گنجور

سوم

حد و اندازه ندارد ناله‌ها و آه را
چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را
راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او
روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را
چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل
خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را
عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم
می‌بروبد از سرای وهم خود هم جاه را
ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم
رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را
هیچ کس با صد بصیرت ذرهٔ نشناسدش
گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را
مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست
چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را
بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش
لیک آستان درش لازم بود درگاه را
آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت
کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را
ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی
کین دلم در خواب می‌بیند چنان ناگاه را
گشته من زیر و زبر از صرصر هجران تو
تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم
درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را
درنگر رخسار این دیوانهٔ بی‌خویش را
عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد
آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را
تا ز موی او در آویزان شدست این جان من
فرق نکند این دل من نوش را و نیش را
ریش دلهای همه صحت پذیرد در نشان
گر ببیند ریش ایشان دولت این ریش را
صدقه کن وصل دلارام جهان امروز خود
آنچنان صدقات اولیتر چنین درویش را
گر نبیند روش ترسا بر درد زنار را
ور مسلمان بیندش آتش زند مر کیش را
وهم کی دارد ازان سوی جهان زو آگهی
کز تفکر جان بسوزد عقل دوراندیش را
گر گذر دارد ز لطفش سوی قهرستانها
پرشکر گردد دهان مر ترکش و ترکیش را
گر تو این معشوقه را با پیرهن گیری کنار
بی‌کنایت گو لقب تو آن رئیسی پیش را
آن خداوند شمس دین را جان بسی لابه کند
منتظر جان بر لب من از پی آریش را
ای برای آفتابت فتنه گشته آفتاب
روی سرخ من توی از روی زردم رو متاب

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: ترجیع بند
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

