گنجور

بخش ۱۳ - عذر انگیزی در نظم کتاب

در آن مدت که من در بسته بودم
سخن با آسمان پیوسته بودم
گهی برج کواکب می‌بریدم
گهی ستر ملایک می‌دریدم
یگانه دوستی بودم خدایی
به صد دل کرده با جان آشنایی
تعصب را کمر در بسته چون شیر
شده بر من سپر، بر خصمْ شمشیر
درِ دنیا به دانش بند کرده
ز دنیا دل بدین خرسند کرده
شبی در هم شده چون حلقهٔ زر
به نُقره نَقره زد بر حلقهٔ در
درآمد سر گرفته سرگرفته
عتابی سخت با من درگرفته
که «احسنت ای جهان‌دار معانی
که در ملک سخن صاحب‌قرانی
پس از پنجاه چله در چهل سال
مزن پنجه در این حرفِ ورق‌مال
درین روزه چو هستی پای بر جای
به مردارْ استخوانی روزه مگشای
نکرده آرزو هرگز تو را بند
که دنیا را نبودی آرزومند
چو داری در سنانِ نوکِ خامه
کلیدِ قفلِ چندین گنج‌نامه
مسی را زر بر اندودن غرض چیست؟
زر اندر سیم تر زین می‌توان زیست
چرا چون گنجِ قارون خاک‌بهری؟
نه استادِ سخن‌گویانِ دهری؟
درِ توحید زن‌، کآوازه داری
چرا رسم مغان را تازه داری؟
سخن‌دانان دلت را مرده دانند
اگر چه زندخوانان زنده خوانند»
ز شورش کردنِ آن تلخ‌گفتار
ترش‌رویی نکردم هیچ در کار
ز شیرین‌کاریِ شیرینِ دل‌بند
فروخواندم به گوشش نکته‌ای چند
وزان دیبا که می‌بستم طرازش
نمودم نقش‌هایِ دل‌نوازش
چو صاحب‌سنگ دید آن نقشِ ارژنگ
فروماند از سخن چون نقش بر سنگ
بدو گفتم «ز خاموشی چه جویی؟
زبانت کو که احسنتی بگویی؟»
به صد تسلیم گفت «ای من غلامت
زبانم وقف بر تسبیحِ نامت
چو بشنیدم ز شیرین داستان را
ز شیرینی فرو بردم زبان را
چنین سِحری تو دانی یاد کردن
بتی را کعبه‌ای بنیاد کردن
مگر شیرین بدان کردی دهانم
که در حلقم شکر گردد زبانم
اگر خوردم زبان را من شکروار
زبانِ چون تویی بادا شکربار
به پایان بر چو این ره برگشادی
تمامش کن چو بنیادش نهادی
در این گفتن ز دولت یاری‌ات باد
برومندی و برخورداری‌ات باد
چرا گشتی درین بی‌غوله پابست؟
چنین نقدِ عراقی بر کفِ دست
رکاب از شهربندِ گنجه بگشای
عنانِ شیر داری؛ پنجه بگشای
فرس بیرون فکن میدان فراخ است
تو سرسبزی و دولت سبز شاخ است
زمانه نغزگفتاری ندارد
و گر دارد چو تو باری ندارد
همایی کن برافکن سایه بر کار
ولایت را به جغدی چند مسپار
چراغند این دو سه پروانه خویش
پدیدار آمده در خانه خویش
دو منزل گر شوند از شهر خود دور
نبینی هیچ کس را رونق و نور
تو آن خورشید نورانی قیاسی
ز مشرق تا به مغرب روشناسی
چو تو حالی نهادی پای در پیش
به کنجی هر کسی گیرد سر خویش
هم آفاق هنر یابد حصاری
هم اقلیم سخن بیند سواری»
به تندی گفتم ای بخت بلندم
نه تو قصابی و من گوسپندم
مدم دم تا چراغ من نمیرد
که در موسی دم عیسی نگیرد
به حشوی چندم آتش برمیفروز
که من خود چون چراغم خویشتن سوز
من آن شیشه‌ام که گر بر من زنی سنگ
ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ
مسی بینی زری بر وی کشیده
به مرداری، گلابی بر دمیده
نبینی جز هوای خویش قوتم
به جز بادی نیابی در بروتم
فلک در طالعم شیری نموده‌است
ولیکن شیر پشمینم، چه سود است؟
نه آن شیرم که با دشمن برآیم
مرا آن بس که من با من برآیم
نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت
غروری کز جوانی بود هم رفت
حدیث کودکی و خودپرستی
رها کن کان خیالی بود و مستی
چو عمر از ده گذشتت یا خود از بیست
نمی‌شاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهل‌ساله فرو ریزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تن‌درستی
بصر کندی پذیرد‌، پای سستی
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سختی که از گیتی کشیدی
وز آن‌جا گر به صد، منزل رسانی
بود مرگی به صورت زندگانی
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت ازین کاخِ دل‌افروز
پس آن بهتر که خود را شاد داری
در آن شادی خدا را یاد داری
به وقت خوش‌دلی چون شمعِ پُرتاب
دهن پُر خنده داری دیده پر آب
چو صبح آن روشنان از گریه رستند
که برقِ خنده را بر لب ببستند
چو بی گریه نشاید بود خندان
وزین خنده نشاید بست دندان
بیاموزم تو را گر کار بندی
که بی‌گریه زمانی خوش بخندی
چو خندان گردی از فرخنده‌فالی
بخندان تنگ‌دستی را به مالی
نبینی آفتاب آسمان را؟
کز آن خندد که خنداند جهان را

