گنجور

حکایت شمارهٔ ۵

یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آنجا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی، گفتی:

نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی‌روی
که یادِ خویشتنم در ضمیر می‌آید
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم
و گر مقابله بینم که تیر می‌آید

باری پسر گفت: آن چنان که در آدابِ درس من نظری می‌فرمایی در آدابِ نفسم نیز تأمّل فرمای، تا اگر در اخلاقِ من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید، بر آنم اطْلاع فرمایی تا به تبدیلِ آن سعی کنم.

گفت: ای پسر! این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست، جز هنر نمی‌بینم.

چشمِ بداندیش که برکنده باد
عیب نماید، هنرش در نظر
ور هنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند به جز آن یک هنر

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌نبشته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آنجا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی، گفتی:
هوش مصنوعی: یکی از دانش‌آموزان خوش‌اخلاق و شاداب بود و معلم نیز به خاطر جذب زیبایی‌های انسانی او، با او رابطه‌ای خوب برقرار کرده بود. وقتی معلم او را به تنهایی دید، به او گفت:
نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی‌روی
که یادِ خویشتنم در ضمیر می‌آید
ای حور چهرِ مینو سرشت! آنچنان به تو پرداخته‌ام که از خود همانا در خاطرم یادی بر جای نمانده است؛
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم
و گر مقابله بینم که تیر می‌آید
از دیدن تو چشم نتوانم پوشید، اگرچه رویا روی مشاهده کنم که تیر به سویم روان است.
باری پسر گفت: آن چنان که در آدابِ درس من نظری می‌فرمایی در آدابِ نفسم نیز تأمّل فرمای، تا اگر در اخلاقِ من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید، بر آنم اطْلاع فرمایی تا به تبدیلِ آن سعی کنم.
یک بار پسر گفت: همانگونه که در آموزش من دقّت می‌کنی در تربیت و پرورش من نیز ژرف بیندیش ... / اطْلاع: آگاهانیدن (آگاه کردن)
گفت: ای پسر! این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست، جز هنر نمی‌بینم.
این پرسش از دیگری کن که با آن توجّهی که به تو دارم، جز خوبی در تو نمی‌یابم.
چشمِ بداندیش که برکنده باد
عیب نماید، هنرش در نظر
در دیدهٔ بدسگالِ بدبین، که از جای برآورده باد، کمال چون کاستی و عیب نمودار می‌شود؛
ور هنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند به جز آن یک هنر
ولی اگر فضیلتی با هفتاد نقیصه دارا باشی، دوستار تو را دیده تنها بر همان یک هنر افتد و زشتی‌ها از نظرش پوشیده مانَد.

خوانش ها

حکایت شمارهٔ ۵ به خوانش حمیدرضا محمدی
حکایت شمارهٔ ۵ به خوانش ابوالفضل حسن زاده
حکایت شمارهٔ ۵ به خوانش فاطمه زندی

حاشیه ها

1392/02/21 08:04
ناشناس

در عبارت "معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن کبیره او معاملتی داشت" واژه کبیره نادرست است واژه درست بشره است:
معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت

1394/09/03 05:12
هدایت پویا

سلام
این بیت قبل بیت انتهای حکایت باید افزوده گردد
چشم بداندیش که برکنده باد عیب نماید هنرش در نظر

1394/09/03 05:12
هدایت پویا

سلام
این بیت قبل از بیت انتهای حکایت باید افزوده گردد
چشم بداندیش که برکنده باد عیب نماید هنرش در نظر

1395/04/04 23:07
۷

یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و طیب لهجتی. و معلم از آنجا که حس بشریتست، با حسن بشره او معاملتی داشت. زجر و توبیخی که بر کودکان کردی در حق وی روا نداشتی و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی:
نه آنچنان بتو مشغولم ای بهشتی روی
که یاد خویشتنم در ضمیر میاید
ز دیـدنــت نــتــوانـم کــه دیـده دربــنــدم
وگـر مقـابـله بـینم کـه تـیر میاید
باری پسر گفت: چنان که در آداب درس من نظری میفرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسندی همی نماید، برآنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم.
گفت: ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تست جز هنر نمی بینم
چــشــم بــدانـدیـش کـه بــر کـنـده بــاد
عـیـب نـمـایـد هـنـرش در نـظــر
ور هــنـــری داری و هــفـــتـــاد عـــیــب
دوسـت نـبـیند بـجـز آن یک هنر

1401/02/16 01:05
امید صادقی

سلام

در بیت 2 "نه" چه نقشی دارد و کدام فعل را منفی می‌کند؟ لطفا در مورد معنی کل بیت نیز توضیح دهید.

 

نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی

که یاد خویشتنم در ضمیر می‌آید