گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۴۲

طفل است و غم نالهٔ ما هیچ ندارد
این غنچه سر و برگ صبا هیچ ندارد
پیداست ز هر قطرهٔ شبنم که درین باغ
عشقی که هوایی است بقا هیچ ندارد
گفتم به تهیدستی امّید ببخشای
گفتا الف قامت ما هیچ ندارد
نخل قد او دید و ز شرم آب نگردید
شاخ گل این باغ، حیا هیچ ندارد
صائب چه عجب گر دلت از هند سیه شد
این خاکِ سیه نور و صفا هیچ ندارد

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

طفل است و غم نالهٔ ما هیچ ندارد
این غنچه سر و برگ صبا هیچ ندارد
هوش مصنوعی: کودکی است و ناله و غم ما هیچ تاثیری بر او ندارد، این غنچه که بهار و زندگی را دارد، هیچ چیزی از این دردهای ما را نمی‌داند.
پیداست ز هر قطرهٔ شبنم که درین باغ
عشقی که هوایی است بقا هیچ ندارد
هوش مصنوعی: از هر قطره شبنم در این باغ عشق مشخص است که هوای ماندگاری وجود ندارد.
گفتم به تهیدستی امّید ببخشای
گفتا الف قامت ما هیچ ندارد
هوش مصنوعی: به او گفتم که در فقر و تنگدستی امیدی ببر، اما او پاسخ داد که قامت من هیچ ارزشی ندارد.
نخل قد او دید و ز شرم آب نگردید
شاخ گل این باغ، حیا هیچ ندارد
هوش مصنوعی: نخل بلند او را که می‌بیند، از شرم، آب نمی‌شود. شاخ گل این باغ نیز هیچ حیا و شرمی ندارد.
صائب چه عجب گر دلت از هند سیه شد
این خاکِ سیه نور و صفا هیچ ندارد
هوش مصنوعی: صائب، چه تعجبی دارد اگر دلت از این سرزمین تیره و تار متاثر شده باشد، چرا که این خاک شوم هیچ نوری از پاکی و جلوه ندارد.