بخش ۸ - ذکر شهادت حضرت شاهزاده علی اکبر
دور چون بر آل پیغمبر رسید
اولین جام بلا اکبر چشید
اکبر آن آئینه رخسار جَدّ
هیجده ساله جوان سرو قدّ
در منای طف، ذبیح بی بدا
ذبح اسماعیل را کبش فدا
برده در حُسن از مه کنعان گرو
قصهٔ هابیل و یحیی، کرده نو
دید چون خصمان گروه اندر گروه
مانده بی یاور شه حیدر شکوه
با ادب بوسید پای شاه را
روشنائی بخش مهر و ماه را
کای زمام امر کُن، در دست تو
هستی عالم طفیل هست تو
رخصتم ده تا وداع جان کنم
جان در این قربانکده، قربان کنم
چند باید دید یاران غرق خون
خاک غم بر فرق این عیش زبون
چند باید زیست بی روی مهان
زندگی ننگست زین پس در جهان
واهلم، ای جان فدای جان تو
که کنم این جان بلا گردان تو
بی تو ما را زندگی بی حاصل است
که حیات کشور تن با دل است
تو همی مان که دل عالم توئی
مایۀ عیش بنی آدم توئی
دارم اندر سر هوای وصل دوست
که سراپای وجودم یاد اوست
وصل جانان گرچه عود و آتش است
لیک من مُستسقیم آبم خوشست
وقت آن آمد که ترک جان کنم
رو به خلوتخانهٔ جانان کنم
شاه، دستار نبی بستش به سر
ساز و برگ جنگ پوشاندش ببر
کرد دستارش دو شقّه از دو سو
بوسه ها دادش چو قربانی بر او
گفت بشتاب ای ذبیح کوی عشق
تا خوری آب حیات از جوی عشق
ای سِیُم قربانی آل خلیل
از نژاد مصطفی اوّل قتیل
حکم یزدان آن دو را زان زنده خواست
کاین قبا آید به بالای تو راست
زانکه بهر این شرف فرد مجید
غیر آل مصطفی در خور ندید
رو به خیمه، خواهران، بدورد کن
مادر از دیدار خود خوشنود کن
روبرو نه زینب و کلثوم را
دیده می بوس اصغر مغموم را
شاهزاده شد سوی خیمه روان
گفت نالان کی بلاکش بانوان
هین فراز آئید، بدرودم کنید
سوی قربانگه روان، زودم کنید
وقت بس دیر است و ترسم از بدا
همچو اسماعیل وان کبش فدا
الوداع ای مادر ناکام من
ماند آخر بر زبانت نام من
مادرا برخیز زلفم شانه کن
خود بدور شمع من پروانه کن
دست حسرت طوق کن بر گردنم
که دگر زین پس نخواهی دیدنم
کاین وداع یوسف و راحیل نیست
هاجر و بدرود اسماعیل نیست
برد یوسف، سوی خود، راحیل را
دید هاجر زنده اسماعیل را
من ز بهر دادن جان می روم
سوی مهمانگاه جانان میروم
وقت دیر است و مرا از جان ملال
مادرا کن شیر خود بر من حلال
الوداع ای خواهران زار من
که بود این واپسین دیدار من
خواست چون رفتن به میدان وغا
در حرم شور قیامت شد به پا
خواهران و عمه گان و مادرش
انجمن گشتند بر گرد سرش
شد ز آهنگ نوای الفراق
راست بر اوج فلک شور از عراق
گفت لیلی: کای فدایت جان من
ناز پرور سرو سروستان من
خوش خرامان می روی آزاد رو
شیر من بادا حلالت شاد رو
ای خدا قربانی من کن قبول
کن سفید این روی من نزد بتول
کاشکی بهر نثار پای یار
صد چنین درّ بودم اندر گنج بار
آری، آری، عشق از این سرکش تر است
داند آن کو شور عشقش بر سر است
شاه عشق آنجا که با فرّ بگذرد
مادران از صد چو اکبر بگذرد
عشق را همسایه و پیوند نیست
اهل مال و خانه و فرزند نیست
خلوت وصلی که منزلگاه اوست
اندر آن خلوت نبیند غیر دوست
شبه پیغمبر چو زد پا در رکاب
بال و پر گشود چون رفرف عقاب
از حرم بر شد سوی معراج عشق
بر سر از شور شهادت تاج عشق
کوی جانان مسجد اقصای او
خاک و خون قوسین اَو اَدنای او
گفت شاه دین به زاری کای اله
باش بر این قوم کافر دل گواه
کز نژاد مصطفی ختم رسول
شد غلامی سوی این قوم عُتل
خُلق و خوی و منطق آن پاک رای
جمع در وی همچو اندر مصحف آی
هر که را بود اشتیاق روی او
روی ازین آئینه کردی سوی او
آری آری چون رود گل در حجاب
بوی گل را از که جویند از گلاب
آن که گم شد یوسف سیمین تنش
بوی او در یابد از پیراهنش
زان سپس با پور سعد بدنژاد
گفت با بیغاره آن سالار راد
حق کنادت قطع پیوند ای جهول
که نمودی قطع پیوند رسول
شاهزاده شد به میدانگه روان
بانوان اندر قفای او نوان
حقّهٔ لب بر ستایش کرد باز
که منم فرزند سالار حجاز
من علی ابن الحسین اکبرم
نور چشم زادۀ پیغمبرم
حیدر کرّار باشد جدّ من
مظهر نور نبوت خدّ من
من سلیل طایر لاهوتیم
کز صفیر اوست نطق طوطیم
شبه وی در خُلق و خَلق و منطقم
کوکب صبحم نبوّت مشرقم
در شجاعت وارث شاهی مجید
کایزدش بهر ولایت برگزید
روش مرآت جمال لایزال
خودنمائی کرده در وی ذوالجلال
باب من باشد حسین آن شاه عشق
که نموده عاشقان را راه عشق
جرعهای نوشیده از جام الست
شسته جز ساقی دو دست از هر چه هست
عشق صهبا و شهادت، جام اوست
در ره حق تشنه کامی کام اوست
آفتاب عشق و نیزه شرق او
هشته ایزد دست خود بر فرق او
وین عجب تر که خود او دست حق است
فرق دست از فرق جهل مطلق است
تیغ من باشد سلیل ذوالفقار
که سلیل حیدرم در کارزار
آمدم تا خود فدای شه کنم
جان وَقای نفس ثار الله کنم
این بگفت و صارم جوشن شکاف
با لب تشنه برآهخت از غلاف
