گنجور

حکایت شمارهٔ ۱۰

در عُنْفُوانِ جوانی چنان که افتد و دانی، با شاهدی سَری و سِرّی داشتم، به حکمِ آن که حَلقی داشت طَیِّبُ الْاَدا وَ خَلقی کَالْبَدْرِ إذٰا بَدٰا.

آن که نَباتِ عارِضش آبِ حیات می‌خورَد
در شکرش نگه کند هر که نَبات می‌خورَد

اتّفاقاً به خلافِ طبعْ از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم؛ دامن از او در کشیدم و مُهره برچیدم و گفتم:

برو هر چه می‌بایدت پیش گیر
سرِ ما نداری، سرِ خویش گیر

شنیدمش که همی‌رفت و می‌گفت:

شپّره گر وصلِ آفتاب نخواهد
رونقِ بازارِ آفتاب نکاهد

این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر.

فَقَدْتُ زَمانَ الْوَصْلِ وَ الْمَرْءُ جاهِلٌ
بِقَدْرِ لَذیذِ الْعَیْشِ قَبْلَ المَصٰائِبِ
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن

امّا به شُکر و مِنّتِ باری، پس از مدّتی باز آمد، آن حلقِ داوودی متغیّر شده و جمالِ یوسفی به زیان آمده و بر سیبِ زَنَخْدانش چون بِهْ گردی نشسته و رونقِ بازار حُسنش شکسته، متوقّع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم:

آن روز که خطِّ شاهدت بود
صاحب‌نظر از نظر براندی
امروز بیامدی به صلحش
کش فتحه و ضمّه بر نشاندی
تازه بهارا، وَرَقت زرد شد
دیگ منه، کآتشِ ما سرد شد
چند خرامیّ و تکبّر کنی؟
دولتِ پارینه تصوّر کنی
پیشِ کسی رو که طلبکارِ توست
ناز بر آن کن که خریدارِ توست
سبزه در باغ، گفته‌اند: خوش است
داند آن کس که این سخن گوید
یعنی از رویِ نیکوان خط سبز
دلِ عشّاق بیشتر جوید
بوستانِ تو گَنْدِنازاری‌ست
بس که بر می‌کنیّ و می‌روید
گر صبر کُنی ور نَکَنی مویِ بناگوش
این دولتِ ایّامِ نکویی به سر آید
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش
نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید
سؤال کردم و گفتم: جمالِ روی تو را
چه شد که مورچه بر گردِ ماه جوشیده‌ست؟
جواب داد: ندانم چه بود رویم را؟
مگر به ماتمِ حُسنم سیاه پوشیده‌ست

اطلاعات

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌نبشته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

