گنجور

بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا

رفت مرغی در میان مرغزار
بود آنجا دام از بهر شکار
دانهٔ چندی نهاده بر زمین
وآن صیاد آنجا نشسته در کمین
خویشتن پیچیده در برگ و گیاه
تا در افتد صید بیچاره ز راه
مرغک آمد سوی او از ناشناخت
پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت
گفت او را کیستی تو سبزپوش
در بیابان در میان این وحوش
گفت مرد زاهدم من منقطع
با گیاهی گشتم اینجا مقتنع
زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش
زانک می‌دیدم اجل را پیش خویش
مرگ همسایه مرا واعظ شده
کسب و دکان مرا برهم زده
چون به آخر فرد خواهم ماندن
خو نباید کرد با هر مرد و زن
رو بخواهم کرد آخر در لحد
آن به آید که کنم خو با احد
چو زنخ را بست خواهند ای صنم
آن به آید که زنخ کمتر زنم
ای بزربفت و کمر آموخته
آخرستت جامهٔ نادوخته
رو به خاک آریم کز وی رسته‌ایم
دل چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم
جد و خویشانمان قدیمی چار طبع
ما به خویشی عاریت بستیم طمع
سالها هم‌صحبتی و هم‌دمی
با عناصر داشت جسم آدمی
روح او خود از نفوس و از عقول
روح اصول خویش را کرده نکول
از عقول و از نفوس پر صفا
نامه می‌آید به جان کای بی‌وفا
یارکان پنج روزه یافتی
رو ز یاران کهن بر تافتی
کودکان گرچه که در بازی خوشند
شب کشانشان سوی خانه می‌کشند
شد برهنه وقت بازی طفل خرد
دزد از ناگه قبا و کفش برد
آن چنان گرم او به بازی در فتاد
کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد
شد شب و بازی او شد بی‌مدد
رو ندارد کو سوی خانه رود
نی شنیدی انما الدنیا لعب
باد دادی رخت و گشتی مرتعب
پیش از آنک شب شود جامه بجو
روز را ضایع مکن در گفت و گو
من به صحرا خلوتی بگزیده‌ام
خلق را من دزد جامه دیده‌ام
نیم عمر از آرزوی دلستان
نیم عمر از غصه‌های دشمنان
جبه را برد آن کله را این ببرد
غرق بازی گشته ما چون طفل خرد
نک شبانگاه اجل نزدیک شد
خلّ هذا اللّعب بسّک لاتعد
هین سوار توبه شو در دزد رس
جامه‌ها از دزد بستان باز پس
مرکب توبه عجایب مرکب است
بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
لیک مرکب را نگه می‌دار از آن
کو بدزدید آن قبایت را نهان
تا ندزدد مرکبت را نیز هم
پاس دار این مرکبت را دم به دم

