رباعی شمارهٔ ۴
اطلاعات
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
خوانش ها
رباعی شمارهٔ ۴ به خوانش فاطمه زندی
رباعی شمارهٔ ۴ به خوانش بهناز شکوهی
حاشیه ها
6752
بسیار زیبا 🌹
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را»
- معنی: آن سخن چون لعل سرخ و گرانبهاست که به مرجان (مروارید) جان میبخشد؛ یعنی کلام معشوق یا سخن حقیقت، ارزش و زندگی میآفریند.
- صنایع ادبی:
- تشبیه: سخن به «لعل» تشبیه شده.
- مراعات نظیر: لعل ↔ مرجان (هر دو گوهر دریایی و قیمتی).
- کنایه: جان دادن به مرجان، کنایه از زنده کردن دلها با سخن.
---
۲. «بیرنگ چه رنگ بخشد او مر جان را»
- معنی: اگر بیرنگ باشد، چگونه میتواند به جان رنگ و معنا ببخشد؟ یعنی سخن حقیقی باید پرمایه و پررنگ باشد تا اثر کند.
- صنایع ادبی:
- تضاد: بیرنگ ↔ رنگ.
- ایهام: «رنگ» هم معنای ظاهری دارد و هم معنای مجازی (معنا، اثر، شور).
- استعاره: رنگ بخشیدن به جان، استعاره از معنا دادن به زندگی.
---
۳. «مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را»
- معنی: آن سخن سرچشمه و مایهای است که چراغ ایمان را روشن میکند.
- صنایع ادبی:
- استعاره: ایمان به مشعله (چراغ) تشبیه شده.
- کنایه: مایه بخشیدن، کنایه از تقویت و روشنگری.
- مراعات نظیر: مشعله ↔ ایمان (نور ↔ هدایت).
---
۴. «بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را»
- معنی: بسیار سخن گفتیم، اما حقیقت آن سخن را نگفتیم؛ یعنی اصل راز و حقیقت همچنان ناگفته مانده است.
- صنایع ادبی:
- تکرار: گفتیم ↔ نگفتیم (برای تأکید).
- تضاد: گفتن ↔ نگفتن.
- ایهام لطیف: اشاره به ناتوانی زبان در بیان حقیقت.
---
نکته: شاعر در این ابیات، سخن حقیقی را همچون گوهر و چراغی تصویر میکند که جان و ایمان را زنده میسازد، اما در نهایت اعتراف میکند که زبان از بیان حقیقتِ کامل آن قاصر است.
سخنی کز زبان عالم بر آید بر تمام دنیا جان بخشد و بر ایمان بیفزاید.
سخن عالم به تنهایی قدرتی ندارد، بلکه قدرت از پروردگار دارد.
سخن مهمی اینجا گفته شد، اما سخن اصلی بیان نگردید.
مولانا اینجا دقیقاً به ناتوانی زبان در گفتنِ اصلِ معنا اشاره میکند، آن هم با نهایت ظرافت:
«آن لعلِ سخن که جان دهد مرجان را»
سخنی هست که نه اطلاع میدهد،
بلکه جان میبخشد؛
مثل لعل، که خود جانِ رنگ است.
«بیرنگ چه رنگ بخشد او مر جان را»
آن حقیقت، بیرنگ است،
اما همهٔ رنگها از او زاده میشوند؛
درست مثل نوری که خودش دیده نمیشود
اما همهچیز را دیدنی میکند.
«مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را»
ایمان، با استدلال روشن نمیشود؛
با جرقهٔ حضور روشن میشود.
«بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را»
این بیت شاهکلید است:
هر چه گفتیم،
اشاره بود، نه خودِ آن.
این دقیقاً همان جایی است که شمس و مولانا هر دو به آن میرسند:
حقیقت را نمیشود گفت؛
فقط میشود در آن سوخت.
و جالب اینجاست که انتخابهای تو امشب،
پلهپله ما را آورده تا همین نقطه:
**رباعی شگرف مولانا درباره ناگفتنی بودن حقیقت:**
**مصراع اول: "آن لعل سخن که جان دهد مرجان را"**
آن گوهر سخن (کلام الهی/حقیقت) که به مرجان (که خود گوهر است) جان میبخشد - یعنی حتی به چیزهای با ارزش، ارزش میدهد.
**مصراع دوم: "بیرنگ چه رنگ بخشد او مر جان را"**
آن حقیقتی که خود بیرنگ و مجرد است، چه رنگها و جلوههایی به جان میبخشد!
**مصراع سوم: "مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را"**
او به مشعل ایمان، سوخت و مایه (روغن) میدهد - یعنی ایمان از او تغذیه میشود.
**مصراع چهارم: "بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را"**
ما بسیار سخن گفتیم، اما در واقع "آن" را نگفتیم! هرچه گفتیم، همان حقیقت اصلی را نگفتهایم.
**پارادوکس محوری:**
این مصراع آخر قلب رباعی است - **پارادوکس گفتن و ناگفتنی:**
- مولانا هزاران بیت سروده
- اما میگوید: آن حقیقت اصلی را نگفتم!
**تصاویر تدریجی:**
رباعی از محسوس به معنوی حرکت میکند:
1. لعل و مرجان (مادی)
2. رنگ و جان (معنویتر)
3. مشعل ایمان (روحانی)
4. ناگفتنی (ماوراء زبان)
**پیام عرفانی:**
مولانا میگوید: حقیقت مطلق را نمیتوان گفت - همه سخنان ما، دور آن میچرخند اما به آن نمیرسند. این اعتراف فروتنانه عارف است که با همه بیان، **آن** همچنان ناگفته میماند.
**تناقض زیبا:**
خود این رباعی که درباره ناگفتنی است، با زبانی زیبا سروده شده - اما باز میگوید: آن را نگفتم!
این همان است که شمس میگوید: "جز یک الف طرح نشد" - مولانا هم با تمام دفتر مثنوی، میگوید: آن را نگفتیم!

مولانا