بخش ۴ - سبب نظم کتاب
اطلاعات
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
حاشیه ها
ترکی صفت وفای مانیست
ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
معنی و مناسب این شعرها چیست؟؟؟
سوی دیار عاشقان اشتباه نوشته نظامی خودش فارسی و ایرانی بوده همان طور که تو شعرش میگه: همه عالم تن است و ایران دل. نیست گوینده زین قیاس خجل
این شعر داره داستانی رو نقل میکنه میگه تو یه شعر به ترکی بگو خطاب به نظامی ( ترکی منظورش آذری نیست منظورش ترک هایی بودن که به ایران حکومت میکردن مثل غزنویان برای همین نظامی میگه:
ترکی صفت وفای مانیست
ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
در ضمن اصلا نظامی قرن شش بوده چه ربطی به شروانشاهان قرن هفت داره؟
این بیت نقل قولی از شاه هست ، چند بیت بالاتر رو دقت کنید نوشته شاه همه حرفهاست این حرف /شاید که در او کنی سخن صرف - یعنی این حرف شاه هست . بعدش گفته در زیور پارسی و تازی / این تازه عروس را طرازی - شاه از نظامی گنجوی میخواد این اثر رو به فارسی بگه چون شاه اعتقاد داره ترکانه سخن سزای ما نیست . پس کاملا وضحه که نظامی فقط در اینجا کلام شاه رو بازگو کرده
نظامی گنجوی بدون شک زبان مادریش فارسی بوده نه ترکی. دوستان محترم ما لطف کنند توضیح بدهند که اگر بقول شما نظامی گنجوی زبان مادریش ترکی بوده پس چرا حداقل در خلوت خودش یک بیت ترکی هم نسروده است. لطفا اشعار ترکی نظامی قونوی در ترکیه ( سیصد سال بعد از نظامی گنجوی در دوران امپراتوری عثمانی ) را قاطی اشعار فصیح و بلیغ فارسی ایشان نکرده و تاریخ را تحریف و جعل نکنید.
شهریار هم اگر زود فوت می کرد تقریبا هیچ شعر ترکی نداشت! دلیل شما ضعیف است.
دادنش نظامی هفتاد سال عمر کرده!!!!
آقای مراغه ای ( نه مراغالی ). بنده هم مثل شما آذربایجانی هستم ( از روستای تراکمه در کلیبر ). ولی مثل شما فکر نمیکنم چون برای من مایه حیرت و شگفتی هست که یک نفر شاعر بقول شما زبان مادریش ترک باشد ولی حداقل در خلوت خودش یک بیت ترکی هم نسروده باشد. چطور چنین چیزی ممکنه؟ ما الان در آذربایجان شاعران جوانی را داریم که هم به زبان شیرین فارسی شعر میگویند هم به ترکی آذربایجانی. پس بنابر این زبان مادری نظامی گنجوی مطلقا ترکی نبوده بلکه فارسی بوده زیرا اگر ترکی بود لا اقل در خلوت خویش یک بیت به ترکی میگفت. بنده اصلا فرمایشات جنابعالی را قبول ندارم. با تشکر از دوستان گرامی.
