شمارهٔ ۱۴ - ترجمه الشوق در ستایش مولای متقیان علی علیه السلام
جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیار
نیافتم که فروشند بخت در بازار
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار
مرا زمانهٔ طنّاز دست بسته و تیغ
زند به فرقم و گوید که هان سری میخار
زمانه مردِ مصاف است و من ز سادهدلی
کنم بجوشنِ تدبیر وهمِ دفعِ مضار
ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
عجب که نشکنم این کارگاهِ مینایی
که شیشه خالی و من در لجاجتم ز خمار
چنین که ناله ز دل جوشد و نفس نزنم
عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار
اگر کرشمهٔ وصلم کشد و گر غم هجر
نه آفرین ز لبم بشوند و نه زنهار
دلم ز دردِ گرانمایه چون جگر ز فغان
دماغم از گِله خالی چو خاطرم ز غبار
دلِ خراب مرا مطلبی است آیتِ یأس
چو زود رفتنِ جان پیشِ نیمکُشته شکار
دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوت
غمم چو تهمتِ یوسف دویده در بازار
ز سلک مدّت عمرم که روزها دزدید
که فصل شیب و شبابم گذشت در شب تار
گلِ حیات من از بس که هست پژمرده
اجل نمیزند از ننگ بر سر دستار
ز دوستانِ منافق چنان رمیده دلم
که پیش روی ز الماس میکنم دیوار
برون ز صورت دیبای بالشم کس نیست
کز آستین نم اشگم بچیند از رخسار
عجوز بختم اگر زلفکان بیاراید
سفید گردد زلفین شاهدان تتار
کدام فتنه بشب سرنهاده بر بالین
که صبحدم نشد از خواب، روی من بیدار
جراحتم چو بخارد بعزم خاریدن
پلنک ناخن، گردد زمانه خونخوار
وگر طبیب دهد ناگوار دارویی
کند بشیره دندان مارنوش گوار
و گر ز بوتهٔ خاری کُنم شبی بالش
بسعی زلزله در دیدهام خلاند خار
بصید موری اگر ناوکی بزه بندم
دهان مار کند در گزیدنم سوفار
یقین شناس که منصور از آن اناالحق زد
که وارهد ز زمانه بدستگیری دار
شب گذشته بزانو نهاده بودم سر
که اوفتاد خرد را بر این خرابه گذار
سری چنان که نیاری شنید بیسامان
غمی چنان که مبادا نصیب دیگر بار
بدید و گفت بعالم مباد چون تو کسی
جهان بخویشتن آرای و خویشتن بیزار
سری چنین همه رای صواب و بیسامان
دلی چنین همه صاف شراب و دردِ خمار
مرض ببین و سبب جوی و خود معالجه کن
طبیب کیست، فلاطون اگر شود بیمار
به گریه گفتمش آری طریق عقل این است
ولیک جانب انصاف خود نگه میدار
کسی چگونه بسامان در آورد آن سر
که چون ز زانو برداشت کوفت بر دیوار
بخنده گفت سراسیمگیت گم دارد
وگرنه هادیِ این ره تو بودهای هموار
رهت نمایم و برخویشتن نهم منّت
که نقدهای مرا نیست جز تو کس معیار
تهی کن از همه اندیشهٔ خطا و بِنِه
بخاک مرقد کحل الجواهر ابصار
چه مرقد آن که بود در شکنجه تا بفلک
هوای منظر او از تراکمِ انظار
بحیرتم که چه صنعت بکار برد که کرد
بتنگنای جهان وضع این بنا معمار
که گر بقدر بلندی بیفکند سایه
محیط کون و مکان گردد آسمان کردار
کتابهاش که بود سرنوشت عالم کون
چو بوی جامه یوسف بر دزدیده غبار
زهی صفای عمارت که در تماشایش
بدیده باز نگردد نگاه از دیوار
ز سقف گنبدش امسال باز میآید
هرآن صدا که کسی داده در حریمش پار
چه قدر صبح شناسند ساکنان درش
که در حوالی او شام را نبوده گذار
گر آفتاب درآید بگنبدش گویی
که در میانهٔ فانوس شد مگس طیار
ز ذرّههای پریشانْ شعاع نورافشان
نجوم بیمددِ آسمان درو سیّار
غبارِ فرشِ حریمش بتاجِ عرش نشست
اگر ز جنبش موری بلند گشت غبار
گلیست در چمنِ صنعِ شکلِ قبّهٔ او
که عرش داشته بر دورِ او، ز کنگره خار
بسی نماند که خدّام او در آمد و شد
کنند کنگرهٔ عرش با زمین هموار
ز آستانهٔ او طعنههای نشنوده
بپایه پایه خود عرش میکند اظهار
بگاهِ جوش زیارت در آستانهٔ او
نا آسمان بته کفش گم کند دستار
فلک به پنجهٔ خورشید از هوا گیرد
اگر عمامهای افتد ز تارکِ زوّار
بداغِ لاله توان دید یاسمن دروی
چو بسترد ز سرش مهر سایهٔ دیوار
دریچهاش بضیا دیده سهیل یمن
نشیمنش بهوا کعبه نسیم بهار
چو صبح بیضه خورشید پرورد بشکم
گر آشیانه کند بسپریش بر دیوار
رموز غیب مصوّر شود درو هر دم
چو خاطری که بود در تصوّر اسرار
از آن زمان که فتادش نظر بشمسهٔ او
شد آفتاب پرست آفتاب حربا وار
ندانم ای فلک انصاف میدهی یا نه
گر از هزار جفایت یکی کنم اظهار
فرونشین بدو زانو و چین برابر، وزن
بدان صفت که دغاپیشگان دعویدار
اگر صواب نگویم بگوی و شرم مکن
که آبروی مرا نیست شرم کس در کار
مرا بشوق چنین بینی از چنان مرقد
مرا بدست تهی بینی از چنین بازار
نه بال روحِ قدس میدهی نه پرِّ مگس
نه سیمِ قلب دهی نه زر تمام عیار
ازین معامله خود منفعل مباش که تو
بمور پر دهی از پای من بری رفتار
بکاوش مژه از کور تا نجف بروم
اگر بهند بخاکم کنی و گر به تتار
ستیزه با چو تو قاهر دلیل دانش نیست
زبان گَزیدم و کردم ز گفته استغفار
ترّحمی بکن آخر که عاجزم، عاجز
نگاه کن که چه خون میچکانم از گفتار
سخن چرا نبود دردناک و خونآلود
که تا لب از ته دل میکند بریش گذار
مرا که دست بگیرد که زیر دست توام
مرا که کار گشاید که از تو خیزد کار
چه هرزه گوشدم از درد دل که شرمم باد
تو کیستی که شوی دستگیر و کارگزار
همان که شوق طوافش مرا بطوفان داد
به نیم جذبه کشاند ز ورطهام بکنار
شه سریر ولایت، علیِ عالیقدر
محیطِ عالمِ دانش، جهانِ علم و وقار
لغتنویس خرد در صحاح همّت او
بمعنی لغت اندک آورد بسیار
مثال آینه اندیشه زنگ بردارد
گر آورد بدل دشمنش بسهو گذار
برنگ دایره در حصر جود او هر دم
شود ملاقی آغاز انتهای شمار
فلک بجوهر گل گفت روز میلادش
هنوز سیر کنم یا رسید وقت قرار
ز خلق اوست که قندیل شقف بارگهش
ز نسبت دل روح القدس ندارد عار
ز فیض خندهٔ لطفش که کیمیا اثر است
بگاه صیحه قهرش که هست صور آثار
جحیم شاخ گلی از حدیقه احسان
بهشت برگ خسی در شکنجه عصار
فتد چو سایهٔ حِلمش بر آفتاب سزد
که نور ازو متعدّی نگردد آینهوار
نشسته شاهد خلقش بخلوتی که بود
دریچه حرمش نافِ آهوی تاتار
چو مهر رای تو در صبحدم شود طالع
شود ز فرط تهوّع گلوی صبح فگار
کمانِ قصدِ تُرا جذبهای بُوَد که اگر
زِهَش بگوش رسانی رسد بقبضه شکار
عبادتی که محلّی باجتهاد تو نیست
بود ز سیئه محتاجتر باستغفار
ز بس بعهد تو لاغر شد از ریاضت زهد
گرفت پهلوی ناهید شکل موسیقار
عمل طراز فلک در صلاح کون و فساد
اگر نهد بخلاف مصالح تو مدار
غبار صحن و سرای تو اوج هفتاورنگ
شکنجِ زلف سخای تو موجِ دریا بار
اگر نه قهر تو یاد آرد آسمان شاید
که خطِّ منطقهاش بر میان شود زنار
شباب سدره طوبی شود بشیب بدل
چو منع نشو کنی از مجاری اشجار
ز مردمک نرسد نور تا ابد بمژه
چو بشکنی حرکت در مفاصل انظار
بهر دیار که آمد لوای عدل تو، ظلم
دهد درازیِ دستِ ستم بپایِ فرار
بطور عالمِ معنی گشوده شوقِ کلیم
بناز و نعمتِ حُسنِ تو روزهٔ دیدار
هنوز ناصیه آفتاب در عرق است
از آن فروغ که بر وی فشاندی از رخسار
ز شرم نورِ جمال تو آفتاب هنوز
بهر جهت که رَوَد هست روی بر دیوار
همه تراوشِ جودی و کاوش امید
همه نوازشِ ناموسی و گذارش عار
محیط بر کف جود تو کرد، موج فدا
سپهر بر سر جاه تو کرد، اوج نثار
غبار خشم تو آرایش کلاه خزان
شعار لطف تو افزایش جمال بهار
ز شوق کوی تو پا در گلم ز عمر چه سود
هزار جان گرامی و یک قدم رفتار
چو خیمه دوره دامانم آسمان گوئی
بصد طناب فرو بسته است و صد مسمار
بگلخن آمده از روضه ماندهام محروم
که روی هندسیه با دوپای حرص فگار
