است حالش
افکند تیر عشقش اسفندیار روئین
آری تهمتنست این پرورده است زالش
دل پیر عقل داند من را و دوش دیدم
طفلی که بر نیایم امروز با خیالش
جان و دلیست ما را این هر دو در کف او
جان خسته کمندش دل بسته دوالش
از جود همچو ساقی طبعش ملال گیرد
من پیش او دهم جان تا ننگرم ملالش
از مور میگریزم زین ضعف چون ستیزم
با آنکه میگریزد شیر نر از غزالش
رندان می پرستند مست می الستش
دردیکشان مستند آلوده زلالش
این صید را نگیرد شیری که نیست چنگش
این بام را نپرد مرغی که نیست بالش
عشقست این میفتید در حبس و دام و بندش
شیرست این مخارید چنگال و دم و یالش
تن خواست تا نهد سر از دل بپای دلبر
بین آرزوی ابتر و اندیشه محالش
در سینه اینکه داری سنگ و گلست و جانان
جان و دلست مفریب از سنگ و از سفالش
بتخانه هوی را مجلای دوست دانی
وائینه ات مکدر بی جلوه جمالش
من ز اشتغال رستم با عشق دوست بستم
خوشا دلی که باشد با دوست اشتغالش
بندش سلاسل دل تیغش حمائل جان
گر میکشد مباحش ور میکشد حلالش
در زخم سینه ره کرد تیر زره شکافش
وان زخم را تبه کرد مشگ زره مثالش
مرغ ار شوم اسیرم در چنگل عقابش
روی ار شوم خمیرم در پنجه جلالش
بگرفتم آنکه گشتم جبریل چون نمانم
از مرکب بلوغش وز رفرف کمالش
این سیرداند آنکو داند م آل انسان
انسان شدن نداند تا داندی م آلش
بافرق چون بگویم اسرار جمع جمعش
این نغمه را نوازم در پرده وصالش
رخش جدل برانگیخت جان بنده جدالش
آواز النشورش فریاد القتالش
سلطان وحدت آمد با آنکه اوست یکتا
لاهوت از یمینش ناسوت از شمالش
شنگرف ریز دازدم زنگار گون حسامش
خورشید سوزد از تف سیماب گون نصالش
چون آتش وجوبی تفتد بسوز امکان
این پنیه زار چبود با برق اشتعالش
پتک فنای مطلق کوبد بفرق گیتی
ویران کند قفارش وارون کند جبالش
آب زبان تیزش زین نه کمان بشوید
مریخ و تیغ کندش تیر و زبان لالش
بر چشم شرک تازد پیکان شرک سوزش
با فرق کفر سازد خایسک کفر مالش
من پیش ازان دهم جان کان شاه جنگ جوید
ترسم که تنگ گردد از قتل من مجالش
آن قالبی که قلبش از عرش اعظمستی
گر اوفتد نپاید عرش عظیم هالش
قلبش که صور صبحش صبح قیامتستی
پوشیده حی قیوم تشریف لا یزالش
گر پیشتر بمیرم از موت زنده گردم
نقلست موت عارف نقدست انتقالش
قد قیامت دل هرگز دوتا نگردد
از قامت اولوالامر پیداست اعتدالش
قطب مدیر کامل غوث محیط اعظم
سلطان سر که امرست بر ملک و بر مثالش
از شهر شاه خوبان عزم شکار دارد
امروز صید صحرا فرخنده است فالش
قوس ازل کمانش بالای دوست تیرش
جسم فلک گوزنش جان ملک مرالش
با آنکه غیر عشقش موجود نیست آوخ
از قلب زود رنجش در بود بد سگالش
بشری که بد سگالان دارند قلب منکوس
من کوس مینوازم در بام و جد و حالش
آمد شه حقایق در کف کمند توحید
گردن نهید گردن در بند امتثالش
با آنکه عرش اعظم هست از جهات بیرون