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

رفت مرغی در میان مرغزار
بود آنجا دام از بهر شکار
هوش مصنوعی: یک پرنده به دشت پر از گیاهان رفت و آنجا دام‌هایی برای شکار وجود داشت.
دانهٔ چندی نهاده بر زمین
وآن صیاد آنجا نشسته در کمین
هوش مصنوعی: تعدادی دانه بر زمین پاشیده شده و صیادی در آنجا آماده است تا به دام بیندازد.
خویشتن پیچیده در برگ و گیاه
تا در افتد صید بیچاره ز راه
هوش مصنوعی: انسان به‌گونه‌ای خود را در طبیعت پنهان کرده که شکار بیچاره نتواند او را ببیند و به دامش بیفتد.
مرغک آمد سوی او از ناشناخت
پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت
هوش مصنوعی: پرنده‌ای به سوی او آمد و چون ناشناخته بود، دور او چرخید و سپس به سمت مرد پرواز کرد.
گفت او را کیستی تو سبزپوش
در بیابان در میان این وحوش
هوش مصنوعی: او در بیابان و در میان وحوش به شخصی که لباس سبز پوشیده است می‌گوید: تو کیستی؟
گفت مرد زاهدم من منقطع
با گیاهی گشتم اینجا مقتنع
هوش مصنوعی: مردی به زاهد گفت که من از دنیا جدا شدم و به اینجا آمده‌ام تا به زندگی ساده‌تری راضی باشم.
زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش
زانک می‌دیدم اجل را پیش خویش
هوش مصنوعی: من زهد و تقوا را انتخاب کردم، زیرا می‌دیدم که مرگ همواره در پیش رو است.
مرگ همسایه مرا واعظ شده
کسب و دکان مرا برهم زده
هوش مصنوعی: مرگ همسایه‌ام باعث شده که من بیشتر به فکر و اندیشه بیفتم و زندگی‌ام را تحت‌تأثیر قرار دهد. این مسئله باعث شده که نظم و زندگی روزمره‌ام به هم بریزد.
چون به آخر فرد خواهم ماندن
خو نباید کرد با هر مرد و زن
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهم در آخر تنها بمانم، نباید با هر مرد و زنی ارتباط برقرار کنم.
رو بخواهم کرد آخر در لحد
آن به آید که کنم خو با احد
هوش مصنوعی: اگر بخواهم به خواب ابدی بروم، در آن لحظه به یاد کسی می‌افتم که با او آشنا شدم.
چو زنخ را بست خواهند ای صنم
آن به آید که زنخ کمتر زنم
هوش مصنوعی: وقتی که زلف را ببندی، ای معشوق من، این به دست خواهد آمد که من کمتر به زلفت دسترسی پیدا کنم.
ای بزربفت و کمر آموخته
آخرستت جامهٔ نادوخته
هوش مصنوعی: ای با جر و لباسی که هنوز آماده نکردی، در نهایت تو هم به سرنوشت خود می‌رسی.
رو به خاک آریم کز وی رسته‌ایم
دل چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم
هوش مصنوعی: دل ما چرا به افرادی که وفایی ندارند وابسته است، در حالی که ما از خاک و ریشه خود فاصله گرفته‌ایم؟
جد و خویشانمان قدیمی چار طبع
ما به خویشی عاریت بستیم طمع
هوش مصنوعی: خانواده و آشنایان ما از دیرباز چهار ویژگی مختلف را دارند و ما به خاطر این پیوند با آنها، به نوعی از آنها طلبکار شده‌ایم و به این موضوع دلبسته‌ایم.
سالها هم‌صحبتی و هم‌دمی
با عناصر داشت جسم آدمی
هوش مصنوعی: سال‌ها صحبت و دوستی با اجزای مختلف بدن انسان، باعث شکل‌گیری و تاثیر متقابل در وجود او شده است.
روح او خود از نفوس و از عقول
روح اصول خویش را کرده نکول
هوش مصنوعی: روح او از دیگر روح‌ها و عقل‌ها فاصله گرفته و نسبت به اصول وجودی خود غافل شده است.
از عقول و از نفوس پر صفا
نامه می‌آید به جان کای بی‌وفا
هوش مصنوعی: از دل‌های پاک و خردهای روشن پیامی به جان می‌رسد، ای بی‌وفا!
یارکان پنج روزه یافتی
رو ز یاران کهن بر تافتی