ز شوق کوی تو هرجا شوم هلاک مرا
بجای سبزه قدم بر دمد ز خاک مزار
نه دین بجای ، نه ایمان بسوی خویشم خوان
مگر ز شرم تو بگشایم از میان زنار
ز وعده ها که بخود کرده ام یکی اینست
که در طواف تو خواهم گریستن بسیار
نثار کوی تو دارم هزار جان و هنوز
متاع من همه دست تهی است همچو چنار
اگر زآتش شوقم شود فروغ پذیر
به سلسبیل زند غوطه مرغ آتشخوار
مرا چو دیده بود ابلقی چه اندیشم
که این کرنک هرونست و آن کهَر رهوار
چگونه پای کم آرم ز آسمان آخر
که بر در تو بود دایمش بر رفتار
بدان خدای که در شهر بند امکان نیست
متاع معرفتش نیم ذره در بازار
بجزر و مد محیط عطای او که کشد
بنیم موجه دو عالم گناه را بکنار
بکنه او که تعجب نشد گران مایه
ازین که کرد ز درکش نبی بعجر اقرار
بکلک او که نوشت و بسا که بنویسد
بر وی صفحه عالم سطور لیل و نهار
بحاذقیکه که ز داروی حکمتش گردید
شکسته رنگ خزان و شکفته روی بهار
بلطف او که زفیضش نمونه ایست بهشت
بجود اوزدیگش نمک چشی است بخار
بخشم او که همش حلم اوست شعله فشان
بکنه او که همش علم اوست آینه وار
بعشق او که بپهلوی جان نشاند درد
بشوق او که ببازوی دل فرستد کار
بسایه علم مصطفی در آن عرصه
که آفتاب شود هم علاقه دستار
بجاه او که برویش قدم گشاده نظر
بشبه او که بگردش عدم کشیده حصار
به آستین کریمش که هست گنج افشان
به آستان حریمش که هست ناصیه زار
بنعمت تو که اندازه را کند مغرول
بمدحت تو که اندیشه را کند ببمار
بسلک یازده عقدی کز آن دو لؤلؤ نور
علی است ابر مطیر و بتول دریا بار
بطایر ارنی سنج بی اثر نغمه
بلن ترانی هم ذوق مژده دیدار
بعشوه ای که زلیخا برید از او کف دست
بفتنه ای که مسیحا گزید ازو سردار
ببرقع مه کنعان که بود حسن آباد
بحجله گاه زلیخا که بود یوسف زار
به آن متاع که گوهر فروش کنعانی
بمصر برد و لباب ز حسن شد بازار
به آن دروغ که فرهاد از و شهادت یافت
به آن ترانه که منصور را کشید بدار
بناقه ای که بلیلی خیال مجنون برد
بان کرشمه که لیلی بر آن نمود نثار
به تیشه ای که بر اطراف صورت شیرین
همه کرشمه تراشید و ریخت برکهسار
بنوش نوش ندیم صبوحی مستان
بکاو کاو کلید طبیعت هشیار
بغم فروشی آسودگان شکوه طراز
بتازه رویی پژمردگان شکر گزار
برنج بازوی پر نفع کاسبان ضعیف
بچین ابروی بی وجه خواجگان کبار
بخستی که کند جذب طعمه از کف مور
بشهوتی که زند خال بوسه بر لب یار
بگوشه گیری عنقا که جوهر فعال
ندید صورت او جز بصفحه پندار
بهوشمندی آن سایه خفت نخل حیات
که دیده باز نکرد از کشاکش منشار
بعقد گوشه دستار شاعران حریص
که بی برات صله سینه ایست پرآزار
بدست همت من کز کنار گوشه گرفت
ز ننگ آنکه بدر یوره آشناست کنار
بطبع گرسنه چشم محبت اندیشه
که جز بنعمت جود تو نشکند بازار
بخاک جبهه که باد بروت عابد ازوست
بتار سبحه که صوفی ازوست در زنار
بناز حسن که بندد نقاب در خلوت
بر از عشق که آید که برهنه در بازار
بنکته گیری ناموس روستایی طبع
بلب گزیدن افسوس خویشتن بی زار
بمردمی که بود هم طویله عنقا
بمحرمی که بود هم قبیله اسرار
بگرم چشمی من در نظاره معنی
بشر مگینی من در افاده اشعار
بسنبلی که بگلزار حسن می روید
نه از میانه گلشن نه گوشه گلزار
بنافه ای که از آهوی صنع میافتد
بهر کجا نمکین تر بود ز چهره یار
بشور قمری دستان سرای یک نغمه
که درس نکته توحید می کند تکرار
بعندلیب چمن کز نوای گوناگون
لباس بوقلمون دوخت بر رخ گلزار
بدود گلخن امید و دودگاه هوس
که با دماغ منش هر دور است قرب جوار
به آفتاب مرا دو دریچه طالع
که نیست هیچگهش با زمانه ما کار
به نیم قطره شرابی که باز می ماند
پس از پیاله کشیدن بساغر از لب یار
بکان کسب که زاید بنام بذل درم
بشان نصب که دوزد بدوش عزل غیار
به آستین کلیم و دریچه مشرق
به آستان کریم و پذیره ادرار
بعرصه دادن شوق و به آب شستن یأس
بدستیاری توفیق و رنگ دادن کار
بانبساط مکان و بامتیاز جهت
باختلاط میان و باحتراز کنار
بعلت سکنات و بکوشش حرکات
بعزت حسنات و بجوشش اذکار
بتوبه و به پشیمانی دل تائب
بمستی و بپریشانی سر و دستار
بعیش زهره چنگی، بدرد ناله من
بفیض سرمه مکی، بگرد کوچه یار
بخوی فشانی شبنم ، بخود فروشی گل
بنیزه بازی سوسن ، بدشنه سازی خار
بیکه تازی وحدت بعرصه توحید
بفوج داری کثرت بمعرض آثار
بدعوت لب عابد که دوخت دلق مراد
باتش دل عاشق که سوخت لوح مزار
ببر شکفتن امروز و غنچه گشتن دی
بتوشه پختن امسال و نام بردن پار
بشیوه دانی شهر و بساده خویی ده
بنخل بندی کشت و بخوشه چینی کار
بصبح قاتم پوش و بشام اکسون باف
بصلح آب فشان و بجنگ آتش بار
بهوشمندی عدل و سیاه مستی ظلم
بتر زبانی تیغ و بسر گرانی دار
بکذب بی پدر و صدق آدمیزاده
بجهل بی اثر و عقل جبرئیل آثار
ببخل وعده تراش و قناعت عیاش
بصدق تنگ معاش و خوش آمد جرار
بناگواری نزع و بناگزیری مرگ
به بی مداری عمروبه بیوفایی یار
بهزل معرکه گیر و نفاق تو بر تو
بصبر کم سخن و شوق آتشین گفتار
بآبروی قناعت بذلت خواهش
بکامرانی فرصت بدولت دیدار
بتنگنای گریبان بوسعت دامن
بخاکساری کفش و بنخوت دستار
بداع پهلوی بیمارممتنع حرکت
بدرد زانوی جویای منقطع رفتار
بحق این همه سوگندهای صدق آمیز
که نزد علم تو حاجت نداشتم بشمار
که گر شود ره کوی تو جمله نشترخیز
کنم بمردمک دیده طی نشتر زار
رهی ز شوق سراسیمه طی کنم که قدم
بکام تیشه نهم گرستانم از سرخار
بآب مهر تو شستم گناهنامه خویش
چه غم که کاتب اعمال دارد استحضار
گدای کوچه مهرت بروزگار گناه
گرفته یاج ز سلطان ملک استغفار
نه در پناه ولای توام؟ چه غم که بود
معاصیم نه باندازه قیاس و شمار
وگر ولای تو ابلیس را شود زورق
کشد زورطه نعتش بیک نفس بکنار
شباهت تو کند آفتاب دریوزه
که آورد بضمیرم بدین وسیله گزار
هران عروس سخن کز دیار مدح تو نیست
بعشوه گر کشدم در نیاورم بکنار
مگر بدامن جود تو دست زد قلمم
که گنجش از بن ناخن دمید نرگس وار
چو کرم پیله بخود بر تند مدایح تو
بگاه طاعت ایزد چو دارمش بی کار
معلمی که تراشیده خامه طبعم
زآفتاب نهد لوح ساده ام بکنار
کجاست مانی صورت نگار تا بیند
نگارخانه ارژنگ و صورت جان دار
بچار سوی سخن نقد رایجی دارم
نه همچو ماه زر اندوده آفتاب عیار
کلام من که متاع ولایت سخن است
بروی دست صبا میرود سلیمان وار
نه انجم است فلک را؛ که همت عرفی
دمادم آب دهانش فکنده بر رخسار
از آن بعالم سفلی درآمدم که مرا
غریب دوست نهاد است و آشنا بی زار
زجهل جایزه یابم اگر هجا گویم
بعلم تاج دهم چون شوم مدیح نگار
بکام دنیویم چون زبان نمی گردد
حدیث جایزه درحشر می کنم اظهار
چو این قصیده در افواه خاص و عام افتاد
خطاب ترجمه الشوق یافت از احرار
شمارهٔ ۱۳ - در مدح حکیم ابوالفتح: داورا! سال نوت محفل طراز سور بادشمارهٔ ۱۵ - درمدح حضرت رسول «ص»: سپیده دم که زدم آستین بشمع شعور
اطلاعات
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: الف. رسته
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیار
نیافتم که فروشند بخت در بازار
هوش مصنوعی: من در دنیا سفر کردم و افسوس که در هیچ شهری و دیاری نتوانستم کسی را پیدا کنم که بخت و شانس را در بازار بفروشد.
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار
هوش مصنوعی: لباسهای مناسب برای وداع را آماده کن، زیرا زمان مانند دکتری است که سلامتی را در کسالت میبیند.
