گنجور

بخش ۴ - سبب نظم کتاب

روزی به مبارکی و شادی
بودم به نشاط کیقباد‌ی‌
ابروی هلالی‌ام گشاده
دیوان نظامی‌ام نهاده
آیینهٔ بخت پیش رویم
اقبال به شانه کرده مویم
صبح از گل‌ِ سرخ دسته بسته
روزم به نَفَس شده خجسته
پروانهٔ دل چراغ بر دست
من بلبل باغ و باغ سرمست
بر اوج سخن علم کشیده
در درج هنر قلم کشیده
منقار قلم به لعل سفتن
دراج زبان به نکته گفتن
در خاطرم اینکه وقت کار است
که‌اقبالْ رفیق و بخت یار است
تا کی نفس تهی گزینم‌؟
وز شغل جهان تهی نشینم‌؟
دوران که نشاط فربهی کرد
پهلو ز تهی‌روان، تهی کرد
سگ را که تهی بود تهی‌گاه
نانی نرسد تهی در این راه
بر ساز جهان نوا توان ساخت
کان راست جهان که با جهان ساخت
گردن به هوا کسی فرازد
کاو با همه چون هوا بسازد
چون آینه هر کجا که باشد
جنسی به دروغ بر تراشد
هر طبع که او خلاف‌جوی است
چون پردهٔ کج خلاف‌گوی است
هان دولت اگر بزرگواری
کردی ز من التماس کاری
من قرعه‌زنان به آنچنان فال
و‌اختر به گذشتن اندران حال
مقبل که برد چنان برد رنج
دولت که دهد چنان دهد گنج
در حال رسید قاصد از راه
آورد مثال حضرت شاه
بنوشته به خط خوب خویشم
ده پانزده سطر نغز بیشم
هر حرفی از او شکفته باغی
افروخته‌تر ز شب‌چراغی
کای محرم حلقهٔ غلامی
جادو سخنِ جهان، نظامی
از چاشنی دم سحر خیز
سحری دگر از سخن برانگیز
در لاف‌گه شگفت‌کار‌ی
بنمای فصاحتی که داری
خواهم که به یاد عشق مجنون
رانی سخنی چو دُر مکنون
چون لیلی بکر اگر توانی
بکری دو سه در سخن نشانی
تا خوانم و گویم این شکر بین
جنبانم سر که تاج سر بین
بالای هزار عشق نامه
آراسته کن به نوک خامه
شاه همه حرفهاست این حرف
شاید که در او کنی سخن صرف
در زیور پارسی و تازی
این تازه عروس را طرازی
دانی که من آن سخن شناسم
که‌ابیات نو از کهن شناسم
تا دَه‌دَهی‌ِ غرایبت هست
دَه‌پنج زنی رها کن از دست
بنگر که ز حقهٔ تفکر
در مرسلهٔ که می‌کشی دُر
ترکی صفت‌ِ وفای ما نیست
ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
چون حلقهٔ شاه یافت گوشم
از دل به دماغ رفت هوشم
نه زهره که سر ز خط بتابم
نه دیده که ره به گنج یابم
سرگشته شدم در آن خجالت
از سستی عمر و ضعف حالت
کس محرم نه که راز گویم
وین قصه به شرح باز گویم
فرزند محمد نظامی
آن بر دل من چو جان گرامی
این نسخه چو دل نهاد بر دست
در پهلوی من چو سایه بنشست
داد از سر مهر پای من بوس
کی آنکه زدی بر آسمان کوس
خسرو شیرین چو یاد کردی
چندین دل خلق شاد کردی
لیلی مجنون ببایدت گفت
تا گوهر قیمتی شود جفت
این نامهٔ نغز گفته بهتر
طاووس جوانه، جفته بهتر
خاصه ملکی چو شاه شروان
شروان چه که شهریار ایران
نعمت ده و پایگاه ساز است
سرسبز کن و سخن نواز است
این نامه به نامه از تو درخواست
بنشین و طراز نامه کن راست
گفتم سخن تو هست بر جای
ای آینه‌روی آهنین‌رای‌
لیکن چه کنم هوا دو رنگ است
اندیشه فراخ و سینه تنگ است
دهلیز فسانه چون بود تنگ
گردد سخن از شد آمدن لنگ
میدان سخن فراخ باید
تا طبع سواری‌یی نماید
این آیت اگرچه هست مشهور
تفسیر نشاط هست ازو دور
افزار سخن نشاط و ناز است
زین هردو سخن بهانه ساز است
بر شیفتگی و بند و زنجیر
باشد سخن برهنه دلگیر
در مرحله‌ای که ره ندانم
پیداست که نکته چند رانم
نه باغ و نه بزم‌ ِ شهریاری
نه رود و نه می‌، نه کامگاری
بر خشکی ریگ و سختی کوه
تا چند سخن رود در اندوه‌؟
باید سخن از نشاط سازی
تا بیت کند به قصه بازی
این بود کز ابتدای حالت
کس گِرد نگشتش از ملالت
گوینده ز نظم او پر افشاند
تا این غایت نگفته زان ماند
چون شاه جهان به من کند باز
کاین نامه به نام من بپرداز
با این‌همه تنگی مسافت
آنجاش رسانم از لطافت
کز خواندن او به حضرت شاه
ریزد گهر نسفته بر راه
خواننده‌اش ار فسرده باشد
عاشق شود ار نمرده باشد
باز آن خلف خلیفه‌زاده
کاین گنج به دوست در گشاده
یک‌دانهٔ اولین فتوحم
یک لالهٔ آخرین صبوحم
گفت ای سخن تو همسر من
یعنی لقبش برادر من
در گفتن قصه‌ای چنین چست
اندیشهٔ نظم را مکن سست
هرجا که به‌دست عشق خوانی‌ست
این قصه بر او نمک فشانی‌ست
گرچه نمک تمام دارد
بر سفره کباب خام دارد
چون سفتهٔ خارِش تو گردد
پخته به گزارش تو گردد
زیبارو‌یی بدین نکویی
و‌آنگاه بدین برهنه‌رو‌یی
کس دُر نه به قدر او فشانده‌ست
زین روی برهنه‌رو‌ی مانده‌ست
جان است و چو کس به جان نکوشد
پیراهن عاریت نپوشد
پیرایهٔ جان ز جان توان ساخت
کس جان عزیز را نینداخت
جان بخش جهانیان دم تست
وین جان عزیز محرم تست
از تو عمل سخن گزاری
از بنده دعا ز بخت یاری
چون دل دهی جگر شنیدم
دل دوختم و جگر دریدم
در جستن گوهر ایستادم
کان کندم و کیمیا گشادم
راهی طلبید طبع کوتاه
که‌اندیشه بد از درازی راه
کوته‌تر از این نبود راهی
چابک‌تر از این میانه‌گاهی
بحر‌ی است سبک ولی رونده
ماهی‌ش نه مرده بلکه زنده
بسیار سخن بدین حلاوت
گویند و ندارد این طراوت
زین بحر ضمیر هیچ غواص
بر نارد گوهر‌ی چنین خاص
هر بیتی از او چو رستهٔ دُر
از عیب تهی و از هنر پر
در جستن این متاع نغز‌م
یک موی نبود پای‌لغز‌م
می‌گفتم و دل جواب می‌داد
خاریدم و چشمه آب می‌داد
دخلی که ز عقل درج کردم
در زیور او به خرج کردم
این چار هزار بیت اکثر
شد گفته به چار ماه کمتر
گر شغل دگر حرام بودی
در چارده شب تمام بودی
بر جلوهٔ این عروس آزاد
آباد‌تر آنکه گوید آباد
آراسته شد به بهترین حال
در سلخ رجب به‌ ثی و فی دال
تاریخ عیان که داشت با خَود
هشتاد و چهار بعد پانصد
پرداختمش به نغز کاری
و انداختمش بدین عماری
تا کس نبرد به سوی او راه
الا نظر مبارک شاه