از هر جهت که بینی فرشست از طلالش
با آنکه هر چه دارند خاقان و قیصر از اوست
خاقان دهد خراجش قیصر دهد منالش
بر صدر پاسبانی گر بنگری برین در
خورشید را توان دید گرد صف نعالش
درویش بی سر و پاش گر سلطنت سگالد
افسر دهد طغانش ملکت دهد ینالش
گر کوه را بینی بی موی دوست بینی
از مویه همچو مویش از ناله همچو نالش
در پیشگاه عشقش عقل ار چه پای پوید
با آنکه حیلت او نگذشته از سبالش
عشق آتشیست مضمر نه آسمانش مجمر
خورشید و ماه و اختر افروخته ذگالش
بشکست حقه چرخ وا کرد عقده دل
دست قضا شکوهش شست قدر فعالش
دجال چون گریزد از کارزار مهدی
شیر عرین چو غرد قربان شود شگالش
گاوست خویش پرور از بهر عید قربان
دجال گاو مهدی عیدست در قتالش
دل شهر بند وحدت گنج جلال سلطان
کوپال فقر بر کف عشقست کوتوالش
پیداست روی جانان اما بپیش چشمی
کز توتیای ما زاغ دادند اکتحالش
نخلیست آسمانی خرماش لا مکانی
طوبی لک ار نشانی در باغ دل نهالش
واصل مشو که واصل در سیر نیست کامل
یعنی بوصل زن چنگ در زلف اتصالش
بی جسم و جان و دل شو با دوست متصل شو
فانیست قطره تا هست از بحر انفصالش
تو جان جان جانی از مرگ جسم مگریز
جان تو نیست فانی مندیش زارتحالش
رمل و رماد باشد دنیی ز هر دو بگذر
بر باده ده رمادش بر آب زن رمالش
دیوی کریه منظر هم کفر و هم جنونش
زالی سیاه پستان هم عطسه هم سعالش
جان باش تا نبینی هرگز شکنجه تن
روح القدس نباشد اندیشه نکالش
باز یقین زند پر در جو قاف عنقا
شک است زاغ زن سنگ بر بال احتیالش
باز سپید شه را از این قفس رها کن
کز طبل باز سلطان باز آیدی تعالش
شب ها ز دولت خویش بی طعمه کی پسندد
کز عقل تا هیولاست پرورده نوالش
چرخ دل صفا را از ابر کرد صافی
زان روست مطلع الشمس مرآت مه صقالش
بیضای دست موسی سر زد ز آستینش
عشق آتش مثالیست دل طور بی مثالش
در چشم نیست مویش با جسم نیست خویش
نه نفس او عدویش نه عقل او عقالش
برهان اوست روشن توحید اوست پیدا
پیداست سر وحدت حق نیستی همالش
دل مرکزست و جانش پرگار مرکز دل
نه پای در دواد و نه دست در سؤالش
چون نیستان شکر از مغز خویش قوتش
جسمی نزار و جانی از شهد مال مالش
تابیده آفتابش از مشرق تجلی
نه آفت هبوطش نه فتنه وبالش
شمارهٔ ۱۲ - در نعت و مدح حضرت ختمی مرتبت رسول اکرم: بلاله ماند آن گونه چو باغ بهارشمارهٔ ۱۴ - در مدح قطب الهدایه و محیط الولایه احمد مرسل: مرا دل عرش یزدانست و من اجری خور خوانش
اطلاعات
وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
آن زلف باز دولت خورشید زیر بالش
هندوی سایه پرور در زیر زلف و خالش
هوش مصنوعی: زلف دیوانهوار خورشید به آرامی زیر سر دختر هندویی قرار دارد که سایهای لطیف و پر از محبت به همراه دارد. در زیر زلف و زیباییاش، گونههایش را میتوان مشاهده کرد.
