گنجور

شمارهٔ ۴۴

اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم، که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تنبل و بند است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود
بنفشه‌های طری خیل خیل بر سر کرد
چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
بیار و هان بده آن آفتاب کش بخوری
ز لب فرو شود و از رخان برآید زود

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
هوش مصنوعی: اگرچه در طول زمان دلایل و بهانه‌های زیادی وجود دارد، اما شرایط به گونه‌ای نبود که به راحتی قابل توجیه باشد و بنابراین ناچار شدم خودم را ببخشید.
خدای را بستودم، که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
هوش مصنوعی: من خدای خود را ستایش کردم، که خالق من است و زبانم هرگز از سرودن شعر و ستایش بندگان او آرام نگرفته است.
همه به تنبل و بند است بازگشتن او
شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود
هوش مصنوعی: همه چیز به بی‌تحرکی و نداشتن فعالیت برمی‌گردد و برگشت او مانند نوشیدن شربتی تلخ و در عین حال زرق و برقی است که روی طلایی دارد.
بنفشه‌های طری خیل خیل بر سر کرد
چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
هوش مصنوعی: بنفشه‌های تازه و خوشبو، دسته‌دسته کنار هم جمع شده‌اند، مانند آتش که با گوگرد شعله‌ور شده و رنگ کبود به خود گرفته است.
بیار و هان بده آن آفتاب کش بخوری
ز لب فرو شود و از رخان برآید زود
هوش مصنوعی: بیا و ببین، اگر خورشید به کام تو بیفتد و از لبانت پایین رود، از چهره‌ات تابش و درخشش آن به زودی نمایان می‌شود.

حاشیه ها

1401/03/13 16:06
Sobhansahra

تنبل: مکر و حیله

شرنگ: زهر، سم

آمیغ: آمیخته

طری: باطراوت، تر و تازه

رخان: گونه‌ها