گنجور

حکایت شمارهٔ ۲

گویند: خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحُسن بود و با وی به سبیلِ مودّت و دیانت نظری داشت.

با یکی از دوستان گفت: دریغ این بنده، با حُسن و شَمایِلی که دارد اگر زبان‌درازی و بی‌ادبی نکردی.

گفت: ای برادر! چو اقرارِ دوستی کردی، توقّعِ خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد، مالک و مملوک برخاست:

خواجه با بندهٔ پری‌رخسار
چون در آمد به بازی و خنده
نه عجب، کاو چو خواجه حکم کند
واین کشد بارِ ناز چون بنده

اطلاعات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌نبشته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

گویند: خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحُسن بود و با وی به سبیلِ مودّت و دیانت نظری داشت.
هوش مصنوعی: می‌گویند: یک صاحب‌منصبی غلامی با زیبایی و نیکویی کم‌نظیر داشت و او را با محبت و دیانت نگاه می‌کرد.
با یکی از دوستان گفت: دریغ این بنده، با حُسن و شَمایِلی که دارد اگر زبان‌درازی و بی‌ادبی نکردی.
هوش مصنوعی: او به یکی از دوستانش گفت: افسوس! با وجود خوبی‌ها و زیبایی‌هایش، اگر زبانش دراز و بی‌ادب نبود.
گفت: ای برادر! چو اقرارِ دوستی کردی، توقّعِ خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد، مالک و مملوک برخاست:
هوش مصنوعی: او گفت: ای برادر! وقتی که به دوستی اعتراف کردی، انتظار خدمتی نداشته باش؛ چرا که وقتی عشق و محبت میان دو نفر وجود داشته باشد، دیگر رابطه به مالک و مملوک تبدیل نمی‌شود.
خواجه با بندهٔ پری‌رخسار
چون در آمد به بازی و خنده
چون مولی و سروری با چاکرِ زر خریدِ پریچهرِ خود بازی و شوخی آغازد؛
نه عجب، کاو چو خواجه حکم کند
واین کشد بارِ ناز چون بنده
شگفت نیست که غلام، فرماندهٔ خواجه گردد و خواجه از تحمّل بارِ گرانِ ناز و عشوهٔ بنده ناگزیر آید.

خوانش ها

حکایت شمارهٔ ۲ به خوانش حمیدرضا محمدی
حکایت شمارهٔ ۲ به خوانش ابوالفضل حسن زاده
حکایت شمارهٔ ۲ به خوانش فاطمه زندی

حاشیه ها

1395/04/05 02:07
۷

گویند: خواجه ای را بنده ای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت نظری داشت. با یکی از دوستان گفت: دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی.
گفت: ای برادر چون اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوکی برخاست
خـواجـه بــا بــنـده پـری رخـسـار
چـون درآمد بـبـازی و خنده
نه عجب کو چو خواجه حکم کند
وین کشد بار ناز چون بنده
غـلام آبـکـش بـاید و خـشـت زن
بـود بـنده نازنین مشت زن

1402/03/01 20:06
بنده خدا

زیبا بود.

1402/08/20 08:11
محمد حسین شعفی

سوالی دارم از دوستان اهل ادب و فاضل

در خط دوم می گوید "با یکی از دوستان گفت ..." یعنی خود شخص خواجه این را می گوید در صورتی که خود خواجه با بنده و زبان درازی او مشکل دارد و به دوست خود گلایه می کند ولی هنوز با بنده "به سبیل مودت و دیانت نظری دارد" و دوست به او می گوید "چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار ..."

حال فرض کنیم که کلمه "با"  از اول جمله :با یکی از دوستان .." حذف شود در آن صورت می شود "یکی از دوستان گفت .." یعنی گوینده دوست خواجه است و پاسخ دهنده خواجه. که در این صورت منطقی تر است یعنی خواجه خود میداند که رفتار بنده مشکل دارد و دوست سوال می کند که با این حال هنوز به بنده نظر لطف داری؟ و خواجه پاسخ می دهد که " چو اقرار دوستی کردی  ..." 

و این حالت دوم منطقی تر است

ولی بنده در اسنادی که ضمیمه شده و در اکثر نسخ کلمه "با" را میبینم

لطفا راهنمایی بفرمایید و بنده را از گمراهی برهانید  

البته در یکی از فایلهای ضمیمه شده به این صورت آمده که:

"گویند خواجه را بنده نادرالحسن بود و با وی بر سبیل مودت ونظری داشت تا یکی از صاحبدلان باو گفت دریغ این بنده چنین شمایلی که دارد اگر بد زبان و بی ادب نبودی گفت ای یار چو اقرار دوستی کردی ..."

به نظر حقیر اگر کلمه "با" از جمله حذف شود معنای حکایت درست می گردد