آنچه میر بدر با کفار کرد
سبط حیدر اندر آن پیکار کرد
بس که آن شیر دلاور یک تنه
زد یلان را میسره بر میمنه
پر دلان را شد دل اندر سینه خون
لخت لخت از چشم جوشن شد برون
شیر بچه را عطش بی تاب شد
با لب خشکیده سوی باب شد
گفت شاها تشنگی تابم ربود
آمدم نک سویت ای دریای جود
ای روان تشنگان را سلسبیل
عیل صبری هل الی ماء سبیل
برده ثقل آهن و تاب هجیر
صبرم از پا، دستگیرا دستگیر
شه زبان او گرفت اندر دهان
گوهری در دُرج لعل آمد نهان
تر نکرده کام از او ماه عرب
ماهی از دریا برآمد خشک لب
گفت گریان ای عجب خاکم بسر
کام تو باشد ز من خوشیده تر
آب در دریا و ماهی تشنه کام
تشنگان را آب خوش بادا حرام
نی که دل خون باد دریا را چو نیل
بی تو ای ساقی کوثر را سلیل
شاه جم شوکت گرفت اندر برش
هشت بر دُرج گهر انگشترش
شد ز آب هفت دریا شسته دست
سوی بزم رزمگه سرشار و مست
موج تیغ آن سلیل ارجمند
لطمه بر دریای لشگرگه فکند
سوختی کیهان ز برق تیغ او
گر نه خون باریدی از پی میغ او
گفت با خیل سپهسالار جنگ
چند باید بست بر خود طوق ننگ
عارتان باد ای یلان کارزار
که شود مغلوب یک تن صدهزار
هین فرو بارید باران خدنگ
عرصه را بر این جوان دارید تنگ
آهوی دشت حرم زان دار و گیر
چون هما پر بست از پیکان تیر
ارغوان زاری شد آن جسم فکار
عشق را آری چنین باید بهار
حیدرانه گرم جنگ آن شیر مست
منقذ آمد ناگهان تیغی بدست
فرق زاد نایب ربّ الفلق
از قفا با تیغ بُرّان کرد شقّ
برد از دستش عنان اختیار
تشنگی و زخمهای بی شمار
گفت با خود آن سلیل مصطفی
اکبرا شد عهد را وقت وفا
مرغ جان از حبس تن دلگیر شد
وعدۀ دیدار جانان دیر شد
چون نهادت بخت بر سر تاج عشق
هان بران رفرف سوی معراج عشق
عشق شمشیری که بر سر میزند
حلقۀ وصل است بر در میزند
عید قربان است و این کوه منا
ای ذبیح عشق در خون کن شنا
چشم بر راهند ارباب کرام
اندرین غمخانه کمتر کن مقام
مرغزار وصل را فصل گلست
راغ، پُر نسرین و سرو و سنبل است
هین بران تا جا در آن بستان کنی
سیر سرو و سنبل و ریحان کنی
همرهان رفتند ماندی باز پس
اکبرا چالاک تر می ران فرس
شد قتیل عشق را چون وقت سوق
دستها بر جِید باره، کرد طوق
هر فریقی که بر او کردی گذر
می زدندش تیر و تیغ و جانشکر
با زبان لابه آن قربان عشق
رو به خیمه کرد کای سلطان عشق
دور عیش و کامرانی شد تمام
وقت مرگست ای پدر بادت سلام
ای پدر اینک رسول داورم
داد جامی از شراب کوثرم
تا ابد گردم از آن پیمانه مست
جام دیگر بهر تو دارد به دست
شه ز خیمه تاخت باره با شتاب
دید حیران اندر آن صحرا عقاب
برگ زین برگشته بگسسته لجام
آسمانی، لیک، بی بدر تمام
دیده روی یوسفی را چون بشیر
لیک در چنگال گرگانش اسیر
یا غرابی که ز هابیلی خبر
با نعیب آورده سوی بوالبشر
شد پدر را سوی یوسف رهنمون
آن بشیر اما میان خاک و خون
دید آن بالیده سرو نازنین
اوفتاده در میان دشت کین
گلشنی نو رسته اندام تنش
زخم پیکان، غنچه های گلشنش
با همه آهندلی گریان بر او
چشم جوشن اشک خونین مو به مو
کرده چون اکلیل زیب فرق سر
شبه احمد معجز شق القمر
چهر عالمتاب، بنهادش به چهر
شد جهان تار از قران ماه و مهر
سر نهادش بر سر زانوی ناز
گفت کای بالیده سرو سرفراز
چون شد آن بالیدنت در باغ حسن
ای به دل بنهاده مه را داغ حسن
ای درخشان اختر برج شرف
چون شدی سهم حوادث را هدف
ای به طرف دیده، خالی جای تو
خیز تا بینم قد و بالای تو
مادران و خواهران پر غمت
می برد نک انتظار مقدمت
ای نگارین آهوی مشکین من
با تو روشن چشم عالم بین من
این بیابان جای خواب ناز نیست
کایمن از صیّاد تیرانداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویم
نک بسوی خیمهٔ لیلی رویم
رفتی و بردی ز چشم باب خواب
اکبرا بی تو جهان بادا خراب
گفتمت باشی مرا تو دستگیر
ای تو یوسف من تو را یعقوب پیر
تو سفر کردی و آسودی زغم
من در این وادی گرفتار الم
شاهزاده چون صدای شه شنفت
از شعف چون غنچه خندان شکفت
چشم حسرت باز سوی باب کرد
شاه را بدرود گفت و خواب کرد
زینب از خیمه برآمد با قلق
دید ماهی خفته در زیر شفق
از جگر نالید کای ماه تمام
بی تو بر من زندگی بادا حرام
شه بسوی خیمه آوردش ز دشت
وه چه گویم من، چه بر لیلی گذشت
بخش ۷ - ذکر شهادت عون فرزند عقیلة العرب، حضرت زینب: چون عقیله دودهٔ آل منافبخش ۹ - ذکر شهادت سبط مؤتمن حضرت شاهزاده، قاسم بن الحسن علیه السلام: قاسم آن نوباوۀ باغ حسن
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: سید محمدرضا شهیم
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
دور چون بر آل پیغمبر رسید
اولین جام بلا اکبر چشید
هوش مصنوعی: زمانی که دورانی به خاندان پیامبر نزدیک شد، ابتدا بزرگترین مصیبت را چشیدند.
