گنجور

حکایتِ شمارهٔ ۱۱

درویشی را ضَرورتی پیش آمد.

کسی گفت: فلانْ نعمتی دارد بی‌قیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف گردد، همانا که در قَضایِ آن توقّف روا ندارد.

گفت: من او را ندانم.

گفت: مَنَت رهبری کنم.

دستش گرفت تا به منزلِ آن شخص در‌آورد.

یکی را دید لب فرو‌هشته و تند نشسته.

برگشت و سخن نگفت.

کسی گفتش: چه کردی؟

گفت: عطایِ او را به لِقایِ او بخشیدم.

مَبَر حاجت به نزدیکِ تُرُش‌روی
که از خوی بدش فرسوده گردی
اگر گویی غمِ دل، با کسی گوی
که از رویَش به نقدْ آسوده گردی

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: قطعه
منبع اولیه: ویکی‌نبشته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

درویشی را ضَرورتی پیش آمد.
برای یک درویش مشکلی پیش آمد.
کسی گفت: فلانْ نعمتی دارد بی‌قیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف گردد، همانا که در قَضایِ آن توقّف روا ندارد.
یکی به او گفت‌: فلان‌کس ثروت و مال فراوانی دارد، اگر باخبر شود که تو به‌کمک نیاز داری بی‌شک در رفع نیاز تو درنگ نخواهد کرد.
گفت: من او را ندانم.
درویش گفت‌: من او را نمی‌شناسم.
گفت: مَنَت رهبری کنم.
آن شخص گفت‌: تو را راهنمایی می‌کنم. (او را به‌تو نشان می‌دهم)
دستش گرفت تا به منزلِ آن شخص در‌آورد.
دستش را گرفت و او را تا درب منزل آن شخص برد.
یکی را دید لب فرو‌هشته و تند نشسته.
کسی را دید لب فرو آویخته و چهره در هَم کشیده و ترش‌روی نشسته.
برگشت و سخن نگفت.
بازگشت و هیچ حرفی نزد.
کسی گفتش: چه کردی؟
یکی از او پرسید‌: چه کردی؟
گفت: عطایِ او را به لِقایِ او بخشیدم.
گفت: با دیدارِ ناخوشِ وی از دَهِشِ او چشم پوشیدم و در گذشتم.
مَبَر حاجت به نزدیکِ تُرُش‌روی
که از خوی بدش فرسوده گردی
عرض حاجت پیشِ عبوس مکن که از گرفتگی چهره و تندخویی ویْ جانَت به لب رسد؛
اگر گویی غمِ دل، با کسی گوی
که از رویَش به نقدْ آسوده گردی
اگر روزی اندوهِ خاطر می‌خواهی بگویی، با کسی بگو که از دیدارِ چهرهٔ گشاده‌اش در لحظهْ آسایش یابی.

خوانش ها

حکایت شمارهٔ ۱۱ به خوانش حمیدرضا محمدی
حکایت شمارهٔ ۱۱ به خوانش ابوالفضل حسن زاده
حکایتِ شمارهٔ ۱۱ به خوانش فاطمه زندی

حاشیه ها

1391/03/03 14:06
ذبیح الله بدری

بیت اول مبر حاجت به نزدیک ترشروی که از روی بدش افسرده گردی صحیح تر است .

1401/01/21 03:03
امید صادقی

در صورت امکان در مورد جمله‌ی "عطای او را به لقای او بخشیدم" توضیح دهید. مفهوم کلی آن را می‌دانم که چون روی عبوس فرد را دیده از کمک او صرف نظر کرده اما بصورت جزء به جزء می‌خواهم بدانم چرا این‌گونه معنی ‌می‌شود. 

 

مخصوصا اینکه معنی "به" و معنی "بخشیدن" چیست. می‌دانم که عطا به معنی دهش و لقا به معنی دیدار می‌باشد.