مرا زمانهٔ طنّاز دست بسته و تیغ
زند به فرقم و گوید که هان سری میخار
هوش مصنوعی: زمانهای که من در آن زندگی میکنم، به طرز فریبندهای من را به دام انداخته و با تندی به من میگوید که موهایم را اصلاح کنم.
زمانه مردِ مصاف است و من ز سادهدلی
کنم بجوشنِ تدبیر وهمِ دفعِ مضار
هوش مصنوعی: در این دنیا، زندگی مانند میدان مبارزه است و من با خیال خام و بیتوجهی به واقعیتها، در تلاش برای حل مشکلات و جلوگیری از آسیبها هستم.
ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
هوش مصنوعی: از آسمان سنگهای مشکلات و فتنهها به سمت من میبارد، و من به طرز احمقانهای در حوضی از شیشه از آنها فرار میکنم.
عجب که نشکنم این کارگاهِ مینایی
که شیشه خالی و من در لجاجتم ز خمار
هوش مصنوعی: عجیب است که این کارگاه شیشهای را نشکنم وقتی که شیشه خالی است و من از سر لجاجت در حال خمار بودن هستم.
چنین که ناله ز دل جوشد و نفس نزنم
عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار
هوش مصنوعی: اگر دل من با ناله و درد سرشار باشد و من سکوت کنم، تعجب نکن که اگر آتش و خروش در دل خود به وجود آورم مانند درخت چنار.
اگر کرشمهٔ وصلم کشد و گر غم هجر
نه آفرین ز لبم بشوند و نه زنهار
هوش مصنوعی: اگر جاذبهٔ وصال من را به سمت خود بکشد یا اگر غم جدایی من را آزار دهد، نه از لبهای من شعری زیبایی خواهد شنید و نه هیچ درخواستی برای نجات.
دلم ز دردِ گرانمایه چون جگر ز فغان
دماغم از گِله خالی چو خاطرم ز غبار
هوش مصنوعی: دل من از درد بسیار میسوزد مانند جگری که از فریاد به تنگ آمده است، و دردمندی من به قدری است که دیگر نتوانم گلایه کنم، زیرا خاطرم پر از غبار و ناامیدی است.
دلِ خراب مرا مطلبی است آیتِ یأس
چو زود رفتنِ جان پیشِ نیمکُشته شکار
هوش مصنوعی: دلِ خراب من یک نشانه از ناامیدی دارد، مانند اینکه جان آدمی به سرعت از بدنش خارج شود، در حالی که او هنوز نیمهجان و در حال شکار است.
دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوت
غمم چو تهمتِ یوسف دویده در بازار
هوش مصنوعی: دل من همچون زلیخا در خلوت داغ و غمگین است و احساساتم مانند تهمتی که به یوسف زده شده، در میان مردم و در زندگی به سرعت گسترش یافته است.
ز سلک مدّت عمرم که روزها دزدید
که فصل شیب و شبابم گذشت در شب تار
هوش مصنوعی: از زمانی که عمر من شروع شد، روزها مثل دزدانهای گذشتند و زمان جوانی و شادابیام به سر آمده و اکنون در شب تاریک به سر میبرم.
گلِ حیات من از بس که هست پژمرده
اجل نمیزند از ننگ بر سر دستار
هوش مصنوعی: زندگی من به قدری پژمرده و خستهکننده شده که حتی مرگ هم از روی خجالت به سراغم نمیآید.
ز دوستانِ منافق چنان رمیده دلم
که پیش روی ز الماس میکنم دیوار
هوش مصنوعی: دل من از دوستان ناپاک و دوچهره به شدت ناراحت و فراری است، بهطوری که برای حفاظت از خود، دیواری به بلندی الماس مقابلش میسازم.
برون ز صورت دیبای بالشم کس نیست
کز آستین نم اشگم بچیند از رخسار
هوش مصنوعی: هیچکس بیرون از زیبایی و نرمی بالش من نیست که از آستین اشکهایم، آن را از چهرهام پاک کند.
عجوز بختم اگر زلفکان بیاراید
سفید گردد زلفین شاهدان تتار
هوش مصنوعی: اگر زنی پیر موهایش را به زیبایی بیاراید، همچنان که موهای سیاه و زیبا شاهدان تاتار است، موهای او نیز درخشندگی خاصی پیدا میکند.
کدام فتنه بشب سرنهاده بر بالین
که صبحدم نشد از خواب، روی من بیدار
هوش مصنوعی: کدام چالشی بر من خوابیده که صبح نشده، هنوز بیدارم نکرده است؟
جراحتم چو بخارد بعزم خاریدن
پلنک ناخن، گردد زمانه خونخوار
هوش مصنوعی: اگر جراحت من بخارد و بخواهم آن را بخارانم، زمانه همچون پلنگی خشن و خونخوار خواهد شد.
وگر طبیب دهد ناگوار دارویی
کند بشیره دندان مارنوش گوار
هوش مصنوعی: اگر پزشک دارویی تلخ و ناگوار تجویز کند، بهتر است که آن دارو را همراه با شیرهای گوارا از دندان مار مصرف کنی.
و گر ز بوتهٔ خاری کُنم شبی بالش
بسعی زلزله در دیدهام خلاند خار
هوش مصنوعی: اگر شب را در کنار یک بوتهی خاری بگذرانم، انگار که در چشمانم، زلزلهای به وقوع پیوسته و خارها را در خود دارم.
بصید موری اگر ناوکی بزه بندم
دهان مار کند در گزیدنم سوفار
هوش مصنوعی: اگر در شکار مورچه مشغول باشم و ناگهان دندان مار به من برخورد کند، به این معناست که اگرچه کار کوچکی انجام میدهم، ممکن است با خطر بزرگی مواجه شوم.
یقین شناس که منصور از آن اناالحق زد
که وارهد ز زمانه بدستگیری دار
هوش مصنوعی: مطمئن باش که منصور به خاطر گفتن "من حقیقت هستم" از زمانه و جامعهای که در آن زندگی میکرد، دچار مشکل و سختی شد.
شب گذشته بزانو نهاده بودم سر
که اوفتاد خرد را بر این خرابه گذار
هوش مصنوعی: شب گذشته، در حالی که زانو زده بودم و سرم را پایین آورده بودم، خرد و اندیشهام بر این ویرانه افتاد.
سری چنان که نیاری شنید بیسامان
غمی چنان که مبادا نصیب دیگر بار
هوش مصنوعی: سری که نمیتواند تحمل کند، و غمی بینظم و بیلباس که امید نرود دوباره به سراغش بیاید.
بدید و گفت بعالم مباد چون تو کسی
جهان بخویشتن آرای و خویشتن بیزار
هوش مصنوعی: او دید و گفت: در دنیا کسی همانند تو نیست که خود را بیاراید و از خود بیزار باشد.
سری چنین همه رای صواب و بیسامان
دلی چنین همه صاف شراب و دردِ خمار
هوش مصنوعی: سر و وضع من به گونهای است که تمامی افکارم درهم و بینظم است، در حالی که دل من همچون شراب خالص و شفاف، پر از احساسات و دردهای ناشی از دوری و کمبودهای عاطفی است.
مرض ببین و سبب جوی و خود معالجه کن
طبیب کیست، فلاطون اگر شود بیمار
هوش مصنوعی: ببین به چه دلیلی دچار مشکل شدهای و خودت راه حل را پیدا کن. پزشک کیست؟ حتی اگر بزرگانی مانند افلاطون هم بیمار شوند، خودشان باید تلاش کنند.
به گریه گفتمش آری طریق عقل این است
ولیک جانب انصاف خود نگه میدار
هوش مصنوعی: به او گفتم که درسته که راه عقل این است که بگویی، اما انصاف را هم باید مد نظر داشته باشی و رعایت کنی.
کسی چگونه بسامان در آورد آن سر
که چون ز زانو برداشت کوفت بر دیوار
هوش مصنوعی: چطور ممکن است کسی سر را که با زانو بلند کرده و به دیوار کوبیده، به حالت درست و مرتب برگرداند؟
بخنده گفت سراسیمگیت گم دارد
وگرنه هادیِ این ره تو بودهای هموار
هوش مصنوعی: او با خنده گفت که اگر دلت آشفتگی ندارد، پس باید بدانی که در این راه خودت راهنما بودهای و آن را هموار کردهای.
رهت نمایم و برخویشتن نهم منّت
که نقدهای مرا نیست جز تو کس معیار
هوش مصنوعی: راهم را به تو نشان میدهم و خود را به تو وابسته میکنم، چون غیر از تو هیچکس معیار ارزشهای من نیست.
تهی کن از همه اندیشهٔ خطا و بِنِه
بخاک مرقد کحل الجواهر ابصار
هوش مصنوعی: فکر و اندیشههای نادرست را از خود دور کن و چشمانت را به خاک مرقد کسی که گنجینههای ارزشمند بینایی است، بسپار.
چه مرقد آن که بود در شکنجه تا بفلک
هوای منظر او از تراکمِ انظار
هوش مصنوعی: کسی که در درد و رنج به سر میبرد، چقدر محبوب و مورد توجه است که حتی آسمان هم مشتاق دیدن اوست و از فشار نگاهها به تنگ آمده است.
بحیرتم که چه صنعت بکار برد که کرد
بتنگنای جهان وضع این بنا معمار
هوش مصنوعی: من در حیرت هستم که معمار چه هنری به کار برده که در تنگنای این دنیا این بنا را ساخته است.
که گر بقدر بلندی بیفکند سایه
محیط کون و مکان گردد آسمان کردار
هوش مصنوعی: اگر به اندازه بلندی سایه بیافتد، محیط هستی و مکان به آسمان تبدیل خواهد شد.
کتابهاش که بود سرنوشت عالم کون
چو بوی جامه یوسف بر دزدیده غبار
هوش مصنوعی: کتاب سرنوشت جهان مانند بویی است که از پیراهن یوسف بر دزدان میوزد.