در عُنْفُوانِ جوانی چنان که افتد و دانی، با شاهدی سَری و سِرّی داشتم، به حکمِ آن که حَلقی داشت طَیِّبُ الْاَدا وَ خَلقی کَالْبَدْرِ إذٰا بَدٰا.
در آغازِ جوانی، چنانکه پیش آید و تو نیز آگاهی، با زیبایی تعلّق خاطر و عشقِ نهانی داشتم، زیرا نایی داشت خوش‌آوا و صورتی چون ماهِ دو هفته هنگام برآمدن.
آن که نَباتِ عارِضش آبِ حیات می‌خورَد
در شکرش نگه کند هر که نَبات می‌خورَد
شاهدِ‌ زیبایی که سبزهٔ رخسارش از چشمهٔ نوشِ لب، آبِ زندگی می‌نوشد و هر کس نبات (قند) می‌خواهد بخورد، به شکر لب او بنگرد تا بداند که از شکر شیرین‌تر و از نبات خوش‌تر است.
اتّفاقاً به خلافِ طبعْ از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم؛ دامن از او در کشیدم و مُهره برچیدم و گفتم:
هوش مصنوعی: به طور ناگهانی از او حرکتی دیدم که برخلاف انتظارم بود و خوشایندم نبود؛ بنابراین از او فاصله گرفتم و علامتی را از او برداشتم و گفتم:
برو هر چه می‌بایدت پیش گیر
سرِ ما نداری، سرِ خویش گیر
بخیز و به هرچه تو را بایسته و سزاوار است بپرداز. تو در اندیشهٔ ما نیستی، به فکر خود باش.
شپّره گر وصلِ آفتاب نخواهد
رونقِ بازارِ آفتاب نکاهد
خفّاش اگر به مصاحبتِ خورشید رغبت نداشته باشد، چشمهٔ خورشید را درخشندگی و فروغ کم نشود.
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سفر کرد و این نگرانی او در من تأثیر گذاشت.
فَقَدْتُ زَمانَ الْوَصْلِ وَ الْمَرْءُ جاهِلٌ
بِقَدْرِ لَذیذِ الْعَیْشِ قَبْلَ المَصٰائِبِ
ایّامِ وصل و دیدار از دستم برفت و آدمی به ارزشِ زندگیِ خوش، پیش از رویدادهای بد آگاه نیست.
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
هوش مصنوعی: به نزد من برگرد و مرا بکش، چون مردن در کنار تو برایم زیباتر از زندگی کردن پس از توست.
امّا به شُکر و مِنّتِ باری، پس از مدّتی باز آمد، آن حلقِ داوودی متغیّر شده و جمالِ یوسفی به زیان آمده و بر سیبِ زَنَخْدانش چون بِهْ گردی نشسته و رونقِ بازار حُسنش شکسته، متوقّع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم:
ولی خدای را سپاس که پس از روزگاری بازگشت؛ نای خوش‌آوایش که گویی حنجرهٔ حضرت داوود بود دگرگون گشته و سرمایهٔ زیباییِ یوسف‌آسای وی تباه شده و سیبِ ذقنش چون بِهْ گَرد (=استعاره برای موی رخسار) گرفته و بازارِ زیباییِ او کاسد آمده، چشمِ آن داشت که در آغوشش کشم، از وی گوشه گرفتم و گفتم:
آن روز که خطِّ شاهدت بود
صاحب‌نظر از نظر براندی
آن ایّام که خط سبز زیبا داشتی، نظربازان را از پیشِ چشم دور کردی،
امروز بیامدی به صلحش
کش فتحه و ضمّه بر نشاندی
اکنون به آشتی بازگشتی که بر جایِ آن سبزهٔ خط، پیچیدگی موی سبلتِ تو چون خمِ ضمّه و فتحه نمایان است. 
تازه بهارا، وَرَقت زرد شد
دیگ منه، کآتشِ ما سرد شد
زای بهار خرّم، برگ و بَرَت زرد و پژمرده گشت، سودای خام مپز که آتشِ اشتیاق ما خاموش شد.
چند خرامیّ و تکبّر کنی؟
دولتِ پارینه تصوّر کنی
هوش مصنوعی: چند وقت می‌خواهی با تکبر و ناز راه بروی؟ آیا هنوز هم به روزهای گذشته و خوشی‌های آن فکر می‌کنی؟
پیشِ کسی رو که طلبکارِ توست
ناز بر آن کن که خریدارِ توست
هوش مصنوعی: قبل از کسی که از تو طلب دارد، ناز و ادا نکن؛ چون او در واقع به تو نیاز دارد و به نوعی مشتری توست.
سبزه در باغ، گفته‌اند: خوش است
داند آن کس که این سخن گوید
هوش مصنوعی: سبزه در باغ خوشبو و زیباست، و فقط کسی که این را درک کرده باشد، می‌تواند این جمله را بگوید.
یعنی از رویِ نیکوان خط سبز
دلِ عشّاق بیشتر جوید
هوش مصنوعی: از روی نیکوکاران، دل عاشقان به دنبال عشق و محبت است و بیشتر به سمت آن می‌رود.
بوستانِ تو گَنْدِنازاری‌ست
بس که بر می‌کنیّ و می‌روید
باغِ چهرهٔ تو تره‌زاری (گَنْدِنا=تره، مراد از تره‌زار به استعاره موهای خشن و زود رشد) است که هرچه می‌چینی، باز سبز می‌شود.
گر صبر کُنی ور نَکَنی مویِ بناگوش
این دولتِ ایّامِ نکویی به سر آید
چه بر رستن موی بر نیم‌رخ شکیب آوری یا نیاوری (و آن را از روی  بِستُری)، سلطنت حسنِ تو به پایان می‌رسد.
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش
نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید
اگر من تسلّطی بر حیات خویشتن چنانکه تو بر ریشِ خود داری، می‌داشتم، رها نمی‌کردم که تا رستخیز از تن برون رود.
سؤال کردم و گفتم: جمالِ روی تو را
چه شد که مورچه بر گردِ ماه جوشیده‌ست؟
پرسیدم و گفتم: زیبایی چهرهٔ تو را چه رسید که مورچگانِ خط بر گردِ ماهِ عذارت جوشیده و انبوه گشته‌اند؟
جواب داد: ندانم چه بود رویم را؟
مگر به ماتمِ حُسنم سیاه پوشیده‌ست
پاسخ داد: نمی‌دانم رویِ مرا چه رسید! گویا در سوکِ زیباییِ من جامهٔ سیاه در بر کرده است.