کی آفتاب گویم روئی که بر نتابد
خورشید آسمانی با ابروی هلالش
هوش مصنوعی: کی میتوانم بگویم که خورشید درخشان است در حالی که از زیبایی و نوری که ابروی هلالی دارد، نمیتوان گذشت؟
از فرط خوبروئی زد راه عقل پیرم
طفلی که نیست بیرون از هفت و هشت سالش
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت شخصی اشاره دارد که به قدری دلربا و خوشرو است که عقل و منطق را تحت تأثیر قرار میدهد. به نوعی این شخص میتواند درک و فهم دیگران را ضعیف کند، بهطوری که حتی فردی که عقل و تجربه بیشتری دارد، مانند یک کودک ساده و ناپخته به نظر میرسد. در واقع، زیبایی او چنان جذاب است که تمام عقل و منطق را مختل میکند.
میمست غنچه او جان پای بند میمش
دالست طره او دل دستگیر دالش
هوش مصنوعی: غنچه او نشانه جوانی و زیباییاش است، و جان من به او وابسته است. طرهاش همچون دالی است که دل من را به خود جلب کرده و اسیر کرده است.
دیدی مرا و گفتی آشفته حالی آری
سودائی غم عشق آشفته است حالش
هوش مصنوعی: تو مرا دیدی و گفتی که حالتم آشفته است؛ بله، دیوانگی و افسردگی به خاطر عشق، حال مرا به هم ریخته است.
افکند تیر عشقش اسفندیار روئین
آری تهمتنست این پرورده است زالش
هوش مصنوعی: تیر عشق او، مانند تیرهای افکنده شده از سوی اسفندیار، به هدف خود میرسد و حقیقتاً این از ویژگیهای تهمتن است، چرا که او در دامن زال پرورش یافته است.
دل پیر عقل داند من را و دوش دیدم
طفلی که بر نیایم امروز با خیالش
هوش مصنوعی: دل کهن و تجربهدار من میداند که من چه احساسی دارم و دیشب طفلی را دیدم که با خیال و تصور من، در حال بازی بود و در حقیقت، از دیوانگی من خبری نداشت.
جان و دلیست ما را این هر دو در کف او
جان خسته کمندش دل بسته دوالش
هوش مصنوعی: ما جان و دل خود را در اختیار او قرار دادهایم و حالا که دل و جان ما در دست اوست، جان خستهام در کمند او گرفتار شده و دل من به او وابسته است.
از جود همچو ساقی طبعش ملال گیرد
من پیش او دهم جان تا ننگرم ملالش
هوش مصنوعی: در دلش شادی و بخشش هست و من از اندوه او ناراحتم. من حاضر هستم جانم را فدای او کنم تا از غم و اندوهش دور شوم.
از مور میگریزم زین ضعف چون ستیزم
با آنکه میگریزد شیر نر از غزالش
هوش مصنوعی: به خاطر ضعف خود از مور فرار میکنم، در حالی که شیر نر هم از غزال میگریزد.
رندان می پرستند مست می الستش
دردیکشان مستند آلوده زلالش
هوش مصنوعی: رندان به عشق و شوق مستی میپردازند، این در حالی است که درد و مشکلات آنان همچنان وجود دارد، اما آنان در عین حال از زلال و پاکی عشق و حسرتهای خود نیز بهرهمندند.
این صید را نگیرد شیری که نیست چنگش
این بام را نپرد مرغی که نیست بالش
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که اگر شرایط و امکانات لازم فراهم نباشد، کسی نمیتواند کاری را به درستی انجام دهد. به عبارت دیگر، برای دستیابی به موفقیت یا انجام یک کار خاص، داشتن ابزار و امکانات ضروری است. اگر شکارچی نیرومند نباشد، نمیتواند صید را به دام بیندازد و اگر پرندهای بال نداشته باشد، نمیتواند از بام پرواز کند.