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

روزی به مبارکی و شادی
بودم به نشاط کیقباد‌ی‌
هوش مصنوعی: روزی در خوشی و شادی بودم و احساس سر زندگی و شوق می‌کردم.
ابروی هلالی‌ام گشاده
دیوان نظامی‌ام نهاده
هوش مصنوعی: ابروی هلالی‌ام به زیبایی درخشانی است و به نوعی مانند یک اثر هنری از شاعر بزرگ نظامی به تصویر کشیده شده است.
آیینهٔ بخت پیش رویم
اقبال به شانه کرده مویم
هوش مصنوعی: آیینهٔ سرنوشت من در جلوی من قرار دارد و خوشبختی‌ام موهایش را شانه کرده است.
صبح از گل‌ِ سرخ دسته بسته
روزم به نَفَس شده خجسته
هوش مصنوعی: صبح هنگام، گل‌های سرخ به هم بسته شده‌اند و این بوی خوششان باعث شده که روزم با نشاط و شادابی آغاز شود.
پروانهٔ دل چراغ بر دست
من بلبل باغ و باغ سرمست
هوش مصنوعی: پروانه‌ای که به دل من چراغی در دست دارد، بلبل شاداب باغ است.
بر اوج سخن علم کشیده
در درج هنر قلم کشیده
هوش مصنوعی: در اوج کلام، دانش را به نمایش گذاشته و هنر را با قلم خود به تصویر کشیده است.
منقار قلم به لعل سفتن
دراج زبان به نکته گفتن
هوش مصنوعی: قلمی با نوک زیبا و انگشتانی نرم می‌تواند به طور مؤثری چیزی را بنویسد، و زبانی که به دقت انتخاب شده باشد می‌تواند نکات مهم را بیان کند.
در خاطرم اینکه وقت کار است
که‌اقبالْ رفیق و بخت یار است
هوش مصنوعی: به یاد دارم که زمان فعالیت و تلاش است و در این لحظه، دوستان و شانس همراه من هستند.
تا کی نفس تهی گزینم‌؟
وز شغل جهان تهی نشینم‌؟
هوش مصنوعی: چقدر دیگر باید بدون هدف و انگیزه زندگی کنم؟ چقدر می‌توانم از کار و فعالیت در این دنیا دور بمانم؟
دوران که نشاط فربهی کرد
پهلو ز تهی‌روان، تهی کرد
هوش مصنوعی: زمانی که شادی و سرزندگی انسان را پرساخت، برای کسانی که از نظر روحی خالی و تهی هستند، موجب تهی شدن و کم‌­رنگ شدن می‌شود.
سگ را که تهی بود تهی‌گاه
نانی نرسد تهی در این راه
هوش مصنوعی: اگر کسی چیزی نداشته باشد، در این مسیر به او کمکی نمی‌شود و ثمره‌ای نخواهد داشت.
بر ساز جهان نوا توان ساخت
کان راست جهان که با جهان ساخت
هوش مصنوعی: آدمی می‌تواند با آهنگ زندگی و واقعیت‌های دنیا هماهنگی و همخوانی ایجاد کند، چرا که این دنیا همان چیزی است که او با آن ارتباط برقرار کرده و آن را شکل می‌دهد.
گردن به هوا کسی فرازد
کاو با همه چون هوا بسازد
هوش مصنوعی: کسی که سر خود را به آسمان بلند می‌کند و با همه چیز و هر حالتی سازگار است، نشان از روحیه‌ای آزاد و بلندپرواز دارد.
چون آینه هر کجا که باشد
جنسی به دروغ بر تراشد
هوش مصنوعی: هر جا که آینه‌ای باشد، جلوه‌ای از حقیقت را به شکل نادرست نمایش می‌دهد.
هر طبع که او خلاف‌جوی است
چون پردهٔ کج خلاف‌گوی است
هوش مصنوعی: هر کسی که در رفتار و طبع خود به برخی مسائل ناپسند و خلاف برود، مانند پرده‌ای کج و ناهموار است که زیبایی و نظم را به هم می‌زند.
هان دولت اگر بزرگواری
کردی ز من التماس کاری
هوش مصنوعی: اگر تو لطف و بزرگواری به من کنی، از تو خواهش دارم که کاری برای من انجام بده.
من قرعه‌زنان به آنچنان فال
و‌اختر به گذشتن اندران حال
هوش مصنوعی: من با شوق و دل‌مشغولی فراوان به سراغ سرنوشت و تقدیر می‌روم و امیدوارم که لحظات مطلوبی را تجربه کنم.
مقبل که برد چنان برد رنج
دولت که دهد چنان دهد گنج
هوش مصنوعی: زمانی که از سختی‌ها و دردها عبور کنی و آن‌ها را تحمل کنی، در نهایت می‌توانی به موفقیت و ثروت دست یابی.
در حال رسید قاصد از راه
آورد مثال حضرت شاه
هوش مصنوعی: قاصدی از راه رسید و خبری را آورد که شبیه به داستان یا ویژگی‌های یک پادشاه بزرگ و محترم بود.
بنوشته به خط خوب خویشم
ده پانزده سطر نغز بیشم
هوش مصنوعی: با دستخط زیبا و خوب خود، برایم پانزده خط زیبا بنویس.
هر حرفی از او شکفته باغی
افروخته‌تر ز شب‌چراغی
هوش مصنوعی: هر کلمه‌ای که او بیان می‌کند، مانند گلی است که باز شده و باغی را روشن‌تر از نور چراغ شب می‌کند.
کای محرم حلقهٔ غلامی
جادو سخنِ جهان، نظامی
هوش مصنوعی: ای کسی که به دایرهٔ محبت غلامی آشنا هستی، سخنان جهان را به خوبی می‌فهمی و می‌شنوی.
از چاشنی دم سحر خیز
سحری دگر از سخن برانگیز
هوش مصنوعی: با شروع روز و دمیدن صبح، دوباره صحبت‌ها و گفتگوهای تازه‌ای آغاز می‌شود.
در لاف‌گه شگفت‌کار‌ی
بنمای فصاحتی که داری
هوش مصنوعی: در جایی که خود را نشان می‌دهی، توانایی زبانی و eloquence خود را به نمایش بگذار.
خواهم که به یاد عشق مجنون
رانی سخنی چو دُر مکنون
