گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۶

بیش شد از چوب گل سودا من دیوانه را
شعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را
می کند روشن نظر بستن دل فرزانه را
چشم روزن می کند تاریک این غمخانه را
نیست پروای دل ویران من جانانه را
گنج هیهات است آبادان کند ویرانه را
پنجه مشکل گشایان را نمی پیچد اجل
خشکی دست از گشایش نیست مانع شانه را
مستی بلبل ز شاخ گل نمی دارد خمار
نشأه بیش از باده باشد جلوه مستانه را
داغ دل ها را ز چشم بد سپرداری کند
نیل چشم زخم باشد جغد، این ویرانه را
چون نجوشد دل به درد و داغ ناکامی، که شد
سوختن بال و پر نشو و نما این دانه را
درد سر بسیار دارد قیل و قال باطلان
لازم افتاده است صندل زین سبب بتخانه را
خواب چون افتاد سنگین، حاجت پا سنگ نیست
می کند کوتاه صبح نوبهار افسانه را
عاشقان را سردی معشوق بر دل بار نیست
شمع کافوری کند سرگرم تر پروانه را
در سوادشهر، سودا همچو خون مرده است
دامن صحراست باغ دلگشا دیوانه را
تا سرم گرم از شراب عشق چون مجنون شده است
ناله نی می شمارم نعره شیرانه را
سنگ می بارد ز وحشت از در و دیوار شهر
دامن صحرا بود دارالامان دیوانه را

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بیش شد از چوب گل سودا من دیوانه را
شعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را
هوش مصنوعی: آتش و شلوغی در وجود من به حدی رسیده که حتی باقی‌مانده‌های بی‌اهمیت و بی‌ارزش به راحتی شعله‌ورم می‌کنند. احساسات و دغدغه‌های عجیب و غریبم، مانند آتش در خانه‌ای پر از چوب و علف خشک، مرا به تب و تاب انداخته‌اند.
می کند روشن نظر بستن دل فرزانه را
چشم روزن می کند تاریک این غمخانه را
هوش مصنوعی: چشم با دقت و دانش، دل خردمند را روشن می‌کند، اما این غم و اندوه چشمان او را تاریک می‌سازد.
نیست پروای دل ویران من جانانه را
گنج هیهات است آبادان کند ویرانه را
هوش مصنوعی: دل ویران من برای جانان مهم نیست، چرا که این گنج کمیاب نمی‌تواند ویرانه‌ام را آباد کند.
پنجه مشکل گشایان را نمی پیچد اجل
خشکی دست از گشایش نیست مانع شانه را
هوش مصنوعی: اگر کسی در برابر مشکلات و موانع به یاری و کمک می‌آید، مرگ نمی‌تواند او را از این کار بازدارد، زیرا دست‌هایی که در حال کمک هستند، هرگز از کار بازنمی‌ایستند.
مستی بلبل ز شاخ گل نمی دارد خمار
نشأه بیش از باده باشد جلوه مستانه را
هوش مصنوعی: بلبل از شاخ گل به خاطر شور و شوقی که دارد، حالتی سرمست و شاداب دارد که حتی نشئه و مستی او بیشتر از تاثیر باده است.
داغ دل ها را ز چشم بد سپرداری کند
نیل چشم زخم باشد جغد، این ویرانه را
هوش مصنوعی: گرفتاری‌ها و دردهای دل را از چشم بد دور کند. چشم زخم مانند جغدی است که بر این ویرانی سایه افکنده است.
چون نجوشد دل به درد و داغ ناکامی، که شد
سوختن بال و پر نشو و نما این دانه را
هوش مصنوعی: وقتی قلب به خاطر درد و شکست ناراحت نیست، پس نمی‌توان امیدوار بود که این دانه به زندگی و رشد ادامه دهد و بال و پر بگشاید.
درد سر بسیار دارد قیل و قال باطلان
لازم افتاده است صندل زین سبب بتخانه را
هوش مصنوعی: برخی از سخنان بیهوده و بی‌فایده، دردسرهای زیادی به همراه دارند. به همین دلیل، نیاز است که آستان بت‌پرستی به مراقبت و توجه بیشتری نیاز داشته باشد.
خواب چون افتاد سنگین، حاجت پا سنگ نیست
می کند کوتاه صبح نوبهار افسانه را
هوش مصنوعی: وقتی خواب سنگینی بر انسان غالب می‌شود، اینکه از زمین چیزی بخواهد ممکن نیست. صبح که می‌رسد، داستان بهار هم کوتاه می‌شود.
عاشقان را سردی معشوق بر دل بار نیست
شمع کافوری کند سرگرم تر پروانه را
هوش مصنوعی: عاشقان با وجود سردی و بی‌اعتنایی معشوق، احساس ناخوشایندی نمی‌کنند. همان‌طور که شمع با عطر کافور خود مست و درگیر می‌شود، پروانه نیز بیشتر جذب می‌شود و به سوی شمع می‌رود.
در سوادشهر، سودا همچو خون مرده است
دامن صحراست باغ دلگشا دیوانه را
هوش مصنوعی: در سوادشهر، احساس عشق و شور و شوق به اندازه‌ای ضعیف و بی‌جان است که مانند خون مرده به نظر می‌رسد. در عوض، دشت و صحرا برای یک دیوانه و عاشق، فضایی پر از زیبایی و دل‌انگیزی است.
تا سرم گرم از شراب عشق چون مجنون شده است
ناله نی می شمارم نعره شیرانه را
هوش مصنوعی: تا وقتی که در شوری و شوق عشق غرق هستم، مانند مجنون، آواز نی را می‌شنوم و صدای نعره شیر را به شمار می‌آورم.
سنگ می بارد ز وحشت از در و دیوار شهر
دامن صحرا بود دارالامان دیوانه را
هوش مصنوعی: در اینجا از ترس و وحشت در درون شهر صحبت می‌شود که به گونه‌ای احساس سنگینی و تیره‌گی را به تصویر می‌کشد. در واقع، به نوعی به احساس تنهایی و دیوانگی در کنار طبیعت و دامن صحرا اشاره می‌کند؛ جایی که می‌تواند به آرامش و امنیت تبدیل شود.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۲۲۶ به خوانش پری ساتکنی عندلیب