عشقست این میفتید در حبس و دام و بندش
شیرست این مخارید چنگال و دم و یالش
هوش مصنوعی: این جمله به احساس عمیق و جذاب عشق اشاره دارد که مانند یک حیوان وحشی و سرکش است. عشق ممکن است انسان را در قید و بندهای خود گرفتار کند و به نوعی احساس محدودیت و وابستگی به وجود آورد. شگفتی و قدرت عشق میتواند باعث ترس و احتیاط شود، زیرا مانند یک شیر خشمگین است که ممکن است به راحتی به آسیب رساندن به دیگران بپردازد. در کل، عشق با وجود زیبایی و جذابیت، میتواند خطرناک و طاقت فرسا نیز باشد.
تن خواست تا نهد سر از دل بپای دلبر
بین آرزوی ابتر و اندیشه محالش
هوش مصنوعی: تن خواست تا دل را از عشق دلبر آزاد کند، اما آرزوها ناقص و اندیشههایش بیفایده بود.
در سینه اینکه داری سنگ و گلست و جانان
جان و دلست مفریب از سنگ و از سفالش
هوش مصنوعی: در درون خود، سنگ و گل وجود دارد، و عشق، جان و دل را میسازد. اما فریب نخور از سختی و ناپختگی آنها.
بتخانه هوی را مجلای دوست دانی
وائینه ات مکدر بی جلوه جمالش
هوش مصنوعی: محل پرستش خواستههای نفسانی، جایی است که محبت دوست در آن دیده نمیشود و آینه دل تو به خاطر نبودن زیباییاش تیره و ناخوشایند است.
من ز اشتغال رستم با عشق دوست بستم
خوشا دلی که باشد با دوست اشتغالش
هوش مصنوعی: من عاشقانه خود را مشغول عشق دوستم کردهام و چه خوب است دلی که در این عشق مشغول است.
بندش سلاسل دل تیغش حمائل جان
گر میکشد مباحش ور میکشد حلالش
هوش مصنوعی: در این شعر، گفته میشود که اگر کسی به دل ارتباطی عمیق دارد و از آن میکشد، در واقع روح او را تحت تاثیر قرار داده است. اگر این ارتباط به مرگ منجر شود، این عمل همچنان مجاز و مشروع محسوب میشود، زیرا این ارتباط عاطفی و معنوی در هر حال ارزشمند است.
در زخم سینه ره کرد تیر زره شکافش
وان زخم را تبه کرد مشگ زره مثالش
هوش مصنوعی: تیر زره به سینهاش آسیب رساند و آن زخم را به گونهای به شدت دردناک کرد که مانند مشک زرهای شده بود.
مرغ ار شوم اسیرم در چنگل عقابش
روی ار شوم خمیرم در پنجه جلالش
هوش مصنوعی: اگر مرغی شوم و در دام عقابی بیفتم، یا اگر در تسلط قدرت او قرار بگیرم، هیچ ناراحتی نخواهد داشت.
بگرفتم آنکه گشتم جبریل چون نمانم
از مرکب بلوغش وز رفرف کمالش
هوش مصنوعی: من آن را درک کردم که به مرتبهای رسیدم که مانند جبرئیل شگفتانگیز شوم، پس چگونه میتوانم از رکاب بلوغ و کمال او جدا شوم؟
این سیرداند آنکو داند م آل انسان
انسان شدن نداند تا داندی م آلش
هوش مصنوعی: این شخص که در حال سفر است، نمیداند که چه چیزهایی باعث انسان شدن او میشود. تا زمانی که به درک صحیحی از این مسائل نرسد، نمیتواند به حقیقت وجود خود پی ببرد.
بافرق چون بگویم اسرار جمع جمعش
این نغمه را نوازم در پرده وصالش
هوش مصنوعی: وقتی با فاصله از او صحبت میکنم، اسرار جمع را به من میگوید و من این آهنگ را در پرده وصالش مینوازم.