حد و اندازه ندارد ناله‌ها و آه را
چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را
هوش مصنوعی: ناله‌ها و آه‌ها حد و اندازه‌ای ندارند، زیرا یوسف من چگونه می‌تواند از زیبایی زنخ‌زده آن چاه خبر دهد؟
راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او
روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را
هوش مصنوعی: اگر کسی در مسیر زندگی قدم نگذارد، نور روی او را نمی‌توان مانند روز روشن و واضح دید.
چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل
خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را
هوش مصنوعی: وقتی که مانند ماه ما در بین دو دنیا وجود ندارد، خاک بر سر آن کسی که در تلاش است تا ما را شبیه دیگران قرار دهد.
عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم
می‌بروبد از سرای وهم خود هم جاه را
هوش مصنوعی: عشق او برای من کافی است و در هر دو جهان ارزشمند است، پس دلم از خیال و اوهام می‌رهاند و به دنیای واقعی می‌رسد.
ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم
رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را
هوش مصنوعی: اگر ماه هم نتواند در برابر زیبایی آن محبوب بیافتد، بدان که beauty این محبوب از زیبایی ماه هم بالاتر است.
هیچ کس با صد بصیرت ذرهٔ نشناسدش
گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را
هوش مصنوعی: هیچ کس با بینش و آگاهی کامل نمی‌تواند ذره‌ای را بشناسد، حتی اگر در حضور پادشاه باشد، زیرا پادشاه را نمی‌بیند.
مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست
چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را
هوش مصنوعی: خودم را با سختی‌ها و دردهای دائمی‌ام درونم عاشق می‌بینم، زیرا روحی که پرورش یافته، به آن پرورش و علاقه دارد.
بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش
لیک آستان درش لازم بود درگاه را
هوش مصنوعی: بسیاری از بندگان خدا به درگاه او می‌آیند و می‌روند، اما همیشه این درگاه برای ورود به محضر او ضروری است.
آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت
کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را
هوش مصنوعی: چشم من به درگاه او تبدیل شده است و جان من همانند کاه نرمی است که هر لحظه جاذبه عشق او آن را به خود می‌کشد.
ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی
کین دلم در خواب می‌بیند چنان ناگاه را
هوش مصنوعی: ای خدای بزرگ و نورانی، به ناگاه از سمت دشمنی عبور کن. دلم به خواب می‌بیند که ناگهان چنین لحظه‌ای فرامی‌رسد.
گشته من زیر و زبر از صرصر هجران تو
تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم
هوش مصنوعی: من به خاطر دلتنگی و دوری از تو به شدت نگران و متلاطم شده‌ام، تا حدی که می‌خواهم فقط یکبار دیگر چهره‌ات را ببینم، حتی اگر این دیدار باعث شود که حالتم بدتر شود و دچار آشفتگی بیشتری شوم.
درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را
درنگر رخسار این دیوانهٔ بی‌خویش را
هوش مصنوعی: به چهره من نگاه کن تا خودت را ببینی، به چهره این دیوانه بی‌خود نیز نگاهی بینداز.
عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد
آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را
هوش مصنوعی: عشق من باعث شد که خاطرات گذشته، که چیزی جز سنگینی و انسان را به زیر خاک می‌برد، هیچ ارزشی نداشته باشند و هرگز به یاد آن روزها نیفتم.
تا ز موی او در آویزان شدست این جان من
فرق نکند این دل من نوش را و نیش را
هوش مصنوعی: تا زمانی که موهای او به من آویزان است، جان من تفاوتی نمی‌کند که این دل من خوبی‌ها را ببیند یا بدی‌ها را.
ریش دلهای همه صحت پذیرد در نشان
گر ببیند ریش ایشان دولت این ریش را
هوش مصنوعی: دل‌های همه بر صحت و درستی می‌افزاید، هنگامی که نشان ریش آن‌ها را می‌بیند. این ریش نشانه‌ای از قدرت و ثروت آن‌هاست.
صدقه کن وصل دلارام جهان امروز خود
آنچنان صدقات اولیتر چنین درویش را
هوش مصنوعی: امروز به کسی که دلخواه توست خیرات و نیکی کن، زیرا که چنین کارها و بخشش‌هایی در میان درویش‌ها از اهمیت بیشتری برخوردار است.
گر نبیند روش ترسا بر درد زنار را
ور مسلمان بیندش آتش زند مر کیش را
هوش مصنوعی: اگر فرد نادانی بدون دیدن دلایلی باطل، به نادانی خود ادامه دهد و تنها از روی ظواهر حکم کند، در این صورت اگر مسلمانی هم به او برخورد کند، ممکن است به دلیل باورهایش به او آسیب بزند و دینش را مورد حمله قرار دهد.
وهم کی دارد ازان سوی جهان زو آگهی
کز تفکر جان بسوزد عقل دوراندیش را
هوش مصنوعی: کسی که به آن سوی جهان فکر می‌کند، چه جراتی دارد که از آنجا و از آن حقایق آگاه شود؟ چرا که اگر حقیقت را درک کند، خرد و اندیشه‌ی او ممکن است بسوزد و در anguish فرو برود.
گر گذر دارد ز لطفش سوی قهرستانها
پرشکر گردد دهان مر ترکش و ترکیش را
هوش مصنوعی: اگر لطف او به ما برسد و ما را از قهر دور کند، زبان‌مان به شکرگذاری مشغول خواهد شد و به یاد او خواهیم بود.
گر تو این معشوقه را با پیرهن گیری کنار
بی‌کنایت گو لقب تو آن رئیسی پیش را
هوش مصنوعی: اگر تو این معشوقه را با پیرهن بگیری و به کنایت بگویی، لقب تو در پیش او همان ریاست خواهد بود.
آن خداوند شمس دین را جان بسی لابه کند
منتظر جان بر لب من از پی آریش را
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که من بارها و بارها از خداوند شمس دین درخواست کمک و رحمت می‌کنم، در حالیکه لحظه‌های آخر زندگی‌ام را می‌گذرانم و منتظر هستم که جانم به سوی او برود.
ای برای آفتابت فتنه گشته آفتاب
روی سرخ من توی از روی زردم رو متاب
هوش مصنوعی: ای تو که به خاطر تابش آفتابت، آفتاب را به حسادت واداشته‌ای، نکن که رنگ چهره‌ام زرد شده، از طلعت زیبایت، روی خود را بر نگردان.