گنجور

حکایت شمارهٔ ۴

یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان کرده و مَطْمَحِ نظرش جایی خطرناک و مَظنّهٔ‌ هلاک.

نه لقمه‌ای که مصوّر شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.

چو در چشمِ شاهد نیاید زرت
زر و خاکْ یکسان نماید برت

باری، به نصیحتش گفتند: از این خیالِ مُحال تجنّب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری، اسیرند و پای در زنجیر.

بنالید و گفت:

دوستان گو، نصیحتم مکنید
که مرا دیده بر ارادتِ اوست
جنگ‌جویان به زورِ پنجه و کتف
دشمنان را کُشند و خوبانْ دوست

شرطِ مودّت نباشد به اندیشهٔ‌ جان، دل از مهرِ جانان برگرفتن.

تو که در بندِ خویشتن باشی
عشق‌بازِ دروغ‌زن باشی
گر نشاید به دوست ره بردن
شرطِ یاری است در طلب مردن
گر دست رسد که آستینش گیرم
ور نه، بروم بر آستانش میرم

متعلّقان را که نظر در کارِ او بود و شفقت به روزگارِ او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.

دردا که طبیبْ صبر می‌فرماید
وین نفسِ حریص را شکَر می‌باید
آن شنیدی که شاهدی به نهفت
با دل از دست رفته‌ای می‌گفت:
تا تو را قدرِ خویشتن باشد
پیشِ چشمت چه قدرِ من باشد؟

آورده‌اند که مر آن پادشه‌زاده که مملوحِ نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سرِ این میدان مداومت می‌نماید، خوش‌طبع و شیرین‌زبان و سخن‌هایِ لطیف می‌گوید و نکته‌هایِ بَدیع از او می‌شنوند و چنین معلوم همی‌شود که دل‌آشفته است و شوری در سر دارد.

پسر دانست که دل‌آویختهٔ‌ اوست و این گردِ بلا انگیختهٔ‌ او؛ مَرکب به جانبِ او راند. چون دید که نزدیکِ او عزم دارد، بگریست و گفت:

آن کس که مرا بکشت، باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشتهٔ خویش

چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی؟ در قَعرِ بَحرِ مودّت چنان غریق بود، که مجال نفس نداشت.

اگر خود هفت سُبْع از بر بخوانی
چو آشفتی الف ب ت ندانی

گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقهٔ‌ درویشانم بلکه حلقه به گوشِ ایشانم؟

آنگه به قوّتِ استیناسِ محبوب از میانِ تلاطمِ امواج محبّت سر برآورد و گفت:

عجب است با وجودت که وجودِ من بمانَد
تو به گفتن اندر آییّ و مرا سخن بماند

این بگفت و نعره‌ای زد و جان به حقّ تسلیم کرد.

عجب از کشته نباشد به درِ خیمهٔ دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سَلیم؟