رخش جدل برانگیخت جان بنده جدالش
آواز النشورش فریاد القتالش
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که در این بیت، شاعر از جدل و جنگی که باعث برانگیختگی و هیجان روح او شده صحبت میکند. چهرهاش نشاندهندهای از این جدل است و فریاد او به نوعی تعبیرکننده صدای نبرد و درخواست مبارزه است. به عبارت دیگر، این شعر به احساسی شدید نسبت به چالشها و نبردهای درونی یا بیرونی اشاره دارد که زندگی انسان را تحت تأثیر قرار میدهد.
سلطان وحدت آمد با آنکه اوست یکتا
لاهوت از یمینش ناسوت از شمالش
هوش مصنوعی: سلطان اتحاد و یگانگی آمد، با این حال او تنها و بیهمتاست. از سمت راستش عالم لاهوت و از سمت چپش عالم ناسوت وجود دارد.
شنگرف ریز دازدم زنگار گون حسامش
خورشید سوزد از تف سیماب گون نصالش
هوش مصنوعی: دست من با ذرات شنگرف رنگارنگ بسته شده است و شمشیرش چنان درخشان است که خورشید از حرارت آن سیمگون به سوزش میآید.
چون آتش وجوبی تفتد بسوز امکان
این پنیه زار چبود با برق اشتعالش
هوش مصنوعی: وقتی که آتش وجود (حقیقت) شعلهور شود، امکان این خاکستر بیارزش نیز از بین میرود و با روشنایی و شدت این آتش، هیچ چیزی از آن باقی نخواهد ماند.
پتک فنای مطلق کوبد بفرق گیتی
ویران کند قفارش وارون کند جبالش
هوش مصنوعی: قدرتی عظیم و ویرانگر به شدت بر جایی که دنیا است، ضربه میزند و آن را نابود میکند و ساختارهایش را به حالتی برعکس تغییر میدهد.
آب زبان تیزش زین نه کمان بشوید
مریخ و تیغ کندش تیر و زبان لالش
هوش مصنوعی: زبان تند و برنده او مانند کمان است که میتواند مریخ را بشوید و تختهای را به تیر و زبان لالش تبدیل کند.
بر چشم شرک تازد پیکان شرک سوزش
با فرق کفر سازد خایسک کفر مالش
هوش مصنوعی: پیکان شرک بر چشمان شرک میزند و در مقابل، کفر را به چالش میکشد و برتری خود را نشان میدهد. کافر به شدت تحت تأثیر این پیکان قرار میگیرد.
من پیش ازان دهم جان کان شاه جنگ جوید
ترسم که تنگ گردد از قتل من مجالش
هوش مصنوعی: قبل از اینکه جانم را بدهم، نگرانم که اگر جنگی شود و من کشته شوم، او فرصتی برای مبارزه نخواهد داشت و کارش سخت خواهد شد.
آن قالبی که قلبش از عرش اعظمستی
گر اوفتد نپاید عرش عظیم هالش
هوش مصنوعی: اگر قلب کسی از مقام و جایگاه بسیار عالی خود پایین بیفتد، دیگر آن مقام بلند و عظیمش هیچگاه پایدار نخواهد بود.
قلبش که صور صبحش صبح قیامتستی
پوشیده حی قیوم تشریف لا یزالش
هوش مصنوعی: قلب او همچون چهره صبحی است که در روز قیامت ظهور خواهد کرد، و وجودش ازلی و همیشگی است و همواره با زندگی و حیات همراه است.
گر پیشتر بمیرم از موت زنده گردم
نقلست موت عارف نقدست انتقالش
هوش مصنوعی: اگر پیش از این بمیرم، از مرگ زنده خواهم شد. گفتهاند که مرگ عارف، یک تغییر و انتقال واقعی است.