زهی صفای عمارت که در تماشایش
بدیده باز نگردد نگاه از دیوار
هوش مصنوعی: عمارت زیبا و باصفایی وجود دارد که وقتی به تماشای آن میپردازیم، چشمها از دیوار آن باز نمیگردند و همچنان دنبال زیباییهای آن هستند.
ز سقف گنبدش امسال باز میآید
هرآن صدا که کسی داده در حریمش پار
هوش مصنوعی: امسال دوباره صدای کسی که در حریم این مکان مقدس ندا داده، از سقف آن به گوش میرسد.
چه قدر صبح شناسند ساکنان درش
که در حوالی او شام را نبوده گذار
هوش مصنوعی: ساکنان آنجا چه اندازه صبح را میشناسند، چرا که در اطراف آنجا هیچ نشانی از غروب وجود ندارد.
گر آفتاب درآید بگنبدش گویی
که در میانهٔ فانوس شد مگس طیار
هوش مصنوعی: اگر خورشید از آسمان بیرون بیاید، انگار که مگسی در مرکز یک فانوس بزرگ قرار گرفته است.
ز ذرّههای پریشانْ شعاع نورافشان
نجوم بیمددِ آسمان درو سیّار
هوش مصنوعی: از ذرات پراکندهای که در فضا وجود دارند، پرتوهای تابشکنندهای از ستارهها به وجود میآید، که بدون کمک و هدایت آسمان، در اینجا در حال گردش هستند.
غبارِ فرشِ حریمش بتاجِ عرش نشست
اگر ز جنبش موری بلند گشت غبار
هوش مصنوعی: اگر ذرات گرد و غبار فرش در حریم او به اندازه تاج عرش بالا برود، حتی اگر مورچهای از روی آن جابهجا شود، نشاندهندهای از عظمت و شکوه آن محیط است.
گلیست در چمنِ صنعِ شکلِ قبّهٔ او
که عرش داشته بر دورِ او، ز کنگره خار
هوش مصنوعی: در چمنزار، گلی وجود دارد که نشانهای از زیبایی و ساختار بینظیر آن است. این گل به گونهای است که مانند عرش، از دور، جلوهای خاص دارد و در اطراف آن تزییناتی مانند خارهایی به چشم میخورد.
بسی نماند که خدّام او در آمد و شد
کنند کنگرهٔ عرش با زمین هموار
هوش مصنوعی: مدت زیادی طول نمیکشد که خدمتگزاران او وارد میشوند و زمین با عرش خدا به یکدیگر نزدیک میشوند.
ز آستانهٔ او طعنههای نشنوده
بپایه پایه خود عرش میکند اظهار
هوش مصنوعی: از درگاه او هیچ سخن ناخوشی نشنیدهام و به همین خاطر با کمال احترام به جایگاهی بلند و عظیم دست یافتهام.
بگاهِ جوش زیارت در آستانهٔ او
نا آسمان بته کفش گم کند دستار
هوش مصنوعی: در زمان زیارت، وقتی به درگاه او میرسیم، حتی آسمان هم به گم کردن کفشها میپردازد و دستار از سر میافتد.
فلک به پنجهٔ خورشید از هوا گیرد
اگر عمامهای افتد ز تارکِ زوّار
هوش مصنوعی: اگر آسمان به قدرت خورشید از فضایی بگیرد، حتی اگر عمامهای از سر زائران بیفتد.
بداغِ لاله توان دید یاسمن دروی
چو بسترد ز سرش مهر سایهٔ دیوار
هوش مصنوعی: اگر در دل لاله داغی وجود دارد، یاسمنِ درویش را میتوان دید؛ زیرا وقتی که زیبایی از سرش کنار میرود، سایهٔ دیوار او را میپوشاند.
دریچهاش بضیا دیده سهیل یمن
نشیمنش بهوا کعبه نسیم بهار
هوش مصنوعی: دریچهاش مانندی از نور ستارهای به نام سهیل یمن دارد و محل زندگیاش به قدری لطیف و شگفتانگیز است که همچون کعبهای به نسیم بهار میماند.
چو صبح بیضه خورشید پرورد بشکم
گر آشیانه کند بسپریش بر دیوار
هوش مصنوعی: وقتی صبح از جای خود بیرون میآید و نورش را به زمین میتاباند، در صورتی که آشیانهای بر روی دیوار داشته باشد، آن را با احتیاط پر میکند.
رموز غیب مصوّر شود درو هر دم
چو خاطری که بود در تصوّر اسرار
هوش مصنوعی: هر لحظه، اسرار نهانی به گونهای در آن نقاشی میشود، مانند خیالی که در ذهن انسان به تصویر میآید.
از آن زمان که فتادش نظر بشمسهٔ او
شد آفتاب پرست آفتاب حربا وار
هوش مصنوعی: از زمانی که او به آن خورشید نگاه کرد، آفتابپرست به شکل آفتابپرست دیگری درآمد.
ندانم ای فلک انصاف میدهی یا نه
گر از هزار جفایت یکی کنم اظهار
هوش مصنوعی: نمیدانم ای روزگار، آیا انصاف میکنی یا نه. اگر من از میان هزار زحمتی که به من رساندهای، حتی فقط یکی را آشکار کنم.
فرونشین بدو زانو و چین برابر، وزن
بدان صفت که دغاپیشگان دعویدار
هوش مصنوعی: با زانوهای خمیده و چین و چروک روی پیشانی به او نزدیک شو، زیرا با همان ویژگیهایی که دارد، کسانی که دعوی میکنند، او را به چالش میکشند.
اگر صواب نگویم بگوی و شرم مکن
که آبروی مرا نیست شرم کس در کار
هوش مصنوعی: اگر آنچه درست است نگویید، اشکالی ندارد، چون من در این موضوع شرم و حیا ندارم و برای کسی اهمیتی ندارد که آبروی من در خطر باشد.
مرا بشوق چنین بینی از چنان مرقد
مرا بدست تهی بینی از چنین بازار
هوش مصنوعی: من را به شوق و ذوقی که در چهرهام میبینی، در برابر آرامگاه و مکانی خاص مینگری. اما وقتی به این بازار و زندگی پرهیاهو نگاه میکنی، میبیینی که دست من خالی است و هیچ چیز برای عرضه ندارم.
نه بال روحِ قدس میدهی نه پرِّ مگس
نه سیمِ قلب دهی نه زر تمام عیار
هوش مصنوعی: نه قدرتی از روح بزرگ داری، نه آزادی مانند مگس، نه محبت و صداقت حقیقی ارائه میدهی، و نه حتی ثروتی واقعی و ارزشمند به کسی میدهی.
ازین معامله خود منفعل مباش که تو
بمور پر دهی از پای من بری رفتار
هوش مصنوعی: در این رابطه، خود را تحت تأثیر قرار نده، زیرا تو از مندر پاکی و صداقت خود به دیگران آسیب میزنی.
بکاوش مژه از کور تا نجف بروم
اگر بهند بخاکم کنی و گر به تتار
هوش مصنوعی: من برای پیدا کردن آنچه میخواهم، از مژههایی که از کور تا نجف را در بر میگیرد، عبور میکنم. اگر مرا به خاک هندوستان ببری یا به سرزمین تاتار، باز هم به این سفر ادامه میدهم.
ستیزه با چو تو قاهر دلیل دانش نیست
زبان گَزیدم و کردم ز گفته استغفار
هوش مصنوعی: من با کسی که به قدرت و دانشش افتخار میکند، درگیر نمیشوم. به جای بحث و جدل، خاموش میمانم و از گفتههایم عذرخواهی میکنم.
ترّحمی بکن آخر که عاجزم، عاجز
نگاه کن که چه خون میچکانم از گفتار
هوش مصنوعی: لطفاً کمی رحم کن، من به شدت ناتوانم. ناتوانیام را ببین و متوجه شو که از کلماتم چقدر اندوه و درد میریزد.
سخن چرا نبود دردناک و خونآلود
که تا لب از ته دل میکند بریش گذار
هوش مصنوعی: چرا سخن من اینقدر تلخ و دردآور نیست که بتواند احساسات عمیق و واقعیام را به خوبی به نمایش بگذارد؟
مرا که دست بگیرد که زیر دست توام
مرا که کار گشاید که از تو خیزد کار
هوش مصنوعی: کسی را در کنار خود میخواهم که به من کمک کند و مرا حامی باشد، زیرا من به وجود او نیاز دارم و تنها اوست که میتواند مشکلاتم را برطرف کند.
چه هرزه گوشدم از درد دل که شرمم باد
تو کیستی که شوی دستگیر و کارگزار
هوش مصنوعی: من از درد دل به جایی رسیدهام که دیگر نمیتوانم سکوت کنم، اما شرمندهام. تو کیستی که به کمک من بیایی و مشکلاتم را پیگیری کنی؟
همان که شوق طوافش مرا بطوفان داد
به نیم جذبه کشاند ز ورطهام بکنار
هوش مصنوعی: کسی که عشق و شوق دیدن او مرا به طوفان انداخت و در میانهٔ کشش و جذبهاش، من را از دچار شدن به مشکلات نجات داد.
شه سریر ولایت، علیِ عالیقدر
محیطِ عالمِ دانش، جهانِ علم و وقار
هوش مصنوعی: علی، بزرگ و برجستهای که بر تخت رهبری نشسته است، شخصیتی است که در تمام دنیا شناخته شده و استوار است و علم و دانش به دور او میچرخد.
لغتنویس خرد در صحاح همّت او
بمعنی لغت اندک آورد بسیار
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به تلاش و دقت یک نویسنده (لغتنویس) اشاره میکند که با وجود محدودیتها و کمبود لغات، توانسته است معانی و کلمات زیادی را جمعآوری کند. این نشاندهنده هوش و خلاقیت او در استفاده از واژگان است.
