گنجور

حکایت شمارهٔ ۷

یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند.

گفت: ای پدر! گرسنگی خلق را بکشد، نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن.

گفت: اندازه نگهدار، کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لٰا تُسْرِفوُا.

نه چندان بخور کز دهانَت بر‌آید
نه چندان که از ضعف جانت بر‌آید
با‌آن‌که در وجودِ طعام است عیشِ نفس
رنج آوَرَد طعام که بیش از قَدَر بوَد
گر گُل‌شِکَر خوری به تکلّف، زیان کند
ور نانِ خشک دیر خوری، گل‌شکر بوَد

رنجوری را گفتند: دلت چه می‌خواهد؟

گفت: آن که دلم چیزی نخواهد.

معده چو کج گشت و شکم‌درد خاست
سود ندارد همه اسباب، راست

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: غزل/قصیده/قطعه
منبع اولیه: ویکی‌نبشته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند.
حکیمی و دانایی پسر خود را به فواید کم‌خوری نصیحت‌می‌کرد و اینکه پرخوری آدمی را مریض می‌کند.
گفت: ای پدر! گرسنگی خلق را بکشد، نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن.
پسر گفت‌: ای پدر، گرسنگی مردم را می‌کُشد، مگر نشنیده‌ای که دانایان گفته‌اند به سیری مردن بهتر است از آن‌که آدمی زنده باشد و گرسنه؟
گفت: اندازه نگهدار، کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لٰا تُسْرِفوُا.
پدر به او گفت‌: میانه‌روی کن؛ «بخورید و بیاشامید و زیاده‌روی مکنید!» (بخشی‌است از آیه ۳۱ از سوره اعراف)
نه چندان بخور کز دهانَت بر‌آید
نه چندان که از ضعف جانت بر‌آید
به آن اندازه مخور که خوراک از دهانت برون ریزد و آنقدر هم کم مخور که از سستی و ناتوانی جانت به لب رسد.
با‌آن‌که در وجودِ طعام است عیشِ نفس
رنج آوَرَد طعام که بیش از قَدَر بوَد
اگرچه خوشی و شادیِ جانِ حیوانی به خورش است، چون خوردنی از اندازه افزونتر باشد مایهٔ درد و بیماری گردد.
گر گُل‌شِکَر خوری به تکلّف، زیان کند
ور نانِ خشک دیر خوری، گل‌شکر بوَد
اگر گُل‌قند (معجونی از گُل و شکر که مقوی است) بیش از اندازه و طاقتِ مزاج خوری ضرر رساند و اگر خشکاری (نانِ بی خورش) دیر دیر خوری در کامِ‌ تو چون گل‌قند نماید و سودمند باشد.
رنجوری را گفتند: دلت چه می‌خواهد؟
از مریضی پرسیدند: دلت چه می‌خواهد و میل به‌خوردن چه داری؟
گفت: آن که دلم چیزی نخواهد.
گفت‌: آرزو دارم، دلم چیزی نخواهد. (یعنی آن بیمار فهمیده‌بود که پرخوری او را دچار درد و بیماری کرده است)
معده چو کج گشت و شکم‌درد خاست
سود ندارد همه اسباب، راست
وقتی که معده بیمار شد و شکم‌درد پدیدار گشت؛ هرچند اسباب و غذاهای گوناگون، آماده و مهیا باشد، سودی ندارد و آدمی از لذت آنها برخوردار نمی‌شود.

خوانش ها

حکایت شمارهٔ ۷ به خوانش حمیدرضا محمدی
حکایت شمارهٔ ۷ به خوانش ابوالفضل حسن زاده
حکایت شمارهٔ ۷ به خوانش فاطمه زندی

حاشیه ها

1389/06/18 22:09
مهرزاد شایان

به استناد نسخه تصحیح شده مرحوم محمد علی فروغی _ انتشارات ققنوس _ چاپ دهم پاییز 74
این بیت در نسخه الکترونیکی سایت گنجور محذوف شده
نه چندان بخور کز دهانت بر آید
نه چندان که از ضعف ، جانت برآید
---
پاسخ: با تشکر، اضافه شد.

1389/06/18 22:09
مهرزاد شایان

بر اساس نسخه محمد علی فروغی
همچنین در ادامه حکایت آمده است :
رنجوری را گفتند دلت چه خواهد گفت آنکه دلم چیزی نخواهد
معده چو کج* گشت و شکم درد خواست
سود ندارد همه اسباب راست
*پر
---
پاسخ: با تشکر، اضافه شد، ضمن آن که نسخهٔ چاپی در اختیار اینجانب «خاست» ثبت کرده که درست‌ار به نظر می‌رسد.

1401/02/11 08:05
محمدصادق کریمی

به نظر می‌آد درد خواست درست‌تر باشه. چون می‌خواد بگه وقتی طبع آدم عوض بشه و معده از راه راست خارج بشه و شکم خودش درد رو بخواد و درد رو مطالبه کنه، دیگه نمی‌شه با دوا و دارو و اسباب راستی، درستشون کرد.

در حالی که خاست به معنی برخاستن و نمود پیدا کردن و پدیدار شدن به معنی بیت نمی‌خوره. اگه بگیم شکم‌درد بر می‌خیزد یا شکم‌درد شروع می‌شود هم جور در نمیاد. یعنی این معنی درست نیست که بگیم «وقتی معده مشکل پیدا کنه و درد شکم شروع بشه دیگه هیچ دوایی روش اثر نداره» مشخصه که منظور سعدی این نبوده که درد شکم و معده درمان ندارند.

1392/11/04 08:02
khorasan

hazaran drood

1394/09/13 12:12
علیرضا فرزانه

بیت : معده چو کج گشت... دو بار تکرار شده که بر اساس نسخه مرحوم فروغی ، جایگاه این بیت، در انتهای حکایت میباشد. بنابراین ، آن بیت که پیش از " رنجوری را گفتند ... " آمده ، میبایست حذف شود.

1397/09/08 10:12
مرتضی بختیاری

لا تری الجاهل الا مفرطا او مفرطا(مولا در این حکمت یکی از نشانه های جاهل رو افراط گری و تفریط کاری میداند)...

1401/11/02 15:02
طاهری

در برخی نسخه ها این بیت نیز در قبل از «رنجوری را گفتند» وجود دارد:

مکن گر مردمی بسیار خواری

که سگ زین می کشد بسیار خواری