گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۱۸

ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد
در قدح جان من آب کند آذری
خار شد این جان و دل در حسد آینه
کو چو گلستان شده‌ست از نظر عبهری
گم شده‌ام من ز خویش گر تو بیابی مرا
زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
گر تو بیابی مرا از من من را بگو
که من آواره‌ای گشته نهان چون پری
مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم
غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او
تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی
کرد یکی شیوه‌ای شیوه او برتری
گرچه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود
صورت گوساله‌ای بود دو صد سامری
ماهی ترک زبان کرد که گفته‌ست بحر
نطق زبان را که تو حلقه برون دری
دم زدن ماهیان آب بود نی هوا
زانک هوا آتشیست نیست حریف تری
بنگر در ماهیی نان وی و رزق او
بحر بود پس تو در عشق از او کمتری
دام فکندم که تا صید کنم ماهیی
صید سلیمان وقت جان من انگشتری
این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست
از حسد کس مترس در طلب مهتری
روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت
مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری

اطلاعات

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
هوش مصنوعی: ای نام نیک و زیبایی تو، آینه را به مانند مشتری سوخته و خراب کرده است. کاش آینه را نمی‌نگری، چون نمی‌تواند زیبایی تو را به درستی نشان دهد.
جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد
در قدح جان من آب کند آذری
هوش مصنوعی: جان من مانند آبی است که در دریا عشق غوطه‌ور است، وقتی که آتش بخورد، در ظرف جانم آب می‌شود و زودگذر می‌گردد.
خار شد این جان و دل در حسد آینه
کو چو گلستان شده‌ست از نظر عبهری
هوش مصنوعی: جان و دل من به خاطر حسادت آسیب دیده و به مانند آینه‌ای درخشان و زیباست، چون گلستانی که در چشم ناظر روشنایی دارد.
گم شده‌ام من ز خویش گر تو بیابی مرا
زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
هوش مصنوعی: من از خودم گم شده‌ام، اگر تو مرا پیدا کنی، سریع به او سلام برسان و بگو که خوشی به او می‌آید.
گر تو بیابی مرا از من من را بگو
که من آواره‌ای گشته نهان چون پری
هوش مصنوعی: اگر تو مرا پیدا کنی، بگو که من چه کسی هستم. من همچون پری، پنهان و آواره شده‌ام.
مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم
غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
هوش مصنوعی: ای رفیق، حالا که مستی، عقل و هوش از سرم رفته و جاذبه چشمانت مانند سحری جانم را تحت تسلط خود قرار داده است.
گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او
تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
هوش مصنوعی: اگر با عقل و تفکر به موضوعی نگاه کنی، متوجه می‌شوی که کار بتم (یعنی کار مهم) شتابزده و سطحی نیست.
بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی
کرد یکی شیوه‌ای شیوه او برتری
هوش مصنوعی: در کنار دریای عشق، ماهی‌ای را دیدم که راه و روش خاصی داشت و آن روش از بقیه متمایز بود.
گرچه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود
صورت گوساله‌ای بود دو صد سامری
هوش مصنوعی: با وجود اینکه ظاهری زیبا و جذاب دارد، در واقع او یک جهان بزرگ و عمیق است. او مانند یک گوساله است که دو درصد از وجودش به تصویر سامری برمی‌گردد.
ماهی ترک زبان کرد که گفته‌ست بحر
نطق زبان را که تو حلقه برون دری
هوش مصنوعی: ماهی به زبان ترک کرد و گفت: ای دریا، نطق و سخن را چنان که تو دریا را به حلقه‌ای از آب بیرون می‌آوری، به زبان آوردی.
دم زدن ماهیان آب بود نی هوا
زانک هوا آتشیست نیست حریف تری
هوش مصنوعی: ماهی‌ها فقط در آب صحبت می‌کنند، نه در هوا، زیرا هوا آتشین است و نمی‌تواند رطوبت و خنکی آب را تحمل کند.
بنگر در ماهیی نان وی و رزق او
بحر بود پس تو در عشق از او کمتری
هوش مصنوعی: به دریا نگاه کن، که نان و روزی آن ماهی از عمق آب تأمین می‌شود. پس می‌توان گفت که در عشق، تو از آن ماهی کمتر هستی.
دام فکندم که تا صید کنم ماهیی
صید سلیمان وقت جان من انگشتری
هوش مصنوعی: من توری انداختم تا ماهی‌ای را شکار کنم، در زمانی که جانم عزیزتر از جان سلیمان است.
این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست
از حسد کس مترس در طلب مهتری
هوش مصنوعی: این چه دلیلی است که ناگفته می‌مانی؟ زود بگو که این دریا از چه کسی است. از هیچ‌کس در پی رسیدن به بزرگی نترس.
روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت
مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری
هوش مصنوعی: به طور واضح و بدون پرده‌پوشی بگو تا کسی از احساس تو نسبت به شمس تبریزی، که مظهر حقیقت و دین است، مطلع نشود.

حاشیه ها

1401/02/25 14:04
مجتبی

وزن شعر (مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن) می باشد .