مثال آینه اندیشه زنگ بردارد
گر آورد بدل دشمنش بسهو گذار
هوش مصنوعی: اگر کسی بتواند به درستی از اندیشهاش مراقبت کند و مانند آینه، زنگارهای فکری را از ذهنش بزداید، میتواند تمام اشتباهات و سوهبرداشتها را نادیده بگیرد و به درک بهتری از شرایط دست یابد.
برنگ دایره در حصر جود او هر دم
شود ملاقی آغاز انتهای شمار
هوش مصنوعی: هر لحظه در دایرهای که محدود به مهربانی و بخشش اوست، شمارش آغاز و پایان به هم میرسد و در این گردش دائم، تجربهای تازه شکل میگیرد.
فلک بجوهر گل گفت روز میلادش
هنوز سیر کنم یا رسید وقت قرار
هوش مصنوعی: آسمان به جواهر گل گفت که روز تولدش هنوز فرا نرسیده است، یا اینکه وقت دیدار و قرار رسیده است.
ز خلق اوست که قندیل شقف بارگهش
ز نسبت دل روح القدس ندارد عار
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که نور و روشنایی که از خالق به وجود میآید، فراتر از هر نسبتی است و هیچ عیبی بر آن وارد نیست. همچنین، وجود روحالقدس و دل در این میان، نشانهای از عظمت و کمال خالق تلقی میشود.
ز فیض خندهٔ لطفش که کیمیا اثر است
بگاه صیحه قهرش که هست صور آثار
هوش مصنوعی: از نعمت خندهٔ مهربانیاش که مانند کیمیا تاثیرگذار است، در لحظهی فریاد قهرش که نشانههای مختلفی به جا میگذارد.
جحیم شاخ گلی از حدیقه احسان
بهشت برگ خسی در شکنجه عصار
هوش مصنوعی: جهنم به مانند شاخه گلی است که از باغ احسان مختص بهشت به دست آمده، در حالی که در عذاب عصار، مانند برگ علفی در معرض شکنجه قرار دارد.
فتد چو سایهٔ حِلمش بر آفتاب سزد
که نور ازو متعدّی نگردد آینهوار
هوش مصنوعی: زمانی که سایهی بردباری او بر آفتاب میافتد، طبیعی است که نور آن به گونهای نیست که از او عبور کند و مانند آینه بازتابی نداشته باشد.
نشسته شاهد خلقش بخلوتی که بود
دریچه حرمش نافِ آهوی تاتار
هوش مصنوعی: در جایی آرام و خلوت، شاهده و زیبایی او را میبينم که در حرمش، مانند ناف آهوی تاتار، جلب نظر میکند.
چو مهر رای تو در صبحدم شود طالع
شود ز فرط تهوّع گلوی صبح فگار
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید افکار تو در صبح زود طلوع کند، از شدت شگفتی و شوق، صبح به حالت ناراحتی و افسردگی دچار میشود.
کمانِ قصدِ تُرا جذبهای بُوَد که اگر
زِهَش بگوش رسانی رسد بقبضه شکار
هوش مصنوعی: قصد و نیّت تو، مانند کمانی است که درونش قدرتی شگرف نهفته است؛ اگر این نیّت را با صدای بلند بیان کنی، مانند شکارچیای خواهی بود که شکار خود را در دست میگیرد.
عبادتی که محلّی باجتهاد تو نیست
بود ز سیئه محتاجتر باستغفار
هوش مصنوعی: عبادتهای تو وقتی ارزش دارند که با تلاش و کوشش خودت انجام شوند، وگرنه اگر از آنها به درستی بهره نبری، به همان اندازه که به گناهانت نیازمند بخشش هستی، به عبادتهایت هم نیاز داری.
ز بس بعهد تو لاغر شد از ریاضت زهد
گرفت پهلوی ناهید شکل موسیقار
هوش مصنوعی: به خاطر عهد و پیمانی که با تو بستهام، به شدت لاغر و ضعیف شدهام. از تمرینهای سخت و زهد ورزی، به نحوی شگفتانگیز به زیبایی و لطافت ناهید، الههی عشق و زیبایی، شبیه شدهام.
عمل طراز فلک در صلاح کون و فساد
اگر نهد بخلاف مصالح تو مدار
هوش مصنوعی: اگر کارهای آسمان بر وفق مرادت نباشد و به صلاح تو نرسد، نباید به آنها توجه کنی و از مسیر خود منحرف شوی.
غبار صحن و سرای تو اوج هفتاورنگ
شکنجِ زلف سخای تو موجِ دریا بار
هوش مصنوعی: غبار حیاط و خانهات به اندازهی زیبایی و جذابیت موهای نرم و پر مانند تو است که مانند امواج دریا بر افراشته شدهاند.
اگر نه قهر تو یاد آرد آسمان شاید
که خطِّ منطقهاش بر میان شود زنار
هوش مصنوعی: اگر آسمان تو را ترک نکند و از یاد نرود، ممکن است مرز میان زمین و آسمان به معبر یا زنجیری تبدیل شود.
شباب سدره طوبی شود بشیب بدل
چو منع نشو کنی از مجاری اشجار
هوش مصنوعی: شاخههای درخت طوبی که جوان و سرسبز هستند، بهسان یک روند طبیعی به سمت پایین میآیند، زمانی که از راههای دیگر جلوی رشد و تولید آنها را بگیری.
ز مردمک نرسد نور تا ابد بمژه
چو بشکنی حرکت در مفاصل انظار
هوش مصنوعی: نور از مردمک خارج نمیشود و تا ابد توسط مژهها محدود میماند، همانطور که اگر حرکتی در مفاصل چشم انجام دهی، دید تو تحت تأثیر قرار میگیرد.
بهر دیار که آمد لوای عدل تو، ظلم
دهد درازیِ دستِ ستم بپایِ فرار
هوش مصنوعی: هر کجا که پرچم عدالت تو بر افراشته شده باشد، ظلم و ستم نمیتواند به راحتی بر مردم غلبه کند و در تلاش برای فرار از آن خواهد بود.
بطور عالمِ معنی گشوده شوقِ کلیم
بناز و نعمتِ حُسنِ تو روزهٔ دیدار
هوش مصنوعی: با فهم عمیق از معنی، شوق و آرزوی ملاقات با زیبایی تو را جشن بگیر و از نعمتی که در دیدار تو نهفته است، لذت ببر.
هنوز ناصیه آفتاب در عرق است
از آن فروغ که بر وی فشاندی از رخسار
هوش مصنوعی: هنوز هم پیشانی آفتاب از نور و درخششی که از چهره تو بر آن تابیده، مرطوب و درخشان است.
ز شرم نورِ جمال تو آفتاب هنوز
بهر جهت که رَوَد هست روی بر دیوار
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی تو، حتی آفتاب هم هنوز به اطراف میتابد و تصویر تو بر دیوارها مشخص است.
همه تراوشِ جودی و کاوش امید
همه نوازشِ ناموسی و گذارش عار
هوش مصنوعی: همه تلاشها و جستجوهای تو نتیجهی خود را نشان میدهد و همهی لطف و محبت تو باعث ایجاد اعتبار و ارزش میشود.
محیط بر کف جود تو کرد، موج فدا
سپهر بر سر جاه تو کرد، اوج نثار
هوش مصنوعی: فضای وجودت به خاطر سخاوت تو، موجها خود را فدای مقام تو کردهاند و فراتر از آنچه که شایسته است، تو را مورد احترام قرار دادهاند.
غبار خشم تو آرایش کلاه خزان
شعار لطف تو افزایش جمال بهار
هوش مصنوعی: غبار ناشی از خشم تو مانند پوشش و آرایش کلاه فصل پاییز است و نشاندهندهی زیبایی و لطف تو به شکل زیبایی بهار افزوده میشود.
ز شوق کوی تو پا در گلم ز عمر چه سود
هزار جان گرامی و یک قدم رفتار
هوش مصنوعی: به خاطر عشق به تو، پای خود را در خاک گذاشتهام. عمر چه فایدهای دارد اگر هزار جان گرانبها داشته باشم، اما نتوانم حتی یک قدم در راه تو بردارم.
چو خیمه دوره دامانم آسمان گوئی
بصد طناب فرو بسته است و صد مسمار
هوش مصنوعی: چنان به نظر میرسد که آسمان مانند یک خیمه بزرگ به دور من پیچیده و با طنابها و میخهای زیادی به زمین بسته شده است.
بگلخن آمده از روضه ماندهام محروم
که روی هندسیه با دوپای حرص فگار
هوش مصنوعی: در باغ گل، از بهشت به دور ماندهام و به خاطر حرص و طلب بیپایانم، دچار خستگی و زحمت شدهام.
ز شوق کوی تو هرجا شوم هلاک مرا
بجای سبزه قدم بر دمد ز خاک مزار
هوش مصنوعی: از روی علاقه به محل تو، هر جا که بروم، نابود میشوم. به جای سبزه و greenery، قدمهایم بر خاک مزار تو قدم میگذارند.
نه دین بجای ، نه ایمان بسوی خویشم خوان
مگر ز شرم تو بگشایم از میان زنار
هوش مصنوعی: نه دینی دارم و نه ایمانی که مرا به سوی خودت بخواند، جز اینکه از شرم تو میخواهم از این محدودیت رهایی یابم و از زنجیرهای بستهام آزاد شوم.
ز وعده ها که بخود کرده ام یکی اینست
که در طواف تو خواهم گریستن بسیار
هوش مصنوعی: در وعدههایی که به خود دادهام، یکی از آنها این است که در گرداگرد تو بسیار اشک خواهم ریخت.
نثار کوی تو دارم هزار جان و هنوز
متاع من همه دست تهی است همچو چنار
هوش مصنوعی: من هزار جان را برای سر بلندی کوی تو فدای تو میکنم، ولی هنوز چیزی از داراییام ندارم و مانند درخت چنار بیثمر و تهی هستم.
اگر زآتش شوقم شود فروغ پذیر
به سلسبیل زند غوطه مرغ آتشخوار
هوش مصنوعی: اگر شوق من مانند آتش درخشان شود، مانند پرندهای که به آتش وابسته است، در آب زلال و خنک فرو میروم.
