غزل شمارهٔ ۴۳۴۸
پروای خط آن غنچه مستور ندارد
شکرخبر از قافله مور ندارد
گردید نهان درخط سبز آن لب میگون
این شیشه خطر از می پرزور ندارد
بیمارگران را نبود تاب عیادت
تاب نظر آن نرگس مخمور ندارد
هر چند شکسته است سفالین قدح ما
آوازه ما کاسه فغفور ندارد
چون محضر بی مهر بود باد به دستش
از داغ تو هر کس دل معمور ندارد
آوازه محال است ز یک دست برآید
رحم است برآن پنجه که همزور ندارد
در شعله بود نور به اندازه روغن
هر دیده که بی اشک بود نور ندارد
صائب همه بی نمکان بر سر شورند
امروز که دیوانه ما شور ندارد
اطلاعات
وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
پروای خط آن غنچه مستور ندارد
شکرخبر از قافله مور ندارد
هوش مصنوعی: دوست میدارد که نامهای از غنچهای دریافت کند، اما آن غنچه خود را مخفی نگه داشته و خبر شیرینی از سرنوشت قافلهای که در آن مور وجود دارد، ندارد.
گردید نهان درخط سبز آن لب میگون
این شیشه خطر از می پرزور ندارد
هوش مصنوعی: در خط سبز آن لب میگون، زیبایی پنهان شده است و این لیوان از شراب قوی، هیچ خطری ندارد.
بیمارگران را نبود تاب عیادت
تاب نظر آن نرگس مخمور ندارد
هوش مصنوعی: بیماران نمیتوانند به عیادت زیبایی و جذابیت چشمهای آن معشوق نازنین بروند، زیرا جذابیت او فراتر از تحمل آنهاست.
هر چند شکسته است سفالین قدح ما
آوازه ما کاسه فغفور ندارد
هوش مصنوعی: هرچند که لیوانهای ما شکسته و ناقص هستند، اما آوازه و شهرت ما مانند کاسهای از طلا و پرخوری بینظیر است.
چون محضر بی مهر بود باد به دستش
از داغ تو هر کس دل معمور ندارد
هوش مصنوعی: وقتی که در محضر بی مهر قرار داریم، بادی که در دستمان است از داغ عشق تو میوزد و نشان میدهد که هر کسی دل آرامش ندارد.
آوازه محال است ز یک دست برآید
رحم است برآن پنجه که همزور ندارد
هوش مصنوعی: ناممکن است که صدایی تنها از یک دست برخیزد، و برای آن دستی که همساز و همنوا ندارد، رحم و دلسوزی باید داشت.
در شعله بود نور به اندازه روغن
هر دیده که بی اشک بود نور ندارد
هوش مصنوعی: اگر اشک در چشمی نباشد، نوری هم در آن دیده نمیشود؛ همانطور که شعلهای با روغن اندک، نورش محدود است.
صائب همه بی نمکان بر سر شورند
امروز که دیوانه ما شور ندارد
هوش مصنوعی: امروز همه افراد بیخبر و سرگردان هستند، در حالی که دیوانه ما هیچ شور و شوقی ندارد.

صائب