گنجور

شمارهٔ ۴

بجان دوست که از درمران گدائی را
که جز درت نشناسد در سرائی را
کدام دل که در او جا کند نصیحت خلق
مگر خیال تو خالی گذاشت جائی را
بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کن
حدیث مورچه و سنگ آسیائی را
خدا کند که گزندت زچشم بدنرسد
بدین صفت که دهی داد خود نمائی را
زحد گذشت تطاول عنان غمزه مست
نگاهدار که حدّیست دلربائی را
مرا که مفلس عورم کدام طالع و بخت
که سایه ای بسر افتد چتو همائی را
دلا بلاوه پر و بال خویش خسته مکن
که چاره نیست کمندی چنین رسائی را
به بوسه ای زدهانش بجان رضا ندهد
بتان بهیج رساندند خون بهائی را
کجاست زاهد خودبین از اینجمال بدیع
بگو بیا و به بین قدرت خدائی را
بخاکپاش نهادم سرو ندانستم
ستان زناز نه بینند پشت پائی را
غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبین
چنانچه دیده کوته نظر سهائی را
شه سریر ولایت که بندگان درش
دهند خاتم جم کمترین گدائی را
گذشت شعر زشکر مگر ز منطق تو
برد بعازیه نیر سخن سرائی را

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: سید محمدرضا شهیم

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بجان دوست که از درمران گدائی را
که جز درت نشناسد در سرائی را
هوش مصنوعی: به جان دوست، کسی که در نیاز و فقرش فقط تو را می‌شناسد، در خانه‌ات را به رویش بگشا.
کدام دل که در او جا کند نصیحت خلق
مگر خیال تو خالی گذاشت جائی را
هوش مصنوعی: کدام دل است که فرصت پذیرش نصیحت دیگران را داشته باشد، مگر اینکه فکر تو آن را برای خود خالی نگذاشته باشد؟
بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کن
حدیث مورچه و سنگ آسیائی را
هوش مصنوعی: بیایید با صبر من و عشق خود، داستانی را ببینیم که شبیه به تلاش یک مورچه برای حمل سنگی بزرگ است.
خدا کند که گزندت زچشم بدنرسد
بدین صفت که دهی داد خود نمائی را
هوش مصنوعی: امیدوارم آسیبی از چشم حسودان به تو نرسد، چرا که خود را به خوبی نشان می‌دهی و لیاقت محبت و احترام را داری.
زحد گذشت تطاول عنان غمزه مست
نگاهدار که حدّیست دلربائی را
هوش مصنوعی: نگاه تو طوری جذاب و دلربا است که مرز و حدود زیبایی را پشت سر گذاشته و فراتر رفته است. بنابراین، باید دقت کنی و خودت را کنترل کنی، زیرا این جذابیت و دلربایی دارای حد و مرزی است که نباید نادیده گرفته شود.
مرا که مفلس عورم کدام طالع و بخت
که سایه ای بسر افتد چتو همائی را
هوش مصنوعی: من که بی‌چاره و بی‌نوا هستم، کدام خوب‌شانسی و مقدر است که سایه‌ام بر سر کسی بیفتد، حال آنکه او همای سعادت است؟
دلا بلاوه پر و بال خویش خسته مکن
که چاره نیست کمندی چنین رسائی را
هوش مصنوعی: عزیزم، خودت را خسته نکن و به خودت زحمت نده، چرا که در این شرایط چیزی جز این وضعیت نمی‌توانی داشته باشی.
به بوسه ای زدهانش بجان رضا ندهد
بتان بهیج رساندند خون بهائی را
هوش مصنوعی: او با یک بوسه، جانش را به رضایت تقدیم نمی‌کند و معشوق‌ها او را به حالت شادی و خوشحالی می‌کشند و خون بهای او را درمی‌کشند.
کجاست زاهد خودبین از اینجمال بدیع
بگو بیا و به بین قدرت خدائی را
هوش مصنوعی: بیا و این زیبایی نوین را ببین و به زاهد خودبین بگو که کجاست، تا قدرت خدا را درک کند.
بخاکپاش نهادم سرو ندانستم
ستان زناز نه بینند پشت پائی را
هوش مصنوعی: نمی‌دانستم که سرو را در خاک می‌اندازم، زیرا نمی‌توانم رد پای کسی را که دستش را به آن دراز کرده، ببینم.
غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبین
چنانچه دیده کوته نظر سهائی را
هوش مصنوعی: مرا حقیر و ناچیز نپندار ای سلطان، زیرا همان‌طور که فردی کوتاه‌نظر نمی‌تواند زیبایی‌های یک ستاره را ببیند، من هم در مقام غلامی نمی‌توانم به ارزش واقعی خود پی ببرم.
شه سریر ولایت که بندگان درش
دهند خاتم جم کمترین گدائی را
هوش مصنوعی: شاهی که بر سریر حکومت نشسته و بندگانش برای او فرمانبرداری می‌کنند، حتی یک گدا را نیز از مقامش پایین‌تر نمی‌داند.
گذشت شعر زشکر مگر ز منطق تو
برد بعازیه نیر سخن سرائی را
هوش مصنوعی: شعر از گلشن زیبایی عبور کرد، مگر اینکه از منطق تو به دنیای بحث و گفتگو راه پیدا کند.