هوش مصنوعی: دوستانی که به مدت پنج روز به دست آوردی، از دوستان قدیمی و با تجربه دوری کردی.
کودکان گرچه که در بازی خوشند
شب کشانشان سوی خانه می‌کشند
هوش مصنوعی: کودکان هرچند در حین بازی بسیار شاد و خوشحال هستند، اما شب که نزدیک می‌شود، باید به سمت خانه برده شوند.
شد برهنه وقت بازی طفل خرد
دزد از ناگه قبا و کفش برد
هوش مصنوعی: در زمان بازی یک کودک خردسال، ناگهان دزدی به او حمله می‌کند و لباس و کفش او را می‌دزدد.
آن چنان گرم او به بازی در فتاد
کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد
هوش مصنوعی: او به قدری در بازی غرق شده بود که حتی کلاه و پیراهنش را فراموش کرده بود.
شد شب و بازی او شد بی‌مدد
رو ندارد کو سوی خانه رود
هوش مصنوعی: شب فرا رسید و بازی او به پایان رسید، او بدون کمک و یاری نمی‌تواند به خانه برود.
نی شنیدی انما الدنیا لعب
باد دادی رخت و گشتی مرتعب
هوش مصنوعی: آیا نشنیده‌ای که این دنیا تنها بازی است؟ تو لباس خود را به باد سپردی و از ترس آن، در حال فرار هستی.
پیش از آنک شب شود جامه بجو
روز را ضایع مکن در گفت و گو
هوش مصنوعی: قبل از اینکه شب فرا برسد، برای روز از دست رفته‌ای وقت خود را در گفت‌وگوهای بیهوده تلف نکن.
من به صحرا خلوتی بگزیده‌ام
خلق را من دزد جامه دیده‌ام
هوش مصنوعی: من به دشت و بیابان رفتم و از شلوغی مردم دور شده‌ام، چون احساس می‌کنم که در جهان آدم‌ها چیزی پنهان و گرانبها وجود دارد.
نیم عمر از آرزوی دلستان
نیم عمر از غصه‌های دشمنان
هوش مصنوعی: نیمی از عمرم به خاطر آرزوهای عشق و محبوب گذشت و نیمی دیگر به خاطر غصه‌ها و ناراحتی‌هایی که از دشمنانم داشتم.
جبه را برد آن کله را این ببرد
غرق بازی گشته ما چون طفل خرد
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که در این دنیا، هر کسی مسئولیت خود را دارد و در عین حال تحت تأثیر چیزهایی است که می‌بیند و تجربه می‌کند. ما هم مانند یک کودک خردسال، درگیر بازی‌های زندگی هستیم و ممکن است نتوانیم تمام جوانب را درک کنیم.
نک شبانگاه اجل نزدیک شد
خلّ هذا اللّعب بسّک لاتعد
هوش مصنوعی: در شب، وقت مرگ نزدیک می‌شود؛ بنابراین این بازی را رها کن و به فکر آینده‌ات باش.
هین سوار توبه شو در دزد رس
جامه‌ها از دزد بستان باز پس
هوش مصنوعی: بشتاب و سوار بر توبه شو و از دزدانی که لباس‌های گرانبها را ربوده‌اند، آن‌ها را باز پس بگیر.
مرکب توبه عجایب مرکب است
بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
هوش مصنوعی: توبه وسیله‌ای شگفت‌انگیز است که می‌تواند انسان را در یک لحظه به اوج آسمان‌ها برساند و او را از وضعیت پست و پایین‌تری خارج کند.
لیک مرکب را نگه می‌دار از آن
کو بدزدید آن قبایت را نهان
هوش مصنوعی: اما سوار را متوقف کن از آنجا که آن کس که ردای تو را دزدیده، در خفا است.
تا ندزدد مرکبت را نیز هم
پاس دار این مرکبت را دم به دم
هوش مصنوعی: همیشه مواظب مرکبت باش و آن را هر لحظه حفاظت کن، حتی اگر خودت در خطر دزدیده شدن هستی.

حاشیه ها

1401/09/22 13:11
فرزانه پورعلیرضا

مرکب توبه عجاب مرکبست

این بالایی که نوشته شده صحیح نبست براساس نسخه ی کاغذی همین صفحه.  بلکه اینگونه صحیح است:

مرکب توبه عجایب مرکبست

1403/06/04 08:09
هیچ

دوستت دارم مولانا تو همیشه مثل راهی پیدا هستی تو روشنایی بخش دیده و دل هستی 

                                                    سوته دلان