بخش ۹ - ذکر شهادت سبط مؤتمن حضرت شاهزاده، قاسم بن الحسن علیه السلام
قاسم آن نوباوۀ باغ حسن
گوهر شاداب دریای مِحَن
شیر مست جام لبریز بلا
تازه داماد شهید کربلا
چارده ساله جوان نونهال
برده ماه چادره شب را به سال
قامتش شمشاد باغستان عشق
روش سرمشق نگارستان عشق
در حیا، فرزانه فرزند حسن
در شجاعت، حیدر لشگر شکن
با زبان لابه نزد شاه شد
خواستار عزم قربانگاه شد
گفت شه: کای رشک بستان ارم
رو تو در باغ جوانی خوش بچم
همچو سرو از باغ غم آزاد باش
شاد زی و شاد بال و شاد باش
مهلا ای زیبا تذرو خوش خرام
این بیابان سر به سر بند است و دام
الله ای آهوی مُشکین تتار
تیر باران است دشت و کوهسار
بوی خون می آید از دامان و دشت
نیست کس را زان امید بازگشت
کی روا باشد که این رعنا نهال
گردد از سم ستوران پایمال؟
کی روا باشد که این روی چو ورد
غلطد اندر خون به میدان نبرد
گفت قاسم: کای خدیو مستطاب
ای تو ملک عشق را مالک رقاب
گرچه خود من کودک نو رسته ام
لیک دست از کامرانی شسته ام
من به مهد عاشقی پرورده ام
خون به جای شیر مادر خورده ام
کرده در روز ولادت کام من
باز با شهد شهادت مام من
گرچه در دور جوانی کامهاست
کار من رفتن به کام اژدهاست
کام عاشق غرقه در خون گشتن است
سر به خاک کوی جانان هشتن است
ننگ باشد در طریق بندگی
بر غلامان بی شهنشه زندگی
زندگی را بی تو بر سر خاک باد
کامرانی را جگر صد چاک باد
لابه های آن قتیل تیر عشق
می نشد پذرفته نزد پیر عشق
بازگشت آن نوگل باغ رسول
از حضور شاه نومید و ملول
شد به سوی خیمه آن گلگون عذار
از دو نرگس بر شقایق ژاله بار
چون نگردد گفت سیر از زندگی
آنکه نپسندد شهش بر بندگی
چون ز بی قدری نکردت شه قبول
رخت بربند از تن، ای جان ملول
سر که فتراکش نبست آن شهسوار
گو سر خود گیر و بر سر خاکبار
سر به زانوی غم آن والا نژاد
کآمدش ناگه ز عهد باب یاد
که به هنگام رحیل آن شاه فرد
هیکلی بر بازویش تعویذ کرد
گفت هر جا سخت گردد بر تو کار
نامه بگشا و نظر بر وی گمار
هر کجا سیل غم آرد بر تو رو
این وصیت باز کن بنگر در او
گفت کاری سخت تر زین کار نیست
که به قربانگاه عشقم بار نیست
یا چه غم زین بیشتر که شاه راد
ره به خلوتگاه خاصانم نداد
نامه را بگشود و دیدش کِش پدر
کرده عهدش کایرهمایون رخ پسر
ای تو نور چشم عمّ و جان باب
وی مرا تو در وفا نایب مناب
من نباشم در زمین کربلا
بر تو بخشیدم من این تاج ولا
چون ببینی عمّ خود را بی معین
در میان کارزار اهل کین
زینهار، ای سرو رعنای سهی
لابه ها کن تا به پایش سر نهی
جهد کن فردا نباشی شرمسار
در حضور عاشقان جان نثار
جان به شمع عشق چون پروانه زن
خود بر آتش چابک و مردانه زن
بر قد موزون کفن می کن قبا
اندران صحرا قیامت کن بپا
شاهزاده خواند چون عهد پدر
با ادب بوسید و بنهادش بسر
می نگنجید از خوشی در پیرهن
حجلۀ داماد شد بیت الحزن
عقدههای مشکلش گردید حل
وان همه انده بشادی شد بدل
از شعف چون غنچهٔ خندان شکفت
شکر ایزد را به جای آورد و گفت
ای همایون قرعهٔ اقبال من
کایۀ لا تقنط آمد فال من
شکر للّه کافتتاح این مثال
کوکب بختم برآورد از وبال
در فضای عشق بال افشان شدم
لایق قربانی جانان شدم
عهدنامه برد شادان نزد شاه
با تضرع گفت: کای ظلّ اله
سوی درگاهت به کف جان آمدم
نک ز شه در دست فرمان آمدم
سر خط امضا ده این منشور را
وز جسارت عذر نه مامور را
دید چون شاه آن مینو نگار
شد به سیم از جزع مروارید بار
گفت کای صورت نگار خوب و زشت
جان فدای دست تو کاین خط نوشت
جان فدای دست تو ای دست حق
که گرفته بر همه دستی سبق
پس بگفتش شاه: کای ماه تمام
کرده با من نیز عهدی آن همام
که ز عقد دخت خود شادت کنم
واندرین غمخانه دامادت کنم
کرده دامادیت را گلگون قبا
نک زخون آماده خیاط قضا
گو بر افروزند بهر حجله گاه
بانوانت شمعها از تف آه
خواهران از درج چشم اشکبار
دُرّ بر افشانند از بهر نثار
از دل خونین بنات بوتراب
طشت خون آرند از بهر خضاب
مویه سر گیرند از دل های ریش
عنبر افشانند از موی پریش
از خراش چهره و لخت جگر
دامن آمویند از گلهای تر
افکند لب تشنگان طرف آب
عود بر مجمر ز دلهای کباب
پس به امر دُرّ دُرج لَو کُشَف
شد مه و خورشید در برج شرف
خواست بستن عقد کابین بهرشان
نقد جان آمد سزای مهرشان
با همین مهر آن شه و الشمس تاج
آندو کوکب را بهم داد ازدواج
زهره و برجیس با هم شد قرین
خواست از نه پرده آهنگ حنین
کاللّه الله اینچه جشن است و چه سور
حلقهٔ ماتم به آئیین سرور
شمع های بارگاه نه تُتُق
ریخت اشک خون به دامان افق
کرد چرخ آماده بهر دخت شاه
از نسیج شام، دیبای سیاه
علویان از غم تراشیدند رو
حوریان اندر جنان کندند مو
زُهره واپس زد به گردون طبل سور
اوفکند اندر جهان شور نُشور
نَسر نالان، همچو بر گل عندلیب
بسته خون جای حنا کفُّ الخضیب
دختران بر دور نعش اندر ثُبُور
خون فشان از دیده شَعرای عبور
بس که در هم بود دور روزگار
شد به یک گلشن خزان جفت بهار
در میان حجله داماد و عروس
رو به هم چون فَرقَدان با صد فُسوس
این، سر زانو گرفته در کنار
وان ز دُرج چشم تَر بیجاده بار
کامدش ناگه بگوش از دشت کین
شاه دین را صیحهٔ هَل مِن مُعین
گفت: کای نابرده کام از زندگی
رفتم از کوی تو با شرمندگی
عذر من بپذیر و واهل دامنم
تا چو بِسمل، دست و پا در خون زنم
دیر شد، یاری فرزند رسول
کن وداعم زود، کن عذرم قبول
واهلم تا رو به قربانگه کنم
جان نثار خاک پای شه کنم
مرمرا از خون خویش اورنگ به
که عشیق باوفا یکرنگ به
سیر شد دوران ز عیش فرُّخم
نوعروسا سیر بنگر بر رُخم
نو عروسا تار گیسو باز کن
مو کنان آهنگ ماتم ساز کن
نوعروسا توشه گیر از بوی من
که نخواهی دید دیگر روی من