اکبر آن آئینه رخسار جَدّ
هیجده ساله جوان سرو قدّ
هوش مصنوعی: اکبر، که در واقع نمایانگر زیبایی و ویژگیهای نیاکان خود است، به جوانی هجدهمین سال عمرش، به مانند درخت سرو با قامت بلند و زیبا میماند.
در منای طف، ذبیح بی بدا
ذبح اسماعیل را کبش فدا
هوش مصنوعی: در میقات منی، قربانی بینقصی برای نجات اسماعیل ذبح شد و آن قوچ فدای او گشت.
برده در حُسن از مه کنعان گرو
قصهٔ هابیل و یحیی، کرده نو
هوش مصنوعی: در زیبایی، بندهای از دلبرانی مانند یوسف گرفته شده است و داستان هابیل و یحیی نیز به نوعی تازه و نو بیان شده است.
دید چون خصمان گروه اندر گروه
مانده بی یاور شه حیدر شکوه
هوش مصنوعی: ببین که دشمنان چگونه به صورت گروهی جمع شدهاند و بدون یاری به سراغ شاه حیدر رفتهاند.
با ادب بوسید پای شاه را
روشنائی بخش مهر و ماه را
هوش مصنوعی: با احترام و ادب، پای شاه را بوسید که نورانی کنندهی مهر و ماه است.
کای زمام امر کُن، در دست تو
هستی عالم طفیل هست تو
هوش مصنوعی: ای کسی که مدیریت و فرمان را در دست داری، عالم و جهان در برابر تو به مثابه موجودی فرعی و وابسته است.
رخصتم ده تا وداع جان کنم
جان در این قربانکده، قربان کنم
هوش مصنوعی: به من اجازه بده تا خداحافظی کنم، جانم را در این مکان مقدس فدای تو میکنم.
چند باید دید یاران غرق خون
خاک غم بر فرق این عیش زبون
هوش مصنوعی: چند بار باید شاهد باشیم که دوستان در غم و اندوه غرق شدهاند و بر روی سر این شادی بیارزش خاک میپاشند؟
چند باید زیست بی روی مهان
زندگی ننگست زین پس در جهان
هوش مصنوعی: چند باید بیروی محبوبان زندگی کرد؟ دیگر ادامه این زندگی در دنیا شرمساری است.
واهلم، ای جان فدای جان تو
که کنم این جان بلا گردان تو
هوش مصنوعی: ای دل، جانم فدای تو باد، که برای تو هر بلایی را به جان خریدن را بر خود میپسندم.
بی تو ما را زندگی بی حاصل است
که حیات کشور تن با دل است
هوش مصنوعی: زندگی بدون تو برای ما هیچ ارزشی ندارد، زیرا حیات واقعی جسم و تن وابسته به قلب و احساسات است.
تو همی مان که دل عالم توئی
مایۀ عیش بنی آدم توئی
هوش مصنوعی: تو همان کسی هستی که دل جهان به وجود توست و تو مایه خوشبختی و شادی انسانها هستی.
دارم اندر سر هوای وصل دوست
که سراپای وجودم یاد اوست
هوش مصنوعی: در دل من آرزوی دیدن دوست وجود دارد و تمام وجودم پر از یاد اوست.
وصل جانان گرچه عود و آتش است
لیک من مُستسقیم آبم خوشست
هوش مصنوعی: وصال و پیوند با معشوق اگرچه مانند آتش و دود سخت و دشوار است، اما من به زیبایی و طراوت آب نیازمندم و از این چالش خوشحال هستم.
وقت آن آمد که ترک جان کنم
رو به خلوتخانهٔ جانان کنم
هوش مصنوعی: زمان آن فرا رسیده که از زندگی دل بکنم و به تنهایی به سوی محبوبم بروم.
شاه، دستار نبی بستش به سر
ساز و برگ جنگ پوشاندش ببر
هوش مصنوعی: پادشاه، دستار پیامبر را بر سرش گذاشت و لباس و تجهیزات جنگی را به او پوشاند.
کرد دستارش دو شقّه از دو سو
بوسه ها دادش چو قربانی بر او
هوش مصنوعی: دستار او از دو طرف باز شد و بوسهها بر او ریخته شد، مانند قربانی که از او تقدیر میشود.
گفت بشتاب ای ذبیح کوی عشق
تا خوری آب حیات از جوی عشق
هوش مصنوعی: بشتاب و به سرعت حرکت کن، ای قربانی عشق، تا بتوانی از چشمهی عشق، آب حیات را بنوشی.
ای سِیُم قربانی آل خلیل
از نژاد مصطفی اوّل قتیل
هوش مصنوعی: ای بزرگوار، تو قربانی خاندان خلیل هستی و از نسل مصطفی (پیامبر) به شمار میآیی؛ نخستین کسی که به قتل رسید.