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌نبشته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان کرده و مَطْمَحِ نظرش جایی خطرناک و مَظنّهٔ‌ هلاک.
شخصی دل از کف داده بود و دست از حیات شسته، راه وصول به منظورش پرآسیب بود و در آن راه گمان مرگ و بیم نابودی می‌رفت.
نه لقمه‌ای که مصوّر شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.
آن طعمه نبود که فراچنگ شاید آورد و یا پرنده‌ای که اسیر توان کرد.
چو در چشمِ شاهد نیاید زرت
زر و خاکْ یکسان نماید برت
چون در دیدهٔ یارِ زیباروی سیم و زر تو بهایی نیارد و با آن کامی نتوان یافت، آن مال به نظرِ تو با خاک برابر آید.
باری، به نصیحتش گفتند: از این خیالِ مُحال تجنّب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری، اسیرند و پای در زنجیر.
هوش مصنوعی: پس به او توصیه کردند که از این فکر باطل دست بردارد که افرادی مانند او به این آرزو گرفتارند و تحت فشار قرار دارند.
بنالید و گفت:
نالید و گفت:
دوستان گو، نصیحتم مکنید
که مرا دیده بر ارادتِ اوست
به یاران بگو که مرا پند مدهید که من به هواخواهی او چشم دوخته‌ام؛ 
جنگ‌جویان به زورِ پنجه و کتف
دشمنان را کُشند و خوبانْ دوست
مردانِ پیکار به قوّتِ بازو دشمن را تباه کنند و زیبایان به نیرویِ عشق یاران را از پای در آورند.
شرطِ مودّت نباشد به اندیشهٔ‌ جان، دل از مهرِ جانان برگرفتن.
خلافِ آیینِ دوستی است که به هوایِ جانْ دل از عشقِ یار بردارند.
تو که در بندِ خویشتن باشی
عشق‌بازِ دروغ‌زن باشی
تو که به خودپرستی گرفتاری، هوسبازی دروغگویی.
گر نشاید به دوست ره بردن
شرطِ یاری است در طلب مردن
اگر به معشوق نتوان رسید، شایسته و سزاوارِ دوستاری آن است که در جستجویش جان سپارند.
گر دست رسد که آستینش گیرم
ور نه، بروم بر آستانش میرم
اگر تواند بود که دامانِ وصلِ دوست به دست آرم [از بخت شُکر دارم] و اگر نه چندان در طریقِ عشق پویم که بر درگهش وداع حیات گویم.
متعلّقان را که نظر در کارِ او بود و شفقت به روزگارِ او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
پیوستگان و خویشاوندان که حال و کارش می‌دیدند و دلشان بر عمرِ تباه و روزِ سیاهِ او می‌سوخت، وی را اندرز دادند و سپس زنجیر بر پایش نهادند ولی فایده‌ای نداد.
دردا که طبیبْ صبر می‌فرماید
وین نفسِ حریص را شکَر می‌باید
جای بسی رنج دل و تألمِ خاطر است که پزشک به شکیب و پرهیز (یا داروی تلخ) دستور می‌دهد ولی طبیعتِ آزمند را شکَر بایسته و لازم است. (یعنی شکر می‌خواهد)
آن شنیدی که شاهدی به نهفت
با دل از دست رفته‌ای می‌گفت:
این سخن به گوشَت رسیده است که دلبری زیباروی در نهان با دلباخته‌ای می‌گفت:
تا تو را قدرِ خویشتن باشد
پیشِ چشمت چه قدرِ من باشد؟
تا تو به خویشتن پرداخته و دست از هستی نشُسته‌ای مرا در نظرِ تو قدر و بهایی نباشد و به حقیقت عشق نتوانی رسید و جمال مرا چنانکه باید نتوانی دید.
آورده‌اند که مر آن پادشه‌زاده که مملوحِ نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سرِ این میدان مداومت می‌نماید، خوش‌طبع و شیرین‌زبان و سخن‌هایِ لطیف می‌گوید و نکته‌هایِ بَدیع از او می‌شنوند و چنین معلوم همی‌شود که دل‌آشفته است و شوری در سر دارد.
به پادشاه‌زاده‌ای که مدنظر عاشق بود خبر دادند که جوانی در میدان شهر با پافشاری ایستاده است. خوش‌طبع و شیرین‌زبان است و سخن‌های لطیفی میگوید و دیگران نکته‌های تازه‌ای از او می‌شنوند. به نظر می‌آید که این جوان دل‌آشفته است و شوری در سر دارد!
پسر دانست که دل‌آویختهٔ‌ اوست و این گردِ بلا انگیختهٔ‌ او؛ مَرکب به جانبِ او راند. چون دید که نزدیکِ او عزم دارد، بگریست و گفت:
پسر دریافت که این شخص را به او تعلّقِ خاطری‌ست و این غبارِ فتنه را خود پراکنده است.
آن کس که مرا بکشت، باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشتهٔ خویش
آنکه مرا به تیغِ عشق هلاک ساخت دگر بار به نزدم بیامد، گویی که وی بر شهیدِ خود رحمت آورد.
چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی؟ در قَعرِ بَحرِ مودّت چنان غریق بود، که مجال نفس نداشت.
هر چند مهربانی نمود و از وی سوال کرد از کدام سرزمینی و چه نام داری و چه حرفه و کاری توانی، بدان سان غرقهٔ دریای عشق بود که فرصتِ دم زدن نیافت.
اگر خود هفت سُبْع از بر بخوانی
چو آشفتی الف ب ت ندانی
اگر تمامِ (هفت هفتمِ) قرآن را از حفظ تلاوت توانی، چون دلت به شورشِ عشق پریشان شد از خواندنِ حروف الفبا هم فرو مانی. 
گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقهٔ‌ درویشانم بلکه حلقه به گوشِ ایشانم؟
شاهزاده گفت: با من از چه سخن نمی‌گویی؟ که از جمعِ صوفیانم، نه، که غلامِ حلقه به گوش و چاکرِ زر خرید آنانم.
آنگه به قوّتِ استیناسِ محبوب از میانِ تلاطمِ امواج محبّت سر برآورد و گفت:
آن وقت به نیروی انس و دلجوییِ یار از میانِ شوریدگی و برخوردِ موج‌های دریای عشق و دوستی سر برداشت و گفت:
عجب است با وجودت که وجودِ من بمانَد
تو به گفتن اندر آییّ و مرا سخن بماند
محال است که از هستیِ من نشانی بر جای مانَد، آنجا که تو باشی یا تو زبان به سخن گشایی و مرا مجالِ گفتار باشد.
این بگفت و نعره‌ای زد و جان به حقّ تسلیم کرد.
هوش مصنوعی: او این را گفت و فریادی کشید و جانش را به حقیقت سپرد.
عجب از کشته نباشد به درِ خیمهٔ دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سَلیم؟
اگر دوست بر آستانِ خانهٔ دوست شهید افتد، شگفت نیست؛ شگفت آن است که یار به دیدارِ یار برسد و زنده مانَد و جان به سلامت بَرَد.