در عروسی طرح رسم تازه کن
از خراش چهره، بر رخ غازه کن
از سرشک دیده، بر رو زن گلاب
بر رخ از موی پریشان کن نقاب
نیل غم کِش بر بساط شادیم
از کفن کن خلعت دامادیم
چون گل از عشقم گریبان پاره کن
حلقهٔ زنجیر طوق و یاره کن
سر برهنه با دو چشم اشکریز
مهد بر نه بر هَیون بی جَهیز
چتر بر سر از غبار راه زن
بر فلک آتش ز شمع آه زن
رو به سوی مقتلم با ناله کن
سیر باغ ارغوان و لاله کن
غرق خونم در میان حجله بین
تشنه ماهی در کنار دجله بین
مو پریشان ساز با شور و نوا
عنبرستان کن زمین نینوا
روی خود نه بر رخ گلگون من
ارغوانی کن عذار از خون من
ناله در هر شهر و هر ویرانه کن
هر کجا سوریست ماتمخانه کن
خواست چون رفتن برون از حجله گاه
دامنش بگرفت نالان دخت شاه
گفت: کای جان ها اسیر موی تو
کی ببینم بار دیگر روی تو
گفت: ماند ای سرو قامت یار من
بر قیامت وعدۀ دیدار من
گفت با آن شوکت و زیب و فَرَت
من چه سان بشناسم اندر محشرت
آستین زد چاک گفتش کای حبیب
این نشان توست در روز حسیب
که گواه عاشقان راستین
پیش اهل دل بود در آستین
این بگفت و راند سوی رزمگاه
با تَعَنُّت گفت با میر سپاه
کاسب خود را دادهای آب، ای لعین؟
گفت: آری، گفت: وَیحَک شرم بین
اسب تو سیراب و فرزند رسول
نک ز تاب تشنگی از جان ملول
سر به زیر افکند از شرم آن عنید
که به پاسخ حجّتی در خور ندید
شامئی را گفت ساز جنگ کن
سوی رزم این صبی آهنگ کن
گفت شامی ننگ باشد در نبرد
کافکند با کودکی پیکار مرد
خود تو دانی که مرا مردان کار
یک تنه همسر شمارد با هزار
دارم اینک چار فرزند دلیر
هر یکی در جنگ زاوی شیر گیر
نک روان دارم یکی بر جنگ او
با همین از چهره شویم ننگ او
گفت: اینان زادگان حیدرند
در شجاعت وارث آن سرورند
خردسال ار بینیش خرده مگیر
که ز مادر شیر زاید زاد شیر
از طراز چرخ بودی جوشنش
گر به خردی تن بر این دادی تنش
این شررها کز نژاد آتشند
خرمنی هر لحظه در آتش کشند
نسل حیدر جملگی عَمر افکنند
که به نسبت خوشه آن خرمنند
آنکه از پستان شیری خورد شیر
گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر
گر نبودی منع زنجیر قضا
تنگ بودی بر دلیریشان فضا
داد شامی از سیه بختی جواز
پور را بر حرب آن ماه حجاز
شاهزاده راند باره سوی او
یافت ناگه دست بر گیسوی او
موکشان بربود از زین پیکرش
داد جولان در مصاف لشگرش
آنچنانش بر زمین کوبید سخت
کاستخوان با خاک یکسان گشت و پخت
هم یکایک آن سه دیگر زاد وی
رو به میدانگه نهاد او را ز پی
در نخستین حملۀ آن میر راد
پای پیکارش نماند و سر نهاد
ساکنان ذروۀ عرش برین
زآسمان خواندند بر وی آفرین
شامی آمد با رخ افروخته
دل ز داغ سوگواری سوخته
اهرمن چون با فرشته شد قرین
کرد رو بر آسمان سلطان دین
کای مهین یزدان پاک ذوالمنن
این فرشته چیره کن بر اهرمن
لب بهم ناورده شه، سبط کریم
کرد شامی را به یک ضربت دو نیم
زانچنان دعوت نبود این بس عجیب
بود عاشق صوت داعی را مجیب
ای خوش آن صوتی که او جویای اوست
رأی این، در هر چه خواهد، رأی اوست
نی معاذ الله خطا رفت، ای عجیب
صوت داعی بود خود صوت مجیب
داند آن کز سرّ عشق آگه بود
کاین همه آوازها از شه بود
رو حدیث کُنت سَمعه باز خوان
تا بیابی رمز این سرّ نهان
شد چو از تیغش دو نیم آن رزم کوش
مرحبا آمد ز یزدانش بگوش
تافت شهزاده عنان از رزمگاه
شکوه بر لب از عطش تا نزد شاه
دید چون خوشیده یاقوت ترش
بر دهان بنهاد شاه انگشترش
در صدف گفتی نهان شد گوهری
یا هلالی شد قرین مشتری
کرد آگاهش ز رمز عشق شه
بر دهانش مهر زد، یعنی که صَه
چشمهای جوشید از آن چون سلسبیل
زندگی بخش دو صد خضر دلیل
چون لب لعلش از او سیراب شد
تشنهٔ دیدار جدّ و باب شد
تاخت سوی رزمگه با صد شتاب
باد پا چون تشنه، مستعجل بر آب
شیر بچه تیغ مردافکن به مشت
کشت از آن روباه مردان آنچه کشت
حیدرانه تیغ در لشکر نهاد
پشته ها از کشته ها ترتیب داد
ظالمی زد ناگهش تیغی به فرق
تن ز زین برگشت، در خون گشت غرق
نوعروس از غم گریبان چاک کرد
فاطمه در خُلد بر سر خاک کرد
کرد رو با شیرِ حق، کی داورم
وقت آن آمد که آیی بر سرم
زد فلک در نیل، رخت شادیم
خاک و خون شد حجله دامادیم
شاه دین آمد به بالین حبیب
دید دامادی دو دست از خون خضیب
سر بریدن را سِتاده بر سرش
قاتلی در دست خونین خنجرش
دست او افکند با تیغی ز دوش
لشگر از فریاد او آمد به جوش
زد به لشگر شاه دین با تیغ تیز
گرم شد هنگامۀ جنگ و گریز
پیکر آن تازه داماد گزین
شد لگدکوب ستور اهل کین
شه چو آمد بار دیگر بر سرش
دید با حالی دگرگون پیکرش
برگ برگ نوگل باغ هدی
از سموم کین شده از هم جدا
گفت با صد حسرت و خون جگر
کای همایون فال و فرّخ رخ پسر
قاتلانت در دو عالم خوار باد
خصم شان پیغمبر مختار باد
سخت صعب آید به عمّت زندگی
که تواش خوانی گه درماندگی
بهر یاریّ تو برناید فرود
یا نبخشد بر تو آن یاریش، سود
پس کشیدش بر کنار، از لطف شاه
برد نالانش به سوی خیمه گاه
گفت مهلا ای عزیزان گزین
که هوان واپسین ماست این
یارب این قوم سیه دل خوار باد
بر جبینشان داغ ننگ و عار باد
ای جهان داور، ملیک هفت و چار
وانمان دیار از ایشان در دیار
بخش ۸ - ذکر شهادت حضرت شاهزاده علی اکبر: دور چون بر آل پیغمبر رسیدبخش ۱۰ - ذکر شهادت حضرت شاهزاده علی اصغر علیه السلام: شد چو خرگاه امامت چون صدف
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: سید محمدرضا شهیم
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
قاسم آن نوباوۀ باغ حسن
گوهر شاداب دریای مِحَن
هوش مصنوعی: قاسم، جوانی که در باغ زیبای حسن پرورش یافته و همچون مرواری درخشان و شاداب در دریای مشکلات و چالشها قرار دارد.