حکم یزدان آن دو را زان زنده خواست
کاین قبا آید به بالای تو راست
هوش مصنوعی: حکم خداوند این است که آن دو نفر از زندگی برخواستهاند تا این که این لباس به درستی بر روی تو قرار بگیرد.
زانکه بهر این شرف فرد مجید
غیر آل مصطفی در خور ندید
هوش مصنوعی: به خاطر این مقام والای فرد بزرگ، هیچ کسی جز خاندان مصطفی شایسته نیست.
رو به خیمه، خواهران، بدورد کن
مادر از دیدار خود خوشنود کن
هوش مصنوعی: به سوی خیمه برو و با خواهرانت خداحافظی کن، ای مادر، از دیدار خود راضی و خوشحال باش.
روبرو نه زینب و کلثوم را
دیده می بوس اصغر مغموم را
هوش مصنوعی: در مقابل، زینب و کلثوم را دیده و اصغر را که در غم و اندوه است، میبوسد.
شاهزاده شد سوی خیمه روان
گفت نالان کی بلاکش بانوان
هوش مصنوعی: شاهزاده به سمت خیمه حرکت کرد و در حالی که ناله میکرد، گفت: "کسی باید از زنان و دختران حفاظت کند."
هین فراز آئید، بدرودم کنید
سوی قربانگه روان، زودم کنید
هوش مصنوعی: بشتابید و مرا ترک کنید و به سمت قربانگاه بروید. من به زودی میروم.
وقت بس دیر است و ترسم از بدا
همچو اسماعیل وان کبش فدا
هوش مصنوعی: زمان به شدت محدود است و نگرانم که مانند اسماعیل، قربانی شوم.
الوداع ای مادر ناکام من
ماند آخر بر زبانت نام من
هوش مصنوعی: وداع، ای مادر! بهراستی که نام من در نهایت بر زبانت باقی ماند.
مادرا برخیز زلفم شانه کن
خود بدور شمع من پروانه کن
هوش مصنوعی: ای مادر، بیدار شو و موهای من را شانه بزن، خودت مثل پروانهای دور شمع من بچرخ.
دست حسرت طوق کن بر گردنم
که دگر زین پس نخواهی دیدنم
هوش مصنوعی: دست آرزو را بر گردنم بگذار، زیرا از این به بعد هرگز تو را نخواهم دید.
کاین وداع یوسف و راحیل نیست
هاجر و بدرود اسماعیل نیست
هوش مصنوعی: این جدایی مانند وداع یوسف با راحیل نیست و همچنین مانند وداع هاجر با اسماعیل نیست.
برد یوسف، سوی خود، راحیل را
دید هاجر زنده اسماعیل را
هوش مصنوعی: یوسف را به سوی خود بُرد و راحیل را دید، در حالی که هاجر، مادر اسماعیل، همچنان زنده بود.
من ز بهر دادن جان می روم
سوی مهمانگاه جانان میروم
هوش مصنوعی: من برای فدای جانم به سوی مهمانخانه محبوب میروم.
وقت دیر است و مرا از جان ملال
مادرا کن شیر خود بر من حلال
هوش مصنوعی: وقت گذشته و حالا که دیر شده، من از زندگی خستهام. ای مادر، مرا به نعمت خودت برسان و از شیر خود بهرهمندم کن.
الوداع ای خواهران زار من
که بود این واپسین دیدار من
هوش مصنوعی: خداحافظ ای خواهران عزیزم، این آخرین بار است که یکدیگر را میبینیم.
خواست چون رفتن به میدان وغا
در حرم شور قیامت شد به پا
هوش مصنوعی: وقتی تصمیم به رفتن به میدان جنگ گرفته شد، در دل حرم شور و هیجان قیامت به وجود آمد.
خواهران و عمه گان و مادرش
انجمن گشتند بر گرد سرش
هوش مصنوعی: خواهران، عمهها و مادرش دور او جمع شدند.
شد ز آهنگ نوای الفراق
راست بر اوج فلک شور از عراق
هوش مصنوعی: صدای جدایی به گوش میرسد و از دور دست، شور و هیجان به اوج آسمان پرپر شده است؛ گویی از سرزمین عراق به فضا پرتاب میشود.
گفت لیلی: کای فدایت جان من
ناز پرور سرو سروستان من
هوش مصنوعی: لیلی گفت: ای محبوب من، جانم فدای تو، زیبای با ناز و دلربا در باغ و بستان من.
خوش خرامان می روی آزاد رو
شیر من بادا حلالت شاد رو
هوش مصنوعی: تو با زیبایی و آرامش در حرکت هستی، امیدوارم که همیشه آزاد و خوشحال باشی، همچون شیری که در میان آزادی میتازد.
ای خدا قربانی من کن قبول
کن سفید این روی من نزد بتول
هوش مصنوعی: ای خدا، مرا قربانی خود قرار بده و قبول کن که این چهرهی سفید من نزد حضرت فاطمه (بتول) مورد قبول تو قرار گیرد.
کاشکی بهر نثار پای یار
صد چنین درّ بودم اندر گنج بار
هوش مصنوعی: ای کاش به خاطر قربانی کردن در پای یار، هزاران گوهر ارزشمند میبودم که در گنجینهای نهان بودم.
آری، آری، عشق از این سرکش تر است
داند آن کو شور عشقش بر سر است
هوش مصنوعی: بله، عشق میتواند حتی از این نیز سرکشتر باشد؛ کسی که شوری از عشق را در سر دارد، این را به خوبی میداند.
شاه عشق آنجا که با فرّ بگذرد
مادران از صد چو اکبر بگذرد
هوش مصنوعی: عشق حقیقی در جایی جلوهگر میشود که حتی بزرگترین و معروفترین افراد در برابر آن کمارزش به نظر میرسند.
عشق را همسایه و پیوند نیست
اهل مال و خانه و فرزند نیست
هوش مصنوعی: عشق به هیچ چیز مادی و دنیوی وابسته نیست و هیچ ارتباطی با ثروت، خانه یا فرزندان ندارد.