خوانش ها

حکایت شمارهٔ ۴ به خوانش حمیدرضا محمدی
حکایت شمارهٔ ۴ به خوانش ابوالفضل حسن زاده

حاشیه ها

1390/10/18 23:01
میثاق

با سلام
چرا گلستان را از روی نسخه کامل آن اینجا گذشته نشده؟!!! چرا همه ی شعر های آن نیمه کار ه است؟!!!!!!!!!!!!!!

1393/03/06 13:06
آرش

متن کامل:
یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه‌ی هلاک نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.
چو در چشم شاهد نیاید زرت
زر و خاک یکسان نماید برت
باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر.
بنالید و گفت:
دوستان گو نصیحتم مکنید
که مرا دیده بر ارادت اوست
جنگ جویان به زور پنجه و کتف
دشمنان را کشند و خوبان دوست
شرط مودت نباشد به اندیشه‌ی جان دل از مهر جانان برگرفتن.
تو که در بند خویشتن باشی
عشق باز دروغ زن باشی
گر نشاید به دوست ره بردن
شرط یاری است در طلب مردن
گر دست رسد که آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم
متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
دردا که طبیب صبر می‌فرماید
وین نفس حریص را شکر می‌باید
آن شنیدی که شاهدی به نهفت
با دل از دست رفته‌ای می‌گفت
تا تو را قدر خویشتن باشد
پیش چشمت چه قدر من باشد
آورده‌اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخن های لطیف می‌گوید و نکته های بدیع ازو می‌شنوند و چنین معلوم همی‌شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد.
پسر دانست که دل آویخته‌ی اوست و این گرد بلا انگیخته‌ی او مرکب به جانب او راند چون دید که نزدیک او عزم دارد بگریست و گفت:
آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشته‌ی خویش
چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی، در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت.
اگر خود هفت سبع از بر بخوانی
چو آشفتی الف با تا ندانی
گفتا سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه‌ی درویشانم، بل که حلقه به گوش ایشانم. آنگه به قوت استیناس محبوب از میان امواج محبت سر برآورد و گفت:
عجبست با وجوت که وجود من بماند
تو بگفتن اندر آیی و مرا سخن بماند
این بگفت و نعره‌ای زد و جان به حق تسلیم کرد.
عجب از کشته نباشد به در خیمه‌ی دوست
عجب از زنده که چون جان بدر آورد سلیم

1394/02/22 21:04
امین

چه قدر نصفه ست این حکایت. لطفا با کلیات چک کنید این گلستان رو. حیه.