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

در آن مدت که من در بسته بودم
سخن با آسمان پیوسته بودم
در آن مدت که من از صحبت مردم کناره گرفته بودم و با آسمانیان هم‌صحبت شده بودم.
گهی برج کواکب می‌بریدم
گهی ستر ملایک می‌دریدم
گاهی در بروج فلکی سیر می‌کردم و گاهی به دیدار فرشتگان می‌رفتم.
یگانه دوستی بودم خدایی
به صد دل کرده با جان آشنایی
دوستی یگانه و صمیمی داشتم آدمی درستکار و خدایی که با صد جان به‌هم محبت داشتیم.
تعصب را کمر در بسته چون شیر
شده بر من سپر، بر خصمْ شمشیر
تعصب و غیرت را همچون شیر نگه‌می‌داشت و برای من سپر و در برابر دشمن شمشیر بود.
درِ دنیا به دانش بند کرده
ز دنیا دل بدین خرسند کرده
با دانایی و خرد راه دنیادوستی را بر خود بسته بود و از دنیا به این شاد و قانع بود.
شبی در هم شده چون حلقهٔ زر
به نُقره نَقره زد بر حلقهٔ در
در شرح وحید دستگردی نوشته شده که «در شبی مانند حلقه زر و نقره درهم شده در زد». (احتمالا وصف آسمان است در آن شب، نَقره در عربی یعنی تلنگر)
درآمد سر گرفته سرگرفته
عتابی سخت با من درگرفته
مصرع اول: درون آمد سرزنش‌کنان (سر گرفته یعنی آغازکرده ، سرگرفته یعنی سرزنش)
که «احسنت ای جهان‌دار معانی
که در ملک سخن صاحب‌قرانی
که آفرین بر تو ای شاهنشه معناها و داننده حکمت‌ها که در سرزمین سخن‌، شاهی فیروزمند هستی.
پس از پنجاه چله در چهل سال
مزن پنجه در این حرفِ ورق‌مال
پس از این همه چله‌نشینی در چهل سال‌، به این نوشته‌های ورق‌مال مپرداز.
درین روزه چو هستی پای بر جای
به مردارْ استخوانی روزه مگشای
وقتی که با این روزه پراستقامت هستی با خوراکی کهنه و بد‌، روزه را مگشای.
نکرده آرزو هرگز تو را بند
که دنیا را نبودی آرزومند
تو آدمی نبودی که اهل دنیا باشی؛ تو آرزومند دنیا نبوده‌ای.
چو داری در سنانِ نوکِ خامه
کلیدِ قفلِ چندین گنج‌نامه
وقتی که در نوک قلمت که همچون نیزه برنده است کلید چند گنج‌نامه هست.
مسی را زر بر اندودن غرض چیست؟
زر اندر سیم تر زین می‌توان زیست
چرا زر را با مس می‌آرایی؟ زر را با نقره ناب باید آراست. (قدما طلای مرغوب را ‌«زر خشک‌» و نقرهٔ مرغوب را ‌«سیم تر‌» توصیف می‌کرده‌اند.)
چرا چون گنجِ قارون خاک‌بهری؟
نه استادِ سخن‌گویانِ دهری؟
چرا گنج‌های خود را در زمین پنهان کرده‌ای؟ نه این است که تو استاد شاعران و سخن‌گویان عصر هستی؟
درِ توحید زن‌، کآوازه داری
چرا رسم مغان را تازه داری؟
در توحید و یکتاپرستی بسرا و سخن بگو، که معروف هستی؛ چرا رسم مغان را زنده می‌کنی؟
سخن‌دانان دلت را مرده دانند
اگر چه زندخوانان زنده خوانند»
(اگر به این بپردازی) سخن‌شناسان و دانایان تو را دل‌مرده و ناامید می‌خوانند اگرچه زندخوانان تو را زنده می‌نامند.
ز شورش کردنِ آن تلخ‌گفتار
ترش‌رویی نکردم هیچ در کار
از خشم و تندخویی آن دوست تندزبان به‌هیچ وجه عصبانی نشدم و ترش‌رویی نکردم.
ز شیرین‌کاریِ شیرینِ دل‌بند
فروخواندم به گوشش نکته‌ای چند
از هنر و شیرین‌کاری شیرین دوست‌داشتنی برای او نکاتی بیان کردم.
وزان دیبا که می‌بستم طرازش
نمودم نقش‌هایِ دل‌نوازش
و از آن پارچه‌های دیبا و مرغوب که داشتم طراز آن را می‌آراستم و نقش‌های دلربا بر آن می‌زدم، برای او گفتم.
چو صاحب‌سنگ دید آن نقشِ ارژنگ
فروماند از سخن چون نقش بر سنگ
وقتی آن مرد گرانمایه آن نقش‌های اعجازآور و شگفت را دید از تعجب همچون نقش بر سنگ خشک شد و ساکت شد.