خلوت وصلی که منزلگاه اوست
اندر آن خلوت نبیند غیر دوست
هوش مصنوعی: در جایی که وصال و نزدیکی وجود دارد، تنها دوست واقعی را میتوان مشاهده کرد و هیچ کس دیگری در آن مکان نیست.
شبه پیغمبر چو زد پا در رکاب
بال و پر گشود چون رفرف عقاب
هوش مصنوعی: وقتی فردی همچون پیامبر به میدان میآید و قدم به عرصه عمل میگذارد، قدرت و تواناییهایش همچون پرندهای بزرگ و باشکوه به پرواز درمیآید.
از حرم بر شد سوی معراج عشق
بر سر از شور شهادت تاج عشق
هوش مصنوعی: از حرم خارج شد و به سوی معراج عشق پرواز کرد، بر سرش تاجی از شور و شوق شهادت نشسته است.
کوی جانان مسجد اقصای او
خاک و خون قوسین اَو اَدنای او
هوش مصنوعی: محل محبوب و مورد نظر او مانند مسجد اقصی است، جایی که در آن آغوشی پر از عشق و شگفتی وجود دارد. سرزمین او پر از احساسات و صفات انسانی است که در آن از عشق و درد سخن گفته میشود.
گفت شاه دین به زاری کای اله
باش بر این قوم کافر دل گواه
هوش مصنوعی: شاه دین به طور نالهوار میگوید: ای خدا، بر این قوم کافر دل، شاهد باش.
کز نژاد مصطفی ختم رسول
شد غلامی سوی این قوم عُتل
هوش مصنوعی: از نسل پیامبر خاتم، بندهای به سوی این قوم نادان و گستاخ آمده است.
خُلق و خوی و منطق آن پاک رای
جمع در وی همچو اندر مصحف آی
هوش مصنوعی: خلق و رفتار و گفتار آن شخص نیکسرشت در او همچون آیات قرآن است.
هر که را بود اشتیاق روی او
روی ازین آئینه کردی سوی او
هوش مصنوعی: هر کسی که دلتنگی و اشتیاق دیدن او را دارد، تو هم با این آینه، چهرهات را به سمت او برگرداندهای.
آری آری چون رود گل در حجاب
بوی گل را از که جویند از گلاب
هوش مصنوعی: بله، مانند اینکه رودخانهای پر از گلهاست، بوی خوش گل را از چه کسی میطلبند وقتی که گلاب در دسترس است؟
آن که گم شد یوسف سیمین تنش
بوی او در یابد از پیراهنش
هوش مصنوعی: آن کسی که گم شده است، هرگز فراموش نمیشود، زیرا عطر وجود او حتی از لباسش نیز حس میشود.
زان سپس با پور سعد بدنژاد
گفت با بیغاره آن سالار راد
هوش مصنوعی: پس از آن، با پسر سعد بدنژاد صحبت کرد و از سالار شجاع و دلاور بیغاره نیز یاد کرد.
حق کنادت قطع پیوند ای جهول
که نمودی قطع پیوند رسول
هوش مصنوعی: ای نادان، حقی که بر گردن توست، ارتباط را قطع نکن، چرا که تو ارتباط با پیامبر را نیز قطع کردی.
شاهزاده شد به میدانگه روان
بانوان اندر قفای او نوان
هوش مصنوعی: شاهزاده به میدان رفت و زنان در پی او روانه شدند.
حقّهٔ لب بر ستایش کرد باز
که منم فرزند سالار حجاز
هوش مصنوعی: لبهایم به ستایش باز شد، زیرا من فرزند رهبری از حجاز هستم.
من علی ابن الحسین اکبرم
نور چشم زادۀ پیغمبرم
هوش مصنوعی: من علی ابن حسین اکبر هستم، نوری که چشم زاده پیامبر است.
حیدر کرّار باشد جدّ من
مظهر نور نبوت خدّ من
هوش مصنوعی: حیدر کرّار، جدّ من، نمایانگر نور و روشنایی نبوت است.
من سلیل طایر لاهوتیم
کز صفیر اوست نطق طوطیم
هوش مصنوعی: من وجودی آسمانی دارم و صدای من از نغمههای پرندهای الهی سرچشمه میگیرد که طوطی من به نرمی و زیبایی آن را تکرار میکند.
شبه وی در خُلق و خَلق و منطقم
کوکب صبحم نبوّت مشرقم
هوش مصنوعی: شخصی چون او در رفتار و ظاهر و گفتار من مانند ستاره صبح میدرخشد و من پیامآور نور و روشنی هستم.
در شجاعت وارث شاهی مجید
کایزدش بهر ولایت برگزید
هوش مصنوعی: او در شجاعت مانند فرزند شاه مجید است، که به خاطر خدمت به سرزمین و نیکیاش انتخاب شده است.
روش مرآت جمال لایزال
خودنمائی کرده در وی ذوالجلال
هوش مصنوعی: این متن بیان میکند که زیبایی و جلال خداوند مانند آینهای است که همواره خود را نشان میدهد و بدون توقف در تجلی و نمایش استعدادهایش حاضر است.
باب من باشد حسین آن شاه عشق
که نموده عاشقان را راه عشق
هوش مصنوعی: حسین، آن پادشاه عشق، دروازهای است که عاشقان را به سوی عشق واقعی هدایت میکند.
جرعهای نوشیده از جام الست
شسته جز ساقی دو دست از هر چه هست
هوش مصنوعی: نوشیدن یک جرعه از جام وجود، مرا از هر چه که دارم خالی کرده و فقط وجود ساقی را در زندگیام باقی گذاشته است.
عشق صهبا و شهادت، جام اوست
در ره حق تشنه کامی کام اوست
هوش مصنوعی: عشق و نوشیدن طعم شهادت، مانند جامی است که در مسیر حق، تشنگی او را برطرف میکند.
