گنجور

بخش ۳

پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی ازان بکار بردی و باقی در سبویی می‌کردی و در طرفی از خانه می‌آویخت. به آهستگی سبوی پر شد. یک روزی دران می‌نگریست. اندیشید که: «اگر این شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت، ازان پنج سر گوسپند خرم، هر ماهی پنج بزایند و از نتایج ایشان رمه‌ها سازم و مرا بدان استظهاری تمام باشد، اسباب خویش ساخته گردانم و زنی از خاندان بخواهم؛ لاشک پسری آید، نام نیکوش نهم و علم و ادب درآموزم، چون یال برکشد اگر تمرّدی نماید بدین عصا ادب فرمایم.» این فکرت چنان قوی شد و این اندیشه چنان مستولی گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی زد، درحال بشکست و شهد و روغن تمام به روی او فرو‌دوید.

و این مثل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقان تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد.

بخش ۲: آورده‌اند که زاهدی، زنی پاکیزه‌اطراف را که عکس رخسارش ساقه‌ی صبح صادق را مایه داده بود و رنگ زلفش طلیعه‌ی شب را مدد کرده در حکم خودآورده بود و نیک حرص می‌نمود بر آنچه او را فرزندی باشد. چون یک چندی بگذشت و اتفاق نیفتاد نومید گشت. پس از یاس ایزد تعالی رحمت کرد و زن را حبلی پیدا آمد. پیر شاد شد و می‌خواست که روز و شب ذکر آن تازه می‌دارد. یک روزی زن را گفت: «سخت زود باشد که ترا پسری آید، نام نیکوش نهم و احکام شریعت و آداب طریقت درو آموزم و در تهذیب و تربیت و ترشیح او جد نمایم، چنانکه در مدت‌ِ نزدیک و روزگار‌ِ اندک مستحق اعمال دینی گردد و مستعد قبول کرامت آسمانی شود و ذکر او باقی ماند و از نسل او فرزندان باشد که ما را به مکان ایشان شادی دل و روشنایی چشم حاصل آید.»بخش ۴: زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت، و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد. شادی‌ها کردند و نذرها به‌وفا رسانید. چون مدت ملالت زن بگذشت خواست که به حمامی رود، پسر را به پدر سپرد و برفت. ساعتی بود معتمد پادشاه روزگار به استدعای زاهد آمد. تأخیر ممکن نگشت؛ و در خانه راسوی داشتند که با ایشان یکجا بودی و به هر نوع از وی فراغی حاصل شمردندی، او را با پسر بگذاشت و برفت. چندانکه او غایب شد ماری روی به مهد کودک نهاد تا او را هلاک کند. راسو مار را بکشت و پسر را خلاص داد. چون زاهد بازآمد راسو در خون غلطیده پیش او باز دوید. زاهد پنداشت که آن خون پسر است، بیهوش گشت و پیش از تعرف کار و تتبع حال عصا را در راسو گرفت و سرش بکوفت. چون در خانه آمد پسر را به سلامت یافت و مار را ریزه‌ریزه دید. لختی بر دل کوفت و مدهوش‌وار پشت به دیوار بازگشت و روی و سینه می‌خراشید:

اطلاعات

منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی ازان بکار بردی و باقی در سبویی می‌کردی و در طرفی از خانه می‌آویخت. به آهستگی سبوی پر شد. یک روزی دران می‌نگریست. اندیشید که: «اگر این شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت، ازان پنج سر گوسپند خرم، هر ماهی پنج بزایند و از نتایج ایشان رمه‌ها سازم و مرا بدان استظهاری تمام باشد، اسباب خویش ساخته گردانم و زنی از خاندان بخواهم؛ لاشک پسری آید، نام نیکوش نهم و علم و ادب درآموزم، چون یال برکشد اگر تمرّدی نماید بدین عصا ادب فرمایم.» این فکرت چنان قوی شد و این اندیشه چنان مستولی گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی زد، درحال بشکست و شهد و روغن تمام به روی او فرو‌دوید.
هوش مصنوعی: پارسا مردی بود که در کنار او، بازاری وجود داشت که عسل و روغن می‌فروخت و او هر روز صبح مقداری از این محصولات را برای معیشت خود ارسال می‌کرد. مقداری از آن را مصرف می‌کرد و بقیه را در یک ظرف می‌ریخت و در گوشه‌ای از خانه آویزان می‌کرد. این ظرف به آرامی پر شد. یک روز پارسا به آن نگاه کرد و به این فکر افتاد: «اگر بتوانم این عسل و روغن را به قیمت ده درم بفروشم، می‌توانم پنج راس گوسفند بخرم که هر ماه پنج بچه بیاورند و از نسل آن‌ها گله‌ای درست کنم. با این کار می‌توانم برای خودم زندگی فراهم کنم و زنی از خانواده‌ای مناسب بگیرم؛ و حتماً پسری به دنیا خواهد آمد که نام نیکویی برایش انتخاب می‌کنم و علم و ادب را به او می‌آموزم. اگر او تمرد کند، با این عصا او را ادب می‌کنم.» این فکر به قدری در ذهنش قوی شد که ناگهان عصا را برداشت و از بی‌احتیاطی بر روی ظرف زد و در همان لحظه، ظرف شکست و عسل و روغن به‌طور کامل بر او ریخت.
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقان تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد.
هوش مصنوعی: این مثال را آوردم تا بگویم که آغاز کردن یک سخن بدون اطمینان و یقین کامل، خالی از ایراد نیست و در پایان ممکن است انسان را به پشیمانی برساند.

حاشیه ها

خط 3 :
"... بده درم" => "... به ده درم"

1403/04/10 17:07
فرهود

شهد‌: عسل