شیر مست جام لبریز بلا
تازه داماد شهید کربلا
هوش مصنوعی: شیر غران و پرشور، که با مشکلات و مصائب زیادی دست و پنجه نرم کرده، مانند تازۀ دامادی است که در میدان نبرد کربلا جان خود را فدای آرمانها و اعتقاداتش کرده است.
چارده ساله جوان نونهال
برده ماه چادره شب را به سال
هوش مصنوعی: یک جوان چهارده ساله که هنوز در حال رشد و شکوفایی است، در شب زیبای ماه پوشش چادری را به دوش کشیده و به سالهای سابق خود فکر میکند.
قامتش شمشاد باغستان عشق
روش سرمشق نگارستان عشق
هوش مصنوعی: اندام او همچون شمشاد در باغ عشق است و او الگوی زیبایی در دنیای عشق به حساب میآید.
در حیا، فرزانه فرزند حسن
در شجاعت، حیدر لشگر شکن
هوش مصنوعی: در اینجا به ذکر دو شخصیت بزرگ پرداخته شده است. یکی از آنها که از خانوادهی حسن است، در حیا و ادب و شخصیت برجسته شناخته میشود. دیگری، حیدر، به خاطر شجاعت و قدرتش در میدان جنگ معروف است و به عنوان کسی که دشمنان را شکست میدهد، شناخته میشود. این عبارت نشاندهندهی ویژگیهای بارز و برجسته آنهاست.
با زبان لابه نزد شاه شد
خواستار عزم قربانگاه شد
هوش مصنوعی: با ناله و گریه نزد پادشاه رفت و خواستار عزم قربانی کردن شد.
گفت شه: کای رشک بستان ارم
رو تو در باغ جوانی خوش بچم
هوش مصنوعی: شاه گفت: ای کسی که در باغ ارم حسرت میخوری، برو و در باغ جوانی خوش بگذران.
همچو سرو از باغ غم آزاد باش
شاد زی و شاد بال و شاد باش
هوش مصنوعی: مانند سرو، از درد و غم رها باش و زندگی را با شادی و سرخوشی سپری کن.
مهلا ای زیبا تذرو خوش خرام
این بیابان سر به سر بند است و دام
هوش مصنوعی: آرام باش ای زیبا، با ناز و راه رفتن خود به این بیابان که پر از خطر و تلههاست، توجه کن.
الله ای آهوی مُشکین تتار
تیر باران است دشت و کوهسار
هوش مصنوعی: خداوند، ای آهوی خوشبو و زیبا، تیرهای باران بر دشت و کوهستان میبارد.
بوی خون می آید از دامان و دشت
نیست کس را زان امید بازگشت
هوش مصنوعی: بوی خون در فضا پراکنده است و در کوه و دشت، کسی نیست که به امید بازگشت به زندگی یا به حالت عادی، آرامش پیدا کند.
کی روا باشد که این رعنا نهال
گردد از سم ستوران پایمال؟
هوش مصنوعی: آیا درست است که این گل زیبا زیر پاهای اسبها له شود و نابود گردد؟
کی روا باشد که این روی چو ورد
غلطد اندر خون به میدان نبرد
هوش مصنوعی: آیا درست است که این چهره زیبا در میدان جنگ و در خون غوطهور شود؟
گفت قاسم: کای خدیو مستطاب
ای تو ملک عشق را مالک رقاب
هوش مصنوعی: قاسم گفت: ای سرور گرامی، تو صاحب عشق هستی و بر آن تسلط داری.
گرچه خود من کودک نو رسته ام
لیک دست از کامرانی شسته ام
هوش مصنوعی: با اینکه من هنوز جوان و ناپخته هستم، اما از لذتهای دنیا دست کشیدهام.
من به مهد عاشقی پرورده ام
خون به جای شیر مادر خورده ام
هوش مصنوعی: من در محیط عشق بزرگ شدهام و به جای شیر مادر، خون عشق را نوشیدهام.
کرده در روز ولادت کام من
باز با شهد شهادت مام من
هوش مصنوعی: در روزی که به دنیا آمدهام، آرزوهایم به تحقق پیوسته و زندگیام با طعم شیرین شهادت پر شده است.
گرچه در دور جوانی کامهاست
کار من رفتن به کام اژدهاست
هوش مصنوعی: هرچند در دوران جوانی لذتها و خوشیها فراوان است، اما سرنوشت من به سمت خطر و مشکلات میرود.
کام عاشق غرقه در خون گشتن است
سر به خاک کوی جانان هشتن است
هوش مصنوعی: عاشق به شدت دچار درد و رنج شده است و سر به خاک معشوق گذاشته و از شدت عشق و عاطفه، غرق در احساسات و زخمهای درون خود است.
ننگ باشد در طریق بندگی
بر غلامان بی شهنشه زندگی
هوش مصنوعی: زندگی بدون وجود یک سرپرست و ولیّ در مسیر بندگی، برای خدمتگزاران ننگآور است.
زندگی را بی تو بر سر خاک باد
کامرانی را جگر صد چاک باد
هوش مصنوعی: زندگی بدون تو برای من مثل برهوتی است که هیچ خوشی و کامی در آن نیست. در این شرایط، درد و رنج من زیاد است و دلدردی برایم باقی نمانده است.
لابه های آن قتیل تیر عشق
می نشد پذرفته نزد پیر عشق
هوش مصنوعی: پیکر آن جان باخته در عشق به طوری که تیرهای محبت نتوانند او را رنجانند، نزد استاد عشق مورد پذیرش قرار میگیرد.
بازگشت آن نوگل باغ رسول
از حضور شاه نومید و ملول
هوش مصنوعی: نوگل باغ رسول پس از ملاقات با شاه، ناامید و دلشکسته به خانه برگشت.
شد به سوی خیمه آن گلگون عذار
از دو نرگس بر شقایق ژاله بار
هوش مصنوعی: به سوی خیمه، آن دختر زیبا با گونههای گلگون، دو نرگس را در دست دارد که بر روی شقایقها، قطرات شبنم نشسته است.