هوش مصنوعی: می‌خواهم که به یاد عشق مجنون، سخنی بگویی که مانند مروارید گرانبها باشد.
چون لیلی بکر اگر توانی
بکری دو سه در سخن نشانی
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی مانند لیلی بی‌گناه و پاک باشی، باید در دو یا سه جمله نشانه‌هایی از این پاکی و معصومیت‌ات را بیان کنی.
تا خوانم و گویم این شکر بین
جنبانم سر که تاج سر بین
هوش مصنوعی: تا زمانی که می‌خوانم و می‌گویم، این شکر را در دستانم حرکت می‌دهم و سرم را به نشانه‌ی احترام بالا می‌برم، زیرا این شکر برای من مانند تاجی بر سر است.
بالای هزار عشق نامه
آراسته کن به نوک خامه
هوش مصنوعی: بالای هزار عشق، نامه‌ای زیبا و شاعرانه بنویس.
شاه همه حرفهاست این حرف
شاید که در او کنی سخن صرف
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که این حرف، مهم‌ترین و اصلی‌ترین نکته در میان همه صحبت‌هاست و شاید با آن بتوانی هر نوع گفت‌وگویی بکنی.
در زیور پارسی و تازی
این تازه عروس را طرازی
هوش مصنوعی: در زینت‌های ایرانی و عربی، این عروس تازه به زیبایی زینت داده شده است.
دانی که من آن سخن شناسم
که‌ابیات نو از کهن شناسم
هوش مصنوعی: می‌دانی که من با اشعار قدیمی آشنا هستم و می‌توانم اشعار جدید را نیز بشناسم.
تا دَه‌دَهی‌ِ غرایبت هست
دَه‌پنج زنی رها کن از دست
هوش مصنوعی: تا زمانی که گرایش‌ها و عادت‌های غیرمعمول وجود دارد، خود را از دست آن‌ها رها کن و به سمت چیزهای مثبت و سازنده برو.
بنگر که ز حقهٔ تفکر
در مرسلهٔ که می‌کشی دُر
هوش مصنوعی: به دقت نگاه کن که از چالاکی و قدرت فکر در موضوعاتی که به آنها می‌پردازی، چه نتایج ارزشمندی به دست می‌آوری.
ترکی صفت‌ِ وفای ما نیست
ترکانه سخن سزای ما نیست
هوش مصنوعی: وفای ما به ویژگی‌های گروهی خاص تعلق ندارد و سخن ناپسند ما نیز سزاوار نیست.
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
هوش مصنوعی: کسی که از نژاد و نسب شایسته‌ای برمی‌خیزد، باید سخنانی بزرگ و ارزشمند داشته باشد.
چون حلقهٔ شاه یافت گوشم
از دل به دماغ رفت هوشم
هوش مصنوعی: وقتی که گوشم به صدای حلقهٔ شاه توجه کرد، دلم به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و حواسم کاملاً پرت شد.
نه زهره که سر ز خط بتابم
نه دیده که ره به گنج یابم
هوش مصنوعی: نه آنقدر قدرت دارم که از خط زیبایی شخصی فرار کنم و نه آنچنان بینایی دارم که به گنجی دست یابم.
سرگشته شدم در آن خجالت
از سستی عمر و ضعف حالت
هوش مصنوعی: در زندگی‌ام دچار حیرت و سردرگمی شده‌ام به خاطر شرم و خجالت از کوتاهی عمر و ناتوانی‌هایم.
کس محرم نه که راز گویم
وین قصه به شرح باز گویم
هوش مصنوعی: هیچ‌کس را نمی‌شناسم که بتوانم برایش رازهایم را بگویم و این داستان را با جزئیات توضیح دهم.
فرزند محمد نظامی
آن بر دل من چو جان گرامی
هوش مصنوعی: فرزند محمد نظامی برای من به اندازه جان عزیز و گرانبهاست.
این نسخه چو دل نهاد بر دست
در پهلوی من چو سایه بنشست
هوش مصنوعی: این نسخه زمانی که دلش را بر دست گذاشت، در کنار من مانند سایه نشسته است.
داد از سر مهر پای من بوس
کی آنکه زدی بر آسمان کوس
هوش مصنوعی: با عشق و محبت، پای من را بوسه زدی؛ کیست که مانند تو بر آسمان ندا سر داد؟
خسرو شیرین چو یاد کردی
چندین دل خلق شاد کردی
هوش مصنوعی: وقتی نام خسرو و شیرین را به یاد می‌آوری، بارها دل‌های مردم را شاد کرده‌ای.
لیلی مجنون ببایدت گفت
تا گوهر قیمتی شود جفت
هوش مصنوعی: لیلی باید به مجنون بگوید تا ارزش و زیبایی واقعی او نمایان شود و به اوج خود برسد.
این نامهٔ نغز گفته بهتر
طاووس جوانه، جفته بهتر
هوش مصنوعی: این نامه زیبا مانند طاووس جوانی است که بهتر از هر چیز دیگری خود را نشان می‌دهد.
خاصه ملکی چو شاه شروان
شروان چه که شهریار ایران
هوش مصنوعی: ویژگی‌های بارز و ممتاز ملک، مانند شاه شروان، در مقایسه با سایر پادشاهان کشور ایران نمایان است.
نعمت ده و پایگاه ساز است
سرسبز کن و سخن نواز است
هوش مصنوعی: نعمت و بخشش موجب ایجاد جایگاه و مقام می‌شود. با فراهم کردن فضایی سرسبز و دلنشین، به سخنان شیرین و خوشایند پرداخته می‌شود.
این نامه به نامه از تو درخواست
بنشین و طراز نامه کن راست
هوش مصنوعی: این نامه از تو خواهش می‌کند که با آرامش نشستی داشته باشی و آن را به شکل درست و مرتب بنویسی.
گفتم سخن تو هست بر جای
ای آینه‌روی آهنین‌رای‌
هوش مصنوعی: گفتم حرف تو همیشه در دل من جا دارد ای کسی که چهره‌ات چون آینه است و فکر و اندیشه‌ات محکم و استوار.