بدو گفتم «ز خاموشی چه جویی؟
زبانت کو که احسنتی بگویی؟»
از او پرسیدم با سکوت چه می‌خواهی بگویی؟ زبانت کجاست که آفرینی بگویی؟!
به صد تسلیم گفت «ای من غلامت
زبانم وقف بر تسبیحِ نامت
با صد تسلیم و عجز گفت ای کسی که من غلام و بنده توام و زبانم پیوسته نامت را به نیکی بگوید.
چو بشنیدم ز شیرین داستان را
ز شیرینی فرو بردم زبان را
از شیرینی نکته‌هایی که از داستان شیرین گفتی و چشیدم، زبانم را فروبردم و خوردم (زبان فرو بردن به معنی خموش و تسلیم‌ شدن نیز هست)
چنین سِحری تو دانی یاد کردن
بتی را کعبه‌ای بنیاد کردن
چنین جادو و سحری را فقط تو می‌توانی بسرایی و بگویی و تنها تو می‌توانی بتی را کعبه‌ای بسازی.
مگر شیرین بدان کردی دهانم
که در حلقم شکر گردد زبانم
یا شاید هم دهانم را برای این شیرین کردی که شکرزبانی کنم
اگر خوردم زبان را من شکروار
زبانِ چون تویی بادا شکربار
اگر زبان خود را از شیرینی بلعیدم و خموش شدم فدای زبان تو باد و زبان تو شیرین و گویا بماناد.
به پایان بر چو این ره برگشادی
تمامش کن چو بنیادش نهادی
این راه و داستان را به پایان برسان وقتی که آغازش کرده‌ای، و این بنا را تمام کن وقتی که بنیان آن‌را نهاده‌ای.
در این گفتن ز دولت یاری‌ات باد
برومندی و برخورداری‌ات باد
در این سخن‌ و شعر، دولت و بخت یاور تو بادا؛ و پیروزمندی و کامیابی نصیب تو بادا!
چرا گشتی درین بی‌غوله پابست؟
چنین نقدِ عراقی بر کفِ دست
چرا در این خرابه مانده‌ای وقتی که این گنج و این همه ثروت را داری؟
رکاب از شهربندِ گنجه بگشای
عنانِ شیر داری؛ پنجه بگشای
از گنجه فراتر رو که تو سوار بر شیر هستی پنجه بگشا
فرس بیرون فکن میدان فراخ است
تو سرسبزی و دولت سبز شاخ است
از اینجا بیرون بتاز که میدان برای تو باز است، تو سرسبز و پربار هستی و بخت هم مساعد است.
زمانه نغزگفتاری ندارد
و گر دارد چو تو باری ندارد
در این زمانه و دوران شاعر و سخندانی هنرمند وجود ندارد اگرهم هست هم‌پایه تو نیستند.
همایی کن برافکن سایه بر کار
ولایت را به جغدی چند مسپار
همچون هما اوج بگیر و مُلک سخن را تسخیر کن و این ولایت را به چند جغد مسپار.
چراغند این دو سه پروانه خویش
پدیدار آمده در خانه خویش
این دو سه (مدعی) که می‌بینی شمع‌های(کم نوری) هستند که مثل پروانه دور خود می‌چرخند (منظور او این است که نان به هم قرض می‌دهند)
دو منزل گر شوند از شهر خود دور
نبینی هیچ کس را رونق و نور
اینها اگر دو سه منزل و چند فرسخ از شهر خود دور شوند هیچکدام نور و رونقی ندارند.
تو آن خورشید نورانی قیاسی
ز مشرق تا به مغرب روشناسی
تو آن هستی که با خورشید قابل مقایسه‌ای که از مشرق تا مغرب شهره است
چو تو حالی نهادی پای در پیش
به کنجی هر کسی گیرد سر خویش
همین‌که پای در میدان بگذاری هر حریفی به گوشه‌ای می‌رود.
هم آفاق هنر یابد حصاری
هم اقلیم سخن بیند سواری»
(در این صورت) هم مرزهای هنر، دژ و بارویی می‌یابد و هم سرزمین سخن، سوار و دلاوری به خود می‌بیند.
به تندی گفتم ای بخت بلندم
نه تو قصابی و من گوسپندم
به تندی گفتم که ای یار خجسته‌ام، تو قصاب نیستی و من گوسفند (که در پوستم می‌دمی‌؛کنایه از زیاده‌روی در تعریف و تمجید است)
مدم دم تا چراغ من نمیرد
که در موسی دم عیسی نگیرد
این قدر مدم و باد مزن تا چراغ من روشن بماند، که دم عیسی بر موسی بی‌اثر است!
به حشوی چندم آتش برمیفروز
که من خود چون چراغم خویشتن سوز