چون نگردد گفت سیر از زندگی
آنکه نپسندد شهش بر بندگی
هوش مصنوعی: اگر کسی به زندگی خود راضی نباشد و درک نکند که باید به سرنوشت و واقعیتها تسلیم شود، هرگز نمیتواند از این دنیا به خوبی بهرهبرداری کند.
چون ز بی قدری نکردت شه قبول
رخت بربند از تن، ای جان ملول
هوش مصنوعی: زمانی که به دلیل کم ارزش بودن تو، کسی تو را نمیپذیرد، ای جان، از این تن دلزده و خسته شو و رخت خود را برکن.
سر که فتراکش نبست آن شهسوار
گو سر خود گیر و بر سر خاکبار
هوش مصنوعی: زمانی که سرنوشتی بر تو رقم نخورده است، آن شخص شجاع به تو میگوید خود را جمع و جور کن و با خاکی که به تو تعلق دارد، کنار بیامید.
سر به زانوی غم آن والا نژاد
کآمدش ناگه ز عهد باب یاد
هوش مصنوعی: فردی با منزلت و شرافت، به خاطر غم و اندوه خود، سر را به زانو گذاشته است. ناگهان، یاد ایام گذشته و عهد پدرش به سراغش آمد.
که به هنگام رحیل آن شاه فرد
هیکلی بر بازویش تعویذ کرد
هوش مصنوعی: در زمان ترک آن پادشاه بزرگ، او بر بازوی خود طلسمی آویخت.
گفت هر جا سخت گردد بر تو کار
نامه بگشا و نظر بر وی گمار
هوش مصنوعی: هرگاه در کاری که انجام میدهی به مشکل برخوردی، به یادداشتهایت نگاهی بینداز و به آنها توجه کن.
هر کجا سیل غم آرد بر تو رو
این وصیت باز کن بنگر در او
هوش مصنوعی: هر جا که غم و اندوه بر تو هجوم آورد، این وصیت را باز کن و به آن نگاه کن.
گفت کاری سخت تر زین کار نیست
که به قربانگاه عشقم بار نیست
هوش مصنوعی: گفتن این معشوقه میگوید که هیچ کاری به اندازهٔ رسیدن به معشوق دشوار نیست، زیرا برای او چه بسا نداشته باشد که به قربانگاه عشق برود.
یا چه غم زین بیشتر که شاه راد
ره به خلوتگاه خاصانم نداد
هوش مصنوعی: چرا باید ناراحت شوم وقتی که شاه رفیق خود را به فضای خصوصی مخصوص نزدیکانش راه نداده است؟
نامه را بگشود و دیدش کِش پدر
کرده عهدش کایرهمایون رخ پسر
هوش مصنوعی: نامه را باز کرد و دید که پدرش برای او پیمانی بسته است که او را همپایه خود قرار دهد.
ای تو نور چشم عمّ و جان باب
وی مرا تو در وفا نایب مناب
هوش مصنوعی: ای که نور چشم عمّ و جان پدر هستی، تو در وفاداری به من جانشین شایستهای هستی.
من نباشم در زمین کربلا
بر تو بخشیدم من این تاج ولا
هوش مصنوعی: من در زمین کربلا حاضر نیستم، ولی این تاج مقام و ارزش را برای تو به امانت گذاشتهام.
چون ببینی عمّ خود را بی معین
در میان کارزار اهل کین
هوش مصنوعی: وقتی ببینی که عمویت در میدان جنگ و در بین دشمنان بدون هیچ حامیای قرار گرفته است.
زینهار، ای سرو رعنای سهی
لابه ها کن تا به پایش سر نهی
هوش مصنوعی: ای سرو زیبا و بلند، لطفاً فریادها و نالهها را بشنو و تا زمانی که پایش را بر زمین میگذارد، مراقب او باش.
جهد کن فردا نباشی شرمسار
در حضور عاشقان جان نثار
هوش مصنوعی: تلاش کن که فردا در برابر عاشقان فداکار، شرمندگی نکشی.
جان به شمع عشق چون پروانه زن
خود بر آتش چابک و مردانه زن
هوش مصنوعی: عشق را همچون پروانهای در کنار شمع بدان که با شجاعت و سرعت به سوی آتش پرواز میکند.
بر قد موزون کفن می کن قبا
اندران صحرا قیامت کن بپا
هوش مصنوعی: بر قامت موزون، به زیبایی در این قبر بپوشان، در این دشت روز قیامت برپا میشود.
شاهزاده خواند چون عهد پدر
با ادب بوسید و بنهادش بسر
هوش مصنوعی: شاهزاده به آواز خواندن پرداخت و با احترام به عهد پدرش، آن را بوسید و بر سر گذاشت.
می نگنجید از خوشی در پیرهن
حجلۀ داماد شد بیت الحزن
هوش مصنوعی: شادی و خوشی به قدری زیاد بود که در لباس دامادی جا نمیشد و به شدت احساس غم و اندوه را به وجود آورد.
عقدههای مشکلش گردید حل
وان همه انده بشادی شد بدل
هوش مصنوعی: مشکلاتش حل شد و آن همه غم و اندوه به شادی تبدیل گردید.
از شعف چون غنچهٔ خندان شکفت
شکر ایزد را به جای آورد و گفت
هوش مصنوعی: از خوشحالی مانند غنچهٔ خندان شکوفا شد و شکرگزاری کرد و گفت:
ای همایون قرعهٔ اقبال من
کایۀ لا تقنط آمد فال من
هوش مصنوعی: ای فرشتهی خوشبختی، بخت من در دستان توست. از ناامیدی دوری کن و به شانس خوب من توجه کن.
شکر للّه کافتتاح این مثال
کوکب بختم برآورد از وبال
هوش مصنوعی: شکر خدا را که این نشانه، همچون ستارهای درخشان، مشکلات و سختیها را از زندگیام دور کرد.
در فضای عشق بال افشان شدم
لایق قربانی جانان شدم
هوش مصنوعی: در دنیای عشق پرواز کردم و به مقام قربانی محبوب رسیدم.
عهدنامه برد شادان نزد شاه
با تضرع گفت: کای ظلّ اله
هوش مصنوعی: شادی که نمایندهای از طرف عدهای میباشد، با احساس ناامیدی و درخواست به درگاه شاه نزدیک میشود و از او درخواست میکند که به او و همراهانش کمک کند. او با نوعی اقرار و تواضع به شاه اشاره میکند که او سایهای از رحمت الهی بر سر مردم است.
سوی درگاهت به کف جان آمدم
نک ز شه در دست فرمان آمدم
هوش مصنوعی: به درب خانهات با جان و دل حاضر شدم، نه از سوی پادشاه، بلکه به دست خودم آمدهام.
سر خط امضا ده این منشور را
وز جسارت عذر نه مامور را
هوش مصنوعی: این جمله به درخواست یا نیاز به امضا برای یک سند یا منشور اشاره دارد و از شخص میخواهد که با جسارت و بدون ترس از مامورین یا مسئولان، اقدام کند. در واقع، فرد باید با قدرت و اراده، خط امضا را بگذارد و به جلو برود.