آفتاب عشق و نیزه شرق او
هشته ایزد دست خود بر فرق او
هوش مصنوعی: آفتاب عشق و نیروی توانمند شرق برتر از همه چیز بر سر او سایه افکنده است.
وین عجب تر که خود او دست حق است
فرق دست از فرق جهل مطلق است
هوش مصنوعی: عجیب است که خود او همان دستی است که از سوی خداوند میآید، و تفاوت این دست با جهل مطلق چیز دیگری است.
تیغ من باشد سلیل ذوالفقار
که سلیل حیدرم در کارزار
هوش مصنوعی: تیغ من همان سلاح دلاورانهی علی است که در میدان نبرد به کار میرود.
آمدم تا خود فدای شه کنم
جان وَقای نفس ثار الله کنم
هوش مصنوعی: به این دنیا آمدم تا جانم را فدای هدف و آرمانم کنم و نفس خود را در مسیر حق نثار کنم.
این بگفت و صارم جوشن شکاف
با لب تشنه برآهخت از غلاف
هوش مصنوعی: او این را گفت و سپس با شمشیرش که آماده بود، از غلاف بیرون آمد و با لب تشنه به میدان جنگ رفت.
آنچه میر بدر با کفار کرد
سبط حیدر اندر آن پیکار کرد
هوش مصنوعی: آنچه که میرداد در جنگ با دشمنان انجام داد، فرزند حیدر (علی) نیز در آن نبرد به نمایش گذاشت.
بس که آن شیر دلاور یک تنه
زد یلان را میسره بر میمنه
هوش مصنوعی: آن دلیر شیر، به تنهایی بر یلان حمله کرد و پیروز شد و موفقیت را برای خود به ارمغان آورد.
پر دلان را شد دل اندر سینه خون
لخت لخت از چشم جوشن شد برون
هوش مصنوعی: افراد دلیر و شجاع اکنون در سینههایشان احساس درد و رنج دارند و اشکهایشان مانند قطرات خون به بیرون میریزد.
شیر بچه را عطش بی تاب شد
با لب خشکیده سوی باب شد
هوش مصنوعی: شیر بچه به شدت تشنه شده و با دهانی خشک، به سمت پدرش میرود.
گفت شاها تشنگی تابم ربود
آمدم نک سویت ای دریای جود
هوش مصنوعی: بگوید ای شاه، تشنگی من را به شدت آزرده کرده است، من به سوی تو آمدم، ای دریاى بخشش و سخاوت.
ای روان تشنگان را سلسبیل
عیل صبری هل الی ماء سبیل
هوش مصنوعی: ای که جان تشنگان به آب زلال تو شاداب میشود، صبر را فراموش کن و به سراغ آب مسیر برو.
برده ثقل آهن و تاب هجیر
صبرم از پا، دستگیرا دستگیر
هوش مصنوعی: بسیار سنگین و دشوار است بار زندگی بر دوش من، و صبرم به حدی رسیده که دیگر نمیتوانم تحمل کنم. اما در این شرایط، دستی اگر باشد که مرا یاری کند و از این وضعیت نجات دهد، بسیار ارزشمند است.
شه زبان او گرفت اندر دهان
گوهری در دُرج لعل آمد نهان
هوش مصنوعی: یک شاه، زبان او را در دهانش گرفت و گوهری در جعبهای مخفی شد.
تر نکرده کام از او ماه عرب
ماهی از دریا برآمد خشک لب
هوش مصنوعی: ماه عرب از دریا بیرون آمده و لبانش خشک مانده است. این نشاندهندهی بینصیبی و عطش است، جایی که ظرفیتی برای سیرابی وجود ندارد.
گفت گریان ای عجب خاکم بسر
کام تو باشد ز من خوشیده تر
هوش مصنوعی: او گفت: ای عجب، اگر من اشک میریزم، خاکم باید بیشتر از من خوشبو باشد و در کام تو جاری شود.
آب در دریا و ماهی تشنه کام
تشنگان را آب خوش بادا حرام
هوش مصنوعی: آب در دریا وجود دارد، اما ماهیها که تشنه هستند، نمیتوانند از آن بهرهبرداری کنند. این وضعیت نشاندهنده این است که با وجود منابع فراوان، برخی افراد هنوز نمیتوانند به آن دسترسی پیدا کنند، و این برای تشنگان آزاردهنده و ناپسند است.
نی که دل خون باد دریا را چو نیل
بی تو ای ساقی کوثر را سلیل
هوش مصنوعی: دل غمگین و دردناک من مانند نی است که در دریا غرق شده و به یاد تو، ای ساقی کوثر، به شدت میگرید.
شاه جم شوکت گرفت اندر برش
هشت بر دُرج گهر انگشترش
هوش مصنوعی: شاه جمشید شکوه و عظمت زیادی داشت و روی دستش هشت درب از جواهرات زینت شده بود.
شد ز آب هفت دریا شسته دست
سوی بزم رزمگه سرشار و مست
هوش مصنوعی: دستهامان از آب هفت دریا پاک شده و اکنون با سرمستی و شادی به میهمانی و جشن رزم میرویم.
موج تیغ آن سلیل ارجمند
لطمه بر دریای لشگرگه فکند
هوش مصنوعی: موج تیغ آن سلاح با ارزش، ضربهای بر دل دریا و جمعیت دشمن وارد کرد.
سوختی کیهان ز برق تیغ او
گر نه خون باریدی از پی میغ او
هوش مصنوعی: کیهان به خاطر درخشش تیغ او در حال سوختن است، اگر نه، باران خون به دنبال ابر او فرو نمیریخت.
گفت با خیل سپهسالار جنگ
چند باید بست بر خود طوق ننگ
هوش مصنوعی: گفت با گروهی از فرماندهان جنگ، چه نیازی به تحمیل ننگی بر خود داریم؟
عارتان باد ای یلان کارزار
که شود مغلوب یک تن صدهزار
هوش مصنوعی: ای شیران دلیر و شجاع، جای تأسف دارد که یک نفر بتواند شما را شکست دهد، در حالی که شما به عنوان گروهی قوی و با تعداد زیاد باید پیروز باشید.
