گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۹

نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
که ما را بیش از این طاقت نمانده‌ست آرزومندی
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی
بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید
که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
نگفتی بی‌وفا یارا که از ما نگسلی هرگز
مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوری
زهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید
چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم
کنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر می‌خواهم
که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید
چه می‌گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
شکایت گفتن سعدی مگر باد است نزدیکت
که او چون رعد می‌نالد تو همچون برق می‌خندی

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
که ما را بیش از این طاقت نمانده‌ست آرزومندی
هوش مصنوعی: عزیزم، زمان آن رسیده که دل ما با عشق و محبت یکی شود، زیرا ما دیگر تاب و توان بیشتری نداریم و تنها آرزوی ما وصال و نزدیکی است.
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی
بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
هوش مصنوعی: ای غریبه، از خصلت دلنشینت دوری می‌کنی و چهره‌ات را از دید مردم پنهان می‌سازی. همچنین، از طبیعت موزون و بی‌نظیرت هم، که در کنار دوستانت به وجود می‌آوری، دوری می‌کنی.
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید
که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
هوش مصنوعی: شما خوشحال و صبورید و چنین به نظر می‌رسد که ما هم می‌توانیم با همین خوشحالی و صبوری رفتار کنیم.
نگفتی بی‌وفا یارا که از ما نگسلی هرگز
مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
هوش مصنوعی: تو که هیچوقت نگفتی که به ما وفادار نخواهی ماند، آیا حقیقتاً در دل‌ات این بود که نمی‌خواهی به ما نزدیک شوی؟
زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوری
زهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی
هوش مصنوعی: آهان، چه آسایش و رحمت بزرگی است که نگاه تو به من می‌افکند! چه بخشش و نعمت عظیمی است که از طرف پدر تو به من می‌رسد!
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید
چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
هوش مصنوعی: برای شکار کردن باید موقعیت را به خوبی در اختیار داشته باشی، چون وقتی این موقعیت به دست آمد، می‌توانی هدف را به راحتی از بین ببری. زمانی که ریشه محبت را از زمین بیرون بکشی، دیگر پیوندی بین شما و آن هدف وجود نخواهد داشت.
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم
کنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی
هوش مصنوعی: تو چند بار به من نشان دادی که حافظ عهد و پیمان هستی، اما اکنون فهمیدم که خودت عهد و سوگند را می‌شکنی.
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
هوش مصنوعی: قبل از این، در تنهایی و آرامش بودم، اما ناگهان تو به جمع ما پیوستی و همه چیز به هم ریخت و به تداخل افتاد.
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر می‌خواهم
که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
هوش مصنوعی: اگر جانم را هم در راه تو نثار کنم، باز هم از تو عذرخواهی می‌کنم، زیرا هیچ خدمتی از من برنمی‌آید که شایسته‌ی تو باشد و مورد پسندت قرار گیرد.
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید
چه می‌گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
هوش مصنوعی: نیشخند بزن و خود را تیز کن تا ما را تلخ نکنید. چرا این‌قدر شیرین صحبت می‌کنی در حالی که شوری در دلم ایجاد کرده‌ای؟
شکایت گفتن سعدی مگر باد است نزدیکت
که او چون رعد می‌نالد تو همچون برق می‌خندی
هوش مصنوعی: شکایت و ناله سعدی شبیه به صدای رعد و برق است، اما تو در کنار او فقط به مانند یک برق می‌خندی.

خوانش ها

غزل ۵۳۹ به خوانش حمیدرضا محمدی
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش سعیده تهرانی‌نسب
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش عندلیب
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش محسن لیله‌کوهی
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش محمدرضا جراح زاده
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش فاطمه زندی
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش نازنین بازیان
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش سهیل قاسمی

حاشیه ها

1391/03/12 10:06
ناشناس

بیت آخر : تو همچون برق می خندی

1391/11/14 14:02
داتیس خواجه ئیان

لطفأ اصلاح فرمایید بیت آخر را با حذف فاصله میان با و دست... اینطوری شده است (با دست نزدیکت) ولی اصل بیت این است:
شکایت گفتن سعدی مگر بادست (باد است) نزدیکت؟ که او چون رعد می‌نالد (و در اثر باد شکایت سعدی) تو همچون برق می‌خندی...
ممنون

1393/07/26 10:09

در بیت اخر باد، این معنی رو هم دارد: بی اهمیت، بی ارزش

1395/03/13 06:06
مانا

ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید
چه می‌گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
شکایت گفتن سعدی مگر بادست نزدیکت
که او چون رعد می‌نالد تو همچنان برق می‌خندی
تو این دو بیت چه صنعتی بکار رفته؟

1395/03/13 06:06
مانا

همچون به جای همچنان
که او چون رعد می‌نالد تو همچون برق می‌خندی

1395/03/13 15:06
روفیا

به گمانم مراعات نظیر است مانا جان

1395/08/16 02:11
سید ماهان

وزن این شعر هزج مثمّن سالمه
لذا برای بر هم نخوردن وزن شعر لازم است بیت پایانی این چنین باشد:
که او چون رعد می نالد تو همچون برق می خندی.

1397/09/04 16:12
ما را همه شب نمی برد خواب

شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید
چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی ...
اسلوب معادله ای به این اقتدار جای حرفی هم باقی گذاشته ?

1397/09/04 16:12
ما را همه شب نمی برد خواب

مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
مگه داریم مثل تو ???

1397/09/04 16:12
ما را همه شب نمی برد خواب

چه می گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی ?!

1398/10/31 12:12
یلدا

سلام،
خیلی شل و بی احساس شعر رو میخونید. روح سعدی رو عذاب میدید. توی یه برنامه ای این شعر رو خانم ژاله صادقیان خونده، یه جوری که تمام سلولهای بدن آدم معنیش رو لمس میکنن.

1403/07/08 00:10
nabavar


هنر
گمان مبر که چو عاشق شدی هنرمندی
چه نکته ها که نهفته به کنج هر بندی
نگار گر چه ترا دل زکف ربوده بسی
مباش غره که درعاشقی خداوندی
هنر از آن تو و عشق پُر لهیب تو نیست
از آن اوست که بر وصلش آرزومندی
به گوشه ی نگهی طاقت تو تاق شده
نشسته بر سر کویش به شوق پیوندی
 ز خالِ گونه ترا دام بر نهاده نهان
به بوی طره ی مُشکین و ناز و لبخندی 
به آب و رنگ و خط و خال یار مفتونی
به غنچه ی دهن و خنده هاش در بندی
ز راه رفته ای و حال خود نمی دانی
ولی به یک اشاره ی ابروی یار خرسندی
ز سنگلاخ و خَم و پیچ  عشق بی خبری
نبوده بر لب کس  زین گذر شکرخندی
هزارجلوه گری گر کند به دل شب و روز
هنوز در تب و تابی ، ز غم پراکندی

چه خوش که سنجش تو ارزش رفیق بوَد
به بوی زلف اگر دل دهی، خردمندی؟
ز ناز و عشوه ی دلدار صد هنر بارَد 
چه خوش ” نیا “ که رهایی ز دامِ  ترفندی

1403/10/09 00:01
جلال ارغوانی

به گفتار توای سعدی همه دل بسته اند زیرا

ندیده کس سخن شیرین به این خوبی ودل بندی