جناب ایرانی
اول از همه، باید متذکر بشوم که جغرافیا جای تحلیل و استدلال را نمگیرد، اینکه شما اهل تراکمه کلیبر هستید و آذربایجانی (و احتمالا بقول خودتان آذری) دلیل نمیشود که حرف شما را باور کنیم که نظامی فارس بوده نه ترک. وانگهی ترک بودن و فارس بودن نظامی چه سودی دارد جز اینکه به کار تلاشهای هویت سازانه میاید که میخواهد بگوید که در سراسر آذربایجان تا قرنها پیش، ترکها ساکن نبودند و برعکس ترکها نیز با چنگ زدن به نظامی و مولوی در پی اثبات دیرینه ای هستند. اما متن شعر و دو بیت احتمالا تمایل نظامی به سرودن ترکی را میرساند زیرا بعد از شنیدن فرمان شاه شروان گفته است که "از دل به دماغ رفت هوشم". یعنی آگاهی نظامی از قلب به مغز منتقل شده و کار سرودن لیلی و مجنون در زیور پارسی و تازی دیگر نه یک کار دلی بلکه عملی عقلی و محاسبه گرانه شده است. نظامی خودش در کمال صداقت میگوید که چشمش به لطف و کرم پادشاه دوخته است. حالا جناب ایرانی که در تصحیح نام نظردهنده (مراغه ای به جای مراغالی) احساس تکلیف میکند و در این حد اجازه ابراز هویت به هموطنش را نمیدهد، چگونه میتواند صادقانه تاریخ را روایت کند و به هویت تاریخی دستبرد نزند؟
چرا رطب و یابس میبافید؟!. اینکه فلان پانترک داره مولانا رو مصادره میکنه مشکل مغزی خودشه وگرنه میفهمید که مولانا وقتی اشارۀ مستقیم به زبان میکنه میگه:" دانم همینقدر که به تُرکی است آب سو". در جاهای دیگر وقتی میگوید:" اصلم ترک است اگرچه هندی گویم" بدیهی است که تُرک به معنی زیبا است و مولانا با شکسته نفسی میخواهند بگوید من هم از نَسَب والا هستم اگرچه خودم از روی تواضع ادعاهای اینچنینی نمیکنم!. سعدی هم که در جایی میگوید:" ترک من پرده بر انداز که هندوی تو ام". سعدی یک شیرازی بوده و نه هندی!. آمدن دو واژۀ "هندو و ترک" در یک بیت اشاره به بردگان ترک و هندو دارد و اینکه ترکان زیبارو و قیمتی بودند و هندوها معمولا به کارهای پست تر گماشته میشدند و زیبایی ترکان را نداشتند و قیمت کمتری هم داشتند!. همین موضوع را به نحوی دیگر در شعر خاقانی میبینیم که در تحسین ساسانیان میگوید:" این است همان درگه کاو را ز شهان بودی / دیلم مَلِک بابِل، هندو شه ترکستان". هندوها در ترکستان شاهی نمیکرده اند!. بلکه منظور خاقانی این است که: این درگاه (دولت ساسانی) همان درگاه است که کمترین بندگانش (که در اینجا هندو هستند) شاهان ترکستان بودند و بندگان ارجمندش (دیلمیان) شاهان بابِل بودند!. یعنی از فرارود تا میانرودان خادم ساسانیان بودند و سرزمین پَست تر (ترکستان) حاکم کم درجه تر داشته و سرزمین آبادتر(بابِل) حاکم ارجمندتر!. درک این نوشته ها سخت نیست اگر غرض و مرض بگذارند!. امتیازات فرهنگی رو نمیشه با یه امضا واگذار کرد تا چند نفر که مدام نق میزنند را خشنود کرد. خود نظامی صراحتا در شعر (همه عالم تن است و ایران دل...) هم از علاقهش به ایران میگه و هم اینجا میگه سخن پارسی و تازی شاه حرف هستند و باید در آن حروف سخن را صرف کرد و سخن ترکانه سزا نیست و تُرکی را پَست میشمارد و میگوید که چون از نَسَبی والا است باید سخنی والا بگوید!. کار را در جعل و دستبرد به متون حاضر به جایی رسانده اید که چرند بافی را ابراز هویت و تحریف تاریخ را که مرتکب آن شدید به ایرانیان وطندوست آذری که من نیز با افتخار از همان گروه هستم نسبت میدهید. شرم کنید.
با سلام. همون طور که در جواب آقای مراغلی نوشتم.سرزمین آذربایجان تا ابتدای اسلام اصلا ترک نداشت. کتابهای معتبر تاریخی رو ملاحضه بفرمایید. مثلا کتاب حمدالله مستوفی رو. زبان و نژاد مردم آذربایجان تاتی و فارسی بوده.
آقای آروین که گفتید شروانشاهان در قرن هفتم بودند باید عرض کنم شروان شاهان که عنوان حاکمان سه خاندان حاکم بر شهر شروان در قفقاز بوده از نیمه دوم قرن سوم قدرت گرفتن و تا حدود هفت قرن بعد حاکمانی با عنوان شروان شاه در این منطقه بودن که بعد این منطقه به دست صفویه فتح شده. شروانشاه زمان نظامی با توجه به تاریخی که برای آغاز کتاب میگه باید فرخزاد منوچهر بوده باشه که با اشاره به بیتی در چند صفحه بعد کتاب در قسمت سپردن فرزند به فرزند شروان شاه میشه این رو تایید کرد: نو مجلس و نو نشاط و نو مهر/ در صدف ملک منوچهر
اصلا همه تون دارید معنی شعر رو اشتباه میفهمید!!! جناب حسنوحید دستگردی اینطور تفسیر میکنند که: وفای ما چون ترکان و عهد ما چون سلطان محمود ترک نیست که شکسته شود.پس آنگونه سخن که سزای پادشاهان ترک است برای ما ناسزاوار است. ما را نسب کیانی بلند است، باید سخنی که به نام ما ساخته میشود بلند باشد.