هین فرو بارید باران خدنگ
عرصه را بر این جوان دارید تنگ
هوش مصنوعی: باد تازهای وزیده است و بارانی همچون تیر به زمین میریزد. جوانان در این میدان، خالی و بیپناهی را احساس میکنند.
آهوی دشت حرم زان دار و گیر
چون هما پر بست از پیکان تیر
هوش مصنوعی: در دشت حرم، آهویی را ببین که مانند پرندهی هما، در حال پرواز است و باید آن را بگیری و نگهداری.
ارغوان زاری شد آن جسم فکار
عشق را آری چنین باید بهار
هوش مصنوعی: ارغوان به شدت ناله میزند و آن جسم به خاطر عشق، به این حالت درآمده است. به راستی، بهار باید چنین باشد.
حیدرانه گرم جنگ آن شیر مست
منقذ آمد ناگهان تیغی بدست
هوش مصنوعی: ناگهان، آن شیر شجاع و نشسته در میانه جنگ با تیغی در دست، به میدان آمد و با قدرت و شجاعت خود، دشمنان را به حیرت واداشت.
فرق زاد نایب ربّ الفلق
از قفا با تیغ بُرّان کرد شقّ
هوش مصنوعی: در اثر تأثیر نی که به طرز خاصی نواخته میشود، تفاوتی عمیق و تأثیرگذار در زندگی و شرایط خلق میشود، به گونهای که جراحات و ناهنجاریها به وضوح نمایان میگردند.
برد از دستش عنان اختیار
تشنگی و زخمهای بی شمار
هوش مصنوعی: او توانسته است بر عواطف و احساسات خود تسلط پیدا کند و از درد و رنجهای بیشماری که در دل دارد، غفلت کند.
گفت با خود آن سلیل مصطفی
اکبرا شد عهد را وقت وفا
هوش مصنوعی: آن شخص بزرگ مقام با خود گفت که زمان وفای به عهد فرارسیده است.
مرغ جان از حبس تن دلگیر شد
وعدۀ دیدار جانان دیر شد
هوش مصنوعی: پرنده روح از زندانی بودن در بدن ناراحت شد و انتظار برای دیدار محبوبش بسیار طولانی شده است.
چون نهادت بخت بر سر تاج عشق
هان بران رفرف سوی معراج عشق
هوش مصنوعی: زمانی که بخت تو بر فراز تاج عشق قرار گرفت، به آرامی بسوی اوج و تعالی عشق برو.
عشق شمشیری که بر سر میزند
حلقۀ وصل است بر در میزند
هوش مصنوعی: عشق مانند یک شمشیر است که بر سر انسان میزند و در حقیقت ارتباطی است که به ما میزند و در زندگیمان تأثیر زیادی دارد.
عید قربان است و این کوه منا
ای ذبیح عشق در خون کن شنا
هوش مصنوعی: عید قربان فرارسیده و اینجا کوه منا است. ای قربانی عشق، خود را در این خون غرق کن.
چشم بر راهند ارباب کرام
اندرین غمخانه کمتر کن مقام
هوش مصنوعی: در این محل غمگین، مهمانان بزرگ و مهربان منتظرند، اما سعی کن کمتر در اینجا بمانی.
مرغزار وصل را فصل گلست
راغ، پُر نسرین و سرو و سنبل است
هوش مصنوعی: در فصل بهار، باغی که پر از گلها و زیباییهای طبیعی است، به مانند جایی سرشار از نسرین، سرو و سنبل به نظر میرسد.
هین بران تا جا در آن بستان کنی
سیر سرو و سنبل و ریحان کنی
هوش مصنوعی: بشتاب و در آن باغ بگرد تا بتوانی از زیباییهای درختان سرو، گلهای سنبل و ریحان لذت ببری.
همرهان رفتند ماندی باز پس
اکبرا چالاک تر می ران فرس
هوش مصنوعی: همراهان رفتند و تو باز ماندی، حالا اکبر باید به سرعت بیشتری اسب را براند.
شد قتیل عشق را چون وقت سوق
دستها بر جِید باره، کرد طوق
هوش مصنوعی: عشق جان را به قتل رساند، مانند وقتی که دستها بر گردن محبوب حلقه میزنند و او را با زنجیر عشق آراسته میکنند.
هر فریقی که بر او کردی گذر
می زدندش تیر و تیغ و جانشکر
هوش مصنوعی: هر گروهی که به او حمله کردند، او در برابر تیر و تیغ و چاقو مقاومت میکرد و جانش را به خطر میانداخت.
با زبان لابه آن قربان عشق
رو به خیمه کرد کای سلطان عشق
هوش مصنوعی: با کلام دلنواز و نالههای دل از عشق، به خیمه عشق روی آورد و خطاب به محبوبش گفت: ای پادشاه عشق!
دور عیش و کامرانی شد تمام
وقت مرگست ای پدر بادت سلام
هوش مصنوعی: تمام لذتها و خوشیها به پایان رسیده و اکنون فقط وقت مرگ است. ای پدر، برایت آرزوی سلامتی دارم.
ای پدر اینک رسول داورم
داد جامی از شراب کوثرم
هوش مصنوعی: ای پدر، من پیامآور داور هستم و جامی از شراب بهشتی به من داده شده است.
تا ابد گردم از آن پیمانه مست
جام دیگر بهر تو دارد به دست
هوش مصنوعی: من تا ابد از آن نوشیدنی سرمست خواهم بود و برای تو همیشه جام دیگری در دست دارم.
شه ز خیمه تاخت باره با شتاب
دید حیران اندر آن صحرا عقاب
هوش مصنوعی: شاه با سرعت از خیمه بیرون آمد و در دشت عقابی را دید که حیران و گیج به نظر میرسید.