لیکن چه کنم هوا دو رنگ است
اندیشه فراخ و سینه تنگ است
هوش مصنوعی: اما چه کار می‌توانم بکنم که این دنیا دو رنگ است؛ ذهنم بسیار وسیع است، اما قلبم تنگ و محدود.
دهلیز فسانه چون بود تنگ
گردد سخن از شد آمدن لنگ
هوش مصنوعی: وقتی داستانی به تنگنا می‌رسد و دچار مشکلات می‌شود، بیان آن دشوار و ناقص می‌شود.
میدان سخن فراخ باید
تا طبع سواری‌یی نماید
هوش مصنوعی: برای بیان کردن افکار و احساسات، باید فضای کافی وجود داشته باشد تا خلاقیت و ذهن بتوانند به راحتی فعالیت کنند.
این آیت اگرچه هست مشهور
تفسیر نشاط هست ازو دور
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که اگرچه این آیه به طور گسترده شناخته شده است، اما تفسیر آن به نوعی نشانه‌ای از نشاط و شادابی است که از آن دور است. به عبارت دیگر، درک عمیق و واقعی از این آیه ممکن است فراتر از آنچه عموم مردم می‌دانند باشد و ممکن است به نوعی مرتبط با حالتی از سرزندگی باشد که در تفسیر آن کمتر به چشم می‌خورد.
افزار سخن نشاط و ناز است
زین هردو سخن بهانه ساز است
هوش مصنوعی: وسیله‌ی گفتگو، شادابی و دلربایی است و به همین دلیل، سخن بهانه‌ای برای ابراز این دو حالت است.
بر شیفتگی و بند و زنجیر
باشد سخن برهنه دلگیر
هوش مصنوعی: سخن به شیفتگی و محدودیت اشاره دارد و حالتی غم‌انگیز و عریان را به تصویر می‌کشد.
در مرحله‌ای که ره ندانم
پیداست که نکته چند رانم
هوش مصنوعی: در زمانی که نمی‌دانم باید به کجا بروم، روشن است که نمی‌توانم نکات زیادی را درک کنم.
نه باغ و نه بزم‌ ِ شهریاری
نه رود و نه می‌، نه کامگاری
هوش مصنوعی: نه باغ و نه مجالس پادشاهی، نه رود و نه شراب، نه لذتی برای زیستن.
بر خشکی ریگ و سختی کوه
تا چند سخن رود در اندوه‌؟
هوش مصنوعی: چقدر باید در مشکلات و سختی‌های زندگی غصه خورد و ناله کرد؟
باید سخن از نشاط سازی
تا بیت کند به قصه بازی
هوش مصنوعی: باید درباره شادی و نشاط صحبت کرد تا داستان به سرگرمی تبدیل شود.
این بود کز ابتدای حالت
کس گِرد نگشتش از ملالت
هوش مصنوعی: از ابتدای حالا، هیچ کس به دور و بر او نرفته و از غم و اندوه او خبر ندارد.
گوینده ز نظم او پر افشاند
تا این غایت نگفته زان ماند
هوش مصنوعی: گوینده با هنرمندی و مهارت خود، سخنانی زیبا و پرمغز بیان کرده است، اما به خاطر این عظمت و زیبایی آن، نتوانسته تمام معنا و عمق پیام را به وضوح بیان کند.
چون شاه جهان به من کند باز
کاین نامه به نام من بپرداز
هوش مصنوعی: زمانی که پادشاه جهان به من توجه کند و این نامه را به نام من بفرستد، من احساس خوشحالی و افتخار می‌کنم.
با این‌همه تنگی مسافت
آنجاش رسانم از لطافت
هوش مصنوعی: با وجود این‌که راه دور و سخت است، اما به خاطر نرمی و لطافتی که وجود دارد، به آنجا می‌رسم.
کز خواندن او به حضرت شاه
ریزد گهر نسفته بر راه
هوش مصنوعی: از شنیدن و مطالعه آثار او، گنجینه‌ای از دانش و زیبایی به سوی حضرت شاه می‌ریزد و پنهان نمی‌ماند.
خواننده‌اش ار فسرده باشد
عاشق شود ار نمرده باشد
هوش مصنوعی: اگر کسی در حال گوش دادن به این شعر احساس غم و ناراحتی کند، ممکن است عاشق شود حتی اگر هنوز از زندگی نگذشته باشد.
باز آن خلف خلیفه‌زاده
کاین گنج به دوست در گشاده
هوش مصنوعی: دوباره آن فرزند خلیفه به دوست خود این گنج را هدیه داده است.
یک‌دانهٔ اولین فتوحم
یک لالهٔ آخرین صبوحم
هوش مصنوعی: من تنها یک لاله‌ام که در آغاز عشق شکوفا شدم و به نوعی نماد آخرین فرصت‌های سرخوشی و شیدایی‌ام.
گفت ای سخن تو همسر من
یعنی لقبش برادر من
هوش مصنوعی: گفت: ای کلام تو همچون همسر من است، یعنی اینكه تو به عنوان برادر من شناخته می‌شوی.
در گفتن قصه‌ای چنین چست
اندیشهٔ نظم را مکن سست
هوش مصنوعی: در بیان داستانی چنین، سطح فکر و نظم را ضعیف نکن.
هرجا که به‌دست عشق خوانی‌ست
این قصه بر او نمک فشانی‌ست
هوش مصنوعی: هر جایی که عشق حضور دارد، داستانی دلچسب و شیرین خواهد بود.
گرچه نمک تمام دارد
بر سفره کباب خام دارد
هوش مصنوعی: اگرچه سفره‌ی ما پر از نمک و چاشنی است، اما کبابی که روی آن هست هنوز خام و نپخته باقی مانده است.
چون سفتهٔ خارِش تو گردد
پخته به گزارش تو گردد
هوش مصنوعی: وقتی سختی‌ها و مشکلات تو به نتیجه برسد، آن‌گاه خبر آن به همه می‌رسد.
زیبارو‌یی بدین نکویی
و‌آنگاه بدین برهنه‌رو‌یی
هوش مصنوعی: زیبایی تو به این زیبایی و در کنار آن معصومیت تو بسیار چشم‌نواز است.
