گنجور

حکایت شمارهٔ ۱۳

یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.

بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم! امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!

به تیشه کس نخراشد ز رویِ خارا گِل
چنان که بانگِ درشت تو می‌خراشد دل

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌نبشته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.
شخصی در مسجد سنجار به رایگان به قصدِ‌ ثواب و استحباب بانگ اذان برمی‌آورد، به آوایی که شنوندگان بیزار می‌شدند.// معنی «این مسجد را مؤذنانند قدیم...»: این مسجد اذان‌گویانِ دیرینه دارد که برای هر یک پنج دینار (سکهٔ زر) حقوق مقرّر کرده‌ام.
بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم! امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!
معنی «امیر از خنده بی‌خود گشت...»: امیر از خنده بی‌هوش شد و گفت: هان، آگاه باش که نگیری که به پرداختِ پنجاه سکهٔ زر هم رضایت می‌دهند!
به تیشه کس نخراشد ز رویِ خارا گِل
چنان که بانگِ درشت تو می‌خراشد دل
آوازِ ناخوشِ تو از بانگِ گوشخراشِ تیشه بر سنگِ خارا که از آن گل زدایند دلخراش‌تر است!

خوانش ها

حکایت شمارهٔ ۱۳ به خوانش اسماعیل فرازی کانال سکوت
حکایت شمارهٔ ۱۳ به خوانش حمیدرضا محمدی
حکایت شمارهٔ ۱۳ به خوانش ابوالفضل حسن زاده
حکایت شمارهٔ ۱۳ به خوانش فاطمه زندی

حاشیه ها

1392/07/18 06:10
سعید

استاد گویا میخواسته اند حاشیه نویسی یا به قول دوست جدیدمان کیانا جان کناره نویسی را امتحان کنند اما اگر نیک ببینیم شاید دوستی بوده اند که سبب خیر گشته و مسبب خواندن این حکایت سعدی شده اند

1392/07/18 06:10
سعید

سنجار در نواحی موصل واقع شده که زادگاه سلطان سنجر است .در اطراف شهرستان دزفول هم مکانی با همین نام وجود دارد که چندی پیش پایان نامه ای ضعیف با این عنوان قوی خواندم .سنجر یا سنجار!

1393/11/23 10:01
نوید

این حکایت زیبا در معنای وسیعتر میتواند به کسانی اشاره داشته باشد که مبلغ سوء اسلام و قرآن اند و آبروی مسلمانی را با دفاع بی منطق و یا خشونت و درشتی بر باد میدهند. کسانی که رونق مسلمانی را با نمایش دینی بد منظر ، زشت و متعصب می برند در حقیقت بدترین حملات و آسیب ها را بر پیکر دین وارد میکنند و مستمعان را از آنان نفرت حاصل می آید. دین آنان بجای جذب و پذیرش موجبات نفرت و گریز را فراهم می آورد.

1395/04/05 02:07

بتیشه کس نخراشد ز روی خارا گل
چنانکه بانگ درشت تو میخراشد دل

1398/02/17 21:05
محمد مومن

بی شک اشاره حضرت سعدی در این حکایت به موذنان به عنوان داعیه داران مسلمانی بوده است، لذا معنا از ظاهر حکایت فراتر می رود و مقصود مسلمانان ظاهرپرستی هستند که با تحجر و واپسگرایی جلوه دین را زشت کرده و دینداران واقعی را هم متنفر می کنند.

1402/02/10 15:05
علیرضا آساره

در باب بد صدایی