قد قیامت دل هرگز دوتا نگردد
از قامت اولوالامر پیداست اعتدالش
هوش مصنوعی: دل هرگز به دو نیم نمیشود؛ قیامتی که در دل به وجود میآید، به خاطر قامت و شخصیت شایستهٔ افرادی است که در مقام رهبری قرار دارند و این افراد همواره در تعادل و اعتدال خود باقی میمانند.
قطب مدیر کامل غوث محیط اعظم
سلطان سر که امرست بر ملک و بر مثالش
هوش مصنوعی: به عنوان یک راهنما و پیشوای کامل، او در دایره وجود احاطه دارد و بر همه چیز حکومت میکند و همچون الگویی بینظیر برای امور و حقایق پیرامون خود عمل میکند.
از شهر شاه خوبان عزم شکار دارد
امروز صید صحرا فرخنده است فالش
هوش مصنوعی: امروز، شخصی از شهر شاه خوبان به دنبال شکار است و شکار در صحرا خوشیمن به نظر میرسد.
قوس ازل کمانش بالای دوست تیرش
جسم فلک گوزنش جان ملک مرالش
هوش مصنوعی: قوس ازلی مانند کمانی است که در بالای دوستی قرار دارد. تیر این کمان، جسم آسمان را هدف قرار داده و قدرت و روح ملک، مانند گوزنی در این میدان است.
با آنکه غیر عشقش موجود نیست آوخ
از قلب زود رنجش در بود بد سگالش
هوش مصنوعی: با وجود اینکه غیر از عشق او هیچ چیز دیگری وجود ندارد، خدایا! از دل حساس و زود رنجش که به سختی برمیتابد، ناله میکنم.
بشری که بد سگالان دارند قلب منکوس
من کوس مینوازم در بام و جد و حالش
هوش مصنوعی: انسانی که بدیها را در دل دارد و قلبی معیوب دارد، من در خانه و با خانوادهام احساس او را درک میکنم و به او محبت میکنم.
آمد شه حقایق در کف کمند توحید
گردن نهید گردن در بند امتثالش
هوش مصنوعی: امام حقایق و اسرار الهی با قدرت و عظمت خود به توحید و یکتاپرستی تسلط یافته است، پس باید گردن خود را تسلیم او کنیم و از او پیروی کنیم.
با آنکه عرش اعظم هست از جهات بیرون
از هر جهت که بینی فرشست از طلالش
هوش مصنوعی: با وجود اینکه عرش بزرگ و عالی در بالاترین مقام قرار دارد، اما از هر طرف که نگاه کنی، فرشی از نازکی و لطافت زیر آن وجود دارد.
با آنکه هر چه دارند خاقان و قیصر از اوست
خاقان دهد خراجش قیصر دهد منالش
هوش مصنوعی: با اینکه تمام داراییهای خاقان و قیصر از اوست، اما خاقان مالیاتش را میپردازد و قیصر هم برای او قائل به احترامی است.
بر صدر پاسبانی گر بنگری برین در
خورشید را توان دید گرد صف نعالش
هوش مصنوعی: اگر به بالای جایگاه نگهبانی نگاه کنی، میتوانی نور خورشید را در دایرهی رد پای او ببینی.
درویش بی سر و پاش گر سلطنت سگالد
افسر دهد طغانش ملکت دهد ینالش
هوش مصنوعی: اگر آن درویش بیادعا و بیحرمت، در مقامش به سلطنت برسد و فرمانروایی را به دست گیرد، حتی اگر او بیسر و پا باشد، همچنان میتواند بر دنیا حکومت کند.
گر کوه را بینی بی موی دوست بینی
از مویه همچو مویش از ناله همچو نالش
هوش مصنوعی: اگر کوه را ببینی بدون موی دوست، مانند نالهای که از او برمیخیزد، خواهی دید که از موی او نشانی بر جاست.