کس دُر نه به قدر او فشانده‌ست
زین روی برهنه‌رو‌ی مانده‌ست
هوش مصنوعی: هیچ کس به اندازه او (زیبایی یا ارزش) را در دنیای خود پخش نکرده است و به همین دلیل، دیگران در برابر او با چهره‌ای عریان و بدون زیبایی باقی مانده‌اند.
جان است و چو کس به جان نکوشد
پیراهن عاریت نپوشد
هوش مصنوعی: انسانی که به زندگی اهمیت نمی‌دهد، مانند کسی است که پیراهنی قرضی را به تن کرده و هیچ تلاشی برای داشتن زندگی خود نمی‌کند.
پیرایهٔ جان ز جان توان ساخت
کس جان عزیز را نینداخت
هوش مصنوعی: می‌توان با زیبایی بخشیدن به روح و جان، زندگی را دلپذیرتر کرد، اما هرگز نباید جان گرامی و ارزشمند را قربانی کرد.
جان بخش جهانیان دم تست
وین جان عزیز محرم تست
هوش مصنوعی: روح بخشنده تمام جهانیان، دم توست و این جان عزیز، در دست توست که فقط برای محرم‌هاست.
از تو عمل سخن گزاری
از بنده دعا ز بخت یاری
هوش مصنوعی: از تو انتظار دارم که اعمال و رفتار حسنت را بیان کنی، و من از طرف خودم دعا می‌کنم که بخت و اقبال به یاری من بیاید.
چون دل دهی جگر شنیدم
دل دوختم و جگر دریدم
هوش مصنوعی: زمانی که دل خود را به کسی می‌سپاری، احساسات و دردهای عمیقی به همراه دارد. من نیز با قبول این احساسات، قلب خود را برای او آماده کردم، اما در عوض، زخم‌هایی نیز بر قلبم نشسته است.
در جستن گوهر ایستادم
کان کندم و کیمیا گشادم
هوش مصنوعی: من در جستجوی گوهری ایستادم که آن را از دل زمین بیرون آوردم و به چیزی ارزشمند و گران بها تبدیل کردم.
راهی طلبید طبع کوتاه
که‌اندیشه بد از درازی راه
هوش مصنوعی: طبع انسان به دنبال راهی کوتاه است، زیرا اندیشه‌های ناپسند و منفی معمولاً از طولانی شدن مسیر ناشی می‌شود.
کوته‌تر از این نبود راهی
چابک‌تر از این میانه‌گاهی
هوش مصنوعی: مسیر نمی‌توانست کوتاه‌تر باشد و هیچ راهی سریع‌تر از این در میان نیست.
بحر‌ی است سبک ولی رونده
ماهی‌ش نه مرده بلکه زنده
هوش مصنوعی: این دریا سبک و روان است، اما ماهی‌هایش نه مرده‌اند و نه بی‌حرکت، بلکه زنده و فعال هستند.
بسیار سخن بدین حلاوت
گویند و ندارد این طراوت
هوش مصنوعی: بسیاری هستند که با شیرینی سخن می‌گویند، اما حرف‌هایشان هیچ تازگی و نشاطی ندارد.
زین بحر ضمیر هیچ غواص
بر نارد گوهر‌ی چنین خاص
هوش مصنوعی: در این دریاى عواطف، هیچ غواصى نمی‌تواند جواهرى این‌چنین منحصر به فرد پیدا کند.
هر بیتی از او چو رستهٔ دُر
از عیب تهی و از هنر پر
هوش مصنوعی: هر شعر او مانند دُرّی است که خالص و بدون عیب و نقص بوده و پر از هنر و زیبایی است.
در جستن این متاع نغز‌م
یک موی نبود پای‌لغز‌م
هوش مصنوعی: در جستجوی این گنج ارزشمند، حتی یک مو هم مانع پیشرفتم نمی‌شود.
می‌گفتم و دل جواب می‌داد
خاریدم و چشمه آب می‌داد
هوش مصنوعی: من صحبت می‌کردم و قلبم پاسخ می‌داد، زخم می‌زدم و چشمه‌ی آب برایم بیرون می‌زد.
دخلی که ز عقل درج کردم
در زیور او به خرج کردم
هوش مصنوعی: من سرمایه‌ای که از عقل و فکر به دست آورده بودم را برای زیور و زینت او خرج کردم.
این چار هزار بیت اکثر
شد گفته به چار ماه کمتر
هوش مصنوعی: این چهار هزار بیت شعر بیشتر در عرض چهار ماه گفته شده است.
گر شغل دگر حرام بودی
در چارده شب تمام بودی
هوش مصنوعی: اگر شغل دیگری غیر از این که در حال حاضر داری ممنوع بود، در مدت چهارده شب به پایان می‌رسید.
بر جلوهٔ این عروس آزاد
آباد‌تر آنکه گوید آباد
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و شکوه عروسی اشاره دارد. شاعر معتقد است که اگر کسی بگوید این عروس آزاد و زیبا است، به طرز ناشیانه‌ای به نظر می‌رسد، زیرا خود زیبایی او نشان‌دهندهٔ آبادانی و جذابیتش است. به عبارت دیگر، زیبایی و جذابیت عروس به قدری زیاد است که نیازی به توصیف اضافی ندارد.
آراسته شد به بهترین حال
در سلخ رجب به‌ ثی و فی دال
هوش مصنوعی: در ماه رجب، در پایان آن، او به بهترین وضعیت و زیبایی دست یافت.
تاریخ عیان که داشت با خَود
هشتاد و چهار بعد پانصد
هوش مصنوعی: تاریخ به وضوح نشان می‌دهد که پس از گذشت پانصد سال، هشتاد و چهار سال دیگر نیز به وقوع پیوسته است.
پرداختمش به نغز کاری
و انداختمش بدین عماری
هوش مصنوعی: من به او توجهی ویژه کردم و او را در این مکان قرار دادم.
تا کس نبرد به سوی او راه
الا نظر مبارک شاه
هوش مصنوعی: تنها نگاهی از طرف شاه است که می‌تواند کسی را به سوی او وارد کند و هیچ کس نمی‌تواند بدون این نگاه به او دسترسی پیدا کند.