والسلام. هیچ جای این شعر و تفسیر نمیگه که نظامی میخواسته که به زبان ترکی لیلی و مجنون رو بنویسه!!!! و دوستان عزیز من در کار اکثر بزرگان ادبیات خوندم که زبان رایج در محل سکونت نظامی ترکی بوده حالا اینکه زبان اولش بوده یا دومش اینو شک دارم ولی حتما زبان ترکی رو کامل مسلط بوده و از کلمات متعدد ترکی که در هر ۵ کتاب وجود داره این حرف کاملا روشنه. ولی باز اینا هیچ کدوم معنیش این نیست که نظامی دلش میخواسته شعر ترکی بنویسه و اصلا و ابدا هیچ شعر ترکی وجود نداره بنام این حکیم بزرگ.
داستان این شعر از این قراره:
روزی خوشحال و مسرور بودم و داشتم زندگیمو می کردم، تا اینکه نامه ای از شروانشاه بهم رسید.
توی نامه اش بهم گفت داستان لیلی و مجنون رو به نظم در بیار:
بالای هزار عشق نامه
آراسته کن به نوک خامه
در زیور پارسی و تازی
این تازه عروس را طرازی
دانی که من آن سخن شناسم
کابیات نو از کهن شناسم
تا ده دهی غرایبت هست
ده پنج زنی رها کن از دست
بنگر که ز حقهٔ تفکر
در مرسلهٔ که میکشی دُر
ترکی صفت وفای ما نیست
ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
وقتی که شنیدم میخواد لیلی و مجنون رو به نظم بیارم، روز خوبم کلا خراب شد
( چون حلقهٔ شاه یافت گوشم
از دل به دماغ رفت هوشم).
بعدش پسر محمد نظامی نشست کنارم و برام توضیح داد که آره بابا تو خسرو و شیرین رو گفتی کل ملت عشق کردند همه جا می خونند و بهت آفرین میگن، حالا هم لیلی و مجنون رو بگو تا اثرت جفت بشه و یه جفت داستان عاشقانه خوب رو به نظم آورده باشی.
خسرو شیرین چو یاد کردی
چندین دل خلق شاد کردی
لیلی مجنون ببایدت گفت
تا گوهر قیمتی شود جفت
منم بهش گفتم حرفت درست، اما علت ناراحتیم اینه:
لیکن چه کنم هوا دو رنگ است
اندیشه فراخ و سینه تنگ است
دهلیز فسانه چون بود تنگ
گردد سخن از شد آمدن لنگ
میدان سخن فراخ باید
تا طبع سواریی نماید
این آیت اگرچه هست مشهور
تفسیر نشاط هست ازو دور
افزار سخن نشاط و ناز است
زین هردو سخن بهانه ساز است
بر شیفتگی و بند و زنجیر
باشد سخن برهنه دلگیر
در مرحلهای که ره ندانم
پیداست که نکته چند رانم
نه باغ و نه بزم شهریاری
نه رود و نه می نه کامگاری
بر خشکی ریگ و سختی کوه
تا چند سخن رود در اندوه
باید سخن از نشاط سازی
تا بیت کند به قصه بازی
و خلاصه اینکه این دلایل رو میگه علت ناراحتیم هست .
#حمدالله_مستوفی قزوینی دانشمند قرن هفتم در “نزهه القلوب” طول و عرض ایران را اینگونه برمیشمارد : “ملک ایران زمین، در واقع بر میان ربع مسکونست طولش از قونیه روم است تا جیحون بلخ . مسافت مابین طول ایران به حساب بطلمیوسی هشتصد و پنجاه و شش فرسنگ بود و به قیاس ابوریحان ششصد و چهل و هفت فرسنگ از جیحون بلخ تا سلطانیه سیصد و چهل و شش فرسنگ و از سلطانیه تا قونیه روم سیصد و یک فرسنگست. و عرضش از عبادان بصره است تا باب الابواب تمورقپو و مسافت مابین العرضین که عرض ایران زمین باشد به حساب بطلمیوسی سیصد و پنجاه و هشت فرسنگ