1395/02/27 14:04
مقداد

در متن یک اشتباه وجود دارد در شعر
-------
و گفت عجبست با وجوت که وجود من بماند
تو بگفتن اندر آیی و مرا سخن بماند
-------
یک دال جا افتاده است و صحیح آن است
------
و گفت عجبست با وجودت که وجود من بماند
تو بگفتن اندر آیی و مرا سخن بماند

1396/10/07 17:01
دکتر محمدعلی شیوا

من کامل رباعی نخست که در متن تکمیلی آقای آرش نیز نیامده چنین است:
خیزم چو نماند بیش ازین تدبیرم
خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم
گر دست دهد که آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم
حق

1399/08/13 17:11
امیر

با سلام به گنجوریان محترم، برای من سوال است که ماهیت رابطه‌ی موصوف در این حکایت چیست؟ این چگونه رابطه‌‌ی عاطفی‌ای است؟ مرید و مرادی؟ عشق افلاطونی؟ همجنسگرایی؟

1401/02/16 01:05
امید صادقی

سلام

 

منظور از "پسر" در جمله‌ی "پسر دانست که دل آویخته اوست" همان معشوق است و معشوق یک شاهزاده است؟

 

آیا عاشق نیز یک مرد درویش است؟

 

چرا عاشق با دیدن معشوق می‌میرد؟ 

1402/07/07 16:10
Mojtaba Razaq zadeh

سعدی هم اهل دل بوده

حکایت رو متاسفانه کامل متوجه نشدم اگر استادی هست لطفا نکات رو اضافه کنه

1402/09/22 14:11
محمد حسین شعفی

 شخصی عاشق معشوقی شده بود که رسیدن به او بسیار سخت بود و معشوق به اظهار علاقه او توجهی نمی کرد . وقتی تو در نظر معشوق بی ارزش هستی همه چیز دنیا برای تو بی ارزش خواهد شد.
دوستانش به او گفتند:" از این وصالی که رسیدن به آن محال است ، دست بکش ! زیرا افراد بسیاری مانند تو عاشق و مشتاق وصال این معشوق هستند . عاشق آهی کشید و گفت :" مرا نصیحت نکنید من مرید محبوبم هستم . جنگجویان در میدان رزم با نیروی بازوی خود ، دشمن را می کشند اما معشوق در میدان عشق با نیروی خود ، عاشق را می کشد . شرط عاشقی نیست که از ترس کشته شدن در میدان عشق ، دست از معشوق بکشی ! عاشق واقعی کسی است که در راه عشق  از  جان خود بگذرد و تا پای جان برای رسیدن به محبوب تلاش کند تا به محبوب برسد یا در این راه بمیرد !
خویشاوندان عاشق او را اندرز دادند و در خانه زندان کردند تا شاید از تصمیم خود منصرف شود اما اثر نکرد ! پزشکان تنها داروی درمانبخش عشق را صبر می دانند . آیا نشنیده ای که معشوقی به عاشقش می گفت :" تا وقتی تو از جانت برای رسیدن به من نگذری ، من ارزش واقعی خود را کسب نکرده ام .
شاهزاده ای که قلب عاشق را ربوده بود ، از عشق او آگاه شد . سوار اسبش شد و به سوی عاشق آمد . عاشق با شنیدن خبر آمدن محبوب ، گفت :" کسی که من هلاک عشق او هستم ، امروز برای دیدن کشته خود به این جا می آید! شاهزاده با دیدن عاشق با مهر و محبت به او گفت :" چرا هیچ سخنی نمی گویی؟! من نیز در حلقه درویشانی چون تو و مرید آن ها هستم . عاشق گفت :" برای همه باید تعجب برانگیز باشد ، زمانی که تو سخن بگویی ، من بتوانم سخن بگویم . سپس فریادی کشید و جان داد .
عجیب نیست که عاشقی بی جان را مقابل خانه محبوب ببینی ! شگفت آور زمانی است که عاشق  برای وصال مجبوب به خانه او برود و سالم و تندرست باز گردد وجان خود را فدای او نکرده باشد !