حاشیه ها

1395/06/05 06:09
نوروز فولادی

ترکی صفت وفای مانیست
ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
معنی و مناسب این شعرها چیست؟؟؟

1396/03/14 11:06
آروین

سوی دیار عاشقان اشتباه نوشته نظامی خودش فارسی و ایرانی بوده همان طور که تو شعرش میگه: همه عالم تن است و ایران دل. نیست گوینده زین قیاس خجل
این شعر داره داستانی رو نقل میکنه میگه تو یه شعر به ترکی بگو خطاب به نظامی ( ترکی منظورش آذری نیست منظورش ترک هایی بودن که به ایران حکومت میکردن مثل غزنویان برای همین نظامی میگه:
ترکی صفت وفای مانیست
ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
در ضمن اصلا نظامی قرن شش بوده چه ربطی به شروانشاهان قرن هفت داره؟

1396/05/19 16:08
مهدی

این بیت نقل قولی از شاه هست ، چند بیت بالاتر رو دقت کنید نوشته شاه همه حرفهاست این حرف /شاید که در او کنی سخن صرف - یعنی این حرف شاه هست . بعدش گفته در زیور پارسی و تازی / این تازه عروس را طرازی - شاه از نظامی گنجوی میخواد این اثر رو به فارسی بگه چون شاه اعتقاد داره ترکانه سخن سزای ما نیست . پس کاملا وضحه که نظامی فقط در اینجا کلام شاه رو بازگو کرده

1398/01/17 15:04
ایرانی

نظامی گنجوی بدون شک زبان مادریش فارسی بوده نه ترکی. دوستان محترم ما لطف کنند توضیح بدهند که اگر بقول شما نظامی گنجوی زبان مادریش ترکی بوده پس چرا حداقل در خلوت خودش یک بیت ترکی هم نسروده است. لطفا اشعار ترکی نظامی قونوی در ترکیه ( سیصد سال بعد از نظامی گنجوی در دوران امپراتوری عثمانی ) را قاطی اشعار فصیح و بلیغ فارسی ایشان نکرده و تاریخ را تحریف و جعل نکنید.

1402/04/19 23:07
زکریا طاهری

شهریار هم اگر زود فوت می کرد تقریبا هیچ شعر ترکی نداشت! دلیل شما ضعیف است.