دید چون شاه آن مینو نگار
شد به سیم از جزع مروارید بار
هوش مصنوعی: وقتی شاه آن دختر زیبای مینو را دید، مانند نقره از ترس به مروارید تبدیل شد.
گفت کای صورت نگار خوب و زشت
جان فدای دست تو کاین خط نوشت
هوش مصنوعی: میگوید ای چهره زیبا و زشت، جانم را فدای دستانت میکنم، زیرا این خطی که نوشتهام از دست توست.
جان فدای دست تو ای دست حق
که گرفته بر همه دستی سبق
هوش مصنوعی: ای دست حق، جانم فدای تو که بر دیگر دستها برتری و تسلط داری.
پس بگفتش شاه: کای ماه تمام
کرده با من نیز عهدی آن همام
هوش مصنوعی: پس شاه گفت: ای نورچشم، امیدوارم که تو نیز با من پیمانی ببندی.
که ز عقد دخت خود شادت کنم
واندرین غمخانه دامادت کنم
هوش مصنوعی: من میخواهم با ازدواج دختری که دارم، تو را شاد کنم و در این خانهی غمزا، داماد تو شوم.
کرده دامادیت را گلگون قبا
نک زخون آماده خیاط قضا
هوش مصنوعی: دامادیت را در لباس زیبا و رنگین به نمایش گذاشتهای، نه اینکه از خون آمادهسازیِ تقدیر و سرنوشت بسازی.
گو بر افروزند بهر حجله گاه
بانوانت شمعها از تف آه
هوش مصنوعی: برای حیاط و منزل بانوانت شمعها را به خاطر عشق روشن کنید و به خاطر اشک و غمهای خود، این چراغها را بفروزید.
خواهران از درج چشم اشکبار
دُرّ بر افشانند از بهر نثار
هوش مصنوعی: خواهران با چشمانی پر از اشک، زیبایی و ارزش خود را به همه هدیه میدهند.
از دل خونین بنات بوتراب
طشت خون آرند از بهر خضاب
هوش مصنوعی: از دل خونین دختران بوتراب، طشت خون برای خضاب (رنگ مو) میآورند.
مویه سر گیرند از دل های ریش
عنبر افشانند از موی پریش
هوش مصنوعی: از دلهای شکستخورده ناله و شیون بهپا میشود و عطر خوش عنبر از موهای پریشان آزاد میگردد.
از خراش چهره و لخت جگر
دامن آمویند از گلهای تر
هوش مصنوعی: از جراحتها و زخمهای صورت و دل که از گلهای تازه و زیبا ناخواسته برمیخیزند، دامن آغشته میشود.
افکند لب تشنگان طرف آب
عود بر مجمر ز دلهای کباب
هوش مصنوعی: تشنگان به کنار آب میروند و دلهایشان مثل چوبهایی در آتش میسوزد. آنها عود را روی آتش میگذارند تا عطر خوشی را به فضا بپراکنند.
پس به امر دُرّ دُرج لَو کُشَف
شد مه و خورشید در برج شرف
هوش مصنوعی: اگرچه به خواست و این دُرّ گرانبها، اگر چهرهی ماه و خورشید در موقعیت عالی خود نمایان شود،
خواست بستن عقد کابین بهرشان
نقد جان آمد سزای مهرشان
هوش مصنوعی: میخواستند برای هم پیمان ببندند و بهای عشق و محبتشان جانشان شد.
با همین مهر آن شه و الشمس تاج
آندو کوکب را بهم داد ازدواج
هوش مصنوعی: همین مهر و محبت باعث شد که آن پادشاه و خورشید با یکدیگر پیوندی برقرار کنند و ستاره را به هم پذیرفته و به نوعی اتحاد برسانند.
زهره و برجیس با هم شد قرین
خواست از نه پرده آهنگ حنین
هوش مصنوعی: زهره و برجیس با هم ملاقات کردند و از پشت نه پرده به آهنگ حنین (صدای دلنشینی) دست یافتند.
کاللّه الله اینچه جشن است و چه سور
حلقهٔ ماتم به آئیین سرور
هوش مصنوعی: این چه جشنی است و چه دور همی بزرگی که در کنار آن، حلقهای از اندوه نیز وجود دارد.
شمع های بارگاه نه تُتُق
ریخت اشک خون به دامان افق
هوش مصنوعی: شمعهای بارگاه در حال سوختن هستند و اشکهای خونین به دامان افق میریزد.
کرد چرخ آماده بهر دخت شاه
از نسیج شام، دیبای سیاه
هوش مصنوعی: چرخ گردون برای دختر شاه، پارچهای سیاه و با شکوه از جنس نسیج شام آماده کرده است.
علویان از غم تراشیدند رو
حوریان اندر جنان کندند مو
هوش مصنوعی: علیزادگان به خاطر غم و اندوهی که داشتند، زیباییهای بهشت را به وجود آوردند و مانند حوریان در آنجا درخشیدند.
زُهره واپس زد به گردون طبل سور
اوفکند اندر جهان شور نُشور
هوش مصنوعی: سیاره زهره به آسمان بازگشت و با صدای طبل جشن، شور و هیجانی در جهان به وجود آورد.
نَسر نالان، همچو بر گل عندلیب
بسته خون جای حنا کفُّ الخضیب
هوش مصنوعی: پرندهای زخمخورده و غمگین، مانند بلبل که در گلها به دام افتاده، به جای رنگ حنا، خونش بر دستانش نشانده شده است.
دختران بر دور نعش اندر ثُبُور
خون فشان از دیده شَعرای عبور
هوش مصنوعی: دختران در اطراف تابوت ایستادهاند و با چشمانی پر از اشک بر وفات عزیزانشان ناله و فریاد میکنند.
بس که در هم بود دور روزگار
شد به یک گلشن خزان جفت بهار
هوش مصنوعی: زمانه به قدری پر از آشفتگی و ناهمگونی است که به یک گلستان در فصل پاییز، دو بهار متفاوت متصل شده است.
در میان حجله داماد و عروس
رو به هم چون فَرقَدان با صد فُسوس
هوش مصنوعی: در مراسم عروسی، داماد و عروس به زیبایی و با طراوت به یکدیگر نگاه میکنند، گویی که دو ستاره درخشان در کنار هم درخشیدهاند.
این، سر زانو گرفته در کنار
وان ز دُرج چشم تَر بیجاده بار
هوش مصنوعی: شخصی در کنار وان، زانو را به حالت نشسته گرفته و چشمانش به شدت اشکآلود است. او در دل خود بار سنگینی از غم و اندوه را حس میکند.
کامدش ناگه بگوش از دشت کین
شاه دین را صیحهٔ هَل مِن مُعین
هوش مصنوعی: ناگهان از دشت، صدا به گوش رسید که درخواست کمک از شاه دین میکرد.
گفت: کای نابرده کام از زندگی
رفتم از کوی تو با شرمندگی
هوش مصنوعی: او گفت: ای کاش هرگز به خواستههایم نرسیده بودم، زیرا با شرمندگی از محل تو دور شدم.