خوانش ها

حکایت شمارهٔ ۱۰ به خوانش حمیدرضا محمدی
حکایت شمارهٔ ۱۰ به خوانش ابوالفضل حسن زاده
حکایت شمارهٔ ۱۰ به خوانش فاطمه زندی

حاشیه ها

1392/05/01 04:08
امین کیخا

متوقع به دری تاجیکی می شود چشم دار ،انتظار هم چشم داری

1393/04/03 08:07
یدی

می شود گفت:
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

1394/05/26 00:07

تعدادی از ابیات ناقصه. کل حکایت رو از نسخع محمد علی فروغی (انتشارات ققنوس) براتون می نویسم:
.
.
در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهد پسری سَری و سرّی داشتم به حکم آنکه حلقی داشت طیِّبُ الاَدا وَ خَلقی کالبدرِ اذا بَدا.
.
اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن ازو در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم:
.
برو هر چه می بایدت پیش گیر
سر ما نداری سر خویش گیر
.
شنیدمش که همی‌رفت و می‌گفت:
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
.
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر. اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:
.
آن روز که خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندی
.
وامروز بیامدی به صلحش
کش فتحه و ضمّه بر نشاندی
.
.
تازه بهارا ورقت زرد شد
دیگ منه کآتش ما سرد شد
.
چند خرامی و تکبر کنی
دولت پارینه تصور کنی
.
پیش کسی رو که طلبکار تست
ناز بر آن کن که خریدار تست
.
.
.
سبزه در باغ گفته اند خوش است
داند آن کس که این سخن گوید
.
یعنی از روی نیکوان خط سبز
دل عشاق بیشتر جوید
.
بوستان تو گند نازاریست
بس که بر میکنی و میروید
.
گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش
این دولت ایام نکویی به سر آید
.
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش
نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید
.
سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده است
.
جواب داد ندانم چه بود رویم را
مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست

