غزل شمارهٔ ۵۳۹
اطلاعات
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
خوانش ها
غزل ۵۳۹ به خوانش حمیدرضا محمدی
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش سعیده تهرانینسب
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش عندلیب
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش محسن لیلهکوهی
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش محمدرضا جراح زاده
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش فاطمه زندی
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش نازنین بازیان
غزل شمارهٔ ۵۳۹ به خوانش سهیل قاسمی
حاشیه ها
بیت آخر : تو همچون برق می خندی
لطفأ اصلاح فرمایید بیت آخر را با حذف فاصله میان با و دست... اینطوری شده است (با دست نزدیکت) ولی اصل بیت این است:
شکایت گفتن سعدی مگر بادست (باد است) نزدیکت؟ که او چون رعد مینالد (و در اثر باد شکایت سعدی) تو همچون برق میخندی...
ممنون
در بیت اخر باد، این معنی رو هم دارد: بی اهمیت، بی ارزش
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید
چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
شکایت گفتن سعدی مگر بادست نزدیکت
که او چون رعد مینالد تو همچنان برق میخندی
تو این دو بیت چه صنعتی بکار رفته؟
همچون به جای همچنان
که او چون رعد مینالد تو همچون برق میخندی
به گمانم مراعات نظیر است مانا جان
وزن این شعر هزج مثمّن سالمه
لذا برای بر هم نخوردن وزن شعر لازم است بیت پایانی این چنین باشد:
که او چون رعد می نالد تو همچون برق می خندی.
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید
چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی ...
اسلوب معادله ای به این اقتدار جای حرفی هم باقی گذاشته ?
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
مگه داریم مثل تو ???
چه می گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی ?!
سلام،
خیلی شل و بی احساس شعر رو میخونید. روح سعدی رو عذاب میدید. توی یه برنامه ای این شعر رو خانم ژاله صادقیان خونده، یه جوری که تمام سلولهای بدن آدم معنیش رو لمس میکنن.
هنر
گمان مبر که چو عاشق شدی هنرمندی
چه نکته ها که نهفته به کنج هر بندی
نگار گر چه ترا دل زکف ربوده بسی
مباش غره که درعاشقی خداوندی
هنر از آن تو و عشق پُر لهیب تو نیست
از آن اوست که بر وصلش آرزومندی
به گوشه ی نگهی طاقت تو تاق شده
نشسته بر سر کویش به شوق پیوندی
ز خالِ گونه ترا دام بر نهاده نهان
به بوی طره ی مُشکین و ناز و لبخندی
به آب و رنگ و خط و خال یار مفتونی
به غنچه ی دهن و خنده هاش در بندی
ز راه رفته ای و حال خود نمی دانی
ولی به یک اشاره ی ابروی یار خرسندی
ز سنگلاخ و خَم و پیچ عشق بی خبری
نبوده بر لب کس زین گذر شکرخندی
هزارجلوه گری گر کند به دل شب و روز
هنوز در تب و تابی ، ز غم پراکندی
چه خوش که سنجش تو ارزش رفیق بوَد
به بوی زلف اگر دل دهی، خردمندی؟
ز ناز و عشوه ی دلدار صد هنر بارَد
چه خوش ” نیا “ که رهایی ز دامِ ترفندی
به گفتار توای سعدی همه دل بسته اند زیرا
ندیده کس سخن شیرین به این خوبی ودل بندی