گنجور

حکایت شمارهٔ ۶

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.

سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟

بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟

گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:

چون گرانی به پیشِ شمع آید
خیزش اندر میان جمع بِکُش
ور شکرخنده‌ایست شیرین‌لب
آستینش بگیر و شمع بکش

اطلاعات

وزن: فعولن مفاعلن فعولن مفاعلن
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌نبشته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.
... چنان مدهوش و متحیّر از جای پریدم که شمع از حرکت آستینم خاموش شد.
سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
شبانگاه خیالِ کسی (یاری) که به فروغِ چهرهٔ او تاریکی روشن می‌شود، بیامد؛ از طالع خود در عجبم که این اقبال از کدام سوی به من روی آورد. (آمدن یار چنان نامترقّب بوده است که سعدی گمان می‌برد یار نیست و خیال اوست که در نظرش مجسّم آمده است.)
بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟
نشست و گله نمود: "چطور که تا مرا دیدی فورا چراغ را خاموش کردی؟"
گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:
گفتم به دو دلیل: یکی اینکه گمان کردم آفتاب وارد شد (و دیگری نیازی به چراغ نبود!) و دیگر این بیت به خاطرم آمد که:
چون گرانی به پیشِ شمع آید
خیزش اندر میان جمع بِکُش
چون بارِ خاطری سنگین‌طبع به نزدیکِ چراغ آید، از جای برخیز و وی را در میانِ جمع بمیران؛
ور شکرخنده‌ایست شیرین‌لب
آستینش بگیر و شمع بکش
ولی اگر نوشین‌خندهٔ شکردهانی به کنار شمع آید، دست در آستینش زن و چراغ را خاموش کن (تا رقیبان آگاه نشوند)

خوانش ها

حکایت شمارهٔ ۶ به خوانش حمیدرضا محمدی
حکایت شمارهٔ ۶ به خوانش ابوالفضل حسن زاده
حکایت شمارهٔ ۶ به خوانش فاطمه زندی

حاشیه ها

1390/10/01 13:01
رامین

چون گرانی به پیش شمع آید خیزش اندر میان جمع بکش
ور شکر خنده ایست شیرین لب آستینش بگیر و شمع بکش
بیت دوم نوشته نشده است
منبع:
پیوند به وبگاه بیرونی

1395/11/27 12:01
امین

گران در اینجا به معنوی رقیب استعمال شده
اگر رقیبی گرد شمع (یار ) آمد اورا جلو جمع بکش
و اگر یار شیرین زبانی بود او را نگاه دار و شمع را خاموش کن (تا ریزبین وی را نبینند )

1395/11/27 19:01
۷

به قول بازیگران سریال "لیسانسه ها" شاد و پیروز باشید.

1396/01/27 11:03
محمد

بهتر است بیت دوم : ( ور شکرخنده ایست شیرین لب
آستینش بگیر و شمع بکش ) هم نوشته شود زیرا بدون آن مفهوم حکایت رسانده نمی شود

1397/10/12 05:01

سری طیف من یجلو بطلعته الدجی
شبانه خیال کسی به خاطر آمد که با دیدار روی خودش تاریکی را برطرف می‌سازد

1398/12/11 15:03
رامین پارسا

تفسیر شخصی بنده از دو بیت آخر این است:
چون گرانی بپیش شمع آید/خیزش اندر میان جمع بکش
در برابر یار گران قدر (مثل خورشید) شمع رو خاموش کن چرا که وقتی خورشید هست چه نیازی به شمع هست
ور شکر خنده ایست شیرین لب/آستینش بگیر و شمع بکش
و اگر یار زیبارو و خوش خنده بود آستین او را بگیر و شمع رو خاموش کن تا بدور از چشم بداندیش حسود باشید

1401/05/27 18:07
یوسف سهرابی

چون گرانی به پیش شمع آمد، خیزش اندر میان جمع بکش

ور شکرخنده ایست شیرین لب، آستینش بگیر و شمع بکش

از آنجاییکه سعدی دارد برای شکستن چراغ و درنتیجه، خاموش کردنِ شمع توجیه می‌آورد، میتواند بدین سان معنا شود که اگر گران (یارِ نانیکو) پیشِ شمع آمد، برای اینکه چشمت به او نیافتد، هرچه سریعتر شمع را خاموش کن؛ و اگر یاری نیکو پیشِ شمع آمد، آستینش بگیر تا نگریزد و سپس شمع را خاموش کن تا با یکدیگر خلوتی کنید.