مرا چو دیده بود ابلقی چه اندیشم
که این کرنک هرونست و آن کهَر رهوار
هوش مصنوعی: وقتی که او مرا دید، چه فکری میتوانم بکنم در حالی که پرندهای زیبا در آسمان میرقصد و در کنار آن، پرندهای دیگر به آرامی در حال پرواز است؟
چگونه پای کم آرم ز آسمان آخر
که بر در تو بود دایمش بر رفتار
هوش مصنوعی: چطور میتوانم از آسمان پایینتر بیایم در حالی که همیشه درب تو در انتظار من است و مرا به سوی خود میکشاند؟
بدان خدای که در شهر بند امکان نیست
متاع معرفتش نیم ذره در بازار
هوش مصنوعی: خدا را شاهد میگیرم که در دنیای ما، امکان پیدا کردن معرفت و حقیقت به راحتی وجود ندارد و نمیتوان حتی اندک چیزی از آن را در بازارهای دنیا یافت.
بجزر و مد محیط عطای او که کشد
بنیم موجه دو عالم گناه را بکنار
هوش مصنوعی: امواج دریا و تغییرات آن ناشی از بخشش خداوند است؛ اوست که میتواند گناهان انسانها را مانند امواج دریا به کناری براند و پاک کند.
بکنه او که تعجب نشد گران مایه
ازین که کرد ز درکش نبی بعجر اقرار
هوش مصنوعی: او که از دیدن این امر شگفتانگیز تعجب نکرد، به راستی از ارزش و گرانمایگی آن آگاه است؛ زیرا که نبوت پیامبر تقدیری را با عجز و ناتوانی خود قبول کرده است.
بکلک او که نوشت و بسا که بنویسد
بر وی صفحه عالم سطور لیل و نهار
هوش مصنوعی: همه چیزهایی که نوشته شدهاند و آنچه که ممکن است نوشته شوند، بر صفحه جهانی روز و شب به ثبت میرسد.
بحاذقیکه که ز داروی حکمتش گردید
شکسته رنگ خزان و شکفته روی بهار
هوش مصنوعی: به لطف دانش و تواناییهای حکمت آن فرد، رنگ و حالتی که به فصل خزان تعلق داشت، از بین رفت و زیبایی و شادابی بهار ظهور کرد.
بلطف او که زفیضش نمونه ایست بهشت
بجود اوزدیگش نمک چشی است بخار
هوش مصنوعی: به لطف او که بخشی از نعمتهایش بهشت را به تصویر میکشد، وجود او مانند نمکی است که در بافت زندگی ما طعم میدهد.
بخشم او که همش حلم اوست شعله فشان
بکنه او که همش علم اوست آینه وار
هوش مصنوعی: من به او که همه چیزش صبوری است، عشق ورزیدم و او که وجودش سرشار از دانش است، مانند آینهای روشن و واضح میباشد.
بعشق او که بپهلوی جان نشاند درد
بشوق او که ببازوی دل فرستد کار
هوش مصنوعی: به خاطر عشق او، درد و رنج را بر جان میپذیرم و به خاطر شوق او، احساسات و عواطف خود را به او میفرستم.
بسایه علم مصطفی در آن عرصه
که آفتاب شود هم علاقه دستار
هوش مصنوعی: علم و دانش پیامبر در آن عالمی که نورش مانند آفتاب میتابد، میتواند مانند یک دستار ارزشمند و مهم باشد.
بجاه او که برویش قدم گشاده نظر
بشبه او که بگردش عدم کشیده حصار
هوش مصنوعی: به خاطر مقام و جایگاه او، نگاه ما به سوی او گشوده است، مانند کسی که در دور او دایرهای از عدم و بیوجودی کشیده شده است.
به آستین کریمش که هست گنج افشان
به آستان حریمش که هست ناصیه زار
هوش مصنوعی: در آستین بخشندهاش گنجینهای پنهان وجود دارد و در درگاه این حریم مقدس، چهرهی دردمند و نزار نمایان است.
بنعمت تو که اندازه را کند مغرول
بمدحت تو که اندیشه را کند ببمار
هوش مصنوعی: به خاطر نعمت تو، انسان را به شگفتی و حیرت میاندازد و با ستایش تو، فکر و اندیشه را به عمیقترین حالت خود میبرد.
بسلک یازده عقدی کز آن دو لؤلؤ نور
علی است ابر مطیر و بتول دریا بار
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و روشنی عشق و محبت اشاره دارد. در آن به دو الماس یا لؤلؤ اشاره شده که نماد نور و درخشش هستند. همچنین به بارش باران و دریا نیز اشاره دارد که نشاندهنده زندگی و پویایی است. در کل، این بیت از زیباییهای طبیعی و عشق سخن میگوید که همچون مرواریدی درخشان در دل دریا قرار دارد.
بطایر ارنی سنج بی اثر نغمه
بلن ترانی هم ذوق مژده دیدار
هوش مصنوعی: پرندگان در آسمان را ببین، از نغمههای دلنشین و شوق دیدار لذت ببر.
بعشوه ای که زلیخا برید از او کف دست
بفتنه ای که مسیحا گزید ازو سردار
هوش مصنوعی: زلیخا با عشوه و ناز خود، دل یوسف را ربود و مسیحا نیز از آن عشق و فریبشی که بر او وارد شد، بیش از یک سردار تحت تاثیر قرار گرفت.
ببرقع مه کنعان که بود حسن آباد
بحجله گاه زلیخا که بود یوسف زار
هوش مصنوعی: پرده زیبایی را کنار بزن تا زیبایی سرزمین کنعان مشخص شود، همانطور که آنجا جایی برای زلیخا و یوسف زیبا بود.
به آن متاع که گوهر فروش کنعانی
بمصر برد و لباب ز حسن شد بازار
هوش مصنوعی: در اینجا به کالایی اشاره شده که فروشندهاش آنچنان با ارزش است که شبیه به جواهر است. این کالا به مصر برده شده و به خاطر زیباییاش بازار را پررونق کرده است.
به آن دروغ که فرهاد از و شهادت یافت
به آن ترانه که منصور را کشید بدار
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره به دروغی دارد که منجر به مرگ فرهاد و شهادت منصور شد. به نوعی به تأثیرات منفی دروغها و داستانهایی که میتواند زندگی افراد را تحت تاثیر قرار دهد، پرداخته میشود. این دروغها و افسانهها میتوانند عواقب سنگینی به همراه داشته باشند.
بناقه ای که بلیلی خیال مجنون برد
بان کرشمه که لیلی بر آن نمود نثار
هوش مصنوعی: دختری زیبا و دلربا، با چهرهای افسونگر و جذاب، حسی شگفتانگیز در دل مجنون ایجاد کرده و با ناز و کرشمهاش، عشق و نوازش را به او هدیه داده است.
به تیشه ای که بر اطراف صورت شیرین
همه کرشمه تراشید و ریخت برکهسار
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به هنری دارد که با دقت و ظرافت، شکل و زیبایی چهرهای دلنشین را ایجاد میکند. در آن، تیشهای مانند ابزاری برای تراشیدن و شکل دادن به زیبایی توصیف شده است، که نتیجهاش ظاهری دلپذیر و جذاب برای فرد مورد نظر است. به نوعی، هنری هنرمندانه و توجه به جزئیات را به تصویر میکشد که زیبایی را به وجود میآورد.
بنوش نوش ندیم صبوحی مستان
بکاو کاو کلید طبیعت هشیار
هوش مصنوعی: با لذت از اشکال خوشی و شادی بنوشید و در جستجوی رازهای طبیعت باشید تا به درک روشنی برسید.
بغم فروشی آسودگان شکوه طراز
بتازه رویی پژمردگان شکر گزار
هوش مصنوعی: غصه و اندوه کسانی که در آسایش هستند، در برابر زیبایی و طراوت افرادی که دچار پژمردگی و بیحالی شدهاند، خود را نشان میدهد. این افراد حتی در شرایط سخت باید شکرگزار باشند.
برنج بازوی پر نفع کاسبان ضعیف
بچین ابروی بی وجه خواجگان کبار
هوش مصنوعی: برنج در واقع نمایانگر سودآوری برای تاجران ضعیف است و در عین حال بیانگر نارضایتی یا بینظمی در وضعیت خواص و بزرگان جامعه است.
بخستی که کند جذب طعمه از کف مور
بشهوتی که زند خال بوسه بر لب یار
هوش مصنوعی: لحظهای که طعمهای را از دست مورچی میگیرد، آنقدر جذاب و دلکش است که به یاد بوسهای میافتد که بر لب یار گذاشته شده است.
بگوشه گیری عنقا که جوهر فعال
ندید صورت او جز بصفحه پندار
هوش مصنوعی: در گوشهگیری عنقا، چیزی از وجود او مشاهده نمیشود، جز اینکه تنها در خیال و تصویر ذهنی مردم جای دارد.
بهوشمندی آن سایه خفت نخل حیات
که دیده باز نکرد از کشاکش منشار
هوش مصنوعی: در خفا و بیخبر از مشکلات و چالشهای زندگی، خطری بزرگتر از تهدیدهای ظاهری وجود دارد. کسی که مانند سایهای از هشیاری و آرامش در زندگی است، بهتر است که از رویدادهای پرتنش دوری کند و از دیدن واقعیتهای تلخ و دردناک خودداری نماید.
بعقد گوشه دستار شاعران حریص
که بی برات صله سینه ایست پرآزار
هوش مصنوعی: شاعران حریص به مانند افرادی هستند که در گوشهای از دنیای ادبیات، به دنبال دریافت پاداش و شهرت هستند. آنها به خاطر این حرص و طمع، دچار مشکلات و رنجهایی میشوند که گاهی فراتر از توان آنهاست. در واقع، تلاش بیوقفه این شاعران برای جلب توجه و تأیید میتواند خستگی و فشار زیادی را بر آنها وارد کند.