1395/04/05 00:07
۷

در عنفوان جوانی، چنانکه افتد و دانی، با شاهدی سری و سری داشتم، به حکم آنکه حلقی داشت طیب الاداو خلقی کالبدر اذا بدا
آنـکـه نـبـات عـارضـش آب حـیـات مـیـخـورد
در شـکـرش نگه کـند هرکه، نبـات میخـورد
اتفاقا بخلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن از او درکشیدم و مهرش برچیدم و گفتم:
بــرو هــرچــه مــی بــایــدت پــیــش گــیــر
ســـر مـــا نـــداری ســـر خـــویــش گـــیــر
شیندمش که میرفت و میگفت:
شـــپـــره گــر وصــل آفــتـــاب نــخـــواهــد
رونــــق بـــــازار آفـــــتـــــاب نــــکــــاهــــد
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر کرد
فــقــدت زمــان الــوصــل و الــمـرء جــاهـل بــقــدر لــذیـذ الـعــیـش قــبــل الـمـصــائب
بـازآی و مـرا بـکـش، کـه پـیشـسـت مردن
خـوشـتــر کـه پــس از تـو زنـدگـانـی کـردن
اما بشکر و منت باری، پس از مدتی بازآمد، آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی بزیان آمده. و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته. متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم:
آن روز کـــــه خـــــط شـــــاهـــــدت بـــــود
صــــاحــــب نـــظـــر از نـــظـــر بــــرانـــدی
امـــروز بــــیـــامـــدی بــــه صــــلـــحــــش
کــش فــتــحــه و ضــمــه بـــرنــشــانــدی
تــــــازه بــــــهـــــارا، ورقــــــت زرد شــــــد
دیــگ مـــنــه کـــاتـــش مـــا ســـرد شـــد
چـــنـــد خـــرامـــی و تـــکـــبـــر کـــنـــی؟
دولــــت پــــاریـــنــــه تــــصــــور کــــنـــی؟
پــیـش کـســی رو کـه طـلـبــکـار تــســت
نــاز بـــر آن کـــن کــه خـــریــدار تـــســـت
ســبــزه در بــاغ گـفـتــه انـد خــوشـســت
دانــد آنــکــس کــه ایــن ســخـــن گــویــد
یــعــنــی از روی نــیــکــوان خـــط ســـبـــز
دل عــــشــــاق بــــیـــشــــتــــر جــــویـــد
بــــوســـتـــان تـــو گـــنـــد نـــازاریـــســـت
بـــس کـــه بـــر مـــیــکـــنــی و مــیــرویــد
گـر صـبـر کـنـی ور بـکـنـی مـوی بـنـاگـوش
ایــن دولـــت ایــام نــکـــویی بـــســـر آیــد
گر دست بجان داشتمی همچو تو بر ریش
نـگـذاشــتــمـی تــا بـه ـقــیـامـت کـه بــرآیـد
سوال کــردم و گـفــتــم جــمـال روی تـو را
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدست
جـــواب داد نـــدانـــم چـــه بــــود رویـــم را
مگـر بـه مـاتـم حـسـنم سـیاه پـوشـیدسـت

1395/07/16 21:10
۷

در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی، با شاهد پسری سری و سری داشتم.اتفاقا ...

آن روز کـــــه خـــــط شـــــاهـــــدت بـــــود
صــــاحــــب نـــظـــر از نـــظـــر بــــرانـــدی
امـــروز بــــیـــامـــدی بــــه صــــلـــحــــش
کــش فــتــحــه و ضــمــه بـــرنــشــانــدی
تــــــازه بــــــهـــــارا، ورقــــــت زرد شــــــد
دیــگ مـــنــه کـــاتـــش مـــا ســـرد شـــد
خط شاهد=موی نرم صورت دوران نوجوانی
کــش فــتــحــه و ضــمــه بـــرنــشــانــدی=سبیل و ریشت درآمد