1402/10/30 22:12
یونس یزدی

دادنش نظامی هفتاد سال عمر کرده!!!!

1398/01/17 16:04
ایرانی

آقای مراغه ای ( نه مراغالی ). بنده هم مثل شما آذربایجانی هستم ( از روستای تراکمه در کلیبر ). ولی مثل شما فکر نمیکنم چون برای من مایه حیرت و شگفتی هست که یک نفر شاعر بقول شما زبان مادریش ترک باشد ولی حداقل در خلوت خودش یک بیت ترکی هم نسروده باشد. چطور چنین چیزی ممکنه؟ ما الان در آذربایجان شاعران جوانی را داریم که هم به زبان شیرین فارسی شعر میگویند هم به ترکی آذربایجانی. پس بنابر این زبان مادری نظامی گنجوی مطلقا ترکی نبوده بلکه فارسی بوده زیرا اگر ترکی بود لا اقل در خلوت خویش یک بیت به ترکی میگفت. بنده اصلا فرمایشات جنابعالی را قبول ندارم. با تشکر از دوستان گرامی.

1398/09/10 10:12
مهدی اختیاری

جناب ایرانی
اول از همه، باید متذکر بشوم که جغرافیا جای تحلیل و استدلال را نمگیرد، اینکه شما اهل تراکمه کلیبر هستید و آذربایجانی (و احتمالا بقول خودتان آذری) دلیل نمیشود که حرف شما را باور کنیم که نظامی فارس بوده نه ترک. وانگهی ترک بودن و فارس بودن نظامی چه سودی دارد جز اینکه به کار تلاشهای هویت سازانه میاید که میخواهد بگوید که در سراسر آذربایجان تا قرنها پیش، ترکها ساکن نبودند و برعکس ترکها نیز با چنگ زدن به نظامی و مولوی در پی اثبات دیرینه ای هستند. اما متن شعر و دو بیت احتمالا تمایل نظامی به سرودن ترکی را میرساند زیرا بعد از شنیدن فرمان شاه شروان گفته است که "از دل به دماغ رفت هوشم". یعنی آگاهی نظامی از قلب به مغز منتقل شده و کار سرودن لیلی و مجنون در زیور پارسی و تازی دیگر نه یک کار دلی بلکه عملی عقلی و محاسبه گرانه شده است. نظامی خودش در کمال صداقت میگوید که چشمش به لطف و کرم پادشاه دوخته است. حالا جناب ایرانی که در تصحیح نام نظردهنده (مراغه ای به جای مراغالی) احساس تکلیف میکند و در این حد اجازه ابراز هویت به هموطنش را نمیدهد، چگونه میتواند صادقانه تاریخ را روایت کند و به هویت تاریخی دستبرد نزند؟

1402/10/17 02:01
حامد فرجی

چرا رطب و یابس می‌بافید؟!. اینکه فلان پانترک داره مولانا رو مصادره میکنه مشکل مغزی خودشه وگرنه میفهمید که مولانا وقتی اشارۀ مستقیم به زبان میکنه میگه:" دانم همینقدر که به تُرکی است آب سو". در جاهای دیگر وقتی میگوید:" اصلم ترک است اگرچه هندی گویم" بدیهی است که تُرک به معنی زیبا است و مولانا با شکسته نفسی میخواهند بگوید من هم از نَسَب والا هستم اگرچه خودم از روی تواضع ادعاهای اینچنینی نمیکنم!. سعدی هم که در جایی میگوید:" ترک من پرده بر انداز که هندوی تو ام". سعدی یک شیرازی بوده و نه هندی!. آمدن دو واژۀ "هندو و ترک" در یک بیت اشاره به بردگان ترک و هندو دارد و اینکه ترکان زیبارو و قیمتی بودند و هندوها معمولا به کارهای پست تر گماشته میشدند و زیبایی ترکان را نداشتند و قیمت کمتری هم داشتند!. همین موضوع را به نحوی دیگر در شعر خاقانی میبینیم که در تحسین ساسانیان میگوید:" این است همان درگه کاو را ز شهان بودی / دیلم مَلِک بابِل، هندو شه ترکستان". هندوها در ترکستان شاهی نمیکرده اند!. بلکه منظور خاقانی این است که: این درگاه (دولت ساسانی) همان درگاه است که کمترین بندگانش (که در اینجا هندو هستند) شاهان ترکستان بودند و بندگان ارجمندش (دیلمیان) شاهان بابِل بودند!. یعنی از فرارود تا میانرودان خادم ساسانیان بودند و سرزمین پَست تر (ترکستان) حاکم کم درجه تر داشته و سرزمین آبادتر(بابِل) حاکم ارجمندتر!. درک این نوشته ها سخت نیست اگر غرض و مرض بگذارند!. امتیازات فرهنگی رو نمیشه با یه امضا واگذار کرد تا چند نفر که مدام نق میزنند را خشنود کرد. خود نظامی صراحتا در شعر (همه عالم تن است و ایران دل...) هم از علاقه‌ش به ایران میگه و هم اینجا میگه سخن پارسی و تازی شاه حرف هستند و باید در آن حروف سخن را صرف کرد و سخن ترکانه سزا نیست و تُرکی را پَست میشمارد و میگوید که چون از نَسَبی والا است باید سخنی والا بگوید!. کار را در جعل و دستبرد به متون حاضر به جایی رسانده اید که چرند بافی را ابراز هویت و تحریف تاریخ را که مرتکب آن شدید به ایرانیان وطندوست آذری که من نیز با افتخار از همان گروه هستم نسبت میدهید. شرم کنید.

1403/08/07 14:11
امین منتخبی

با سلام. همون طور که در جواب آقای مراغلی نوشتم.سرزمین آذربایجان تا ابتدای اسلام اصلا ترک نداشت. کتابهای معتبر تاریخی رو ملاحضه بفرمایید. مثلا کتاب حمدالله مستوفی رو. زبان و نژاد مردم آذربایجان تاتی و فارسی بوده. 

