گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۱

کسی کو دلگشا ماند، دلش چون سنگ می بینم
از آن در خوشدلی هم، خویش را دلتنگ می بینم
به راه عشق هر کس کوششی دارد به غیر من
که دایم چند و چون در منزل و فرسنگ می بینم
ندانم کاین پریشان دل چه می خواهد ز جان خود
مدام این شیشه را در گفت و گو با سنگ می بینم
همین غم ها به عهد جهل بود اما نمی دیدم
همان شد کان جفا از دانش و فرهنگ می بینم
تو حق می بینی و من هم ای حکیم، این جنگ بی سود است
تو خاصیت ز گوهر بینی و من رنگ می بینم
نقاب از چهره تا افکنده ای، خورشید تابانم
ز شرم بی نقابی با قضا در جنگ می بینم
نمی دانم که عرفی را چه معنی می خلد در دل
که بازش های های گریه هر آهنگ می بینم

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: الف. رسته

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

کسی کو دلگشا ماند، دلش چون سنگ می بینم
از آن در خوشدلی هم، خویش را دلتنگ می بینم
هوش مصنوعی: کسی که همیشه خوشحال و راضی به نظر می‌رسد، در عمق دلش احساس سردی و سنگینی دارد. حتی در اوج خوشحالی، خود را غمگین و دلتنگ می‌یابد.
به راه عشق هر کس کوششی دارد به غیر من
که دایم چند و چون در منزل و فرسنگ می بینم
هوش مصنوعی: در مسیر عشق، هرکس تلاشی می‌کند، اما من همیشه به جزئیات و فاصله‌ها فکر می‌کنم و مدام درگیر بررسی مسیر و مراحل هستم.
ندانم کاین پریشان دل چه می خواهد ز جان خود
مدام این شیشه را در گفت و گو با سنگ می بینم
هوش مصنوعی: نمی‌دانم این دل آشفته‌ام چه خواسته است، همیشه در گفت‌وگو با سنگ، شیشه‌ای از جان خود را می‌بینم.
همین غم ها به عهد جهل بود اما نمی دیدم
همان شد کان جفا از دانش و فرهنگ می بینم
هوش مصنوعی: در گذشته زمانی که نمی‌دانستم، این غم‌ها برایم ناشناخته بودند، اما حالا که از علم و فرهنگ آگاه شدم، متوجه شدم که همین غم‌ها و بدبختی‌ها ناشی از این آگاهی و شناخت است.
تو حق می بینی و من هم ای حکیم، این جنگ بی سود است
تو خاصیت ز گوهر بینی و من رنگ می بینم
هوش مصنوعی: تو به درستی می‌نگری و من نیز ای حکیم، اما این دعوا بی‌فایده است. تو اصل و حقیقت را مشاهده می‌کنی و من تنها ظواهر و رنگ‌ها را می‌بینم.
نقاب از چهره تا افکنده ای، خورشید تابانم
ز شرم بی نقابی با قضا در جنگ می بینم
هوش مصنوعی: وقتی که نقاب را از صورتت برداشته‌ای، من که مانند خورشید می‌درخشم، به خاطر شرم از وجود بی‌پوشش تو، در جنگی با قضا و تقدیر قرار می‌گیرم.
نمی دانم که عرفی را چه معنی می خلد در دل
که بازش های های گریه هر آهنگ می بینم
هوش مصنوعی: نمی‌دانم عرفی چه احساسی در دلش دارد که هر بار صدای آهنگ را می‌شنود، بی‌اختیار گریه‌اش می‌گیرد.