گنجور

بخش ۱۰ - حکایت

شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر می‌زدود
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان می‌برد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
هوش مصنوعی: یک شب به خاطر سفر، خوابیده بودم و در صبح زود به دنبال کاروانی راهی شدم.
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد
هوش مصنوعی: یک باد قوی و طوفانی برخاست که چشم‌های مردم دنیا را تیره و تار کرد.
به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر می‌زدود
هوش مصنوعی: در مسیر، دختری بود که با روسری‌اش غباری را که بر پدرش نشسته بود، پاک می‌کرد.
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من
هوش مصنوعی: پدر به فرزندش می‌گوید: ای عزیزم، تو که دل من را به آرامش و عشق می‌آوری.
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که نباید اجازه داد خاک و آلودگی زیاد مدت زمانی در چشم بماند، زیرا می‌توان به راحتی آن را با یک پوشش یا حجاب پاک کرد. به عبارتی، نباید خود را در آلودگی‌ها غرق کنیم، زیرا همیشه راهی برای پاکی و بهبود وجود دارد.
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
هوش مصنوعی: زمانی که نسیم بر این خاک بگذرد، هر ذره از ما به مکانی خواهد رفت.
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان می‌برد تا سر شیب گور
هوش مصنوعی: تو به اندازه‌ای زیبا و جذاب هستی که همچون اسب سرکش و شوق‌انگیز، تو را به سمت سرنوشت و پایان زندگی می‌برد.
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب
هوش مصنوعی: زمان مرگ تو ناگهان به سراغت می‌آید و نمی‌توان از این سراشیبی زندگی جلوتر رفت و به گذشته بازگشت.

خوانش ها

بخش ۱۰ - حکایت به خوانش حمیدرضا محمدی
بخش ۱۰ - حکایت به خوانش عندلیب
بخش ۱۰ - حکایت به خوانش فاطمه زندی

حاشیه ها

1396/06/11 22:09
۷

به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر می‌زدود
معجر: me'jar یا mo'jar=چارقد،روسری
جکایتی که به نادرست جدای و پس از این آمده ابیات آن ادامه همین حکایت است.
خبر داری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغی است نامش نفس
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان می‌برد تا سر شیب گور
رعنا در اصل به معنی زن نادان میباشد
زن سست و دراز بیقواره
.آنگونه که با خودپسندی همراه باشد
در فارسی خود خودپسندی شده است البته از روی ناز و زیبایی
خوشقواره