1395/11/27 19:01
۷

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی
این از زیباترین و رساترین جمله ها در فارسی است و چند بیت آغازین حکایت از دید طنز شاهکار باشد:
آن روز کـــــه خـــــط شـــــاهـــــدت بـــــود
صــــاحــــب نـــظـــر از نـــظـــر بــــرانـــدی
امـــروز بــــیـــامـــدی بــــه صــــلـــحــــش
کــش فــتــحــه و ضــمــه بـــرنــشــانــدی
تــــــازه بــــــهـــــارا، ورقــــــت زرد شــــــد
دیــگ مـــنــه کـــاتـــش مـــا ســـرد شـــد
چـــنـــد خـــرامـــی و تـــکـــبـــر کـــنـــی؟
دولــــت پــــاریـــنــــه تــــصــــور کــــنـــی؟
پــیـش کـســی رو کـه طـلـبــکـار تــســت
نــاز بـــر آن کـــن کــه خـــریــدار تـــســـت

1396/01/23 09:03
محمدرضا

بوستان تو گند زاریست
در اصل متن : بوستان تو گندنا زاریست صحیح است
گندنا در لهجه شیرازی نام دیگر تره است
سعدی علیه الرحمه می گوید : بوستان تو یعنی موی صورت تو مانند مزرعه تره است از بس که تو بر می کنی و دوباره می روید.

1396/05/30 10:07
۷

دامن ازو در کشیدم و مهره برچیدم
در اصل مهره مهر برچیدم:بند مهر را بریدم،بی خیالش شدم
مهره در زبان فارسی و ادبیات کاربرد زیادی داشته است و بیشتر برای پیوند مهر و جلوگیری از گزند به این مهر
از داستان رستم و سهراب که مهره مهر کارگر نشد:
به بازوم بر مهره ٔ خود نگر
ببین تاچه دید این پسر از پدر
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید.
تا فروش همه گونه مهره مار(افعی) که از دیرباز بازار داغی داشته است.خریدار این مهره ها هم بیشتر دختران هستند از دیروز تا امروز
ای لب و زلفین تو مهره و افعی بهم
افعی تو دام دیو مهره ٔ تو مهر جم
هرکس از مهره ٔ مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه
حافظ

1396/08/01 09:11
نوشاد رکنی

در مصرع «بوستان تو گند زاریست» صحیح «گندنا زار» یعنی تره زار است.

1398/04/16 19:07
مهدی

دوستان معنی این جمله چی میشه؟
« و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته»

1402/07/07 16:10
Mojtaba Razaq zadeh

زنخندان یعنی چونه

داره میگه چونه اش ریش در اورده

1398/05/27 16:07
۷

و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته
و بر سیب زنخدان (جوانی و شادابی اش) چون به گرد (بزرگسالی،پیری ) نشسته.
یعنی تری و شادابی اش به خشکی و زردی گرایید.
جوان که بود چهره اش چون سیب بود و گودی چانه اش چون گودی سیب (که کرک و پشم ندارد)
ولی اکنون همان چهره چون به(میوه) به زردی و کرک و پشم گراییده است.
و چانه اش زرد شده(چون به) یعنی دیگر ریش و پشمش هم دارد سفید میشود و چیزی از خوشگلی و تازگی اش نمانده است.
به بسیار به سیب ماند ولی چون برسد زرد و کرک دار شود.

1402/11/17 20:02
Mojtaba Razaq zadeh

معنی درست تر این است که ریش در اورده چون گفته شاهد و شاهد پسره 

1398/06/13 16:09
جباری

با درود و احترام، دوستی که حسب ظاهر با استناد به نسخه فروغی و استدلالی سست،«حَق» را بر«حَلق» رجحان نهاده، آن هم با استناد نسبت حق و ادای آن، لازم است بداند، طیب الأدا به معنی خوش آواز است. ضمنا جناس میان حلق و خلق متناسب‌ترین است. ضمناً ترکیب فرضی حق طیب الادا؟!را با هزار توجیه و تأویل باید به خورد مخاطب داد. او حقی داشت که ادایش پاکیزه بود؟!!!.

1399/03/08 02:06

دوستان معنی بیت اول چی میشه؟
ان که نبات عارضش آب حیات می‌خورد

1399/07/01 18:10
حامد

« و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته»
توصیف معشوقیه که وارد دوران بلوغ شده یعنی مانند به که کرک داره اون پسربچه که صورتش قبلا مثل سیب سفیدو شفاف بوده الان بعلت عوارض دوران بلوغ صورتش دارای کرک و مو شده.