با چند حشو، آتش مرا تیز مکن که من خود، چراغ هستم و خویشتن‌سوز.
من آن شیشه‌ام که گر بر من زنی سنگ
ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ
من شیشه و قرابه‌ای هستم که اگر مرا بر سنگ بزنی و بشکنی‌، از نام و صفت من جهان پرننگ می‌شود.
مسی بینی زری بر وی کشیده
به مرداری، گلابی بر دمیده
مسی خواهی دید که زراندود شده و مرداری که بر آن عطر و بوی خوش زده‌شده.
نبینی جز هوای خویش قوتم
به جز بادی نیابی در بروتم
خواهی دید که جز هوای خویشتن ندارم و جز باد و هوا و هوس در من نیست.
فلک در طالعم شیری نموده‌است
ولیکن شیر پشمینم، چه سود است؟
دست قضا مرا شیر کرده‌است ولی چه سود که شیر پشمین هستم
نه آن شیرم که با دشمن برآیم
مرا آن بس که من با من برآیم
شیری نیستم که با دشمنان بجنگم همینکه بتوانم از پس خود بر بیایم برای من کافی است
نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت
غروری کز جوانی بود هم رفت
نشاطی داشتم که در گذشته بود و غروری که آن هم با جوانی رفت
حدیث کودکی و خودپرستی
رها کن کان خیالی بود و مستی
حدیث جوانی و خودپرستی و غرور را رها کن که آن خیالی بود و از روی مستی و شور.
چو عمر از ده گذشتت یا خود از بیست
نمی‌شاید دگر چون غافلان زیست
زمانی که ده ساله یا حداکثر بیست ساله شدی دیگر باید آگاه باشی و چون نادانان رفتار نکنی.
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهل‌ساله فرو ریزد پر و بال
دوران جوانی و نشاط آدمی تا چهل سالگی است و پس از آن پر و بال فرو می‌ریزد.
پس از پنجه نباشد تن‌درستی
بصر کندی پذیرد‌، پای سستی
پس از پنجاه‌سالگی تندرستی نیست و بیماری‌ها شروع می‌شود و چشم، ضعیف و پاها سست می‌شود.
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
وقتی که به شصت سالگی برسی قامت خم شده و در هفتاد سالگی آلت از کار می‌افتد.
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سختی که از گیتی کشیدی
به هشتاد و نود سالگی که برسی زندگی بر تو سخت و دشوار می‌شود.
وز آن‌جا گر به صد، منزل رسانی
بود مرگی به صورت زندگانی
و اگر از آنجا به منزل صد سالگی برسی مرگی است در ظاهر زندگی.
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت ازین کاخِ دل‌افروز
چه صد سال زندگی کنی و چه یک روز، بالاخره باید از این کاخ دلربای زندگی کوچ کنی.
پس آن بهتر که خود را شاد داری
در آن شادی خدا را یاد داری
پس همان بهتر که خود را شاد و خرسند بداری و در این خرسندی خدای را سپاس بگویی.
به وقت خوش‌دلی چون شمعِ پُرتاب
دهن پُر خنده داری دیده پر آب
در زمان شادی همچون شمع پرنور‌، بخندی و بدرخشی و دیده را پر اشک کنی.
چو صبح آن روشنان از گریه رستند
که برقِ خنده را بر لب ببستند
آن کسانی توانستند از غم رها شوند که درخشش خنده را بر لب‌ها نهادند.
چو بی گریه نشاید بود خندان
وزین خنده نشاید بست دندان
وقتی که بی‌گریه نمی‌توان شاد بود پس شایسته نیست که از این خنده دندان را بپوشانی.
بیاموزم تو را گر کار بندی
که بی‌گریه زمانی خوش بخندی
نکته‌ای به تو بیاموزم که در زندگی بکار ببری و شاد بمانی
چو خندان گردی از فرخنده‌فالی
بخندان تنگ‌دستی را به مالی
هر وقت شاد هستی بی‌نوایی را با بخشش شاد کن
نبینی آفتاب آسمان را؟
کز آن خندد که خنداند جهان را
نمی‌بینی که خورشید چرا همیشه شاد است؟ از این است که جهان را شاد می‌کند