بدست همت من کز کنار گوشه گرفت
ز ننگ آنکه بدر یوره آشناست کنار
هوش مصنوعی: این بیت به معنای تلاشی است که من انجام دادم تا از شر ننگ و عیب دور بمانم. این ننگ به کسی اشاره دارد که به او آشنا هستم و از کنار او فاصله گرفتهام. در واقع، هدف من این است که با اراده و کوشش خود، لایق و محترم باشم و از هر چیزی که باعث خجالت من میشود، دوری کنم.
بطبع گرسنه چشم محبت اندیشه
که جز بنعمت جود تو نشکند بازار
هوش مصنوعی: طبیعت انسان به محبت و محبتطلبی گرایش دارد و جز با نعمت و بخشش تو نمیتواند نیازهای خود را برطرف کند.
بخاک جبهه که باد بروت عابد ازوست
بتار سبحه که صوفی ازوست در زنار
هوش مصنوعی: به زمین جبهه که بادی را به همراه دارد که عابدان از آن میخواهند و به ریسمان توبهای اشاره دارد که صوفیان با آن به توسل میپردازند.
بناز حسن که بندد نقاب در خلوت
بر از عشق که آید که برهنه در بازار
هوش مصنوعی: به زیبایی او افتخار کن که در خلوت خود، با عشقش در دل میرقصد و در بازار، بدون حجب و حیا خود را معرفی نمیکند.
بنکته گیری ناموس روستایی طبع
بلب گزیدن افسوس خویشتن بی زار
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به این نکته اشاره دارد که عشق و علاقه به همسری از یک روستا ممکن است باعث دردسر و نارضایتی فرد شود، و او از این وضعیت خسته و ناامید شده است. به نوعی میگوید که گاهی براساس احساساتی که داریم، ممکن است دچار مشکلاتی شویم که از آنها ناخشنودیم.
بمردمی که بود هم طویله عنقا
بمحرمی که بود هم قبیله اسرار
هوش مصنوعی: مردمی که در کنار یکدیگر زندگی میکنند، مانند پرندهی افسانهای (عنقا) که به جمعیتی خاص تعلق دارد، به هم پیوسته و با یکدیگر ارتباط دارند. آنها درون گروهی هستند که به اشتراک گذاشتن رازها و مسائل عمیق و خصوصی اهمیت دارد.
بگرم چشمی من در نظاره معنی
بشر مگینی من در افاده اشعار
هوش مصنوعی: اگر چشم من به زیبایی انسانها بیفتد، در بیان اشعار خود کم و کاستی نخواهم داشت.
بسنبلی که بگلزار حسن می روید
نه از میانه گلشن نه گوشه گلزار
هوش مصنوعی: سنبل، که گل خوشبویی است، در باغ زیبایی میروید. اما این سنبل نه از مرکز باغ، بلکه از گوشهای دورتر به رشد خود ادامه میدهد.
بنافه ای که از آهوی صنع میافتد
بهر کجا نمکین تر بود ز چهره یار
هوش مصنوعی: بنافه، که به معنای عطر و بوی خوش است، از آهویی که در طبیعت زیبا و دلنشین زندگی میکند، به وجود میآید. هر کجا این عطر پخش شود، جذابتر و دلنشینتر از چهره یار خواهد بود.
بشور قمری دستان سرای یک نغمه
که درس نکته توحید می کند تکرار
هوش مصنوعی: قمری با صدای خوش خود، دستانش را به جنبش درآورده و لحن و آهنگی میخواند که پیغام توحید را به زیباترین شکل ممکن تکرار میکند.
بعندلیب چمن کز نوای گوناگون
لباس بوقلمون دوخت بر رخ گلزار
هوش مصنوعی: در میان چمنزار، پرندهای با نواهای مختلف به آوازخوانی مشغول است و بر چهرهی گلزار، زیباییهایی مانند لباس رنگارنگ بوقلمون نمایان است.
بدود گلخن امید و دودگاه هوس
که با دماغ منش هر دور است قرب جوار
هوش مصنوعی: به جستجوی آرزوها و امیدها پرداخته میشود، زیرا در هر لحظهای که نفس کشیده میشود، نزدیکی به هدف و آرزو احساس میشود.
به آفتاب مرا دو دریچه طالع
که نیست هیچگهش با زمانه ما کار
هوش مصنوعی: به خورشید من دو پنجره وجود ندارد، چرا که هیچ ارتباطی با زمانه ما ندارد.
به نیم قطره شرابی که باز می ماند
پس از پیاله کشیدن بساغر از لب یار
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف لحظهای اشاره دارد که پس از نوشیدن شراب، قطرهای از آن هنوز بر لبهی پیاله باقی مانده است. این تصویر نمادین به نزدیکی و تماس با معشوق اشاره میکند و حسرت آن لحظه را به نمایش میگذارد. در واقع، قطرهای که باقی مانده، نماد پیامدهای عشق و خاطرات شیرین است که از لحظات دلنشین با معشوق برجای مانده است.
بکان کسب که زاید بنام بذل درم
بشان نصب که دوزد بدوش عزل غیار
هوش مصنوعی: بکوش تا به دست آوردی که با بذل و بخشش درخت میوهاش را به بار میآورد و کسانی که به طمع مال دیگران هستند، نباید به آنجا وارد شوند.
به آستین کلیم و دریچه مشرق
به آستان کریم و پذیره ادرار
هوش مصنوعی: در آستین کلیم به نشانه ی توجه و فراروی از مشکلات و در دریچه مشرق به امید روشنایی و منظرهای جدید، در آستان وجود شخصی کریم و بخشنده، به استقبال از بزرگواری و فرایند پذیرش روزهای آینده میرویم.
بعرصه دادن شوق و به آب شستن یأس
بدستیاری توفیق و رنگ دادن کار
هوش مصنوعی: نابود کردن ناامیدی و ایجاد شوق و انگیزه با کمک موفقیت و به زیبایی درآوردن کارها.
بانبساط مکان و بامتیاز جهت
باختلاط میان و باحتراز کنار
هوش مصنوعی: با گسترش فضا و با تمایز در سمتها، در آمیختگی میان و با احتیاط در کنارهها.
بعلت سکنات و بکوشش حرکات
بعزت حسنات و بجوشش اذکار
هوش مصنوعی: به دلیل آرامش در زندگی و تلاش در انجام کارهای نیک، و با حرکات صحیح، به عزت و ارزشهای خوب دست مییابیم، همچنین با یادآوری و ذکر کردن حقایق، در زندگی خود نشاط و انرژی پدید میآوریم.
بتوبه و به پشیمانی دل تائب
بمستی و بپریشانی سر و دستار
هوش مصنوعی: با توبه و پشیمانی، دل انسان که تائب است به حالت مستی و بیخیالی میرسد، همچنان که سر و دستار او درهم میشود.
بعیش زهره چنگی، بدرد ناله من
بفیض سرمه مکی، بگرد کوچه یار
هوش مصنوعی: به زندگی زهره که با چنگ موسیقی مینوازد، حسرت و نالهی من را با بهرهمندی از سرمه مکی، در کوچهی محبوبم بگذر.
بخوی فشانی شبنم ، بخود فروشی گل
بنیزه بازی سوسن ، بدشنه سازی خار
هوش مصنوعی: درخشش شبنم بر روی گلها و جذب زیباییها توسط گلها، همچنین تشنگی خاری که به دنبال زندگی و زیبایی است.
بیکه تازی وحدت بعرصه توحید
بفوج داری کثرت بمعرض آثار
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره شده است که در میدان وحدت، وجود کثرت و تنوع فقط به عنوان آثار و نشانهها قابل مشاهده است. به عبارت دیگر، در اصل، همه چیز به یک وحدت و یکپارچگی بازمیگردد و تفاوتها تنها ظاهر و جلوههای آن هستند.
بدعوت لب عابد که دوخت دلق مراد
باتش دل عاشق که سوخت لوح مزار
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به زیبایی و جاذبهی یک معشوق اشاره میکند که عشق و علاقهای عمیق در دل عاشق به وجود میآورد. معشوق، با لبخند و دعوت خود، بر دل عابد تأثیر میگذارد و او را به سوی خود جلب میکند. همچنین، عواطف و احساسات عاشق به حدی شدت میگیرد که در واقع او را میسوزاند، به طوری که احساساتش ابعادی فراتر از احساسات عادی افراد دارد. در نهایت، این عشق و سوختن به شکل یک یادگار و نام نوشته شده بر سنگ قبربه یادگار باقی میماند.
ببر شکفتن امروز و غنچه گشتن دی
بتوشه پختن امسال و نام بردن پار
هوش مصنوعی: امروز ببر را به گل نشسته و غنچهای را در حال شکفتن مشاهده کنیم، در حالی که در سال جاری به پختن میوهها مشغولیم و در سال گذشته نیز نامی از آنها بردهایم.
بشیوه دانی شهر و بساده خویی ده
بنخل بندی کشت و بخوشه چینی کار
هوش مصنوعی: این جمله بیان میکند که با تجربه و دانش، میتوان شهر را به خوبی شناخت و به سادگی زندگی کرد. در این راستا، کشت خرما و برداشت خوشههای آن، نماد کار و تلاش برای برخورداری از نعمتها و موفقیت در زندگی است.
بصبح قاتم پوش و بشام اکسون باف
بصلح آب فشان و بجنگ آتش بار
هوش مصنوعی: صبح در حالی تاریک و دلگیر میگذرد و شب با پوشش نرم و لطیف میآید. در آرامش آب بهاری، غنیمتهای صلح و آرامش را شاهد هستیم و در جنگ با آتش، سختیها و چالشها را تحمل میکنیم.
بهوشمندی عدل و سیاه مستی ظلم
بتر زبانی تیغ و بسر گرانی دار
هوش مصنوعی: عدل و انصاف به اندازه هوش و درایت است، اما ظلم و ناعدالتی حتی از یک زبان تند و تیز و نیز از سنگینی بار مشکلات بدتر است.