در پیشگاه عشقش عقل ار چه پای پوید
با آنکه حیلت او نگذشته از سبالش
هوش مصنوعی: عشق او چنان قدرتی دارد که حتی عقل هم نمیتواند در برابرش ایستادگی کند، چرا که هر تلاشی برای فریب او بینتیجه خواهد بود.
عشق آتشیست مضمر نه آسمانش مجمر
خورشید و ماه و اختر افروخته ذگالش
هوش مصنوعی: عشق مانند آتشی است پنهان که برافروخته نمیشود، و آسمان آن به مانند جایی برای روشنایی نیست. خورشید، ماه و ستارهها هم در این آتش شعلهور نمیشوند.
بشکست حقه چرخ وا کرد عقده دل
دست قضا شکوهش شست قدر فعالش
هوش مصنوعی: نیروی زمان به کار خود ادامه میدهد و به نوبه خود گرههای موجود در دلها را باز میکند. سرنوشت سرانجام مشکلات را حل میکند و در این روند، تقدیر قویتر از هر چیزی عمل میکند.
دجال چون گریزد از کارزار مهدی
شیر عرین چو غرد قربان شود شگالش
هوش مصنوعی: وقتی دجال از میدان نبرد با مهدی فرار کند، شیر قوی و شجاع نیز مانند قربانیای خواهد بود که در برابر او قربانی میشود.
گاوست خویش پرور از بهر عید قربان
دجال گاو مهدی عیدست در قتالش
هوش مصنوعی: گاو، نشانهای از قربانی کردن است و به خاطر عید قربان، به خوبی پرورش داده شده است. در این حالت، اشاره به جنگ و نبردی دارد که در آن، دجال و مهدی درگیر هستند. عید قربان به عنوان نمادی از این نبرد مطرح است.
دل شهر بند وحدت گنج جلال سلطان
کوپال فقر بر کف عشقست کوتوالش
هوش مصنوعی: دل شهر پر از عشق و محبت است که در آن وحدت و انسجام حاکم است. جلال و عظمت پادشاهی در این دل نمایان است و در عین حال، فقر و سادگی نیز در دست عشق قرار دارد که نگهبانی از این مکان را بر عهده دارد.
پیداست روی جانان اما بپیش چشمی
کز توتیای ما زاغ دادند اکتحالش
هوش مصنوعی: چهره محبوب آشکار است، اما در دیدگاهی که از ما دور میشود، چشمی که به ما به گونهای دیگر نگاه میکند، به ما زاغ میزند.
نخلیست آسمانی خرماش لا مکانی
طوبی لک ار نشانی در باغ دل نهالش
هوش مصنوعی: درخت خرمایی که در آسمان قرار دارد، نشانهای از بهشت و خوشبختی توست اگر علامتی از آن در دل باغ وجود داشته باشد.
واصل مشو که واصل در سیر نیست کامل
یعنی بوصل زن چنگ در زلف اتصالش
هوش مصنوعی: به دنبال وصلی نباش که در این مسیر، کمالی وجود ندارد. یعنی به وصل شدن و ارتباط با او دل ببند و در زلف او گیسوانش را بگیر.
بی جسم و جان و دل شو با دوست متصل شو
فانیست قطره تا هست از بحر انفصالش
هوش مصنوعی: با دوست باش و خود را از قید جسم و جان رها کن. وقتی که قطرهای از دریا جداست، هویت خود را از دست میدهد.
تو جان جان جانی از مرگ جسم مگریز
جان تو نیست فانی مندیش زارتحالش
هوش مصنوعی: تو زندگیای و روحی، از مرگ جسمی فرار نکن. جان تو همیشه باقی است و نگران حال و روز خود نباش.
رمل و رماد باشد دنیی ز هر دو بگذر
بر باده ده رمادش بر آب زن رمالش
هوش مصنوعی: دنیا از خاک و خاکستر تشکیل شده است؛ از این دو، عبور کن و شراب بنوش، خاکسترش را در آب بریز و به رمالش مشغول شو.