برگ زین برگشته بگسسته لجام
آسمانی، لیک، بی بدر تمام
هوش مصنوعی: برگ درخت به خاطر گسسته شدن لجام آسمان، به نظر میرسد، اما هنوز کامل و بی نقص نیست.
دیده روی یوسفی را چون بشیر
لیک در چنگال گرگانش اسیر
هوش مصنوعی: چشمانش مانند یوسف زیبا و خوشایند است، اما او در چنگال گرگها گرفتار شده است.
یا غرابی که ز هابیلی خبر
با نعیب آورده سوی بوالبشر
هوش مصنوعی: یا گرامی که از حادثهای ناخوش خبر آوردهای به سوی آدم.
شد پدر را سوی یوسف رهنمون
آن بشیر اما میان خاک و خون
هوش مصنوعی: پدر به سمت یوسف هدایت شد، آن پیامآور، اما در میان خاک و خون بود.
دید آن بالیده سرو نازنین
اوفتاده در میان دشت کین
هوش مصنوعی: او دید که آن سرو ناز و زیبا، که با طراوت و قامت بلندش درخشیده بود، اکنون در وسط دشت جنگ و کینه افتاده است.
گلشنی نو رسته اندام تنش
زخم پیکان، غنچه های گلشنش
هوش مصنوعی: در باغی تازه به بار نشسته، زیبایی بدنش مانند زخم تیر است، و غنچههای گل آن باغ به شکلی خاص خود را نمایان کردهاند.
با همه آهندلی گریان بر او
چشم جوشن اشک خونین مو به مو
هوش مصنوعی: با وجود ناراحتی عمیق، اشکهایم چون زرهای بر او جاری است و هر قطره از آن مانند خون دلم است.
کرده چون اکلیل زیب فرق سر
شبه احمد معجز شق القمر
هوش مصنوعی: مانند یک تاج زیبا که بر سر شبه احمد جلوهگری میکند، معجزهای چون شکافته شدن ماه را به یاد میآورد.
چهر عالمتاب، بنهادش به چهر
شد جهان تار از قران ماه و مهر
هوش مصنوعی: چهره روشن و درخشان او باعث شد که دنیا به تاریکی برود، چون نور ماه و خورشید درخشش او را تحتالشعاع قرار داد.
سر نهادش بر سر زانوی ناز
گفت کای بالیده سرو سرفراز
هوش مصنوعی: او سرش را بر زانوهای زیبا نهاد و گفت: ای سرو بلندبالا و سرآمد!
چون شد آن بالیدنت در باغ حسن
ای به دل بنهاده مه را داغ حسن
هوش مصنوعی: وقتی در باغ زیباییهای تو رشد کردی، ای کسی که در دل خود اثر زیبایی را گذاشتهای.
ای درخشان اختر برج شرف
چون شدی سهم حوادث را هدف
هوش مصنوعی: ای ستارهی درخشان در برج بلندی، چگونه به هدف حوادث تبدیل شدی؟
ای به طرف دیده، خالی جای تو
خیز تا بینم قد و بالای تو
هوش مصنوعی: ای کسی که در نظر من هستی، بلند شو و خودت را نشان بده تا قد و قامت زیبای تو را ببینم.
مادران و خواهران پر غمت
می برد نک انتظار مقدمت
هوش مصنوعی: مادران و خواهران با غم و اندوه به انتظار آمدن تو نشستهاند.
ای نگارین آهوی مشکین من
با تو روشن چشم عالم بین من
هوش مصنوعی: ای معشوقه زیبا و خوشبو من، وجود تو نوری است که چشمهایم به واسطهات به عالم بینایی میرسند.
این بیابان جای خواب ناز نیست
کایمن از صیّاد تیرانداز نیست
هوش مصنوعی: این بیابان جایی نیست که بتوان در آن به آرامش خوابید، زیرا اینجا به دور از خطر تیراندازان است.
خیز تا بیرون از این صحرا رویم
نک بسوی خیمهٔ لیلی رویم
هوش مصنوعی: بیا بلند شو و از این بیابان بیرون برویم، تا به سمت خیمهٔ لیلی حرکت کنیم.
رفتی و بردی ز چشم باب خواب
اکبرا بی تو جهان بادا خراب
هوش مصنوعی: تو رفتی و خواب بزرگ من را هم با خود بردی. بدون تو، جهان برایم بسیار آشفته و خراب است.
گفتمت باشی مرا تو دستگیر
ای تو یوسف من تو را یعقوب پیر
هوش مصنوعی: به تو گفتم که همیشه حامی من باشی، ای یوسف، من تو را مانند یعقوب کهن سال دوست دارم.
تو سفر کردی و آسودی زغم
من در این وادی گرفتار الم
هوش مصنوعی: تو رفتی و از غم من آسودهای، اما من در اینجا در میان درد و رنج گرفتارم.
شاهزاده چون صدای شه شنفت
از شعف چون غنچه خندان شکفت
هوش مصنوعی: شاهزاده وقتی صدای شاداب و خوشایند را شنید، از شادی مانند غنچهای که در حال شکفتن است، خندید و شاداب شد.
چشم حسرت باز سوی باب کرد
شاه را بدرود گفت و خواب کرد
هوش مصنوعی: چشمهایش به سمت در باز شد و در حالی که به شاه خداحافظی میگفت، به خواب رفت.
زینب از خیمه برآمد با قلق
دید ماهی خفته در زیر شفق
هوش مصنوعی: زینب از خیمه بیرون آمد و با حیرت دید که ماه در زیر افق تاریک خوابیده است.
از جگر نالید کای ماه تمام
بی تو بر من زندگی بادا حرام
هوش مصنوعی: از دل شکسته میگوید: ای ماه زیبا، زندگی من بدون تو برایم مانند حرام است.
شه بسوی خیمه آوردش ز دشت
وه چه گویم من، چه بر لیلی گذشت
هوش مصنوعی: پادشاه او را از دشت به سمت خیمه آورد، و من نمیدانم چه حوادثی بر لیلی گذشته است.