بکذب بی پدر و صدق آدمیزاده
بجهل بی اثر و عقل جبرئیل آثار
هوش مصنوعی: این بیت به تفاوتهای میان دروغ و حقیقت اشاره میکند. اولین بخش به عدم اعتبار و ارزش کلامی افرادی که از اصل و نسب خود بیخبرند، اشاره دارد و بخش دوم به ناتوانی انسان در استفاده از دانش و خرد خود، بهویژه زمانی که تحت تأثیر جهل قرار دارد، اشاره میکند. همچنین تأکید دارد که حتی بالاترین درجات عقل و دانش نیز زمانی که غیرقابل استفاده باشد، تأثیر چندانی ندارد.
ببخل وعده تراش و قناعت عیاش
بصدق تنگ معاش و خوش آمد جرار
هوش مصنوعی: به جای اینکه وعده بدهی و حرص و طمع کنی، بهتر است که با رضایت و قناعت زندگی کنی. در شرایط سخت مالی، باید با صداقت و صداقت رفتار کرد و از زندگی لذت برد.
بناگواری نزع و بناگزیری مرگ
به بی مداری عمروبه بیوفایی یار
هوش مصنوعی: فقدان اراده در زمان جنگ و ناچاری از مرگ، به همراه بیخبری از زندگی و ناپایداری دوستان، همگی نشاندهندهٔ سختیهایی هستند که انسانها در جریان زندگی با آنها روبهرو میشوند.
بهزل معرکه گیر و نفاق تو بر تو
بصبر کم سخن و شوق آتشین گفتار
هوش مصنوعی: در میدان نبرد درگیر شو و با ترفندهای خود به مقابله بپرداز. صبوری کن و کم حرف بزن، اما همیشه با شوق و هیجان سخن بگو.
بآبروی قناعت بذلت خواهش
بکامرانی فرصت بدولت دیدار
هوش مصنوعی: با زندگی ساده و بیریا زندگی کن، و از خواستههای دنیایی دوری کن تا بتوانی در فرصتهای زندگی به مقامات بالا دست یابی و با نیکان و بزرگانی که به دلخواه میخواهی ملاقات کنی.
بتنگنای گریبان بوسعت دامن
بخاکساری کفش و بنخوت دستار
هوش مصنوعی: در تنگنای گریبان، به اندازهی گستردگی دامن به خاک میافتد و کفشها و دستار نازنین را به خود میکشاند.
بداع پهلوی بیمارممتنع حرکت
بدرد زانوی جویای منقطع رفتار
هوش مصنوعی: بیمار و ضعیم و توان حرکت ندارم، درد زانویم این اجازه را به من نمیدهد که به درستی قدم بزنم.
بحق این همه سوگندهای صدق آمیز
که نزد علم تو حاجت نداشتم بشمار
هوش مصنوعی: با توجه به این همه سوگندهای راستینی که خوردهام، به خاطر میآورم که هیچگاه نیازی به علم تو نداشتم.
که گر شود ره کوی تو جمله نشترخیز
کنم بمردمک دیده طی نشتر زار
هوش مصنوعی: اگر به کوی تو برسم، همه دردها و رنجها را تحمل میکنم و حتی اگر لازم باشد، خود را با اشک و ناله به خاک میافکنم.
رهی ز شوق سراسیمه طی کنم که قدم
بکام تیشه نهم گرستانم از سرخار
هوش مصنوعی: به خاطر اشتیاق زیاد، با شتاب و بیتابی میخواهم راهی را طی کنم. حتی اگر پایم به سنگ و خار بیفتد، باز هم میکوشم که به مقصدم برسم.
بآب مهر تو شستم گناهنامه خویش
چه غم که کاتب اعمال دارد استحضار
هوش مصنوعی: با آب محبت تو گناهانم را شستم و پاک کردم، چه نگرانی؟ که نویسنده اعمالم هم از این موضوع آگاه است.
گدای کوچه مهرت بروزگار گناه
گرفته یاج ز سلطان ملک استغفار
هوش مصنوعی: فقیر کوچه، محبت تو را در زمانهای طلب میکند که گناه در آن جا افتاده است و از سلطان دنیا عذری برای خطای خود میخواهد.
نه در پناه ولای توام؟ چه غم که بود
معاصیم نه باندازه قیاس و شمار
هوش مصنوعی: آیا من تحت حمایت و سرپرستی تو نیستم؟ چه اهمیتی دارد که گناهکار هستم، نه به اندازهای که بشود آن را اندازهگیری کرد.
وگر ولای تو ابلیس را شود زورق
کشد زورطه نعتش بیک نفس بکنار
هوش مصنوعی: اگر محبت تو، ابلیس را به کشتی سواری وادار کند، پس با یک نفس میتواند او را به ساحل برساند.
شباهت تو کند آفتاب دریوزه
که آورد بضمیرم بدین وسیله گزار
هوش مصنوعی: تشابه تو مانند آفتاب است که در دل من نفوذ کرده و به این وسیله راهی را برای خود باز میکند.
هران عروس سخن کز دیار مدح تو نیست
بعشوه گر کشدم در نیاورم بکنار
هوش مصنوعی: هر سخنی که از زیباییهای تو نباشد، مانند عروسی است که از دیاری دیگر آمده و اگر مرا به خود جلب کند، نمیتوانم آن را کنار بگذارم.
مگر بدامن جود تو دست زد قلمم
که گنجش از بن ناخن دمید نرگس وار
هوش مصنوعی: زیبایی و لطافت تو چنان است که وقتی قلم به دامانت نزدیک شد، گنجینهای از معانی و احساسات از دل آن بیرون آمد، همانطور که گل نرگس از دل زمین میروید.
چو کرم پیله بخود بر تند مدایح تو
بگاه طاعت ایزد چو دارمش بی کار
هوش مصنوعی: مانند کرم در پیله، وقتی که به خود میپیچم و مشغول ستایشهای تو هستم، در زمان عبادت خداوند، وقتی که خود را بیکار مییابم.
معلمی که تراشیده خامه طبعم
زآفتاب نهد لوح ساده ام بکنار
هوش مصنوعی: معلمی که با هنر خود توانسته است افکار من را از نور خورشید شکل دهد، اکنون لوح سادهام را کنار میگذارد.
کجاست مانی صورت نگار تا بیند
نگارخانه ارژنگ و صورت جان دار
هوش مصنوعی: کجاست مانی، آن چهرهی زیبا، تا نقاشی ارژنگ و جاندار را ببیند؟
بچار سوی سخن نقد رایجی دارم
نه همچو ماه زر اندوده آفتاب عیار
هوش مصنوعی: من درباره موضوعی بحث دارم که در آن نظر و عقیدهام مشخص و روشن است، نه مانند ماهی که با طلا پوشانده شده، بلکه تابش خورشید را واقعی و عاری از هر گونه تزیین میدانم.
کلام من که متاع ولایت سخن است
بروی دست صبا میرود سلیمان وار
هوش مصنوعی: سخنان من که ارزش و مقام خاصی دارند، به آرامی و به زیبایی همراه با نسیم به گوش دیگران میرسد، مانند سلیمان که با قدرت و زیبایی خاص خود شناخته میشد.
نه انجم است فلک را؛ که همت عرفی
دمادم آب دهانش فکنده بر رخسار
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به این موضوع اشاره میکند که آسمان و ستارهها نتوانستهاند زیبایی و جذابیت انسان را متمایز کنند؛ بلکه این همت و تلاش عرفی است که با قدرت و مداومت خود، زیبایی را در چهره او به نمایش میگذارد. در واقع، انسان با اراده و کوشش خود میتواند نور و درخششی فراتر از ستارگان به خود ببخشد.
از آن بعالم سفلی درآمدم که مرا
غریب دوست نهاد است و آشنا بی زار
هوش مصنوعی: من از دنیای پایین پا به عرصه گذاشتم، جایی که دوستانم غریب و ناآشنا هستند و آشنایانم از من بیزارند.
زجهل جایزه یابم اگر هجا گویم
بعلم تاج دهم چون شوم مدیح نگار
هوش مصنوعی: اگر براثر نادانی چیزی بگویم، پاداش میگیرم، اما اگر با دانش سخن بگویم، به خودم افتخار میکنم و به تحسین زیباییها میپردازم.
بکام دنیویم چون زبان نمی گردد
حدیث جایزه درحشر می کنم اظهار
هوش مصنوعی: در زندگی دنیوی خود، چون نمیتوانم در مورد پاداش صحبت کنم، در روز قیامت، آنچه در قلب دارم را بیان خواهم کرد.
چو این قصیده در افواه خاص و عام افتاد
خطاب ترجمه الشوق یافت از احرار
هوش مصنوعی: زمانی که این شعر بین مردم عادی و خاص معروف شد، به ویژه در دل آزادگان، شوق و اشتیاقی به آن داده شد.
حاشیه ها
1400/06/15 09:09
جنید
مصراع دوم بیت 46
نُه آسمان به ته کفش گم کند دستار
صحیح است
1400/07/28 20:09
محمود فخّار نوغانی
در مورد بیت 50
چو صبح بیضه خورشید پرورد بشکم
گرآشیانه کند بسپریش بر دیوار
معنی این بیت مخصوصا مصرع دوم آن را جویا هستم. ممنون.
1400/07/28 20:09
محمود فخّار نوغانی
نکته دیگر در باب این شعر این مصرع «رموز غیب مصور شود درو هر دم» کلمه «درو» باید بدین شکل نوشته شود «در او»
1400/07/29 05:09
محمود فخّار نوغانی
در مورد بیت 100 مصرع «که این کرنک هرونست و آن کهر رهوار» ویراست درست این بیت بدین گونه می باشد: «که این کرنگ حرون است و آن کهر رهوار» در معنی کرنگ آمده است: اسب آل، اسب سرخ رنگ و در معنی حرون آمده است: سرکش، نافرمان