عذر من بپذیر و واهل دامنم
تا چو بِسمل، دست و پا در خون زنم
هوش مصنوعی: لطفاً عذر مرا بپذیر و به من فرصتی بده تا در این حالتی که به آن دچار شدهام، همه چیز را به هم بریزم و جانم را در این وضعیت از دست بدهم.
دیر شد، یاری فرزند رسول
کن وداعم زود، کن عذرم قبول
هوش مصنوعی: زمان زیادی گذشته است، ای یاری که فرزند پیامبر هستی، هرچه زودتر به کمک من بیا و عذرم را بپذیر.
واهلم تا رو به قربانگه کنم
جان نثار خاک پای شه کنم
هوش مصنوعی: به خودم تلقین میکنم که جانم را برای قربانی کردن به درگاه محبوبی میبرم و خاک پای او را قربانی میکنم.
مرمرا از خون خویش اورنگ به
که عشیق باوفا یکرنگ به
هوش مصنوعی: مرا با رنگ خونی خود بپوشان، بهتر از این است که عاشقی با وفا در یک رنگ باقی بماند.
سیر شد دوران ز عیش فرُّخم
نوعروسا سیر بنگر بر رُخم
هوش مصنوعی: دوران خوشی و لذت به سر آمده است، ای عروس جوان! اکنون به چهرهام نگاه کن.
نو عروسا تار گیسو باز کن
مو کنان آهنگ ماتم ساز کن
هوش مصنوعی: عروسهای جوان، موهای خود را باز کنید و با گیسوانتان، آوازی حزنانگیز بسازید.
نوعروسا توشه گیر از بوی من
که نخواهی دید دیگر روی من
هوش مصنوعی: دوستان گرامی، از عطر و یاد من بهرهمند شوید، چرا که دیگر فرصت دیدن من را نخواهید داشت.
در عروسی طرح رسم تازه کن
از خراش چهره، بر رخ غازه کن
هوش مصنوعی: در مراسم عروسی، از نو با حالتی تازه و زیبا روی خود را بیارای و زخم و خط و خش را به فراموشی بسپار.
از سرشک دیده، بر رو زن گلاب
بر رخ از موی پریشان کن نقاب
هوش مصنوعی: برگ گل را از اشک چشمها بر چهرهاش بپاش و با موهای پریشانش، پوششی زیبا بر صورتش قرار بده.
نیل غم کِش بر بساط شادیم
از کفن کن خلعت دامادیم
هوش مصنوعی: غم مانند رنگی است که بر روی شادی ما نشسته است، اما ما با این غم، همچنان لباس عروسی خود را بر تن داریم و جشن شادیمان را ادامه میدهیم.
چون گل از عشقم گریبان پاره کن
حلقهٔ زنجیر طوق و یاره کن
هوش مصنوعی: از عشق خود مانند گلی که به آرامی میرویند، زنجیرها و موانع را پاره کن و خود را آزاد کن.
سر برهنه با دو چشم اشکریز
مهد بر نه بر هَیون بی جَهیز
هوش مصنوعی: سر بیپوشش و با چشمان اشکآلود در گهوارهای آرام گرفتهام، نه بر روی اسب بیزین و تجهیزات.
چتر بر سر از غبار راه زن
بر فلک آتش ز شمع آه زن
هوش مصنوعی: بر روی سر چتری دارم که از غبار در مسیر زندگی محافظت میکند، و بر آسمان شعلههای آتش مانند شمعی سوزان به خاطر درد و اندوه وجود دارد.
رو به سوی مقتلم با ناله کن
سیر باغ ارغوان و لاله کن
هوش مصنوعی: به سوی قبر من برو و با ناله و زاری، زیباییهای باغ ارغوان و لاله را وصف کن.
غرق خونم در میان حجله بین
تشنه ماهی در کنار دجله بین
هوش مصنوعی: در حالتی سخت و ناامید به سر میبرم، مانند ماهی که در کنار دجله به شدت تشنه است.
مو پریشان ساز با شور و نوا
عنبرستان کن زمین نینوا
هوش مصنوعی: با شور و حال، موهایت را پریشان کن و با نغمهها و موسیقی، زمین نینوا را عطر آگین کن.
روی خود نه بر رخ گلگون من
ارغوانی کن عذار از خون من
هوش مصنوعی: بر روی خود، رنگی از ارغوان بزن، اما صورتت را با خون من رنگین نکن.
ناله در هر شهر و هر ویرانه کن
هر کجا سوریست ماتمخانه کن
هوش مصنوعی: در هر شهری و هر مکان خرابشدهای، ناله کن. هر کجا که جشن و شادی برپا است، برای آن ماتم و سوگواری برپا کن.
خواست چون رفتن برون از حجله گاه
دامنش بگرفت نالان دخت شاه
هوش مصنوعی: وقتی خواست که از اتاق بیرون برود، دختر شاه با ناله دامن او را گرفت.
گفت: کای جان ها اسیر موی تو
کی ببینم بار دیگر روی تو
هوش مصنوعی: گفت: ای جانها، اسیر موی تو هستیم، دیگر کی میتوانم زیبایی تو را ببینم؟
گفت: ماند ای سرو قامت یار من
بر قیامت وعدۀ دیدار من
هوش مصنوعی: سرو قامت یار من گفت: تا قیامت منتظر دیدار من باش.
گفت با آن شوکت و زیب و فَرَت
من چه سان بشناسم اندر محشرت
هوش مصنوعی: با آن زیبایی و وقار و شکوهی که داری، چگونه میتوانم در روز محشر تو را بشناسم؟
آستین زد چاک گفتش کای حبیب
این نشان توست در روز حسیب
هوش مصنوعی: دستش را بالا زد و گفت: ای دوست، این علامت توست در روز حساب.
که گواه عاشقان راستین
پیش اهل دل بود در آستین
هوش مصنوعی: راستی عشق و محبت در دلهای اهل دل به خوبی نمایان است و نشانههای آن در درون وجودشان نهفته است.
این بگفت و راند سوی رزمگاه
با تَعَنُّت گفت با میر سپاه
هوش مصنوعی: او این را گفت و به سمت میدان جنگ حرکت کرد و با تأمل، با فرمانده سپاه صحبت کرد.
کاسب خود را دادهای آب، ای لعین؟
گفت: آری، گفت: وَیحَک شرم بین
هوش مصنوعی: آیا به فروشندهات آب دادهای، ای مکار؟ گفت: بله، او هم گفت: وای بر تو، شرم نمیکشی؟
اسب تو سیراب و فرزند رسول
نک ز تاب تشنگی از جان ملول
هوش مصنوعی: خودت را سیراب کن و از تشنگی خسته نشو، مانند اسب و فرزند پیامبر که از کمبود آب رنج نمیبرند.
سر به زیر افکند از شرم آن عنید
که به پاسخ حجّتی در خور ندید
هوش مصنوعی: او از شرم و خجالت سرش را پایین انداخت، زیرا نتوانست به این موضوع پاسخی مناسب و قانعکننده بدهد.