حاشیه ها

1389/03/18 00:06
عیسی سجادی از شوشتر

با سلام لطفا موارد زیر را اصلاح فرمایید درست و صحیح ابیات چنین است بیت 7 در امد سر گذشت از سر گرفته - عتابی سخت با من در گرفته // بیت 9 پس از پنجاه چله در چهل سال - نزد بر خط خودبا کس چنین فال-- این بیت هم ثبت نشده فریب بت پرستان بفکن از مشت - فسون خوانی مکن چون زند و زردشت // بیت 24 چنین سحری توانی ساز کردن - بتی با کعبه ای انباز کردن-- بیت 41 چو بخشودی تو چندین دم میفروز - که من همچون چراغم خویشتن سوز و--بیت 43 من ان جامم که گر بر من زنی سنگ - زنام وکنیه ام گیرد جهان رنگ
---
پاسخ: با تشکر، مواردی که ذکر کردید همه از تفاوت نسخه‌ها ناشی می‌شود و ما برای جلوگیری از ایجاد ملغمه‌ای از نقلهای مختلف در این موارد نقل متن را دستکاری نمی‌کنیم و فقط مواردی را که به طور آشکار غلط تایپی عامل آنها بوده تصحیح می‌کنیم و نقل بدل را برای استفادهٔ دوستان در حاشیه نگه می‌داریم.