1400/02/28 12:04
سئنا

در پاسخ به آقای جباری:
1- آن که نبات عارضش آب حیات می خورد: در اینجا سعدی عارضِ(چهره‌ی) ممدوح را به نباتی (گیاه) تشبیه می‌کند که ریشه اش از آب حیات می‌نوشد و به نوعی بیانگر جاودانگیِ زیبایی بسیار ممدوح در نظر شاعر است.
2- در شکرش نگه کند هر که نبات میخورد: شکر در اشعار، گاه کاربرد استعاری دارد و منظور از لب و دهان یار است. نبات در اینجا همان شیرینی معروف است که از شکر درست میشود. یعنی شاعر نگاه کردن به لب و دهان و سیمای یارش را با نقل و نبات خوردن یکسان و برابر میداند. و میگوید هر که نبات میخورد مانند آن است که در او بنگرد. ( به نوعی جابجایی ارکان تشبیه است تا مقایسه خیال انگیز تر شود)
شاد باشید.

1400/07/06 14:10
برهان

فَقَدتُ زَمانَ الوَصلِ و المَرءُ جاهِلٌ

بِقَدرِ لَذیذِ العَیشِ قَبلَ المَصائِبِ


روزهای پیوستگی و دیدار را از دست دادم ؛ آری انسان پیش از مصیبت ها قدر ایام خوش زندگی را نمی داند .

1400/11/30 11:01
فاتح عبداله‌زاده

چندوچون و اما و اگری نمی‌ماند ... معشوق یا بقول دوستمان ممدوح (؟!) در اشعار پارسی غالبا پسر بودند. تعصب ودیدگاه شخصی راه به جایی نمی‌برد

1402/04/10 05:07
مریم بکوک

حکیم نظامی در هفت پیکر میفرماید:

ایستاده چو دزد پنهانی

وآنچه دانی، چنانچه میدانی

جناب سعدی در ابتدای این حکایت که : در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی به این بیت نظری داشته اند.

1402/08/19 08:11
عارف

سلام دوستان. یک سوال داشتم:

آیا در بیت «گر‌ دست به جان داشتمی ...» دست به جان داشتن کنایه از قدرت داشتن در‌ گرفتن (/دادن) و ستاندن جان نیست؟ و اگر اینطوره آیا بیت نباید طور دیگری نوشته میشد؟

چون به نظر من (که البته احتمالا غلطه) این‌طور میاد که با وجود «داشتمی» معنا این میشه که سعدی داره میگه «اگر بر جان قدرت داشتم»، نه بر روئیدن ریش؛ که خوب مفهوم شعر مخالف اینه. یعنی شعر میخواد بگه اگر مثل تو که بر جان قدرت داری من بر روییدن ریش سلطه داشتم تا ابد نمیذاشتم در بیاد»

یعنی اگر قرار بود اینی که من میگم درست باشه این‌بیت (صرفنظر از وزن) باید میشد: «گر دست به ریش داشتمی همچو تو بر جان...»

من کجا رو دارم اشتباه میکنم؟ آیا آرایه یا نکته‌ی ادبی‌ای هست که نمیدونم یا کلا معنی رو اشتباه متوجه شدم؟ 

در بیت دیگری هم همین مشکل رو دارم که مربوط به اینجا نیست و چون اولین و اخرین باری که گلستان سعدی رو کامل خوندم هفت سالگی بوده😄 باید دوباره به بیت رجوع کنم و مطمئن بشم. سوالم رو هم همونجا خواهم پرسید. (راجع به «وقتی افتاد فتنه‌ای در شام...»)

پیشاپیش از همه‌ی دوستانی که پاسخ میدن ممنونم. 

عارف