شامئی را گفت ساز جنگ کن
سوی رزم این صبی آهنگ کن
هوش مصنوعی: شامئی به جنگافزار اشاره کرده و به نوجوانی دستور میدهد که به سمت میدان جنگ برود و برای نبرد آماده شود.
گفت شامی ننگ باشد در نبرد
کافکند با کودکی پیکار مرد
هوش مصنوعی: شخصی میگوید که نبرد در مقابل کسی که ناتوان و بیتجربه است، ننگین و بیمعنی است. در واقع، کسانی که با ضعیفان میجنگند، به خودشان آسیب میزنند و شایستگی خود را زیر سؤال میبرند.
خود تو دانی که مرا مردان کار
یک تنه همسر شمارد با هزار
هوش مصنوعی: خودت خوب میدانی که مردان و اهل کار مرا تنها با هزار نفر برابر میدانند.
دارم اینک چار فرزند دلیر
هر یکی در جنگ زاوی شیر گیر
هوش مصنوعی: اینک چهار فرزند شجاع دارم که هر یک در صحنه نبرد همچون شیر میجنگند.
نک روان دارم یکی بر جنگ او
با همین از چهره شویم ننگ او
هوش مصنوعی: من یک روح آماده دارم که برای جنگ با او تلاش کند و با همین کار، ننگ او را از چهرهام پاک کنم.
گفت: اینان زادگان حیدرند
در شجاعت وارث آن سرورند
هوش مصنوعی: او گفت: این افراد فرزندان حیدرند و در شجاعت، وارث آن بزرگوار هستند.
خردسال ار بینیش خرده مگیر
که ز مادر شیر زاید زاد شیر
هوش مصنوعی: اگر کودک را ببینی که ذرهای کوچک است، ناراحت نشو؛ چرا که از مادر شیر، بچه شیر به دنیا میآید.
از طراز چرخ بودی جوشنش
گر به خردی تن بر این دادی تنش
هوش مصنوعی: اگر میگویی که او از جنس آسمان و ستارههاست، باید بدانی که اگر به کمی خرد و فکر در وجودش بدوزی، تن او به تو خواهد پیوست.
این شررها کز نژاد آتشند
خرمنی هر لحظه در آتش کشند
هوش مصنوعی: این شعلهها که از آتش زاده شدهاند، هر لحظه آتش را به یک توده بزرگ تبدیل میکنند.
نسل حیدر جملگی عَمر افکنند
که به نسبت خوشه آن خرمنند
هوش مصنوعی: نسل حیدر همه عمر خود را فدای میکنند، چونکه به اندازه خوشههایی که از یک خرمن برداشت میشود، ارزشمندند.
آنکه از پستان شیری خورد شیر
گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر
هوش مصنوعی: کسی که از شیر مادر نوشیده، حتی اگر کوچک باشد، شجاع و دلیر است.
گر نبودی منع زنجیر قضا
تنگ بودی بر دلیریشان فضا
هوش مصنوعی: اگر محدودیتهای سرنوشت نبود، فضا بر شجاعان تنگ میشد.
داد شامی از سیه بختی جواز
پور را بر حرب آن ماه حجاز
هوش مصنوعی: شام به خاطر بدبختیاش مجوز قصاص فرزند را بر جنگ با آن ماه حجاز صادر کرده است.
شاهزاده راند باره سوی او
یافت ناگه دست بر گیسوی او
هوش مصنوعی: شاهزاده به سمت او رفت و ناگهان دستش به گیسوان او خورد.
موکشان بربود از زین پیکرش
داد جولان در مصاف لشگرش
هوش مصنوعی: آرایشگران از زین او را دزدیدند و او در میدان نبرد به لشکرش برتری داد.
آنچنانش بر زمین کوبید سخت
کاستخوان با خاک یکسان گشت و پخت
هوش مصنوعی: به قدری او را بر زمین کوبید که استخوانهایش با خاک یکی شد و تغییر شکل داد.
هم یکایک آن سه دیگر زاد وی
رو به میدانگه نهاد او را ز پی
هوش مصنوعی: او به میدان رفت و هر سه نفر دیگر نیز یکی یکی به دنبالش آمدند.
در نخستین حملۀ آن میر راد
پای پیکارش نماند و سر نهاد
هوش مصنوعی: در اولین حمله، آن فرمانده بزرگ پای در میانه جنگ نگذاشت و سر خود را در این راه گذاشت.
ساکنان ذروۀ عرش برین
زآسمان خواندند بر وی آفرین
هوش مصنوعی: ساکنان بالای عرش آسمان، از آسمان برای او ستایش و تمجید فرستادهاند.
شامی آمد با رخ افروخته
دل ز داغ سوگواری سوخته
هوش مصنوعی: یک شام به همراهی چهرهای سرخ و آتشین آمد، دل من به خاطر اندوهی که دارم، در حال سوختن است.
اهرمن چون با فرشته شد قرین
کرد رو بر آسمان سلطان دین
هوش مصنوعی: اهریمن زمانی که با فرشته همنوا شد، وجههاش را به سمت آسمان و شاهِ دین برگرداند.
کای مهین یزدان پاک ذوالمنن
این فرشته چیره کن بر اهرمن
هوش مصنوعی: ای خدای بزرگ و پاک، ای یزدان، این فرشته را بر اهریمن مسلط کن.
لب بهم ناورده شه، سبط کریم
کرد شامی را به یک ضربت دو نیم
هوش مصنوعی: لبخند بر لب نیاورد و با یک ضربه، پسر کریم، شامی را به دو نیم کرد.
زانچنان دعوت نبود این بس عجیب
بود عاشق صوت داعی را مجیب
هوش مصنوعی: به دلیل اینکه دعوت کننده صدای دلنشینی داشت، این موضوع بسیار عجیب بود که عاشق، به دعوت او پاسخ نداد.
ای خوش آن صوتی که او جویای اوست
رأی این، در هر چه خواهد، رأی اوست
هوش مصنوعی: خوشا به حال آن صدایی که در پی اوست، زیرا در هر چه بخواهد، آن خواسته بر اساس خواسته اوست.
نی معاذ الله خطا رفت، ای عجیب
صوت داعی بود خود صوت مجیب
هوش مصنوعی: نیز نمیتوان انتظار داشت که صدای دعوت کننده، خود به خود پاسخدهنده باشد، چه بسا این خود یک خطا و تعجبانگیز است.
داند آن کز سرّ عشق آگه بود
کاین همه آوازها از شه بود
هوش مصنوعی: میداند کسی که از راز عشق آگاه است که این همه صداها و نغمهها به خاطر محبوب است.
رو حدیث کُنت سَمعه باز خوان
تا بیابی رمز این سرّ نهان
هوش مصنوعی: داستانی را که شنیدهای دوباره بخوان تا به راز این حقیقت پنهان پی ببری.
شد چو از تیغش دو نیم آن رزم کوش
مرحبا آمد ز یزدانش بگوش
هوش مصنوعی: زمانی که رزمنده با شمشیرش دو نیم شد، صدای مرحبا از سوی خداوند به گوشش رسید.