1389/09/15 16:12
حیران

فرو ماند از سخت چون نقش بر سنگ
با سلام سخن درست هست
---
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

1391/12/06 16:03
فریبرز مالکی

در بیت 49 چو عمر از سی گذشتت یا خود از بیست صحیح می باشد

1395/03/07 16:06
محمد روستایی

با سلام مصرع
در آن مدت که من در بسته بودم
زیباتر آن است که با مصرع زیر جایگزین شود :
در آن دوران که من در بسته بودم

1395/03/16 01:06
علی

سپاس از گنجور برای شعر،
متاسفم،
تنها ایراد گیری و اظهار فضل کردن،
یکم از تفسیر اشعار سخن برانید،
اینکه کدوم قافیه درسته یا کدوم مصرع بهتره اصلا مهم نیست،
تیری در تاریکیست که میزنید و هیچکس جز خدا و خود نظامی و دیگر شعرا و اطرافیانشان نمیدانند اصل شعر چه بوده.
تمام سایت شده ایراد از ظاهر اشعار.

1396/01/05 16:04

گوپسند؟!

در بیت سیزدهم ، نحوه نگارش مصرع دوم مخل معنی است ،
زر اندر سیم ترزین می توان زیست
ترزین :که در لغت به معنی با وقار گردیدن و محجوب نمودن و قابل احترا م کردن و نیز تعظیم و تفخیم و آرمیده گردانیدن است ، مفید معنی مصراع دوم بیت است که می گوید: زر با سیم همزیستی و همآهنگی و هم آرائی و سنخیت دارد و در تکمیل معنی وپرسش مصراع نخستین است که می پرسد :غرض از اندودنِ مَس به زر چیست؟! زر با سیم ترزین می یابد

1397/05/28 13:07
رضا

مسی بینی زری بر رو کشیده
به مرداری گلابی بر دمیده

1397/05/29 14:07
رضا

مسی را زر بر اندودن غرض چیست
زر اندر سیم‌تر زین می‌توان زیست
منظور پرهیز از ظاهر سازی و ریا است.
نباید روی مس را با زر پوشاند ولی اگر در نقره مذاب زر باشد، یعنی اگر درونت بهتر از ظاهرت باشد، می توانی زندگی کرد

1397/09/17 11:12
سعید

با سلام و ادب
در بیت زیر:
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سخنی که از گیتی کشیدی
گویا اشتباه تایپیست و بجای «سخنی» باید «سختی»
باشد.

1399/02/09 23:05
توانا

این ابیات به بهترین وجه سیر زندگی انسان و به زیستی او را به تصویر کشیده است.

1399/12/26 14:02
سهراب فرسیو

این بیت:
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
در نسخه‌ای چنین درج شده است:
چو شصت آمد نشست آمد به دیوار
در لغتنامه‌ی مرحوم دهخدا معنی کلمه‌ی "نشست" را جستجو کردم، هیچ‌‌یک از معانی مختلف "نشست" (تخت، سریر، صندلی و غیره) مناسب برای درک معنی مصرع اول این بیت نبود، جز اینکه "... نشست آمد به‌دیوار" را بپذیریم. در این صورت تنها یکی از معانی "نشست" در لغتنامه‌ی دهخدا به‌این بیت معنا می‌دهد: «مقعد. اِست. دُبر.» (یادداشت دهخدا).
یعنی وقتی به‌شصت سالگی رسیدی و مثلاً خواستی شلوار به‌تن کنی، باید "نشست" را به‌دیوار تکیه بدهی، والا ممکن است به‌زمین بیفتی‌.

1401/07/30 14:09
رضا درویشی

سلام دوست عزیز ، شاعر قصد گفتن شرایط سن های مختلف را داشته و فرمودن ، چو شصت آمد نشست آمد به دیوار یعنی:بعد از شصت سالگی به دلیل ناتوانی پای دیوار نشسته ، این میتونه استعاره به مشکلات کمردرد داشته باشه که در این سن به وجود میاد ، و  اگر چوشصت آمد نشست آمد پدیدار هم در نظر بگیریم باز هم  تفاوت زیادی در معنی نداریم ،یعنی:بعد از سن شصت سالگی ناتوان میشوی 

1403/09/08 19:12
افسانه چراغی

وقتی شصت سالگی فرا می‌رسد، فرونشینی و سستی بدن پدیدار می‌شود.