1401/08/10 16:11
زینب روزبهانی فر

آقای آروین که گفتید شروانشاهان در قرن هفتم بودند باید عرض کنم شروان شاهان که عنوان حاکمان سه خاندان حاکم بر شهر شروان در قفقاز بوده از نیمه دوم قرن سوم قدرت گرفتن و تا حدود هفت قرن بعد حاکمانی با عنوان شروان شاه در این منطقه بودن که بعد این منطقه به دست صفویه فتح شده. شروانشاه زمان نظامی با توجه به تاریخی که برای آغاز کتاب میگه باید فرخزاد منوچهر بوده باشه که با اشاره به بیتی در چند صفحه بعد کتاب در قسمت سپردن فرزند به فرزند شروان شاه میشه این رو تایید کرد: نو مجلس و نو نشاط و نو مهر/ در صدف ملک منوچهر

1402/04/10 20:07
مریم بکوک

اصلا همه تون دارید معنی شعر رو اشتباه میفهمید!!! جناب حسن‌وحید دستگردی اینطور تفسیر میکنند که: وفای ما چون ترکان و عهد ما چون سلطان محمود ترک نیست که شکسته شود.پس آنگونه سخن که سزای پادشاهان ترک است برای ما ناسزاوار است. ما را نسب کیانی بلند است، باید سخنی که به نام ما ساخته میشود بلند باشد. 

والسلام. هیچ جای این شعر و تفسیر نمیگه که نظامی میخواسته که به زبان ترکی لیلی و مجنون رو بنویسه!!!! و دوستان عزیز من در کار اکثر بزرگان ادبیات خوندم که زبان رایج در محل سکونت نظامی ترکی بوده حالا اینکه زبان اولش بوده یا دومش اینو شک دارم ولی حتما زبان ترکی رو کامل مسلط بوده و از کلمات متعدد ترکی که در هر ۵ کتاب وجود داره این حرف کاملا روشنه. ولی باز اینا هیچ کدوم معنیش این نیست که نظامی دلش میخواسته شعر ترکی بنویسه و اصلا و ابدا هیچ شعر ترکی وجود نداره بنام این حکیم بزرگ.

1402/10/17 05:01
Ahmad

داستان این شعر از این قراره:

روزی خوشحال و مسرور بودم و داشتم زندگیمو می کردم، تا اینکه نامه ای از شروانشاه بهم رسید.

توی نامه اش بهم گفت داستان لیلی و مجنون رو به نظم در بیار:

بالای هزار عشق نامه

آراسته کن به نوک خامه

در زیور پارسی و تازی

این تازه عروس را طرازی

دانی که من آن سخن شناسم

کابیات نو از کهن شناسم

تا ده دهی غرایبت هست

ده پنج زنی رها کن از دست

بنگر که ز حقهٔ تفکر

در مرسلهٔ که می‌کشی دُر

ترکی صفت وفای ما نیست

ترکانه سخن سزای ما نیست

آن کز نسب بلند زاید

او را سخن بلند باید

وقتی که شنیدم میخواد لیلی و مجنون رو به نظم بیارم، روز خوبم کلا خراب شد

( چون حلقهٔ شاه یافت گوشم

از دل به دماغ رفت هوشم).

بعدش پسر محمد نظامی نشست کنارم و برام توضیح داد که آره بابا تو خسرو و شیرین رو گفتی کل ملت عشق کردند همه جا می خونند و بهت آفرین میگن، حالا هم لیلی و مجنون رو بگو تا اثرت جفت بشه و یه جفت داستان عاشقانه خوب رو به نظم آورده باشی.

خسرو شیرین چو یاد کردی

چندین دل خلق شاد کردی

لیلی مجنون ببایدت گفت

تا گوهر قیمتی شود جفت

منم بهش گفتم حرفت درست، اما علت ناراحتیم اینه:

لیکن چه کنم هوا دو رنگ است

اندیشه فراخ و سینه تنگ است

دهلیز فسانه چون بود تنگ

گردد سخن از شد آمدن لنگ

میدان سخن فراخ باید

تا طبع سواریی نماید

این آیت اگرچه هست مشهور

تفسیر نشاط هست ازو دور

افزار سخن نشاط و ناز است

زین هردو سخن بهانه ساز است

بر شیفتگی و بند و زنجیر

باشد سخن برهنه دلگیر

در مرحله‌ای که ره ندانم

پیداست که نکته چند رانم

نه باغ و نه بزم شهریاری

نه رود و نه می نه کامگاری

بر خشکی ریگ و سختی کوه

تا چند سخن رود در اندوه

باید سخن از نشاط سازی

تا بیت کند به قصه بازی

و خلاصه اینکه این دلایل رو میگه علت ناراحتیم هست .

1403/02/19 22:05
سپیتامن آرین

#حمدالله_مستوفی قزوینی دانشمند قرن هفتم در “نزهه القلوب” طول و عرض ایران را این‌گونه برمی‌شمارد : “ملک ایران زمین، در واقع بر میان ربع مسکونست طولش از قونیه روم است  تا جیحون بلخ . مسافت مابین طول ایران  به حساب بطلمیوسی هشتصد و پنجاه و شش فرسنگ بود  و به قیاس ابوریحان ششصد و چهل و هفت فرسنگ از جیحون بلخ تا سلطانیه سیصد و چهل و شش فرسنگ و از سلطانیه تا قونیه روم سیصد و یک فرسنگست. و عرضش از عبادان بصره است  تا باب الابواب تمورقپو و  مسافت مابین العرضین که عرض ایران زمین باشد  به حساب بطلمیوسی سیصد و پنجاه و هشت فرسنگ