تافت شهزاده عنان از رزمگاه
شکوه بر لب از عطش تا نزد شاه
هوش مصنوعی: شهزاده با شکوه و زیبایی از میدان جنگ به سوی شاه میآید، در حالی که از شدت تشنگی لبهایش خشک شده است.
دید چون خوشیده یاقوت ترش
بر دهان بنهاد شاه انگشترش
هوش مصنوعی: شاه انگشترش را بر دهان گذاشت و دید که مانند یاقوت خوش رنگ و زیبایی میباشد.
در صدف گفتی نهان شد گوهری
یا هلالی شد قرین مشتری
هوش مصنوعی: در صدف، گنجی پنهان شده است، مانند گوهری ارزشمند یا هلالی که در کنار سیاره مشتری قرار گرفته است.
کرد آگاهش ز رمز عشق شه
بر دهانش مهر زد، یعنی که صَه
هوش مصنوعی: او را از اسرار عشق آگاه کرد و بر لبانش مهر زد، به معنای اینکه سکوت کن.
چشمهای جوشید از آن چون سلسبیل
زندگی بخش دو صد خضر دلیل
هوش مصنوعی: چشمهای از زمین بیرون آمد که مانند آب شیرین و زلالی است که زندگیبخش است و نشاندهنده دو صد خضر، یعنی دو صد حقیقت و دانایی.
چون لب لعلش از او سیراب شد
تشنهٔ دیدار جدّ و باب شد
هوش مصنوعی: وقتی لبهای زیبایش سیراب شد، احساس تشنگی برای دیدار پدر و grandfather او در دلش جوانه زد.
تاخت سوی رزمگه با صد شتاب
باد پا چون تشنه، مستعجل بر آب
هوش مصنوعی: به سوی میدان نبرد با سرعتی فراوان حرکت میکند، مانند تشنهای که با عجله به سمت آب میدود.
شیر بچه تیغ مردافکن به مشت
کشت از آن روباه مردان آنچه کشت
هوش مصنوعی: شیر بچه با قدرت خود، مقابلهای قاطع با روباههای فریبکار انجام داد و آنها را به ضعف و شکست کشاند.
حیدرانه تیغ در لشکر نهاد
پشته ها از کشته ها ترتیب داد
هوش مصنوعی: حیدر با شمشیرش در میان سپاه ضربه زد و از جنازهها دندانههای لشکر را به هم مرتب کرد.
ظالمی زد ناگهش تیغی به فرق
تن ز زین برگشت، در خون گشت غرق
هوش مصنوعی: یک ظالم به طور ناگهانی با شمشیرش به سر فردی ضربه زد و او به زمین افتاد و در خون خود غوطهور شد.
نوعروس از غم گریبان چاک کرد
فاطمه در خُلد بر سر خاک کرد
هوش مصنوعی: عروس به خاطر غم و اندوه، گریبانش را پاره کرد و فاطمه در بهشت بر سر خاک نشست.
کرد رو با شیرِ حق، کی داورم
وقت آن آمد که آیی بر سرم
هوش مصنوعی: کردهام خود را به خداوند متصل، آیا داورم، زمانی که سرم به سوی تو بیاید.
زد فلک در نیل، رخت شادیم
خاک و خون شد حجله دامادیم
هوش مصنوعی: فلک بر ما ضربهای زده و شادیمان را از بین برده است؛ حالا زندگیمان پر از غم و درد شده و جشنی که برای دامادی داشتیم، به سوگواری تبدیل گشته است.
شاه دین آمد به بالین حبیب
دید دامادی دو دست از خون خضیب
هوش مصنوعی: شاه دین به کنار حبیب آمد و دید که داماد، دو دستش از خون خضیب رنگین است.
سر بریدن را سِتاده بر سرش
قاتلی در دست خونین خنجرش
هوش مصنوعی: قاتلی که در دستش خنجر خونین دارد، در حال تماشای سر بریدهای است.
دست او افکند با تیغی ز دوش
لشگر از فریاد او آمد به جوش
هوش مصنوعی: او با تیغی در دستش، به لشکری که بر دوش داشت، ضربهای زد و صدای فریادش باعث شد که همه به هیجان بیفتند.
زد به لشگر شاه دین با تیغ تیز
گرم شد هنگامۀ جنگ و گریز
هوش مصنوعی: با شمشیر تیز، به لشکر شاه دین حمله کرد و حالا وقت جنگ و فرار است.
پیکر آن تازه داماد گزین
شد لگدکوب ستور اهل کین
هوش مصنوعی: بدن آن داماد جوان مورد آزار و حمله دشمنان قرار گرفت و مورد آسیب و بی احترامی قرار گرفت.
شه چو آمد بار دیگر بر سرش
دید با حالی دگرگون پیکرش
هوش مصنوعی: وقتی شاه دوباره به سلطنت برگشت، با حالتی متفاوت و ظاهری دگرگون او را مشاهده کرد.
برگ برگ نوگل باغ هدی
از سموم کین شده از هم جدا
هوش مصنوعی: هر یک از برگهای نوبنیاد گلهای باغ عشق، به علت زخمهای کینهتوزانه، از هم پاشیده و جدا شدهاند.
گفت با صد حسرت و خون جگر
کای همایون فال و فرّخ رخ پسر
هوش مصنوعی: او با صدای پر از حسرت و اندوه گفت: ای پسر خوشبخت و خوش سرنوشت.
قاتلانت در دو عالم خوار باد
خصم شان پیغمبر مختار باد
هوش مصنوعی: در دو جهان، قاتلان تو بیاعتبار و خوار باشند و دشمنانشان، پیامبر بزرگوار باشند.
سخت صعب آید به عمّت زندگی
که تواش خوانی گه درماندگی
هوش مصنوعی: زندگی برای تو بسیار دشوار و پیچیده شده است، زیرا تو او را در لحظات ناامیدی و درماندگی خود میخوانی.
بهر یاریّ تو برناید فرود
یا نبخشد بر تو آن یاریش، سود
هوش مصنوعی: برای کمک به تو، اگر یاری نرساند یا آن کمکی که انتظار داری به تو ندهد، هیچ فایدهای ندارد.
پس کشیدش بر کنار، از لطف شاه
برد نالانش به سوی خیمه گاه
هوش مصنوعی: پس او را به کنارهای هدایت کرد و با مهربانی شاه، او را در حالی که ناله میکرد به سمت خیمهگاه برد.
گفت مهلا ای عزیزان گزین
که هوان واپسین ماست این
هوش مصنوعی: ای عزیزان، پیش از آنکه دیر شود و زمان از دست برود، انتخاب کنید و اقدام کنید.
یارب این قوم سیه دل خوار باد
بر جبینشان داغ ننگ و عار باد
هوش مصنوعی: خداوندا، این گروه با دلهای سیاه و بد، بیچاره باشند و بر پیشانیهایشان نشان ننگ و shame بماند.
ای جهان داور، ملیک هفت و چار
وانمان دیار از ایشان در دیار
هوش مصنوعی: ای پروردگار جهانی، فرمانروای هفت آسمان و زمین، سرنوشت ما را از این افراد دور کن و ما را در سرزمینی بهتر قرار بده.