رباعی شمارهٔ ۱۴
اطلاعات
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
خوانش ها
رباعی شمارهٔ ۱۴ به خوانش فاطمه زندی
رباعی شمارهٔ ۱۴ به خوانش بهناز شکوهی
حاشیه ها
7675
در تصحیح اقای بدیع الزمان فروزان فر بیت اول اینگونه است
ای آنک چو آفتاب فرد است بیا... بی روی تو باغ و برگ زرد است بیا
مصرع اول رباعی باید این گونه نوشته شود :
ای آن که چو آفتاب فرد است ، بیا
این بیت به نظر میرسد که به امام زمان عج اشاره دارد چون اهل سنت هم به وجود امام زمان عج اعتقاد دارند، پس مولانا هم اعتقاد دارد و آرزوی ظهور حضرت مهدی عجل را میکند
معنی موجز هر مصراع:
ای آنکه چو آفتاب فرد است بیا
خطاب به حضوری یگانه و نوربخش.
بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا
بیحضور او، زندگی پژمرده و بیطراوت است.
عالم بیتو غبار و گرد است بیا
نبودِ او، جهان را تیره و بیشفافیت میکند.
این مجلس عیش بیتو سرد است بیا
شادی و جمع، بدون آن حضور، جان و گرما ندارد.
جمعبندی کوتاه:
رباعی بیانِ اشتیاق به حضورِ حقیقتی است که با آمدنش، جهان، زندگی و شادی معنا و حرارت مییابند.
مصرعبهمصرع معنا و صنایع ادبی را روشن میکنم:
---
۱. «ای آنکه چو آفتاب فرد است بیا»
معنی: ای کسی که همچون آفتاب یگانه و بیهمتا هستی، بیا.
صنایع ادبی:
- تشبیه: معشوق به آفتاب تشبیه شده.
- اغراق: یگانگی و فرد بودن همچون خورشید.
- کنایه: آفتاب یعنی سرچشمهٔ نور، گرمی و حیات.
---
۲. «بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا»
معنی: بدون تو برگ و باغ زرد و پژمرده است؛ یعنی همهچیز بیروح و بیطراوت است.
صنایع ادبی:
- استعاره: برگ و باغ زرد یعنی دل و جهان بینشاط.
- تضاد ضمنی: حضور تو ↔ زردی و پژمردگی.
- مراعات نظیر: برگ، باغ، زردی.
---
۳. «عالم بیتو غبار و گرد است بیا»
معنی: جهان بدون تو پر از غبار و تیرگی است؛ یعنی نبود تو همهچیز را تیره و بیمعنا میکند.
صنایع ادبی:
- استعاره: غبار و گرد نماد آشفتگی، بینظمی و بیمعنایی.
- اغراق: جهانِ بیتو سراسر غبار.
- تشبیه ضمنی: نبود تو مانند طوفان گرد و غبار.
---
۴. «این مجلس عیش بیتو سرد است بیا»
معنی: این مجلس شادی بدون تو سرد و بیروح است؛ بیا تا گرمی و جان بدهی.
صنایع ادبی:
- تضاد: عیش ↔ سردی.
- کنایه: سرد بودن مجلس یعنی بینشاط و بیمعنا بودن.
- تشبیه ضمنی: حضور تو مانند آتش یا گرمای زندگی.
---
این چهار بیت تصویری روشن از مرکزیت معشوق در جهان شاعر میسازد:
معشوق همچون خورشید است؛ نبودش جهان را زرد، غبارآلود و سرد میکند، و حضورش همهچیز را زنده و روشن.

مولانا