دیوی کریه منظر هم کفر و هم جنونش
زالی سیاه پستان هم عطسه هم سعالش
هوش مصنوعی: این دیو زشت که هم کافر است و هم دیوانه، با پستانهای سیاه و زشتش هم عطسه میکند و هم ناله و شیون دارد.
جان باش تا نبینی هرگز شکنجه تن
روح القدس نباشد اندیشه نکالش
هوش مصنوعی: اگر جانت را محفوظ نگهداری، هرگز شکنجههای جسم را نخواهی دید. روح القدس در ذهن تو، اندیشههای ناشایست را نخواهد داشت.
باز یقین زند پر در جو قاف عنقا
شک است زاغ زن سنگ بر بال احتیالش
هوش مصنوعی: پرندهای در آسمان به جستجوی قافلهی پرندگان افسانهای پرواز میکند. اما در این میان، شک و تردید وجود دارد و به جای آن پرنده زیبا، زاغی بر روی سنگی نشسته است و تنها به تماشا میپردازد.
باز سپید شه را از این قفس رها کن
کز طبل باز سلطان باز آیدی تعالش
هوش مصنوعی: پرندهی سفید را از این قفس آزاد کن، زیرا با پرواز دوبارهاش برمیگردد و عظمت خود را بازمییابد.
شب ها ز دولت خویش بی طعمه کی پسندد
کز عقل تا هیولاست پرورده نوالش
هوش مصنوعی: شبها از سرِ نعمت و زندگی خود چگونه میتواند راضی باشد در حالی که عقل او هنوز در مرحلهی ابتدایی و خامی است و نمیتواند به کمال برسد؟
چرخ دل صفا را از ابر کرد صافی
زان روست مطلع الشمس مرآت مه صقالش
هوش مصنوعی: دل مثل چرخش آسمان، پاک و صاف است که ابرها آن را روشن کردهاند. به همین خاطر، آغاز تابش خورشید مانند آینهای است که نور ماه را به زیبایی منعکس میکند.
بیضای دست موسی سر زد ز آستینش
عشق آتش مثالیست دل طور بی مثالش
هوش مصنوعی: دست موسی مانند تخم مرغی درخشان از آستینش بیرون آمد و عشق، نمونهای از آتش است که دل او را فرا گرفته است؛ دلی که مانند کوه طور، بینظیر است.
در چشم نیست مویش با جسم نیست خویش
نه نفس او عدویش نه عقل او عقالش
هوش مصنوعی: در نگاه ما، موی او وجود ندارد، و او نیز در جسم خود پیدا نیست. نه نفس او دشمنی دارد و نه عقل او او را محدود میکند.
برهان اوست روشن توحید اوست پیدا
پیداست سر وحدت حق نیستی همالش
هوش مصنوعی: دلیل و نشانه او واضح است و یگانگیاش به روشنی نمایان است. حقیقت وحدت الهی به گونهای است که غیر او وجود ندارد.
دل مرکزست و جانش پرگار مرکز دل
نه پای در دواد و نه دست در سؤالش
هوش مصنوعی: دل، مرکز وجود انسان است و جان مانند پرگاری است که دور این مرکز میچرخد. نه پای انسان به سمت دیگری میرود و نه دستانش به دنبال جواب دیگری هستند؛ همه چیز در درون دل متمرکز است.
چون نیستان شکر از مغز خویش قوتش
جسمی نزار و جانی از شهد مال مالش
هوش مصنوعی: چون نی، شکرین و شیرین است، اما در واقع جسم او ضعیف و روحش لبریز از عسل است.
تابیده آفتابش از مشرق تجلی
نه آفت هبوطش نه فتنه وبالش
هوش مصنوعی: آفتاب درخشانش از سمت مشرق میتابد و نشانهای از نور و روشنی است. این تابش نه به معنای سقوط و نه به عنوان فریب و آشوبی است که در پی آن باشد.